شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
60712
نام: عباس
شهر: مشهد
تاریخ: 11/24/2008 2:18:02 PM
کاربر مهمان
  سلام جناب آیت الله بهجت
60711
نام: معصومه قاسم زاده
شهر: تهران
تاریخ: 11/24/2008 2:13:49 PM
کاربر مهمان
  خیلی دلم می خواهد ایت ا..بهجت را ببینم
60710
نام: محمد
شهر: تهران
تاریخ: 11/24/2008 1:55:22 PM
کاربر مهمان
  سلام و خسته نباشید
خدا خیرتان دهد. در این برهوت اینترنت دیدن این سایت دلم را جلا میدهد. من روزنامه نگار هستم. هرچند ممکن است جزو آنهایی دسته بندی شوم که به اصطلاح اصلاح طلب هستند و بسیجی ها دل خوشی از ما نداشته باشند اما صرف نظر از خط و خطوط جناحی و در راستای تحقق اهداف اسلام اگر کمکی در آماده سازی محتوای سایت از دستم بر می آید منت بگذارید و اطلاع دهید تا به صورت رایگان و با کمال میل و البته در حد توان انجام دهم تا شاید مشمول الطاف حق تعالی قرار گیرم.
سپاسگزارم
60709
نام: مبارز
شهر: اهواز
تاریخ: 11/24/2008 1:39:47 PM
کاربر مهمان
  بسمه الله النور

سلام به اهل دلیها
دوتاسلام خدمت بزرگوارانی که به من لطف دارن !!!



برای مبارز از اهواز

در معادله زندگي , آينده هيچ وقت با گذشته برابر نيست .

دانستن كافي نيست بايد عمل را نيز به آن بيفزاييد .

چيزي كه تمام فكر شما را متوجه خود كند , تحقق خواهد يافت .

باور داشته باشيد كه غير ممكن , ممكن خواهد بود .

رنج امروز , گنج فردا را تدارك خواهد ديد .

هرگز اجازه ندهيد شكست حرف آخر را بزند .

***

دو درس زندگي....

هميشه دو درس را در زندگي خود به ياد داشته باشم:

1) جسارت در بيان عقيده
2)جرأت در پذيرش اشتباه



به نام خدا....
60708
نام: ترنم
شهر: معرفت
تاریخ: 11/24/2008 1:38:12 PM
کاربر مهمان
  در گذر از دلواپسی هایم می رفتم،غرق در خویشتن خویش،

بی هیچ توجهی به آنچه در اطرافم می گذرد...شب جمعه بود و

چشمان من تاریک تر از همیشه...-می رفتم تا کمیل بخوانم-!

از پشت دستم را گرفت...برگشتم...خمیده بود،به واقع خمیده...

برای نگاه کردن به نگاه بی روح من باید سرش را بالا می گرفت

-و سختش بود-

خم شدم و گفتم: مادر چه می خواهی؟...گفت: دختر جان!

راه خانه را گم کرده ام! گفتم:مادر آدرس داری؟ گفت:نه نمیدانم...

-چقدر چروکیده بود،با یک دست دسته های سبد خریدش را

گرفته بود با دست دیگر پر چادرش را سفت چسبیده بود!-

نگاهش عجیب بود _ مهربان و نافذ _دستش را گرفتم

–انگار او دست مرا گرفته بود-

راه افتادیم ...مقصد را نمی دانستم اما او دلش محکم بود،

در کوچه پس کوچه ها می رفتیم تا شاید آَشنایی بیابد یا خانه ای

را بشناسد...

-دختر جان خدا خیرت دهد ،الهی از حوض کوثر بنوشی،

خدا تو را بیامرزد...-

می گفت ومن ناباورانه به کاری که می کردم و او این همه

برایش پاداش می طلبید می اندیشیدم...

-من باید کمیل را می خواندم!-

پاهایش را به زمین می کشید

– با آن سبد خریدش که اگر خوب می نگریستی

سه چهار میوه ی ته مانده ی میوه فروشی را می یافتی..-

رفتیم پرسان پرسان و او خانه اش را یافت، در زدیم

خانم جوانی در را گشود،صاحب خانه بود – نه دخترش!-

گفتم اتاق این مادر کدام است؟ زیر پله هارا نشانم داد-تاریک و نمور-

اجازه گرفتم وارد شدم...همه ی داراییش عکس هایی بود

که به دیوار چسبانده بود –بدون قاب-

بچه هایش بودند که هر یک به شهری و دیاری و این مادر پیر خودش

بود و عکس هایش!

راه گلویم بسته بود-نمی دانم چرا-حرف ها به دهانم نمی رسیدند

-نمی دانم چرا- ...وقت برگشتن گفتم :مادر جان چه آرزویی داری؟

گفت:سالهاست که خاک شوهرم را ندیده ام ،فقط یک بار دیگر

می خواهم سر خاکش باشم ...برگشتم...فردا روز پیش از آنکه

غبار فراموشی –مثل همیشه-بر دلم بنشیند به سراغش رفتم،

نشانی داد،نمی دانستم ،پرس و جو کردم

گفتند قبرستان متروکه ایست که تبدیل به فضای سبز !!

گشته است...بردمش...پیرزن چه خوب می دانست ...

لنگ لنگان رفت و نشست-بر جایی که هیچ نشانی از قبر و

قبرستان نبود!-سرش را بر زمین گذاشت و ناله هایش بلندشد :

کبلایی! تو خوب مردی بودی...کبلایی! خدا الهی به تو حوری

بهشتی دهد...کبلایی! بچه ها هم خوب هستند...

کبلایی! دلم تو را می خواهد...

-می گفت و اشک می ریخت- مات و مبهوت نگاهش می کردم...

آمد ویک صدتومانی مچاله در دستم گذاشت وگفت:دختر جان!

برای مردَم قران بخوان...

نگاهم را دزدیدم- نمی توانستم، دست خودم که نبود- ...
.
یک هفته بعد به سراغش رفتم تا نذرم را ادا کنم – خیر سرم!!-

درزدم ،زن صاحب خانه...پیر زن نبود...باید حدس می زدم ،

او رفتنی بود...

او دلش تنگ محبت بود ... رفته بود تا همه ی عشقش

را به مردش هدیه کند...

....................................................................................

من کمیل نخواندم اما هزار بار ندبه خواندم و خواند
60707
نام: گل نرگس
شهر: ایران سرای من است
تاریخ: 11/24/2008 1:29:44 PM
کاربر مهمان
  یک فلسطینی کلیدخانه اش را به رهبر فرزانه انقلاب اهدا کرد




سرویس جهان اسلام : " محمد مصطفی ابراهیم ستیتی" فلسطینی اهل شهر جنین در کرانه باختری با حضور در جمعیت دوستی ایران-فلسطین در اردوگاه یرموک دمشق کلید منزل خود را برای اهدا به حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب تحویل نماینده سفارت جمهوری اسلامی ایران داد.

به گزارش قدسنا، وی که برای حضور در همایش بین المللی حق بازگشت فلسطین در سوریه به این کشور سفر کرده بود در تشریح اهداف این اقدام خود گفت: جمهوری اسلامی ایران تنها کشور اسلامی است که در عمل ازمساله فلسطین بدون هیچ چشمداشتی حمایت کرده است بنابراین به پاس این دوستی و حمایت بی شائبه رهبری به ملت ایران من کلید خانه ام را در جنین به حضرت آیت الله خامنه ای اهدا می نمایم و اعلام می کنم که خانه من در فلسطین از این پس در اختیار جمهوری اسلامی ایران است و هرگاه ایشان اراده بفرمایند این منزل تحت تصرفشان خواهد بود.

محمد مصطفی همچنین یکی از اعضای مرکزی جمعیت تازه تاسیس دوستی ایران- فلسطین در دمشق است که نمایندگی این جمعیت را در استان جنین بر عهده دارد.قرار است کلید اهدایی این شهروند فلسطینی توسط سفارت جمهوری اسلامی ایران در دمشق به رهبر معظم انقلاب اهدا شود.

60706
نام: بنده خدا
شهر: بروجرد
تاریخ: 11/24/2008 12:36:31 PM
کاربر مهمان
  بنام خدای خورشید و ماه ،بنام خدای زیبائیها،بنام اوکه ما را آفرید تا بندگی کنیم و باهم زیستن را یاد بگیریم
سلام ،سلام به همه دوستان خوب و قدیمی حرف دل
*************
چشمهایم را بسته ام آه که چه زیباست آنچه پیش روی من است ! دشت زیر پاهای من با سخاوت سنگینی قدم هایم را متحمل می شود اما همچنان می خندد . بر بالای دشت سبز آرام ایستاده ام و به گل های وحشی ته دره می نگرم . چه زیبایند و چه رها و چه آزاد. نسیم با دست های نامرئی و لطیفش آرام آرام موهایم را نوازش می کند و به رقص باد می سپارد . به دوردست ها خیره شده ام نفس هایم را سنگینی اندوه وجودم بریده است ! من به انتظار معجزه ای ایستاده ام . رها می کنم اشک هایم را تا به آرامی و آسایش بلغزند و رها شوند . بغض گلویم را به فریاد خاموش قلبم می سپارم . چه غمگین است دشت چه غمگین است . پاهایم خیس از شبنم سبزه ها یی است که سخاوتمندانه مرا متحمل شده اند. به کدام گنام این چنین ملول گشته ام ؟ نمی دانم ! افسوس که نمی دانم. قلبم به اندازه همه اقیانوس های دنیا گرفته است . با که سخن بگویم که همگان در نظرم دیوی هستند که مرا به نابودی می کشانند ! دنیای ما دنیایست پلید که زیبایی های فریبنده اش تو را مجذوب خود می کند اما در پس همه این زیبایی ها غمی بزرگ نهفته است . دیگر نه احساسی هست نه محبتی و نه اعتمادی ! اما از این پس چگونه زندگی را خواهم گذراند؟ وقتی درهای محبت را به روی همگان بسته ام آیا باز هم لبخند معنی خواهد یافت ؟؟؟؟

اگر خداوند بار دیگر ازمن میخواست که آنچه میخواهم متولد شوم دوست داشتم یک گل وحشی سپید باشم که در دشتی بزرگ متولد می شود و در زندگی کوتاهش با عشق به خاک و آفتاب و باران سربلند و باطراوت میزید. می دانم که اگر اینچنین زندگی کنم از زندگی حال خوشحال تر و شادتر خواهم بود !
********************
دو سه شبه موقع خوندمن ختمها یاد شما می افتم حسابی برای همه دعا می کنم یادتون نره من رو هم دعا کنید دیگه تقریبا دارم از مردم میبرم واقعا احساس نمی کنم دارم بین آدمها زندگی می کنم ...نگران نباشید من و مهدیار رابطه خیلی خوبی با هم داریم ولی در واقع زندگی من خلاصه شده در وجود مهدیار که همین موجب آزارم می شه .برام دعا کنید خیلی محتاج دعای شما هستم
التماس دعا ...


60705
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/24/2008 12:26:10 PM
کاربر مهمان
  .:: یَا قاضِیَ الحاجات ::.


*سلام به آقا سیّد مرتضی.

*سلام به حرف دل.

*سلام به اهالی باصفای حرف دل و خدا قوّت.

*سلام به اهالی خَدوم و ارزشمندِ ادمینستان حرف دل و خدا قوّت.

*سبکبار ، عزیز دل برادر کجایی مومن؟!
الهی داداش قربون اون صلوات های روح فزا و مشتیت بشه!
الهی که هر جا هستی سالم و سر حال باشی.

*مونای گرانقدر از اروپا سلام و عرض ادب و خیر مقدم.
متن کوتاه و سرشار از معنویت و احساس مسئولیتتون رو خوندم برگوار. این متن با وجود کوتاهیش نشان گر این بود که شما باوجود سن نه چندان زیادتون دارای شخصیت و روحی بلند هستید.
دیدن چنین صحنه ای امتحانی برای شماست. از این جهت که مشخص بشه در ایمان شما چه تاثیری داره و آیا کم می شه یا بالعکس بر اون افزوده می شه؟!
شیطان ملعون همواره برای هر فردی متناسب با کردار و تفکّرات همون فرد ظاهر می شه . خلاصه اش رو اگه بخوام بگم اینه که در مورد افراد پرمدّعا که معمولا بیشتر می دونند قوی تر و پرتلاش تر از یک فرد معمولی ظاهر می شه و سعی در گمراهیشون داره. صرف داشتن یک سری اطلاعات و معلومات و حتی ظاهر مناسب و ... نشانگر درک و فهم بالا از دین مبین اسلام نیست و افراد هنگامی می تونن یک مسلمان و مومن واقعی باشند که در عمل و هنگام رسیدن به پرتگاه ها و لغزشگاه ها مراقب خودشون و خوددار باشند و تقوای الهی رو پیشه ی خودشون قرار بدهند وگرنه صرف دانستن معنی تقوا و تدریس و تبلیغ دین نمی تونه ملاکی برای برتری انسان ها نزد خداوند متعال باشه.
در مورد اون(به ظاهر) معلّمتون هم به نظر حقیر با احتیاط بیشتری عمل کنید و صرفا به عنوان یک دستگاه ضبط و پخش نگاه کنید که درس *دین و زندگی* رو براتون سر کلاس پخش می کنه و شما آموزش می بینید تا بتونید درستون رو با نمرات عالی پشت سر بگذارید. ان شاء الله.
نیازی هم نیست آبروی اون فرد رو ببرید چرا که خود ستّارالعیوب ،سریع الحساب هم هست و می دونه با این فرد متظاهر چیکار کنه.
موفق باشید و باز هم به حرف دل سر بزنید.



اَللّهمّ عجّل لوليّک الفرج.


اَللّهمّ صلّ علي محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم.
60704
نام: شهاب(به نیابت از گل نرگس عزیز حرف دل)
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/24/2008 11:57:04 AM
کاربر مهمان
  به نام خدا

سلام بر منتظران مهدی(عج)
قصد داریم امسال هم تا شب اول محرم همراه باخواندن زیارت عاشورا دست به آسمان برداریم واز آن خورشید پنهان بخواهیم که هرچه زود تررو بنمایاند وازخداخواستار سلامتی نایب بر حقش باشیم وچه بهتر که همراه با عاشورا علقمه رانیز بخوانیم.بیاید در این چهل شب یک زیارت بابرکت عاشورا وعلقمه را همراه بامعنی بخوانیم .یا علی


روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : خانم سادات.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : آقا امید.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : شمسی خانم.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : آقا محمد.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : چه فرقی میکنه.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه :شهاب.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه :آقا امین .
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه: دلشکسته ی گرامی از مردمان...
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه:مریم گرامی از شهر انتظار بهار و باران.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه: مهدیه ی گرامی.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه: سارای منتظر و بزرگوار از مشهدالرضا(ع).
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه: یاس سفید گرامی از تهران .
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه: انسیه ی بزرگوار از شهر انتظار.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه: فریال گرانقدر از تهران.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه :ایمان از توکل به خدا.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : سارای بزرگوار از شهر غریب.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : بنده ی خدا گرامی از بروجرد.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : ستاره ی گرامی از هر کجا که شناخت واقعی به خدا انجا باشد.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : جامانده ی بزرگوار از دوکوهه.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : حنبانه ی بزرگوار از قم.(سلام و عرض ادب و پوزش بابت تاخیر در ثبت نام مبارکتون. التماس دعا.)
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه : بیست نفر از دوستان ارجمندم در دارالقرآن الکریم شهید کارگر سامانی.
روزی یک زیارت عاشورا و یک دعای علقمه: گل نرگس عزیز.


60703
نام: مهدیه
شهر: ایران
تاریخ: 11/24/2008 11:46:23 AM
کاربر مهمان
  سلام
هفته بسیج مبارک امیدوارم تنها یدک کش این عنوان پر افتخارنباشیم وسعی کنیم واقعا بسیجی باشیم.
دوستان حرفهای قشنگی درباره بسیج وبسیجی وشهیدو شهادت نوشته بودند.
کاش عمل همه کسانی که توی این مملکت از شهیدان دم میزنند وخیلی هم خوشگل درباره شهدا صحبت می کنند
مثل حرف زدنشان باشد.
دایی من قبل از اینکه فرزندش به دنیا بیاد شهید شد وفرزند پسرش الان ۲۲ سالشه!
از۲_۳سال پیش که پسر داییم دیپلم گرفت مادر وعموش دنبال این بودند که برایش کاری دست وپا کنند اما نشد به خاطر همین علی رغم میل باطنی اش کنکور دانشگاه ازاد شرکت کرد ودریکی از شهرهای اطراف قبول شد اما گفتند به حد نصاب نرسیده و پروندهاش را بدون اطلاع فرستادند یک شهر خیلی دور!
بدون در نظر گرفتن شهید شدن پدرش!
در این میان هر گاه برای انجام کاری به بنیاد شهید مراجعه کردند جواب سربالا شنیدند چه در رابطه با کارش و چه در رابطه با دانشگاهش!
من نمی دانم این کسانی که با خون امثال دایی من به منصب رسیدند چگونه به آنها جواب خواهند داد؟!
<<ابتدا <قبلی 6077 6076 6075 6074 6073 6072 6071 6070 6069 6068 6067 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved