شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
61562
نام: یاس سفید
شهر: کوچه بنی هاشم
تاریخ: 12/13/2008 12:25:30 AM
کاربر مهمان
  امام صادق(ع)فرمودند:خداوندمتعال هیچ پیامبری رامبعوث نکردمگراینکه عظمت روزعیدغدیرراشناخت وآنراعیدگرفت.
غدیر،عیدبزرگ پیامبران برهمگان مبارک.
***************************************
چنانکه من همگان رابه نفس اولایم
علی وصی من ازنفس اوبه اواولاست
علی علیم وعلی عالم وعلی اعلم
علی ولی وعلی والی وعلی والاست
علی حقیقت روح وتمام عالم جسم
علی سفینه نوح وهمه جهان دریاست
علی مدرس جبریل درشناخت حق
علی معلم آدم به علم الاسماست
علی تمامی دین،بغض اوتمامی کفر
علی ولی خدا،خصم اوعدوی خداست
علی بودپدرامت وبرادرمن
علی سفیرخداوعلی امیرشماست
علیست حج وعلی کعبه وعلی زمزم
علی صفاوعلی مروه وعلی مسعاست
61561
نام: احد
شهر: شیراز
تاریخ: 12/12/2008 11:21:30 PM
کاربر مهمان
  بنام دلبر دلساز هستي
امشب هوس كردم دفتر خاطرات دلمو ورق بزنم
خواستم برگ برگ غمش رو پاره كنم شايد بازم دلم آروم بگيره اما هر وقت دست به كاغذش ميبردم چشام جلوي دستامو مي گرفت.
با باز كردن هر برگش يه ابر سياهو بالاي سرم ميديدم كه با رعدوبرقش دوباره قلبمو به آتيش مي كشيد.
نمي دونم چرا اما انگار هر چي برگارو عقب ميزدماول دفتر غم هام رو روز اول دانشگام شروع ميكنه
همش حس ميكنم با اضافه شدن برگاي جزوه دانشگام برگاي جزوه دلممم اضافه شده
از اين طرف ديدم دارم به دلم مي رسم از اون طرف ديدم دارم از دلبرم دور ميشم و خبر ندارم.
نم دونم مقصرو كي بدونم خودم ،دلم ، دلبرم يا دانشگاه
دلبري كه هميشه اونو كنارم ميديدم حالا ازم دور شده و جاشو يه مشت مجسمه بزك شده گرفته
كاش اين جور نميشد .،
دلبري كه وقتي هنوز خورشيد چشاشو روي زمين و آدماش باز نكرده بود با صداي قشنگش منو از خواب بيدار ميكرد تا باهاش حرف بزنم حس ميكردم اونم دلش برام تنگ ميشه
دلبري كه تا شبا باهاش حرف نميزدم مژه هام بسته نميشد.. خوابم نميبرد .
حالا ببين جاشونو چيا پر كردن .،
كاش ميشد ميتونستم ساعت دلمو به عقب برگردونم تا دوباره عقربه هاشو با ساعت دلبرم تنظيم كنم .،
كاش ميشد .،
كاش ميشد ومقتي دلتنگش ميشدم و صداش ميكردم بازم مثل قديما صدام ميكرد و با اون طنين دلرباش ميگفت جونم .
كاش ميشد دوباره زمين خشك دلمو با ابرون عشقش آب بدم تا با نور وجودش جونه هاي دلم دوباره جون بگيره
نمي دونم چرا حالا ديگه وقتي صداش ميكنم مثل قديما جوابمو نميده يا بهم جواب سر بالا ميده نميدونم شايدم جواب ميده من ديگه نمي تونم صداشو بشنوم و بفهمم چي ميگه
خيلي قولا بهم داده بود مي دونم هيچ وقتم از حرفش بر نميگرده .
بهم گفته بود هر وقت دلت برام تنگ شد صدام كن هر جا باشم كنارتم .
ميگفت اصلا ازت ناراحت نميشم اگه هم ناراحت بشم تا صدام بزني خوشحال ميشم و ميام كنارت .
تنهاهمرازم بود تنها كسي كه بهش اعتماد داشتم همه چي رو از من ميدونست هر كي رو غير از اون همراز دونستم يه روز آخرش با تيغ اسرار خودم دلمو پاره پاره كرد .،
صداشم كه ميكردم آرومم ميكرد
تا اسمشو مياوردم هنوز به لب نرسيده با طنين عشقش ميگفت عشق من
هر چي بهش بدي كردم اصلا دل نمي گرفت آخه خودشم ميدونست دوسش دارم جز اون كسي رو ندارم شايد برا همين بود كه هيچ وقتم دل نمي گرفت اما من چه جوري جوابشو دادم همش نمك خوردمو نمكدونو شكستم ،همش دلشو به درد آوردم اما دريغ از اين كه ذره به روش بياره

يه عزيز پيشم گذاشته بود يه امانتي ، بهم گفته بود هواشو داشته باش اذيتش نكني كه اون خيلي برام عزيزه ،خيلي دوسش داشت .
اما من تو امانتشم خيانت كردم
اين قدر اونو اذيت كردم تا هي ازم دور شد و آزروي ديدار دوبارشو به دلم گذاشت ، فقط رو يه نامه نوشت كه يه روز ميام اما اون رون كي ميومد نميدونم .

هر روز صبح انتظارشو مي كشيدم اما وقتي خورشيدم ديگه از اومدنش خسته ميشد مي رفتو ماه رو به انتظار مينشوند.
اما روزا مي رفتو فايده نداشت .
خيلي باهاش بدتا كردم فكر نمي كنم با كارام قطره اشك از چشاش خشك بشه
شايد علت سر سنگيني دلبرم هم همين بود نميدونم نميدونه كه چه قدر دلتنگش شدم .

از چند روز پيش ديدم حال و هواي دانشگاه عوض شده انگار اين دلتنگي فقط مال من نبود خيليل دلشون براش تنگ شده بود .
تو راهروها هر كي ميديدم تا داره دنبالش ميگرده ،
داشت با چشاش دلبرشو صدا ميك
61560
نام: saeed
شهر: tabriz
تاریخ: 12/12/2008 11:00:33 PM
کاربر مهمان
  ساله که بودم،‌ با بچه‌هاي فاميل خاله بازي ميکرديم. يکي از دخترا چادر مينداخت سرش ميشد مامان، من هم ميشدم بچه‌اش! يه سماور و قورِي پلاستيکي هم مياورد و توش آب ميکرد و هي تند و تند آب ( يعني چايي!)‌ ميداد به خورد ما! جالب اينجاس که اسم بازي «خاله بازي» بود، ولي ما هيچوقت خاله‌مونو نديديم! يه خورده که بزرگتر شدم، نقش پدر خونواده رو بازي کردم! از سر کار خسته و کوفته ميومدم خونه، عيال سماور و قوري پلاستيکيشو مياورد و چايي (يعني همون آب!)‌ برامون ميريخت! بزرگتر که شدم، ديگه چايي که برام درست نکرد که هيچ، گفت بزرگ شدي، بازيمون هم ديگه ندادن!

7 ساله بودم که دريافتم دنيا به خاله بازي ختم نميشود! دريافتم که تيله‌بازي هم خيلي بدک نيست! با بچه‌هاي محل تيله‌بازي ميکرديم. تيله‌هاي هشت‌پر و رنگيمون‌رو به رخ بقيه ميکشونديم که حالشون گرفته شه! پز ميداديم که تيله من از مال تو مشتي تره!

بزرگتر که شدم Lego مد شد! همه بچه هاي فاميل Lego داشتن! خب ما هم داشتيم ديگه! خونه ميساختيم اين هوا! کشتي ميساختيم اين هوا! آقا هواپيما ميساختيم خدا‌!

باز هم بزرگتر شدم! خوب تقصير من چيه؟! آتاري اون موقع مثل نقل و نبات ريخته بود تو خونه‌ها! کامپيوتر که هنوز کشف نشده بود! ما هم يه چيزي ديده بوديم که از ماشين حساب پيشرفته‌تر بود، کلي عشق ميکرديم با اين آتاري! هر مسافري که از سوريه و مکه يا دوبي برميگشت، يه دونه از اينها توي چمدونش بود! اولاش 4 تا دونه بازي بيشتر نبود! آخ که چقدر هم مسخره بود! يه سيخ اون پايين بود، اون بالا هم چهار تا سفينه اينور اونور ميرفتن. ما هم از پايين با اون سيخه بايد تير ميزديم به اون سفينه ها! البته ما که حاليمون نبود! ما بازيمون رو ميکرديم! يه روز يکي اومد گفت: من يه بازي دارم 2لبه!! مارو ميگي؟ دهنومون همينجوري وا مونده بود که:‌ «نمنه؟!» اين رفيقمون گفت آره بابا دوتا بازي با همه! اين کليد رو ميزني اينور ميشه ماشينراني، ميزني اونور ميشه تنيس بازي!! اونموقع تو ذهنمون اين ديگه آخر تکنولوژي بود! بعدها بازي 6 لبه و 8 لبه و 24 لبه و 128 لبه و 872534 لبه اومد به بازار. بچه‌هاي محل بازيهاشون رو به هم قرض ميدادن و بازي‌هاي بقيه رو قرض مي‌گرفتن. کم‌کم اصغر آقاي سر کوچه به‌غير از ماست و پنير و شير و نوشابه خانواده، بازي آتاري هم توي ويترين مغازه‌اش گذاشت و کرايه ميداد!

ما از قضاي روزگار بزرگتر هم شديم! وقتي کمودور 64 اومد ديگه هيچکي روش نميشد بگه که يه زماني آتاري باز بوده!

بعد يواش يواش دوچرخه کورسي افتاد رو بورس، بعد...

بچه‌هاي لوسي مثل من هم سر هر کدوم از اينها 12 روز الي 14 روز يه بند مخ مامان و باباشون رو ميخوردن که اينو برام بخرررررررر اونو برام بخرررررررر .

حالا همه اينا رو گفتم که بگم ميترسم روزي برسه که اين چيزها رو از زبون بچه هامون بشنويم:

- بابا؟ تا کي با اين بنز کوپه برم مدرسه؟ همه بچه‌هاي دبستانمون به اين ماشين زشت و بيريخت ميخندن!

- بابا؟ اين هواپيماي دو ملخه ديگه از مد افتاده! يه بوئينگ 747 ميخري برام؟ اين آخر هفته با بچه‌ها ميخوايم بريم کلاردشت!

- بابا؟ من از اون قاره‌پيماها ميخوام که پسر همسايمون داره! اين که من دارم با اورانيوم کار ميکنه خيلي تند نميره!

- بابا؟ مسخره کردي؟ تو به اين سفينه لگن هم ميگي ماشين؟
61559
نام: سارای منتظر
شهر: مشهدالرضا
تاریخ: 12/12/2008 9:01:29 PM
کاربر مهمان
  ::.اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّـل فَرَجَهُم.::


*امام عصر(عج):

اگر شیعیان ما که خداوند به اطاعت خود موفقشان بدارد در وفاداری به پیمانی که با ما دارند یکپارچه می شدند هرگز میمنت دیدار ما را از دست نمیدادند.

::.اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّـل فَرَجَهُم.::

61558
نام: فریال
شهر: تهران
تاریخ: 12/12/2008 8:45:50 PM
کاربر مهمان
  باسلام خدمت زمانی اسماءفاطمی گرامی:بایدبگم خداخیلی مهربون ترازاین حرف هاست.اون همیشه به بنده هاش فرصت یه زندگی بهتررومیده.اگه احساس گناه می کنیدواحساس می کنیدخیلی ازش دورشدین همین احساس نشونه ی توجه خدابه شماست نشونه ی اینه که هنوزواسه ی خداعزیزیدبه بندش چی کارداریدمهم اینه که خداهنوزم دوستون داره.ازش بخواین ازش کمک بگیریداون خیلی مهربونه کمکتون می کنه.می دونیدقشنگ ترین حالت یه بنده چه وقتیه؟وقتیه که داره پیش خدافقط پیش خداتوبه می کنه...اگرحرفای دلتون روبه خودش (خدا)بگیدتنهاتون نمی ذاره ودل اطرافیانتون روهم خودش نرم می کنه.ادماهیچ وقت نمی تونن بدباشن چون ذاتشون خداییه این تکراروادامه ی انجام گناهه که دلشون روسنگ می کنه وباعث میشه خیلی ازاون چیزی که هستندوبایدباشندفاصله بگیرند.خداروشکرکه شماهنوزم نرمیداین احساس گناه روهرکسی پیدانمی کنه پس مطمئن باشیدهنوزجای امیدهست.سعی کنیدازشب های ماه محرم خیلی استفاده کنید.اگرخواستیدودوست داشتیدتوختم های ماشرکت کنید.منم قول میدم نتیجه بگیریدسعی می کنم خیلی دعاتون کنم.فقط هیچ وقت ناامیدنباشیدهمیشه یه روزنه ازجانب خدابرای هممون بازه.(تازنده ایم بایدازاین روزنه هااستفاده کنیم هیچ وقت همه چی روتموم شده فرض نکنیداگرخدایی نداشتیم قبول بودولی حالاکه یه مهربون هست که حسابی هوامونو داره چرااین قدرناامید)وقتی یه بچه اشتباهی رومرتکب میشه مادرنصیحتش می کنه اگه دوباره انجامش بده دعواش می کنه که چرااین کارروکردی؟مگه نگفته بودم کاربدیه دفعه ی بعددوباره انجامش میده این دفعه مادرباهاش قهرمی کنه میگه تومنودوست نداری وقتی می گم این کاررونکن چون برات ضررداره ولی توبازم کارخودتومی کنی بچه میگه اخه چه اشکالی داره؟مادرمیگه تونمی فهمی هروقت بزرگ شدی اون وقت می فهمی که کارت چقدربدبوده.بچه میره پیش مادرسعی می کنه دل مادرش روبه دست بیاره هرکاری باشه براش انجام میده تامادربااون اشتی کنه....حالابه نظرشماخدامهربون تره یااون مادر؟؟؟اگراون مادربابچش قهرکردخداهیچ وقت بابندش قهرنمی کنه.اگه مادربه خاطراینکه بچه اسیب نبینه گفت اون کارروانجام نده خداهم به خاطرخودماست که می گه یه سری کارهاروانجام بدیم ویه سری روانجام ندیم ماچمی فهمیم برای چی بده ولی خداهیچ وقت بی حکمت چیزی روازبندش نمی خواداگرمیگه مشروب نخورچون برات ضررداره چون می دونه که باهرقطره ای که ازاون می نوشی چه بلایی به سرت میادخدانمی خوادبندشودربدترین حالات که مستی وبی خودی ناشی ازخوردن مشروبه ببینه وقتی که مثل دیوانه هابه تموم عالم وادم فحش میدی این خداست که میگه نباید...وگرنه خداکه نیازی به عبادتهای ماواطاعت ازاوامرش نداره... ببخشیداگرپرحرفی کردم می دونم همه ی اینهاروخیلی بهترازمن می دونیدولی گاهی اوقات پیش میادکه هممون نیازداریم یکی یه تلنگری به مابزنه تادوباره خودمون روپیداکنیم.سعی کنیدبیشترباخودتون خلوت کنیدووقتی تنهاییدفقط فکرکنیدهمین...بیشترکنارطبیعت باشیدتااین که دائم توخونه باشیدقدرت اثرگذاری طبیعت برروح ادمافوق العادست ..اون وقت کم کم می تونیدخداروحس کنیدوببینیدخیلی دورنیست به دلتون رجوع کنیداون وقته که اروم میشید.(التماس دعا) یاحق
61557
نام: عبد الله عاصي
شهر: نمي دانم
تاریخ: 12/12/2008 8:26:05 PM
کاربر مهمان
  دعايم كنيد همين بس
61556
نام: شبنم
شهر: تنها
تاریخ: 12/12/2008 7:43:10 PM
کاربر مهمان
  تنهام .ارزو دارم دعام کنین
61555
نام: .
شهر: .
تاریخ: 12/12/2008 7:11:13 PM
کاربر مهمان
  وبلاگتون باز نمیشه اخوی شهاب انشا الله خیره
61554
نام: سارای منتظر
شهر: مشهدالرضا
تاریخ: 12/12/2008 6:05:27 PM
کاربر مهمان
  سلام!
تو رو به خدا دعا کنید
** باز در باغ بسته شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی دلتنگ هر دو باغم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
61553
نام: نسیم
شهر: شیراز
تاریخ: 12/12/2008 5:46:49 PM
کاربر مهمان
  درکویرسبزعشق این سخن از من نگیر مرگ تو مرگ من است پس تمنامیکنم هرگزنمیر
<<ابتدا <قبلی 6162 6161 6160 6159 6158 6157 6156 6155 6154 6153 6152 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved