اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 59652 |
نام:
چه فرقی میکنه
شهر:
هیچ جا
تاریخ:
10/28/2008 2:39:14 PM
کاربر مهمان
|
سلام علیکم جمیعا
بوی سیب گرامی از دیدن نام شما و مطلبتان بسیار خوشحال شدم انشالله که حضور پر دوام و پایدار داشته باشید .
دوستان جدید فریال گرامی . پرستو خانم محترم . گم شده محترم و آدم برفی گرامی و دیگر دوستانی که تازگی به جمع یاران حرف دل پیوستند انشالله که با حضور پر دوام خود صفحه حرف دل را هر روز پر بار تر از قبل کنند و دیگر دوستان نیز استفاده لازم ببرند.
بنده خدای محترم از بروجرد . مریم خانم دل آرام . مقداد جان از اهواز . رضای کویری . احسان جان از تورنتو . مجنون الحسین عزیز. دانشناپذیر محترم . مصطفی ساغرچی عزیز. شاهد از دوکوهه . شلمچه گرامی . عبد عاصی محترم و همه قدیمیهای حاضر و غائب انشالله که مجددا حضورتون پر رنگ باشد.
ایمان گرامی فقط در حدانجام وظیفه بوده انشالله که همگی عاقبت به خیر باشیم.
در حق یکدیگر و به جان یکدیگر دعا کنیم .
یا علی و یا فاطمه
|
|
| 59651 |
نام:
سبكبار
شهر:
يه كوشه دنيا
تاریخ:
10/28/2008 2:36:45 PM
کاربر مهمان
|
عاشقان مهدي عج يه صلواتي بفرستيد
|
|
| 59650 |
نام:
مسافر
شهر:
مسافرخانه
تاریخ:
10/28/2008 2:23:01 PM
کاربر مهمان
|
برای سلامتی قطب عالم امکان محححححححححمدی صلوات بفرست
باعجل فرجهم
|
|
| 59649 |
نام:
سمیه
شهر:
تهران
تاریخ:
10/28/2008 2:21:58 PM
کاربر مهمان
|
اینو با دلتنگی می نویسم
و با یه بغض که هر لحظه امکان داره بترکه.چند تا ارزو دارم ۱.کاش خدا منو ببخشه و...خواستم بگم دوسم داشته باشه که دیدم داره.
بعد دوست دارم مایه سر بلندی امام زمانم باشم وبدونم اقا نگاهم میکنه ودعام میکنه .بعدش یه حاجت دارم که امام رضا باید واسته بشه.کهشکی بشه دیگه طاقت ندارم...
|
|
| 59648 |
نام:
سجاد
شهر:
هر کجا که محبوب بخواهد(تبریز)
تاریخ:
10/28/2008 1:46:17 PM
کاربر مهمان
|
سلام.امیدوارم در تمام مراحل زندگانی موفق و موید باشید.کلمه عشق از کلمه عربی عشقه به معنی گل پیچک گرفته شده است.اسلام کلمه عشق را قبول دارد اما فقط در مورد خدا بکار برده است و در عالم مادی کاربرد ان درست نیست و بجای ان از کلمه حب استفاده شده است.عرفا معتقدند کل عالم بر عشق بنا شده است ولی فلاسفه میگویند بر عقل.اگر دنیا را مانند یک حکومت فرض کنیم عشق حزب کارگروانقلابی(که در کوهتاهترین زمان صفحه را بر میگرداند و به قول شاعر لحظه ای است روییدن عشق) و عقل حزب دموکرات(محتاط) در ان می باشد.کل جهان هستی از نظم خاصی بر خوردار است و همه چیز مرتبه ای و طبقه ای هست.عشق کامل که در مورد انسان به کار می رود کلمه ای درست نیست بلکه عشق کامل فقط مخصوص خداوند است بر خودش(ائمه به مرتبهای از عشق کامل رسیده اند).به نظر عرفا همه کار های جهان به خاطر عشق به خداوند است که انجام میشود.مثلا نیوتن که افتادن سیب را مشاهده کرد علت ان را فهمید ولی در نام گزاری ان اشتباه کرد.چون جاذبه یعنی جذب کردن پس اسم نیست بلکه صفت است و نیوتن عشق را در وجود خود معنا نکرده بود اگر میدانست به جای صفت جذب کردن از کلمه عشق استفاده میکرد.سیب به خاطررسیدن به محبوب و عشق رسیدن به خدا بر زمین افتاد تا با واسته ی خاک بر خالق خویش برسد(سیب این کار را به طرق دیگر نیز انجام میدهد و کل عالم این کار را می کنند اما ما.....).کرات اسمانی به خاطر عشق به خداوند است که منظم در مدار خود در حال حرکتند چون اگر این کار را نکنند در نزد معشوق خود و در راه رسیدن به رضایت معشوق کار خلافی انجام داده اند و این مانع رسیدن به محبوب است.........ادامه دارد.امیدوارم این جسارتم را به حساب بی ادبی من نگذارین.الهم انی اسئلک الامان یوم لاینفع و مال و لا بنون و انی اسئلک الامان یوم یعرف المجرمون به سیمائهم.التماس دعا.(از کتاب عشق در نوشته های استاد مطهری)
|
|
| 59647 |
نام:
گل نرگس
شهر:
ايران سراي من است
تاریخ:
10/28/2008 1:25:39 PM
کاربر مهمان
|
وصيت نامه
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم اياك نعبد و اياك نستعين
ميخواهم زبان خامه را به سينه كاغذ آشنا كنم و نقشي از رخ آن زيبا را بر اين سينه سفيد منقّش كنم؛ اما قلم را توانايي اين كار نيست. كاغذ را تحمل اين نقش نيست.
ميخواهم امواج خروشان احساس را به مهار عقل در زندان تن محبوس كنم؛ اما عقل را توان به بند كشيدن دل نيست. تن را قدرت نگه داشتن روح نيست.
چشمانم را ميبندم.
ميخواهم تصويري از جمال رعناي يار را در ذهن تصور كنم؛ اما ذهن متصوّر چنين تصويري نيست. آن جمال زيبا را كسي قادر به تصوير نيست.
ميخواهم مرغ انديشه را از پرواز در آسمان خونرنگ عشق باز دارم؛ اما او را هيچ قيدي قادر به مقيد ساختن نيست. اين آسمان خويشتن را از طيران اين مرغ باز داشتن ثواب نيست.
قلم را دوباره به چرخشي واميدارم. امواج خيره سر احساس به ساحل اطمينان هجوم ميآورند. آن يار رعنا تمام قد در تيغ قله عشق به تماشا ايستاده است. مرغ انديشه به پرواز خويشتن ادامه ميدهد. كاغذ از سياهي قلم نقش ميپذيرد. دل زبان گشوده كه:
اي نازنين دلبر. تو مرا همچون شبنم صبحگاهي پاك خواسته بودي و من روسياه، از نوك پا تا فرق سر. به تو خود حال مرا ميبيني. شيطان را به دوستي برگزيدم و تو روزگارم را ميبيني؛ ولي هرگز از روي طغيان سر از فرمانت نپيچيدهام. هرگز از روي عمد بر خلاف دوستيات عمل نكردهام.
هرگز ! خود ميداني حتي آن هنگام كه طعم گناه از دهانم زايل نگشته بود، فكر تو آن را تلخ ميكرد كه هرگز گناه لذّتي نداشته است.
خود ميداني همواره پشيمان بودم؛ ولي چه كنم كه بر وجود كثيفم شيطان تسلّط پيدا كرده بود. هر گاه خواسته بودم كه رو به سويت نهم، اين نفس مرا باز داشته و هر گاه به اهل اين جا نظر داري و من سر از پا نشناخته، به اين جا آمدهام. شتاب داشتم تا به اين جا برسم پاي برهنه، جامهدريده، چشم گريان، با تني ريش به اين جا رسيدهام.
چشمانم كمسو گشته است. تنم زار گشته است. پاهايم مجروح است و دلم پريشان است. آيا تو مرا خواهي پذيرفت؟ آيا براي ديدنت حالي جز اين ميخواهي؟ آيا براي وصالت، مهريهاي بالاتر از اين خواستاري؟
پس كي بر من ناتوان نظرخواهي افكند؟
اي خون، فوران كن!
اي تن، پاره شو!
اي چشم كور شو!
بگذار دستانم بشكند؛ پاهايم قطع شود؛ مغزم پريشان شود. مگرتو اين را نميخواهي؟ مگر تو اين را قبول نميكني؟ پس تو ميگويي چه كنم؟ بهاي دينت را، اين جان ناقابل قرار دادهاي؟
پس اي خصم مرا بكش!
بر درگهت انتظار تلخ است.
براي ديدنت، انتظار سخت است.
براي وصالت صبر نتوان كرد.
مرا به انتظار مگذار.
هر كسي خواسته است بر شيطان پشت پا زند، هر كسي خواسته است راه ميانبُر را انتخاب كند، هر كسي خواسته است با تو دمساز شود، هر كسي خواسته است با تو همسخن شود، به اين جا شتافته است؛ و من نيز از آنها تبعيت كردهام.
آيا مرا هم قبول خواهي كرد؟
هيچ كس وقتي بدن پارهپارهام را ديد، گريه نكند! احدي وقتي چشم بر تن بيروحم دوخت، گريه نكند كه اين تن جز قفسي نيست كه اين پوست و استخواني بيش نيست. اين بدن پوسته صدفي بيش نيست. مرواريدش را تقديم يار كردهام و حقش هم همين است! بر من قبري نسازيد!
مرا از يادها ببريد!
مني نبودهام؛ مني وجود نداشته.
منبع: روزنامه ي كثيرالانتشار
|
|
| 59646 |
نام:
مریم
شهر:
انتظار بهار و باران
تاریخ:
10/28/2008 1:11:55 PM
کاربر مهمان
|
به یاد خدا
سلام به همگی
ممعبود بی همتای من ، نیازمند لطف توام .
مهربانم دستان نیازمندم را از لطف وجود پر مهرت لبریز کن.
و دردهایم را چاره.
|
|
| 59645 |
نام:
رامین جعفری
شهر:
تهران
تاریخ:
10/28/2008 1:01:55 PM
کاربر مهمان
|
سلام چند وقتی از خانه خدا امده ام دعا کردم عاشق قران و نماز شوم شکر خدا دعایم قبول شده چرا که با علاقه به نماز میاستم و ۲۰ سوره قران را حفظ کردم با معنی و انها را در نماز میخوانم دوست دارم کمکم کنید معانی روانتر و اسانتری را به من پیشنهاد کنید ممنوم
|
|
| 59644 |
نام:
گم شده
شهر:
تبریز
تاریخ:
10/28/2008 12:49:39 PM
کاربر مهمان
|
هوالمحبوب
فاطر بزرگوار از سرزمین موعود:
امروز که به دیدنش بروم شعرتان را نگاهشته و بر سنگ قبرش می زنم و هدیه تان را برایش می برم.
متشکرم. خیلی زیبا بود عین حالش را وصف کردید.
شاید واقعاض همان گونه بود با رویاها و قراینی که اطرافیان دیده بودندمطابقت دارد.
از ابراز همدردی تان ممنونم.
التماس دعا
|
|
| 59643 |
نام:
دلشکسته
شهر:
خرم آباد
تاریخ:
10/28/2008 12:47:29 PM
کاربر مهمان
|
پرنده رو شونه های انسان آروم نشست
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
" اما من که درخت نیستم ، تو نمیتونی رو شونه ی من لونه کنی "
پرنده گفت : " من فرق درخت و آدمو خوب میدونم ، اما بعضی وقتا پرنده ها رو با آدما اشتباه میگیرم "
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : "راستی چرا پر زدنو کنار گذاشتی ؟ "
انسان منظور پرنده رو نفهمیده بود و بازم خندید
پرنده گفت : " نمیدونی ، توو آسمون خیلی جات خالیه "
انسان دیگه نخندید
انگار ته ته خاطراتش چیزی رو به یاد آورد
چیزی که نمیدونست چیه
شاید یه آبی دور
یا یه اوج دوست داشتنی
پرنده گفت : " به غیر از تو پرنده های زیادی رو میشناسم که پر زدن یادشون رفته
درسته که پرواز واسه یه پرنده ضروریه اما اگه تمرین نکنه فراموشش میشه "
پرنده اینو گفت و پر زد
انسان مسیر پرواز پرنده رو داشت تماشا میکرد که یهو چشمش به یه آبی بزرگ افتاد
و به یاد آورد که روزی اسم این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود
چیزی مثه دلتنگی توو دلش موج زد و سنگینی ملایمی مثل دست را روی شونه اش احساس کرد
نگاه کرد کسی نبود
ندایی شنید که میگفت : " یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟
زمین و آسمان هر دو برای تو بود
اما تو هیچ وقت آسمان را ندیدی
راستی ، بال هایت را به چه قیمتی از دست داده ای ؟ "
بعد از لحظاتی که انسان مشغول فکر بود احساس سبکی روی شونه اش حس کرد
انگار دیگه دستی روو شونه اش نبود
آنوقت روو به آسمان کرد و گریست
سلام دلم گرفته
|
|