شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
62272
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 12/29/2008 1:01:55 AM
کاربر مهمان
  سلام به اهالی اهل دل

یه سلام مخصوص هم خدمت شما

یه بار عبارتی رو نقل کردید و گفتید حدیثه (الریق الی الله بعدد انفاس الخلائق )مطلبی دیدم گفتم شما هم بدونید :

مرحوم آیت الله مرعشی نجفی (قدس سره) در شرح کتاب احقاق الحق به ساختگی بودن این حدیث و افترا بودن آن و استفاده صوفیه از این عبارت در مقاصد فاسد خویش اشاره کرده است .....
در قران همواره کلمه صراط بصورت مفرد آمده و هیج کجای قران صراط بصورت جمع نیامده ....
امروزه کسانی که معتقد به پذیرش قرائت های مختلف از دین و اعتقاد به برحق بودن همه ادیان و برتری نداشتن دینی بر دین دیگر ( در حالیکه خداوند در قران اسلام را دین برتر معرفی کرده ) از این عبارت استفاده میکنند ...
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم وحشرنامعهم
62271
نام: پ_م_ک
شهر: ۲۲۲
تاریخ: 12/29/2008 1:00:17 AM
کاربر مهمان
  کاش از اینکه همه دنیا را عدالت فرا گیرد نمی هراسیدیم .به امید دنیایی سراسر عدل الهی
62270
نام: سمیه .ک
شهر: شیراز
تاریخ: 12/29/2008 12:24:58 AM
کاربر مهمان
  شمع از سوختنش پروا نیست چون که در سوختن او تنها نیست
یا ابا عبدالله الحسین خودت به فریاد مظلومان بی پناه غزه برس .
62269
نام: متحير
شهر: عروج
تاریخ: 12/28/2008 11:55:18 PM
کاربر مهمان
  خدايا چقدر عجيبه همه چي عجيبه هر چي فكر ميكنم به هيچ جا نميرسم راز اين جهان چيه؟كي كشفش كرده؟از كي بپرسم؟شب وروز به اين دنيا به اين آدماش به خدا به افكار مردم به زندگيهاشون به مشكلاتشون به حرفاشون به كاراشون فكر ميكنم تا شايد بتونم يه قانون مشخص ازشون در بيارم تا بتونم بفهمم راز اين خلقت راز اين آدما راز اين پستي وبلندياي دنيا چيه هر روز هزاران سوال تو ذهنم ميچرخه انگار شدن بلاي جونم دارن ديونه ام مي كنن اگه ميدونستم با فكر كردن به نتيجه ميرسم دل گرم ميشدم اما امان از اين كه با شب وروز فكر كردن هم نميشه فهميد تو اين دنيا و جهان چي ميگذره چرا آدما متفاوتند؟چرا بعضيها انقدر خوشبختند ؟چرا بعضيها اين همه بلا سرشون ميياد ؟حكمت خدا چيه ؟مصلحت چيه؟درست و غلط هميشه مطلقه؟هر روز كه از خونه بيرون ميرم يا كسي خونمون ميياد با اين كه تو يه شهر كوچيكم با رفت وامد محدود دارم تو همينم موندم از خودم ميپرسم چرا فلاني اين طرز تفكرو داره ؟چرا فلاني اين مشكلو تو زندگيش داره ؟چرا خدا فلاني رو اين شكلي آفريده ؟چرا زندگيها در عين تفاوت اين همه به هم شبيهن ؟كي وچطوري ميشه كه همه خوشبخت باشند ؟چي كار ميشه كرد؟بزرگترين دردم اينه كه هيچ كاري از دستم بر نميياد هيچ كاري صبح تا شب بايد فقط مشكلات مردم رو بشنوم وغصه بخورم و هيچ كاري از دستم برنمياد از خودم خجالت ميكشم ميگم خداي خوبم من اينطوري ديوونه ميشم نمي تونم اين طوري از خودم راضي باشم يعني هيچ كاري از دستم برنمياد فقط بايد غصه بخورم ودعاشون كنم چرا هيچ كاري از دستم برنمياد حتي انقدر ذلم پاك نيست كه خدا دعاهامو مستجاب كنه و مشكلاتشون حل بشه خدايا چطوري بايد ازت بخوام امام زمانمون ظهور كنه ديگه ديدن مشكلات مردم برام طاقت فرسا شده ديگه تحملم داره تموم ميشه خدايا تا كي وچقدر بايد منتظر باشيم اي كاش حداقل حكمت اين بلاها رو ميدونستم اون طوري شايد ديگه غصه نميخوردم فكر ميكنم ميون اين آدماي اطرافم فقط خودم خوشبختم كه اين خوشبختي كه بدون آرامش ديگرانه اين بدبختيه منه از خودم خيلي خجالت مي كشم وقتي كه از خدا درخواستي برا خودم مي كنم يا وقتي به آرزوهام فكر ميكنم يه لحظه به خودم مييام از خودم خيلي شرمنده ميشم مي گم تو خجالت نميكشي دختري از غم بي پدري خوابش نمي بره پدري از فكر بدهيهاش اون يكي از نامرديي ادما اون يكي از بداخلاقي همسرش اون يكي از بلاهايي كه زندگي سرش آورده خوابش نميبره اونوقت تو شباتو به فكر كردن به آرزوهاي قشنگ ميگذروني با خودم ميگم چطوري روت ميشه به خدا بگي اين آرزوي منو براورده كن اينو به من بده ديگه روم نميشه واسه خودم دعا كنم حتي از خنديدنم خجالت مي كشم ديدن چهره هاي خسته و غم زده اطرافيانم همسايه هام غريبه ها برام كابوس شده هر كدوم اونا يه مشكل دارن اما من كه مشكلات اونا مشكله منم هست بيشتر از همشون غم دارم حتي گاهي وقتا كه دارم چيزي مي خورم يه دفعه دهنم قفل ميشه حس ميكنم دورم پر از بچه هاي معصوم وگرسنه ايي كه نگاشون به دهنه منه منتظره يه لقمه نونن اما با سكوت فقط به من نگاه ميكنن اونوقت ديگه هيچ چي از گلوم پايين نميره اي كاش اين بچ هها واقعا اون جا حضور داشتن تا ميتونستم بهشون غذا بدم اما اين توهمي كه واقعيت داره اي كاش ميشد رفت روبروي خدا وبگي خدا جون بگو سرنوشت آدما چيه؟خدا جون بگو كي مياد كه هيچ كي حتي به اندازه سر سوزني غم نداشته باشن كي همه ميرن بهشت ؟كي همه خوشبخت ميشن؟ كي هممون به تو به آرامش ميرسيم ؟كي جواب سوالامونو ميدي خدا كي؟
62268
نام: بیتا
شهر: اصفهان
تاریخ: 12/28/2008 11:41:22 PM
کاربر مهمان
  یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.دو تا بردر بودند که از بچگی همدیگر و خیلی دوست داشتند.برادر بزرگتر از یه مادر بود و برادر کوچکتر از یه مادر.اما برادر کوچکتر هیچ وقت برادر بزرگ خودش و به اسم برادر صدا نمی کرد.برادر بزرگه آرزو داشت که برادر کوچیکه اون و برادر بخونه.چند سال گذشت و اونا هر دوشون بزرگ شدن.باباشون اونا رو ترک کرد و رفت بهشت.رفت پیش زنش که خیلی دوستش داشت.با یه فرق شکسته.دوباره گذشت اونا بزرگ و بزرگتر شدن.برادر دیگشون و مسموم کردند و اونم رفت بهشت.خیلی سخت بود.بازم گذشت و اونا بزرگتر شدن.یه روز مردم کوفه برا برادر بزرگه نامه نوشتن که بیا ما منتظریم.اونم با تموم خانوادش رفت اونجا.برادر کوچیکشم باهاشون رفت.توی راه توی دشت کربلا اونا ایستادند و همون جا خیمه زدند.مردم کوفه نامردی کردند.میزبانای خوبی نبودند.تا فهمیدند اونا اومدند رفتن به جنگشون.آخه اونا خیلی بزرگ و عزیز بودن.اونا محترم بودند ولی مردم کوفه این و نفهمیدند.پول و مقام چشمشون و کور کرده بود.آب رو به روشون بستند.اونا تشنه بودند.خسته بودند اما بازم امیدشون به خدا بود.اون روز برادر کوچیکه به میدون جنگ رفت تا آب بیاره.آب جلو روش بود ولی از اون نخورد.مشکش و پر آب کرد.ولی اب نخورد.گفت داداشم و بچه هاش تشنه اند.گفت خواهرم تشنه اس.مشکشو برداشت و یه سمت خیمه ها رفت ولی یه تیر از طرف دشمن که نمی خواست آب به خیمه ها برسه به دستش خورد.مشک و داد دست دیگش.یه تیر دیگه به اون دستش خورد.مشک و به دهنش گرفت اینبار تیر دشمن به مشک خورد انگاری اون تیر به قلب برادر کوچیک خورده باشه.اون جنگید.با دشمن.با اونایی که می خواستن برادرش و شهید کنن جنگید.ولی تعداد اونا خیلی زیاد بود.اون نتونست دووم بیاره.بدن نیمه جونشون به زمین افتاد.یه لحظه توی همون حال مادر برادر بزرگ رو دید که می گفت پسرم.باورش نمی شد.مادر برادر بزرگه اون وپسر خودش خونده بود.برادر بزرگه خودشو به برادر کوچیکه رسوند.اون روز آروزوی برادر بزرگه محقق شد.برادر کوچیکه داد زد و گفت:حسین برادر من.

حسین عباس رو توی بغلش گرفت و بوسید.حالا دیگه آرزوش برآورده شده بود.ولی چقدر دیر.عباس توی بغل داشش جون داد.حالا اونم رفت بهشت پیش همه اونایی که ناجوانمردانه کشته شدند و رفتن بهشت.دیگه نبود که برای بار دوم حسین رو برادرش بخونه.

62267
نام: عليرضا
شهر: ماهشهر
تاریخ: 12/28/2008 11:37:56 PM
کاربر مهمان
  شب اول محرمه- آي محرم سلام آي سياهي ها سلام-چون به عزاخانه اش پا نهي آهسته نه بال ملائك بود فرش عزاي حسين -حسين عزيز زهرا ....خنده كنان مي رود روز جزادربهشت هر كه به دنياكند گريه براي حسين...
62266
نام: باران
شهر: دوست دارم کربلا باشه
تاریخ: 12/28/2008 11:30:50 PM
کاربر مهمان
  السلام علیک یا اباعبدالله
سلام به همگی.


وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد!!!!!!!



دعا کنیم دلامون دست نخورده بمونه برای خودش.
یازهــــــــــــــــــــــــــــرا
62265
نام: الناز
شهر: همهئ جای ایران سرای من است...
تاریخ: 12/28/2008 11:18:59 PM
کاربر مهمان
  من خیلی دلم میخواذ تو ختم قران شرکت کنم ولی نمیدونم چطوری؟لطفا راهنمایی ام کنید
یا علی...
62264
نام: سمانه
شهر: تهران
تاریخ: 12/28/2008 11:15:32 PM
کاربر مهمان
  اید ندانی که من بارها از حق خودم گذشته ام.....از آن همه حقی که داشتم و می دانی عزیز....کی و کجا زیاد مهم نیست آنچه مهم بود من بودم منی که سرشارم از آنهمه حق پایمال شده.اصلا بیا تا برایت بگویم کی و کجا عاشقت شدم .تعجب کردی؟ میدانم با خودت مغرورانه می اندیشی که ربط این موضوع با حقوق پایمال شده من چیست؟ اما چهره ات دیدنی خواهد بود وقتی بدانیکه من برای اولین بار از حق فکر کردن به هر کس و هر چیز فقط به خاطر تو گذشتم....این اولین حق پایمال شده ام بود . اصلا راستش رابخواهی من برای تو از همه حقوق خود گذشتم : ازحق خوابیدن.... از آنجا که تو در همه خوابهای من بودی و خوابهایم را می دزدیدی
از حق خندیدن..... چون تو همیشه گریه میکردی وقتی که من شاد بودم.....از حق گریه کردن.... برای اینکه تو ازگریه هایم متنفر بودی......از حق خواندن ....از آنجا که تو عاشق آواز خوان دوست نداشتی....از رفتن... چون تو مخالف رفتن بودی ....از حق ساده بودن.... چون تو گرگ بودی و گوسفندها را می خوردی....از حق خوشبینی.... برای آنکه توبی نهایت بدبین بودی.....از حق گذشتن..... از آنجا که توبه من اجازه گذر ندادی.....من حتی برای تو عزیزم از حق دوست داشتنی ام یعنی نوشتن هم گذشتم چون توهر چه من نوشتم را سوزاندی تویی که حالا مثل خودخواهترین موجود روی زمین از حرفهای من تعجب میکنی و خود را به آن راه می زنی
اما کاش د ر قبال این همه شرافت از دست رفته من تو حتی ذره ای بازنده بودی تویی که حتی شک دارم نام مرا هم به یاد بیاوری. شاید این بار هم حق با تو باشد محق همیشگی...چون این تو نبودی که عاشق من بودی و اصلا جز این دلیل موجه دلیل دیگری برای این همه گذشتن وجود ندارد و نخواهد داشت.
اما من همه چیزم را باختم : غرورم- شرافتم- حیثیتم - ایمانم - عشقم- اعتمادم - هوشیاری ام - وجدانم - سادگی ام و از همه مهمتر شجاعتم که مهمترین داراییم بود من حتی جرات آن را نداشتم که از تو متنفر شوم تویی که همه حقوق مرا زیر پایت خرد کردی و من آن قدر بازنده تا آنجا که حالا.........امروز من از همه کس و همه چیز میترسم و از هر چه می ترسم بی زارم واز هر چه بی زارم فراریم واز هر چه فراریم شکایت دارم واز هر چه شاکی ام غمگینم واز هر چه غمگینم کینه به دل دارم ولی از هر چه کینه به دل دارم می گذرم واز هر چه می گذرم می بخشم .پس من که از تو میترسم و بیزارم و فراریم و شاکی ام و غمگینم و کینه دارم , می گذرم و در آخر هم حتما تو را خواهم بخشید چون فقط از آنهمه حق این یکی را هنوز نگه داشته ام و فکر نمی کنم تو هم مخالفتی داشته باشی............................
62263
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 12/28/2008 11:03:41 PM
کاربر مهمان
  فرج امام وسلامتي رهبر ونابودي اسرائيل صلواتي بفرست
<<ابتدا <قبلی 6233 6232 6231 6230 6229 6228 6227 6226 6225 6224 6223 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved