شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
60242
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/12/2008 10:11:43 AM
کاربر مهمان
 
.:: یا ذالجلال و الاکرام ::.


*سلام به آقا سید مرتضی.

*سلام به حرف دل.

سلام به اهالی باصفاش.


*کبوترانـه دلـم بـي قـرار گنبـد شد

کنار سفره که بوديم حرف مشهد شـد


وزيد بوي خراسان و ناگـهان رد شد

دوباره يـاد غريب آشـنا و شـوق حرم


و سيل اشک که پشت پلکها سد شد

و دخترم که به دل حسرت زيارت داشت


درست هم نظر مرتضـي و احمـد شد

دو سـال هست که تو قـول داده اي بابا


بـراي مـا که نـرفتيم واقعـآ بـد شد

تمام بودنـم آوار شـد و يـک لحظــه


زمان براي عبور از خـودش مردد شد

دو روز بـعد بليـط و شـروع يک پروار


کبوترانـه دلـم بـي قـرار گنبـد شد

قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت


و ايستگاه که سرشار بـوق ممتد شد

و چند ساعت ديـگر به صحـن آزادي


نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد


اسماعيل سکاک قزوين



اللّهمّ عجّل لوليّک الفرج.


اللّهمّ صلّ علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.
60241
نام: معصومه
شهر: جزیره قشم
تاریخ: 11/12/2008 10:08:04 AM
کاربر مهمان
  با سلام دختری هستم ۲۷ ساله که در قشم مشغول به کار هستم و خانواد من در شیراز زندگی می کنند مدتی است که همکارم از خواستگاری کرده است ولی به دلیل شرایط خانوادگی ایشان نمیتواند براای مراسم خواستگاری به شیراز بیاید ولی خانواده من از کل ماجرا با خبر هستند سئوالی که داشتم این بود که ما میتوانیم برای محرم شدن صیغه محرمیت را بخوانیم در صورتی که پدر من شیراز است
60240
نام: فاطر
شهر: کربلا
تاریخ: 11/12/2008 10:01:37 AM
کاربر مهمان
  یک سقا در هند،دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از یک سر یک میله ای اویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت، بنابراین در حالی که کوزه سالم، همیشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب می رساند، کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.
برای مدت دو سال این کار هر روز ادامه داشت. سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد. موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بیچاره از نقض خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ناراحت بود.
بعد از دو سال روزی در کنار رودخانه کوزه شکسته به سقا گفت: من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم. سقا پرسید: چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟ کوزه گفت: در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که بر عهده ام گذاشته شده است را انجام دهم چون شکافی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شود. به خاطر ترکهای من تو مجبور شدی این همه تلاش کنی، ولی باز هم به نتیجه مطلوب نرسیدی.
سقا دلش برای گوزه شکسته سوخت و برای همدردی گفت: از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی. در حین بالا رفتن از تپه کوزه شکسته، خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را زندگی می بخشد و این موضوع او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی کرد. چون دید که باز نیمی از اب نشت کرده است. برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد.
سقا گفت: من از شکافهای تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم. من در کنار راه گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال من با این گلها خانه اربابم را تزئین کرده ام. بی وجود تو خانه ارباب نمی تواست این قدر زیبا باشد
60239
نام: نسرین
شهر: کرمانشاه
تاریخ: 11/12/2008 9:34:14 AM
کاربر مهمان
  سلام خدای من دوستت دارم به خاطر این همه لطف و رحمت در حق ما کردید ازت ممنونم می دونم دوسم دارید که سختی هارو جلوی راه من قرار میدهید ممنون
60238
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 11/12/2008 9:14:35 AM
کاربر مهمان
  پیری را میشناسم که هر موقع راجع به کربلا ازش میپرسیم....ناخودآگاه میزنه زیر گریه.....به قول رفقا جوری گریه میکنه که انگار خودش اونجا بوده و همه ماجرا رو دیده...!!
وقتی ازش میپرسیم آخه چرا انقدر گریه میکنی؟....در حالیکه سرش رو به چپ و راست به حالت ماتم تکون میده... با گریه میگه:
آخه شما نمیدونید..!! شما نمیدونید...!!
کربلا را هنوز درک نکردید...!!
میگه....:
اگر کربلا رو درک بکنید...دیگه آروم و قرار ندارید...

داستان کربلا رو که توی همین صفحات حرف دل نوشتم،از همین پیر شنیده بودم....باید اعتراف کنم جزییاتی رو که این پیر غلام برای ما تعریف کرد تو هیچ کتابی نخونده بودم و تو هیچ جا نشنیده بودم...عده ای از بچه ها اعتقاد دارن که احتمالا برگی از حقیقت به چشمانش هویدا شده و به رویتش رسیده...!! حالا یا تو خواب ...یا..!!....نمیدونم !! ولی هر چی هست مو به مو تعریف میکنه....نه روضه می خونه نه مداحی میکنه....عین خود واقعه از ابتدا تا انتها برات تعریف میکنه.....همیشه به ما میگفت...برید به بقیه بگید در کربلا چه گذشت....اما اون شور و حالی که اون تعریف میکنه کجا و تعریف ما کجا؟...یه روز وقتی گریه میکرد ما هم تحت تاثیر قرار گرفته بودیم....واسه اینکه شیون و زاریش خیلی غریبانه است....آدم دلش کباب میشه....یه پیرمرد با موهای سفید و گریه ای اینچنین...!!
یه روز بهش گفتم...آقا غلام (از همه میخواد که غلام صداش بزنن)بسه دیگه....طاقت گریه های سوزناکت رو نداریم....بد جوری زار میزنی...برای چشات هم خوب نیست.
رو به من کرد و گفت:
اگر گریه ابی عبدالله رو میدیدی چی...!!؟
اونکه غریبانه تر از من اشک میریخت...!!

حسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسین....!!
حرفاش بدن آدمو میلرزونه....تصور گریه ابی عبدالله برای ما ممکن نیست....چه برسه به دیدن گریه حضرت!!


چه فرقی میکنه عزیز...زیر سایتون هستیم...منتها انقدر بزرگید که ما رو نمی بینید

از دعای خیر سارای منتظر هم ممنون...انشالله که روزی انتظار شما به سر و ثمر برسه.

ما هم منتظریم.
یا علی
60237
نام: سلام
شهر: تهران
تاریخ: 11/12/2008 9:05:08 AM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت همه دوستان اگر ما به اینجا می آییم وسودی برای ما نداشته باشد درحال ضررکردنیم.
بیاید با خودمان روراست تر باشیم همه ما گرفتاریم ولی این توفیق خداوند است که به اینجاآمده ایم وباید قدر این لحظات را بدانیم که هر دقیقه که می گذرد از عمر ما کم می شود واز این ثروت عمر ما کاسته می شود که جایگزینی برای آن نیست
60236
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 11/12/2008 8:55:55 AM
کاربر مهمان
  سلام به آقا سید بزرگوار
سلام به دوستان و همراهان حرف دل

سلام به همه دوستان چه قدیمیها و چه جدیدهاو چه اونائی تازه به جمع ما پیوستند.

سلام به چه فرقی می کنه گرامی ، بزرگوار همین دعاهای شماست که ما رو نگه داشته امیدوارم بیمار شما هم هرچه زودتر شفا یابد

سلام به سبکبار شیرین کلام . ممنون از خودتون و دعای صلواتیتون در حق بنده حقیر .

سلام به خروش گرامی خوشحالم از اینکه دوباره نوشته های شمارو تو حرف دل خوندم من که همیشه وقتی دلم می گیره مزاحم شما و سقاخونتون هستم میام و شمعی روشن میکنم تادلم سبک بشه .

سلام به آقا شهاب گرامی . ممنون از ذکر دعاتون در حق اینجانب و دخترم همان قلب پاک و بی آلایش شماست که مرا به آرامش بیشتر و تحمل دعوت می کند . تولدتان هم مبارک

سلام به ثنا دوست گرامی از شیراز ممنون از لطف و بزگی شمادر حق من حقیر امیدوارم بتوانم روزی این همه محبت شما را با نوشته های بیشتر و بهتر جبران کنم . عاقبت بخیر شوی .

یاعلی
60235
نام: انسیه
شهر: تنهایی وناامیدی وانتظار
تاریخ: 11/12/2008 8:53:40 AM
کاربر مهمان
  سلام به خداجونم ومولایم اباصالح المهدی وشمادوستان عزیز!
خداباورنمیکنی میگم کم آوردم؟خدانکنه باهام جدی جدی قهرکردی ودیگه دوسم نداری؟؟؟نکنه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای خدایانه توتنهام نزارکه همیشه وهمه جاتواوج ناامیدی توتنهاامیدم بودی.همیشه وهمه جاودرهمه حال تویاروپناه وهمدمم بودی.حالاچی شده هرچی صدات میکنم خداخدامیکنم درخونه ی ائمه اطهار(ع)رومیزنم اونهاروواسطه قرارمیدم ولی...خداجونم من که گفتم قبول دارم بدم خیلی هم بدوگنه کارم ولی گفتم وازت خواستم منوانسیه ات وببخشی خدایادارم قاچاقی نفس میکشم به خاطرتوزنده ام تنهام نزارمنوببخش وبیامرز.کمکم کن یاصاحب الزمان(ع)!
{اللهم عجل لولیک الفرج}
میدونم الان یعنی ازچندروزپیش تاحالاهمتون یه جوردیگه درموردم فکرمیکنیدولی به خداوندی خداقسم این طورنیست ونیستم!دوستون دارم التماس دعاتاکه...!آه!شکرالله.
60234
نام: مبهم
شهر: دنیا
تاریخ: 11/12/2008 8:51:19 AM
کاربر مهمان
  ببخشید یک سوال دارم این چند نفری که خیلی خبر همدیگر و میگیرند و برای هم سلام وصلوات میفرستند مثل ایمان وشهاب ومریم وسارا وخروش و... همدیگر رو میشناسند؟ اخه برام جالبه صفحات حرف دل رو می خواندم دیدم هر کی میاد حرف دلشو می نویسه و میره ولی این چند نفر همش در حال تقدیر و تشکر از همدیگه هستند .ادم اینطوری توی حرف دلتون احساس غریبی می کنه.
60233
نام: ستاره
شهر: کویر سوخته
تاریخ: 11/12/2008 8:49:38 AM
کاربر مهمان
  یه سلام آفتابی به همه دوستان حرف دلی.
ایمان گرامی ،چه فرقی میکنه عزیز ، شهاب ،و بقیه دوستان خوب حرف دلی من دیشب برای عمره دانشجویی ثبت نام کردم تو رو خدا برام دعا کنید تاپنجم آذر به اسمم در بیاد .
چه فرقی میکنه عزیز من کم کم دارم با مشکلاتم کنار میام از راهنمایی هاتون ممنونم .
<<ابتدا <قبلی 6030 6029 6028 6027 6026 6025 6024 6023 6022 6021 6020 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved