شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
68542
نام: باران
شهر: دوست دارم کربــلا باشه
تاریخ: 7/31/2009 6:26:29 PM
کاربر مهمان
  السلام علیک یا صاحب الزمان

سلام به همگی

خوابیده بود در بستر و جمعی گردش،گرد نشسته بودند.چشم ها:بعضی مضطرب ، بعضی نمناک،بعضی بارانی و بعضی دیگر به خشکی میزد.بعضی طماع ،خیره بر او که باشد که این که می رود دیگر بر نیاید و بعضی خواب آلود؛که نیمه شب را چه به عیادت مریض؟!


قبل از اذان صبح،دیگر همه ی اهل محل بیدار بودند. نه برای تهجد که از هول فغان و شیون همان جمع گرد نشستند!نماز را خواندند –باچه حالی- وگفتند:ببریمش غسالخانه-باچه لحنی-...همه خوانواده اش بودند وخودش هم خودش را همراهشان میدید.وخودش هم همراه خودش و آنان رفت غسالخانه و میدید که می شستند-به چه وضعی-...


به عزت و شرف لااله الا الله ...و زیر تابوتش را همان جمع گرفته بودند و خودش پشت سر آنان نظاره شان میکرد و البته همراهی شان.نمازی بر آن خواندند که انگار اموات اند که نماز می خوانند. نه اینکه بر میتی نماز بخوانند. دوباره خودش را روی دست جمع دید و دوباره لا اله الا الله ... و دید که قبری را اماده کردند برایش.

خودش را از تابوت که در آوردند دوباره دیدوسنگ و خاک و گل و دیگر هیچ ...سمت راست صورت خودش را دید که بر خاک گذاشتند و رو به قبله...کسی تلقین می خواند.بالای قبر تکرار می کند تلقین را...-ایستاده بر خوابیده خود-...یکی گفت :"بریزید خاک را دیگر؛دارد دیر می شود...در حجره کسی نیست" و دیگری تکمیل کرد که : "من هم امتحان فردایم 3 واحدی است"...


باید می رفت پیش خودش.خاک را که ریختند،کار تمام شده بود.اذان مغرب هم: لااله الا الله...لا اله الا الله.


تنگی را از دیوار می شنید...لحظه ای –که برای ابدیت بود برایش- گذشت تا دونفر از گوشه ای پیدایشان شد.انگار ترسیده بود ولی میدانست چه کاره اند "من ربک !"را گذراند با اینکه فشاری عجیب بر سینه اش وارد بود...وشعله :انگار عکس اتشی بود در چشمانش...و تنهایی؛بیش از فشار می فشردش..."من نبیک؟!"فقط اسمش را میدانست ولی نمی شناختش؛اصلا.آن را هم گفت آن ها هم گذشتند." من امامک؟!"اینجا یازده تا را شمرده و دوازدهمی (؟)... دوازدهمی را دیگر بر زبانش نیاوردند...


دوازدهمی...می گویم...نوک زبانم است...
جهانی تار شد آنجا...همه چیز انگار طغیان کرد پیشش...آسمان و زمینش به هم ریخت...بی اختیار شنید که :"نبی و یازده امامت را نبودی تا ادای تکلیف کنی؛دوازدهمی را چه کردی؟"...این یکی دیگر نمی گذشت..."چند سال زیستی و چرا یک بار نخواستی اش؟!"عجب اصراری است بر این دوازدهمی..."تو بودی و او هم بود...غیر از این بود؟...فقط نامی از او را بدانی و بداری حاشا که کفایت کند!...این را نمی گذریم به همین حال باش تا آخر"...و آنگاه همه عذاب ها را بر سرش انگار خرد کردند...وحشتی داشت از عظمت و هیبت آن جا که تمام وجودش فقط می لرزید...دیواره ها بیشتر...چقدر طولانی بود سوال این دوازدهمی...



مدید مدتی گذشت...خواست برگردد نگذاشتند...آنقدر طول کشید که دیگر به ناامیدی میزد...به ناگاه نور بود یا چیز دیگر ندانست،سبز بود اما. از گوشه ای آمد و اشارتی کرد.
که:"من گذشتم...بگذریدش"...ونگاهی کرد به او که:"گذشتم نه این رسم امنت یوم الازل بود"...و رفت و با او همه فشارها هم.

اما شرم و خجلت الفاضی هستند که اینجا نمی توانند حق حال
68541
نام: Robic Avanatian
شهر: ارومیه
تاریخ: 7/31/2009 5:50:07 PM
کاربر مهمان
  آقای سید مرتضی آوینی قرارمون یادت نره...
من و دوستام تو کلیسای مریم مقدس ارومیه هر شب منتظرت می مونیم...
68540
نام: سارای منتظر
شهر: مشهد الرضا
تاریخ: 7/31/2009 5:37:19 PM
کاربر مهمان
  - باید هر یک از شما برای خروج قائم اسلحه تهیه کند،هر چند یک نیزه.چون وقتی خداوند ببیند کسی به نیت یاری مهدی اسلحه تهیه کرده است،امید است عمر او را دراز کند تا ظهور را درک نماید و از یاوران مهدی باشد[یا برای این آمادگی، به ثواب درک ظهور برسد.]
بحار الانوار،52/366.
68539
نام: اتنا
شهر: کجا جادارم که بگم کدوم شهر
تاریخ: 7/31/2009 3:29:53 PM
کاربر مهمان
  سلام به گلای نیمه جون

منو فکر این کابوس تنهائی

منو حس این که هر لحظه اینجایی


دارم ایینه هارو گم میکنم کم کم


دارم گم میشم هرلحظه میمیرم

منو رها کن از این فکر تنهایی.........


سلام علیرضا برادر دلسوز من

چرا این طوری نیست

میتونی بری نوششته های قبلیمو تو حرف دل سال هشتادو شش
و هشتادو هفت
بخونین اون موقع هم حتی ....

ای کاش بدونین چه شور و صفایی داشت این خونه
ولی کجا رفتن بچه هاییی که دلشوره ی دوستا شونو داشتن

الان دیگه هرکی هر کاری دلش میخواد میکنه و
هرچی دلش میخواد میگه

اون روزا کجا و الان کجا..


**********************************
مسابقه مسابقه!!

بچه ها عیدتون مبارک!

بعد چند روز می توان امام زمان را از نزدیک دید؟
با چه شرایطی؟

*************************************8

جایزه های ارزنده ای به کسانی که جواب درست را داده باشند هدیه می دهیم.


تا ساعت شش غروب دهم مرداد ماه روز شنبه مهلت دارید.


بخدا چه جایزه ها در نظرمون هست
حیف از دست بدین...
68538
نام: علی
شهر: شیؤآژ
تاریخ: 7/31/2009 2:50:44 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحیم-غرب روی تفکردن ونحوی کسب اطلاعات زیاد کار میکند که مایه تعجب واعجاب جهانیان در سر کلاس در شیراز خانم استادامریکائی روی این موضوع اهتمام زیاد داشت بعنوان مثال یک تحقیقت شصت صفحهای از سردر مدرسه خان شیراز به من داد روی نحو تفکر کردن وکسب اطلاعات مقداری روی من کار کرد وکفت که یک سبزی فروشی روبروی مغازه است که با اخوند ها سخت مخالف است میروی انجا هر خانمی که تند تند میوه هارا انتخاب میکند ولو درست انتخاب میکند ادم کم هوش است هر که مداوم وارسی میکند هوش اجتماعی بالتری دارد برای انکه میوه فروش فکر میکند این خیلی باهوش است وقیمت هارا بهتر میفهمند زنانها میخواهند مورد توجه باشند به سوئالات بهتر وبیشتر از مردان پاسخ میدهند چند سوادل در باره اشپزی بکن وسپس سوائل که این نما مدرسه خان چرا هشت بخشدارد چنان گفت برای انکه بهشت هشت د ر دارد سواد اسلامی دارد واگر ندانست سواد اسلامی جالبی ندارد ومن رفتم وازروی ناشی گری سرانجام با سبزی فروش فروش در باره اخوند وارد چالش شدم ایشان مثل ببر جهنده گفت من به کار انها کاری ندارم هروفت دلش میخواهد میاید وهرگاه دلش میخواهد میرود چه مار برای این ملت کردند که مداوم امر ونهی میکند من توی برگ کتاب های انها سیزی میدهم به مردم- اتفاقا بچه اش بدنبال کبوتر در پشت بام رفت واز پشت بام سقوط کرد وزخمی شد ودر ارتش هم که بودم از شگردهای امریکائی ها در کسب اطلاعات مات ومبهوت بودند کاملا انها را افسون کرده بودند- روزی دانشجوئی ایرانی کمونیست قرار شد منزل من بیاد من گفتم دم یک خروجی مترو منتظر میمانم گفت من بخوبی پید ا میکنم ولی نتوانسته بود به کلانتری محل رفته بود کلانتری ازروی یک مانتیور که اصل اش در مرکز پلیس است اسم من وخانه من را پیدا کرده بود ومانتیور روشن کرده بود به او گفت این انیمناش خوب نگاه کن محل کلانتری را نشان داده بود خیابانهار طی کرده بود وعلامت هرجا که باید به پیجد را نشان داده بود تا ساختمان خانه منرا نشان داده بود وبعد گفته بود برای محض اطمینان به دفنر هم مراجعه کرده بود- ایشان گفته بود ایا راه اسان تری است که من از منزل به اینجا می ایم گفته بود به داخل منزل میخواهی بروی ویا در راه اورا ببینی گفت بود نه درراه اورا بنیم گفته بود شنبه ویکشنبه از فلان راه میرود در حدود ساعت نه در نزدیکی فلان میدان انست همه روز ها را کفته بود فقط گفته چهار شنبه بعد اظهر نه شب گاهی از فلان جا میورد وگاهی جائی دیگری میرود میتوانی ان جای دیگر را برای ما مشخص کنی- من از یکدانشجو ی انگلیسی سوائل کردم که پلیس چند تا مامور دارد ایشان گفت تعداد انها زیاد است ولی قبلا 240000داوطلب د اشت حالا 120000 دارد انگلیسی جماعت کنجکاو وفضول هستند واز افراد مرموز خیلی خوش شان میاید که کنجکاوی کند وچند با ر هم پلیس لندن به من ماموریت های جاسوسی ا زافراد داده است زمانی که خدمت سربازی را انجام میدادم که کی مجا میرود وکی بر میگردد وان روز را را از ارتش برای من مرخصی گرفته است پول ومخارج را هم اورت داده است وسه برار وفت تلف شده برای من مرخصی گرفته است من در دبیرستان ودانشگاه متوجه شد هام که فرهنگ انگلیسی انرا یادمیدهد با تیکه کلام چطور متوجه نشدید اقای جان درساش ضعیف است چطور متوجه نشدهاید که غمگین است وخالهاش وضع فیزیکی اش بحرانی است چصور متوجه نشدهاید که فلانی سیرلانکائی است روز ی که فلان کلاه را وفلان لباس را میپوشد میرود معبد تا تخلیه روانی از ترس کند وبه روح جاودانی دست پیدا کند وخداوند را از خودش راضی کند که سمبل این کار مال ا
68537
نام: صــادق
شهر: قــــم المقدسه
تاریخ: 7/31/2009 1:53:10 PM
کاربر مهمان
  بسم رب الشهداء والصدیقین


سلام علیکم

خوب هستین ان شاءالله دوستان

...
...


مهديا گوشه چشمت غم عالـم ببرد .. حيف باشد که تو باشي ومرا غـم ببرد


اللهم عجل لولیک الفرج



اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم


دعا فراموش نشه .............
68536
نام: امیدوار
شهر: ایران
تاریخ: 7/31/2009 10:20:13 AM
کاربر مهمان
  ***اللهم عجل لولیک الفرج***
باسلام وروزبخیر...
*************************
درآستانه فرارسیدن ولادت باسعادت یگانه منجی عالم بشریت **حضرت مهدی(عج)**ختم*هزاران دسته گل محمدی صلوات**درشب وروزمیلادهدیه به ساحت مبارک ایشان به نیت تعجیل درظهورصاحب الزمان وبراورده شدن حاجات همه شیعیان وشفای عاجل همه بیماران.
************************************
5000صلوات محمدی/امیدوار
**بزرگواران محترم:
1000صلوات/ارام
500ص/مریم خانم.انتظار..
1500ص/زهره خانم
1000ص/زهراخانم
500ص/جامانده ازقافله.دوکوهه
1000ص/نیاز.تبریز
...ص/.....
...........................
بزرگواران اسامی شریفتان رابرای ثبت اعلام بفرمایید.
التــــــــماس دعــــــــــــا...

***اللهم صل علی محمدوال محمدوعجل فرجهم***
68535
نام: .
شهر: .
تاریخ: 7/31/2009 6:21:50 AM
کاربر مهمان
 

I'm tired of being what you want me to be
از اينكه چيزي كه تو مي‌خواي باشم خسته شدم
Feeling so faithless lost under the surface
احساس بي ايماني و گم شدن زير ظاهرم را مي‌كنم
Don't know what you're expecting of me
نمي‌دونم چه انتظاري از من داري
Put under the pressure of walking in your shoes
منو براي راه رفتن با كفش‌هاي خودت* تحت فشار گذاشتي (* عمل كردن به روش تو)
(Caught in the undertow, just caught in the undertow)
(برخلاف جريان آب شنا كن، كافيه خلاف جريان آب شنا كني)
Every step that I take is another mistake to you
هر قدمي كه بر مي‌دارم از نظر تو يه اشتباه ديگه‌س
(Caught in the undertow, just caught in the undertow)
(برخلاف جريان آب شنا كن، كافيه خلاف جريان آب شنا كني)

I've become so numb I can't feel you there
انقدر بي‌حس شدم كه نمي‌تونم تو رو احساس (درك) كنم
I've become so tired so much more aware
خيلي خسته شده‌ام، اما خيلي بيشتر آگاه (هوشيار) شده‌ام
I'm becoming this all I want to do
جوري شده‌ام كه تنها كاري كه مي‌خوام انجام بدم
Is be more like me and be less like you
اينه كه بيشتر شبيه خودم باشم و كمتر شبيه تو

Can't you see that you're smothering me
نمي‌بيني كه داري خفه‌ام مي‌كني
Holding too tightly afraid to lose control
انقدر منو سفت گرفتي مي‌ترسم كنترل خودم رو از دست بدم
Cause everything that you thought I would be
چون هرچيزي كه تو فكر مي‌كني من بايد باشم
Has fallen apart right in front of you
در مقابل چشمانت داره از هم مي‌پاشه
(Caught in the undertow just caught in the undertow)
(برخلاف جريان آب شنا كن، كافيه خلاف جريان آب شنا كني)
Every step that I take is another mistake to you
هر قدمي كه برميدارم از نظر تو يه اشتباه ديگه‌س
(Caught in the undertow just caught in the undertow)
(برخلاف جريان آب شنا كن، كافيه خلاف جريان آب شنا كني)
And every second I waste is more than I can take
و هر لحظه‌اي كه از دست مي‌دهم بيشتر از آن است كه به دست ميارم

I've become so numb I can't feel you there
انقدر بي‌حس شدم كه نمي‌تونم تو رو احساس (درك) كنم
I've become so tired so much more aware
خيلي خسته شده‌ام، اما خيلي بيشتر آگاه (هوشيار) شده‌ام
I'm becoming this all I want to do
جوري شده‌ام كه تنها كاري كه مي‌خوام انجام بدم
Is be more like me and be less like you
اينه كه بيشتر شبيه خودم باشم و كمتر شبيه تو

And I know I may end up failing too
و مي‌دونم ممكنه در نهايت شكست بخورم
But I know You were just like me
اما ميدونم تو هم شبيه من هستي
With someone disappointed in you
با باطني مأيوس در درونت

I've become so numb I can't feel you there
انقدر بي‌حس شدم كه نمي‌تونم تو رو احساس (درك) كنم
I've become so tired so much more aware
خيلي خسته شده‌ام، اما خيلي بيشتر آگاه (هوشيار) شده‌ام
I'm becoming this all I want to do
جوري شده‌ام كه تنها كاري كه مي‌خوام انجام بدم
Is be more like me and be less like you
اينه كه بيشتر شبيه خودم باشم و كمتر شبيه تو

I've become so numb I can't feel you there <
68534
نام: ندا
شهر: ...................................................................................................
تاریخ: 7/31/2009 12:58:06 AM
کاربر مهمان
  می خواستم درد دل کنم ولی وقتی خوندم که همشون بحث شهید و شهادته پشیمون شدم چون من از شما نیستم. یه جورایی عکس شمام . فقط الان که دارم این ومی نویسم خیلی دلم می خواست یکی بود که باهاش دردودل کنم اما افسوس که جایی برا من نیست.
68533
نام: ناهید
شهر: تبریز
تاریخ: 7/31/2009 12:32:16 AM
کاربر مهمان
  دلم می خواد خدا منو ببخشه و نجاتم بده
<<ابتدا <قبلی 6860 6859 6858 6857 6856 6855 6854 6853 6852 6851 6850 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved