اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 59782 |
نام:
فاطر
شهر:
کربلا
تاریخ:
11/1/2008 8:35:26 AM
کاربر مهمان
|
به جز گمراهان چه کسی از رحمت پروردگارش نا امید می شود (سوره حجر آیه ۵۶)
خیلی ها دوست دارند فقط کسی باشه به حرف دلشون گوش بده ولی خودشون طاقت شنیدن حرف دل دیگران رو ندارند پس بیائیم شخصیت خودمان را آراسته به حدیثی از امام رضا(علیه السلام) که خیلی از حرف دلی ها عاشق ایشان و حرم باصفایشون هستند ، بکنیم
ایشان فرمودند :
سکوت و کم حرفی ، یکی از درب های حکمت و دانش است (تحفت العقول ۴۴۲)
فاطر
|
|
| 59781 |
نام:
احسان
شهر:
تورنتو، کانادا
تاریخ:
11/1/2008 12:23:31 AM
کاربر مهمان
|
سلام علیکم
شهاب جان زیارتت قبول برادر...خیر مقدم...ولی نگفتی چی دیدی؟ چی شنیدی؟...از کربلا...از خیمه ها...تل زینبیه...منتظریم!
چه فرقی میکنه عزیز....ارادتمندم...خدا قوت. خدا به همه شما مومنین سلامتی و طول عمر عنایت کنه.
حاج مصطفی عزیز هم که ارادت دارم خدمتشون... مطلب شهید فهمیده تون خیلی جالب بود.
به وقت اینجا که جمعه است...پس:
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
|
|
| 59780 |
نام:
بنده خدا
شهر:
دنیا
تاریخ:
11/1/2008 12:05:48 AM
کاربر مهمان
|
من ه بنده ای هستم که فکرمیکردم خیلی باایمانم واز خدا خواستم که امتحانم کنه به مشکلی برخوردم ازخداخواستم کمکم کنه تا منم از باارزش ترین چیزم یعنی فرد مورد علاقم صرف نظر میکنم وقتی گرفتاریم با کمک خدا حل شد نتونستم از اون دل بکنم الان باگذشت ۳ماه ازاین شرمندم که به قولم وفانکردم از خداخجالت میکشمنمیدونم جیکار کنم ولی بااین که دیر شده ولی فراموشش میکنم حتا اگر منجر به مرگمم بشه چون خدا به من لطف کرده و منو اونو شما وهرچیز دیگرمال خداست....خدانگهدارتابعد
|
|
| 59779 |
نام:
مجید داود ابادی
شهر:
غریبستان
تاریخ:
10/31/2008 8:57:42 PM
کاربر مهمان
|
مرحوم سید احمد بن سید هاشم بن حسن موسوی رشتی که در سال۱۲۸۰ هجري قمري در راه سفر حج از قافله جدا می شود و راه را گم می کند، می گوید:اضطراب زیادی داشتم، بعد از تأمل و تفکر با خود گفتم: تا صبح همین جا می مانم و بعد به منزل بعدی برمی گردم و چند محافظ همراه خود می آورم و به قافله ملحق می شوم. در همین حال ناگاه باغی مقابل خود دیدم، در آن باغ باغبانی که در دست بیلی داشت مشاهده می شد، او بر درختها می زد تا برف آنها بریزد، پیش آمد و نزدیک من ایستاد و فرمود: تو کیستی؟ عرض کردم رفقایم رفته اند و من مانده ام وراه را گم کرده ام
فرمود: نافله (نماز شب) بخوان تا راه را پیدا کنی.بعد از تهجد(نماز شب) دوباره آمد و فرمود:نرفتی؟ گفتم: وا... راه را بلد نیستم.فرمود: جامعه بخوان تا راه را پیدا کنی. با وجود اینکه جامعه را حفظ نبودم.از جای برخاستم و زیارت جامعه را از حفظ خواندم. باز آن شخص آمد و گفت: نرفتی؟ بی اختیار گریه ام گرفت و گفتم: همین جا هستم چون راه را بلد نیستم. فرمود: عاشورا را بخوان. من زیارت عاشورا را از حفظ نداشتم و الان هم حفظ نیستم و در عین حال برخاستم و عاشورا را از حفظ با تمام لعن و سلام ها و دعای علقمه را خواندم. دیدم باز آمد و فرمود: نرفتی؟ گفتم: نه، تا صبح همین جا هستم. فرمود: الان تو را به قافله می رسانم. ایشان رفت و بر الاغی سوار شد وفرمود: پشت سر من سوار شو. سوار شدم و اسب خود را کشیدم اما حیوان حرکت نکرد. فرمود: دهنۀ اسب را به من بده. ایشان عنان اسب را گرفت و به راه افتاد.اسب کاملا آرام می آمد و ایشان را اطاعت می کرد. آن بزرگوار دست خود را بر زانوی من گذاشت و فرمود:
شما چرا شما نافله نمی خوانید؟! نافله، نافله، نافله.
باز فرمودند: شما چرا عاشورا نمی خوانید؟! عاشورا، عاشورا، عاشورا.
بعد فرمودند: شما چرا جامعه نمی خوانید؟! جامعه، جامعه، جامعه.
در زمان طی مسافت، مسیری دایره ای را پیمودیم ناگاه برگشت و فرمود: اینها رفقای شما هستند. از الاغ پیاده شدم تا سوار اسب خود شوم نتوانستم. آن جناب پیاده شد و مرا سوار نمود و سر اسب را به سمت رفقا برگرداند. من در آن حال به فکر افتادم این شخص که بود که به زبان فارسی صحبت می کرد در حالی که این طرفها زبانی جز ترکی و مذهبی جز مذهب عیسوی وجود ندارد! تازه چطور به این سرعت مرا به رفقای خود رسانید. با همین فکر پشت سرم را نگاه کردم اما با کمال تعجب کسی را ندیدم و از ایشان اثری نیافتم.
«نجم الثاقب، ص464»
|
|
| 59778 |
نام:
رکسانا
شهر:
ناکجا آباد
تاریخ:
10/31/2008 8:55:45 PM
کاربر مهمان
|
خیلی خسته ام فکر می کردم بنده ی خوبی ام ولی حالا می فهمم چه قدر بدم خابای آشفته ای می بینم خواب می بینم آسمون آتیش می گیر و من تو خواب یه جوری با ناراحتی آقام مهدی رو صدا میزنم اینقدر میگم تا آسمون کمکم ابری میشه بعدشم بارون میاد بعدشم هوا آفتابی میشه نمیدمونم تعبیر میشه کسی رو هم ندارم که ازش ببرسم بدجوری مشغولم یا گاهی میبینم که بین تختم و سقف اتاقم یه چیزی داره از بایین میکشدم یکی از بالا میدونم خوابم و با یک تکون درست میشه ولی حرکار میکیم نمیتونم فقط میتونم صلوات بفرستم اینا یعنی چی ؟ کمکم کنید؟
|
|
| 59777 |
نام:
فریال
شهر:
تهران
تاریخ:
10/31/2008 8:01:36 PM
کاربر مهمان
|
سلام به همگی:امروزوقتی رفتم سرمزارشهدایه سری هم به حاج اقاهمت زدم.(قطعه ی بیست وچهارردیف هفتادوهفت...)خیلی به یادتون بودم هرجارفتم تک تکتون رودعاکردم حتی حرم امام...یه دعای مخصوصم برای دلشکسته های عزیز...وگم شده ی مهربونم وپرستوخانوم کردم...راستی سرمزارشهیدپلارک هم رفتم خیلیم شلوغ بود دوست دارم بدونم این شهیداصلاکی بوده که این قدرمردم دوسش دارن ممنون میشم یکی برام توضیح بده....التماس دعا(خداجونم خیلی خوبی دوست دارم تنهام نذار)
|
|
| 59776 |
نام:
سیف الدوله
شهر:
اولین حامی قدس
تاریخ:
10/31/2008 7:42:46 PM
کاربر مهمان
|
بسم الله الرحمان الرحیم
یاالله یاالله یاالله یامجیب دعوةالمضطرین و یاکاشف کرب المکروبین و یا غیاث المستغیثین:
فرج عن کروب المومنین
اشف مرضی المومنین
اقض حوائج المومنین
وارحم موتی المومنین
و اشف صدور المومنین
و اهد قلوب المومنین
وانصر المومنین
و اجعل عاقبة المومنین خیرا
بحق محمد و آل محمد عجل فی فرج محمد و آل محمد
|
|
| 59775 |
نام:
سمیرا سادات
شهر:
احساس
تاریخ:
10/31/2008 7:30:48 PM
کاربر مهمان
|
خیلی خوشحالم که خدا هنوزم دوستم داره خدایا شکرت هیچ وقت تنهام نذار
|
|
| 59774 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
10/31/2008 6:48:26 PM
کاربر مهمان
|
خبرآمد!! خبرآمد!! خبري درراه است !!
سرخوش آن دل که ازآن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد شايد ...
پرده از چهره گشايد شايد ...
دست افشان پاي کوبان مي روم
بردرسلطان خوبان مي روم
مي روم بار دگر مستم کند
بي سروبي پاوبي دستم کند
مي روم کزخويشن بيرون شوم
درپي ليلا رخي مجنون شوم
هرکه نشناسد امام خويش را
بر که بسپارد زمام خويش را
شايد اين جمعه بيايد شايد ...
|
|
| 59773 |
نام:
سعید
شهر:
فراموش شدگان
تاریخ:
10/31/2008 5:46:47 PM
کاربر مهمان
|
سلام
من عاشق هستم نمیدونم چیکار کنم تا اون منو دوست داشته باشه اون سر سخته
من نیتم پاکه و قصد ازداج رو باهاش دارم ولی اون داره ناز میکنه
خیلی افسرده شدم یکی ÷یدا بشه و منو راهنمای کنه
این ادرس وبلاگ منه اگه کسی دوست داشت تا به یه عاشق کمک کنه تا بتونه دل معشوقش رو ببره کمکم کنه
من دارم از بین میرم
کمک
|
|