اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 56692 |
نام:
بنده خدا
شهر:
بروجرد
تاریخ:
7/23/2008 1:23:10 PM
کاربر مهمان
|
سلام مخصوص به همه دوستان حرف دل
خداي مهربونم بازم براي همه چيز ازت ممنونم.خيلي ممنونم
داستانی که براتون نوشتم :
منظورم این نبود که مثل این آدما اینجا نیست می خواستم بگم اینجا پره از این فرشته هاست .
من اینجا معلمائی دیدم (ندیدمشون ولی احساسشون کردم )که واقعا منو به زندگی دوباره برگردوندن.باور کنید من مرده بودم .دل آدمیزاد که می میره یعنی خود ادم می میره .نه احساس داشتم و نه علاقه نسبت به هیچی. همه آدمای اطرافم رو زیادی می دونستم تحمل یه حرف اضافه رو نداشتم اصلا داشتم در گذشته مبهم خودم سير مي كردم .ولی اینجا مثل خانم تامپسون زیاد بودن و آخرش پیروز شدن و تونستن منو از پیله ای که دور خودم تنیده بودم بیرون بیارن .
راستش رو بخواین می خواستم از همه شما دوستان و بزرگواران حرف دل تشکر کنم .و همینطور از اینکه قدم به قدم منو همراهی کردین . من این آرامش دوباره رو مدیون شما بزرگواران هستم .
استاد خوب و مهربان چه فرقی می کنه بزرگوار
برادر ارجمند و بزرگوارم شهاب گرامی .راستی می خواستم بگم مهدیار یه پسره .یه پسر ماه که یه تار موش رو هم به یه دنیا عوض نمی کنم .اسمش رو هم از علي بن مهذيار گرفتم .مطمئنم مي شناسيدش يكي از ياران خالص حضرت مهدي.هدفم از اين اسم فقط اين بود كه ان شاءالله يار مهدي باشه .بازم ممنونم ازتون .
دوست خوب و خواهر مهربونم ایمان عزیز. شما برای من کاری کردین که مادرم هم نتونست این کار رو بکنه .تازه فهمیدم که من برای گذران این مشکل فقط احتیاج به دلداری داشتم و حتی نزدیکترین اعضای خانواده من اینو نفهمیدن با اینکه خیلی دوستم داشتن .ولی شما تونستین منو درک کنید بهم دلداری بدین تا این بحران زندگی من مسیرخودش رو طی کنه .واقعا نمی دونم چطوری باید ازتون تشکر کنم .
سارای عزیزم از تهران از لطف شما هم ممنونم .
برادر بزرگوار امیر حسین گرامی وهمچنین مقداد گرامی و یونس بیست حرف دل و...و....
ازهمه شما بزرگواران کمال تشکر را دارم .امیدوارم بتونم یه روزی جبران کنم .اینایی رو که نوشتم با تمام وجودم براتون نوشتم ببخشید دیگه بهتر از این نمی تونستم ازتون تشكر كنم يعني تا حالا از كسي به اين قشنگي تشكر نكردم !اينو باور كنيد .بازم از همگي ممنونم .
اللهم صل علي محمد و آل محمدو عجل فرجهم..
|
|
| 56691 |
نام:
صبا
شهر:
هرجا که یار بخواهد
تاریخ:
7/23/2008 12:35:18 PM
کاربر مهمان
|
رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند.
ملیحه از قائمشهر امیدوارم هر چه زودتر خداوند آنچه را به صلاح شماست برآورده به خیر بگرداند.
|
|
| 56690 |
نام:
ملیحه
شهر:
قایمشهر
تاریخ:
7/23/2008 11:54:36 AM
کاربر مهمان
|
سلام من قبلا از شما حرف دلی های عزیز یه التماس دعا داشتم فکر کنم برام دعا کردید که داره استجابت میشه
حالا با اجازه برای یه چیز دیکه که خیلی حیاتیه التماس دعا دارم خواهش میکنم برام دعاکنید خواهش میکنم
ممنون از این که منو از دعاهاتون بی نصیب نمیذارید
|
|
| 56689 |
نام:
مریم
شهر:
انتظار بهار و باران
تاریخ:
7/23/2008 11:12:57 AM
کاربر مهمان
|
به نام همیشه پاینده
سلام به همگی
كاشكى مردى بيايد حرفهاى سينه را معنا كند
واژه واژه ، رمز خط كوفى آيينه را معنا كند
بس كه ماندم درحصار انتظار بهار و بارانى تلخ،معلومم نشد
خوبِ من كى خواهدآمد،عصر آن آدينه را معنا كند خواب سبزى ديده ام،انگارمى آيدسوارى سبزپوش شعله ور خشمى بدستش تا تب ديرينه را معنا كند
(على پورحسن آستانه)
* * *
الحمد لله علی کل حال
|
|
| 56688 |
نام:
بنده خدا
شهر:
بروجرد
تاریخ:
7/23/2008 10:19:20 AM
کاربر مهمان
|
ادامه مطلب:
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق ميکرد او هم سريعتر پاسخ ميداد. به سرعت او يکى از با هوشترين بچههاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانشآموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشتهام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما
همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشتهام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغالتحصيل ميشود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامهاى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار راکرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پاياننامه کمى طولانيتر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و ميخواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته ميشود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگينها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که ميتوانم تغيير کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه ميکنى. اين تو بودى که به من آموختى که ميتوانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.» بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ... وجود فرشتهها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
یاحق.
|
|
| 56687 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
7/23/2008 9:44:57 AM
کاربر مهمان
|
- يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست زنگ بعد حساب داريم
- از زندگي سه چيز آموختم 1.از عشق رسوايي 2.از دوست بي وفايي3. از شب تنهايي
- خسته در حبس زمينم. دوست من يادم كن به نگاهي ، به پيامي، سخني شادم كن
- در سكوت دادگاه سرنوشت ، عشق بر ما حكم سنگيني نوشت.
گفته شد دلداده ها از هم جدا، واي بر اين حكم و اين قانون زشت
-نگراني هرگز از غصه فردا چيزي نمي كاهد، بلكه فقط شادي امروز را از بين مي برد
- هر واقعه اي در آغاز به صورت رويا است. كارل سندبرگ
- اراده هاي قوي جز در لباس عمل و كردار ظهور نمي يابند
- اشكي براي شوق، شوقي براي درس، درسي براي ميز، ميزي براي كار، كاري براي نان، ناني براي تخت، تختي براي خواب، خوابي براي مرگ، مرگي براي سنگ، سنگي براي ياد، يادي براي اشك..... اين است مفهوم زندگي
- زماني كه به فردا اميدواري اقتدار از آن توست. آنچه كرم ابريشم آنرا پايان دنيا مي پندارد در نظر پروانه آغاز است
- ستاره بخت كسي شوم نيست. اين ما هستيم كه آسمان را بد تعبير مي كنيم. ارنست همينگوي
- بر زمين لجبازي پاي نفشار.... كه سخت لغزنده است
- همه روياهاي ما مي توانند محقق شوند. اگر ما شجاعت دنبال كردن آنها را داشته باشيم. والت ديسني
- بر آنكه ترا گرم كند سرد مباش. بر آنكه ترا شفا دهد درد مباش.
چيزي به جهان بهتر ز جوانمردي نيست. رسواي زمانه باش و نامرد مباش
- خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش كردن گذشته، غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده..
- بدترين نوع فراق زماني هست كه كسي رو كه دوست داري در كنار خودت داشته باشي ولي بدوني هيچ وقت نمي توني مالكش بشي.
- در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد.
- هرگز كسي كه به حقيقتي رسيده نمي تواند ان را براي ديگري تعريف كند و كسي كه ادعاي دانستن حقيقت را دارد تنها آن را از دور ديده است. همانند پروانه اي كه وقتي در آتش سوخت ديگر زنده نيست.
- گر نيايي تا قيامت انتظارت مي كشم
منت عشق از نگاه پر شرابت مي كشم
ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي كشم
تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي كشم
- هيچ وقت به كسي دل نبند چون اينقدر دنيا كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه...اگه دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اينقدر دنيا بزرگه كه ديگه پيداش نمي كني
- مي شود اي دوست آيا آن نگاهت را خريد ؟
يا براي آسمان ها روي ماهت را خريد؟
من دلم لبريز از آشوب و زنگار رو غم است
مي شود آيينه وش يه لحظه آهت را خريد؟
- زندگي كن و لبخند بزن به خاطر آنهايي كه با لبخندت زندگي ميكنند
- تاكي دل خسته زنگ بايد بخورد
همي تهمت نام ننگ بايد بخورد
عاشق بشويم هر چه باداباد
گاهي سر ما به سنگ بايد بخورد
- آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت .
عمر بي حاصل ما اين همه افسانه نداشت .
- ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي كرد بهم چي گفت ؟ جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم
- يكي محبت مي كنه و يكي ناز مي كنه ! اوني كه ناز مي كنه هميشه محبت مي بينه اما اوني كه محبت مي كنه هميشه تنهاي تنهاست
- ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل از اينكه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند
<
|
|
| 56686 |
نام:
پری
شهر:
برازجان
تاریخ:
7/23/2008 9:33:00 AM
کاربر مهمان
|
نمی دوووووووووووونم چی بگم
|
|
| 56685 |
نام:
چشمان منتظر
شهر:
نا كجا آباد
تاریخ:
7/23/2008 9:28:40 AM
کاربر مهمان
|
سلام بچه ها خیلی التماس دعا داریما چون می دونم همه تون بچه های مذهبی هستید می خواستم یه وب امام زمانی بهتون معرفی کنم (www.8695014.blogfa.com)تو اين روزهاي خدايي مارم از دعاي خيرتون محروم نكنيد.
|
|
| 56684 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
7/23/2008 9:19:30 AM
کاربر مهمان
|
برای شفای عاجل بیمار منظور و مابقی بیماران و دوستان همه حرف دل
* چهل ختم سوره یس و حمد شفا *
- ختم یک ، ایمان از توکل به خدا
- ختم دو ، خواهر ایمان از بروجرد
- ختم سه ، چه فرقی می کنه ی بزرگوار
- ختم چهار ، مریم عزیزار انتظار بهار و باران
- ختم پنج ، آقاشهاب گرامی
- ختم شش ، آقا محمد گل
- ختم هفت ، شهناز خانم
- ختم هشت ، خانم سادات
- ختم نه ، صمن ناز خانم
- ختم ده ، آقاامین
- ختم یازده ، آقاامید
- ختم دوازده ، سارا غریب محترم
- ختم سیزده تا ختم شانزده ، فرزندان گرامی ساراغریب
- ختم هفده ، هد هد غریب صبای گرامی ( با پوزش از جا انداختن نام شما )
- ختم هجده ، امیدوار گرامی
- ختم نوزده ، یاس گرامی از باغچه مهربونی
- ختم بیست ، سارای گرانقدر از مشهدالرضا (التماس دعا)
- ختم بیست و یک ، شهاب تقدیم به ایمان گرانقدر حرف دل به پاس زحماتشون در ثبت آمار ختم قرآن در حرف دل.
- ختم بیست و دو ، اعضاء دارالقرآن الکریم شهید سامانی.
- ختم بیست و سه ، اعضاء دارالقرآن الکریم شهید سامانی.
- ختم بیست و چهار ، اعضاء دارالقرآن الکریم شهید سامانی.
- ختم بیست و پنج ، اعضاء دارالقرآن الکریم شهید سامانی.
- ختم بیست و شش ، اعضاء دارالقرآن الکریم شهید سامانی.
- ختم بیست و هفت ، مینو خانم
- ختم بیست و هشت ، مهتاب خانم
- ختم بیست و نه ، مریم خانم
- ختم سی ، محمود خان
- ختم سی و یک ، حشمت خانم
- ختم سی و دو ، ایمان از توکل به خدا جهت شفای یکی از بستگان و بیمار منظور حرف دل
- ختم سی و سه ، زهرا غریب گرانقدر
- ختم سی و چهار، مریم گرامی از انتظار بهار و باران
- ختم سی و پنج ،مریم گرامی از دل آرام گیرد به یاد خدا ( التماس دعا یادت نره )
-ختم سی و شش ، بنده ی خدا بروجرد (با اجازه این را خودم نوشتم که وقتی رفتی تو حرم آقا امام رضا منو یادت باشه )
- ختم سی و هفت ،سارای گرامی از مشهد الرضا
- ختم سی و هشت ، آشنای غریبه از آسمان
- ختم سی و نه ، رز سفید از ایران سرای من
- ختم چهل ، اشرف خانم از دوستان ایمان توکل به خدا
-----------------------------
انشاالله به حق این ماه عزیز ، مولایمان علی علیه السلام ، واسطه شفای تمام بیماران مورد و منظور بچه های حرف دل شوند
سلام به چه فرقی می کنه گرامی برادر این ختم هم به حول و قوه الهی تمام شد ولی من بسیار متاثر شدم از اینکه متوجه شدم بیمار مورد نظر به رحمت خدا رفته اند خیلی دلم گرفت امیدوارم خداوند رحمتشان کند و دری از درهای بهشت بروی ایشان باز شود و مولاعلی و بی بی دو عالم شفیعشان باشند و برای شما و بازماندگان هم صبر عنایت فرماید
برای شادی روحشان همگی با هم الفاتحه الصلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یاعلی
|
|
| 56683 |
نام:
بنده خدا
شهر:
بروجرد
تاریخ:
7/23/2008 9:04:02 AM
کاربر مهمان
|
سلام به همه اهالي دهكده حرف دل
همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ...
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ میگفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانشآموز همين کلاس بود. هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچههاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم
به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مييافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پيببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام ميدهد و رفتار خوبى دارد.
رضايت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز فوقالعادهاى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمانناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»
معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درسخواندن ميکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقهاى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»
معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نميدهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش ميبرد.»
خانم تامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانشآموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هديهها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچههاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچهها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را ميداديد.»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش «زندگي» و «عشق به همنوع» به بچهها پرداخت و البته توجه ويژهاى نيز به تدى ميکرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق ميکرد او هم سريعتر پاسخ ميداد. به سرعت او
|
|