اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 56382 |
نام:
مقداد
شهر:
اهواز
تاریخ:
7/14/2008 6:35:24 AM
کاربر مهمان
|
عمل بدون تقوا
مفضل مى گويد:
در محضر امام صادق عليه السلام بودم ، سخن از چگونگى اعمال به ميان آمد.
حضرت فرمود:
عمل كم با پرهيزگارى ، بهتر از عمل بسيار بدون پرهيزگارى است .
گفتم :
عمل بسيار بدون پرهيزگارى چگونه مى شود؟
فرمود:
مانند عمل كسى كه به مردم غذا مى دهد، به همسايگانش محبت مى كند و در خانه اش به روى مردم باز است ، ولى هنگامى كه در معرض كار حرام قرار مى گيرد از آن خوددارى نمى كند و مرتكب حرام و گناه مى شود.
بلى ! اين است نمونه عمل بدون تقوا.
اما شخص ديگرى نيز هست كه كارهاى نيك (غذا دادن ، مهربانى به همسايه و...) انجام نمى دهد، ولى اگر كار حرامى برايش پيش آمد، خويشتن دارى نموده ، مرتكب كار حرام و گناه نمى گردد، البته شخص دومى بهتر از اولى است .
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم وحشرنامعهم
|
|
| 56381 |
نام:
مقداد
شهر:
اهواز
تاریخ:
7/14/2008 6:13:37 AM
کاربر مهمان
|
سلام اهالی اهل دل
خانم ستاره
شرایطی داره از جمله :
زیر بیست و پنج سال
داشتن مدرک لیسانس
شما باید به آدرس زیر مراجعه کنید :
تهران – خیابان قائم مقام فراهانی – خیابان هشت – جنب تهران کلینیک – اداره مطبوعات داخلی
خواهر بزرگوار
از تذکر بجای شما ممنون – داستانهایی که مینویسم واقعی هستند ....... که یا شنیده ام و یا خوانده ام .... چیزهایی در خاطرم مانده که با اندکی تغییر مینویسم ...... وگرنه توانایی فکری من در حدی نیست که اقدام به نوشتن داستان بکنم .....
آقای محمد رضا
دو سه سال اول زندگی زوجای جوان معمولا همراه با بحث های طولانی و درگیری است .... حتی دیده شده بعضی از زوجها هر شب با یکدیگر بحث و دعوا میکنند ...... گذشت زمان همه مسائل را حل خواهد کرد ..... سعی کنید بیشتر محبت کنید .... محبت زبانی ...... با پول نمیشود محبت کسی را خرید ولی با اخلاق خوش میشود به قول ما بختیاری ها :
و اخلاق خش مار و سیلا بکش
سعی کنید اختلافها رو مدیریت کنید ....به مسائلی که میدانید باعث اختلاف میشوند کمتر بپردازید ... برای حفظ زندگی سعی کنید شما بیشتر کوتاه بیایید ..... خیلی از مواقع سکوت بهتر از حرف زدن است .... با شوخی و مزاح سعی کنید بحث ها رو عوض کنید ....در مورد مسائلی که احتمال میدهید اگر صحبت کنید کارتان به بحث میکشد این مسائل را روی کاغذ بیاورید به عبارات بهتر نامه نگاری کنید .... صدقه و دعا را فراوش نکنید ......
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم وحشرنامعهم
|
|
| 56380 |
نام:
سارا
شهر:
غریب
تاریخ:
7/14/2008 2:39:42 AM
کاربر مهمان
|
باعرض سلام خدمت تمام دوستان و فرارسیدن میلاد مولایمان حضرت علی (ع) را به تمام شما تبریک میگم .ایمان گرامی لطف کنیند مارا هم در این ختم شریک کنیند .یک سوره یس ویک حمد به نام خودم و۴ تا حمد به نام بچه هام.با تشکر از شما بزرگواران.
|
|
| 56379 |
نام:
sara
شهر:
از تهران
تاریخ:
7/14/2008 1:45:31 AM
کاربر مهمان
|
ادامه:
اونا گفتند تو كه ميدوني چرا ميپرسي?!!گفت من دنبال دنياي شاعران متعهد بودم..در دنياي بيرون شعرهاي سهراب سپهري روحمو خيلي نوازش ميكرد.ايا اين صحنه ها?....اونا گفتن برو وقتي ميدوني نبايد سوال كني!!!...دختر در حاليكه از ديدن برزخ شعراي سهراب مست و ديوونه شده بود از پرچين پايين اومد...بعد دنبال راه بازگشت بود كه يكدفعه از خواب پريد..خيس عرق شده بود..حالا بايد بلند ميشد تا تمريناي عمليشو شروع كنه...نيمه هاي شب بود...رفت كه به قصد تمرين قربت وضويي بگيره...يادش اومد كه اگر ميخواد محرم شه بايد به پاكي و طهارت جسمو جانش زياد اهميت بده و حالا كه زير اين چرخ كبود يه بار ديگه فرصت بازگشت بهش داده شده راستي راستي كه نبايد كوتاهي ميكرد...
واما خواب او راهي بود براي وصل دوباره او...راهي بسوي شناخت حق راهي كه واجد زيبائيها,منزهو پاك ودور از زشتيهاست.عشق و تعبد ثمره و نتيجه معرفتي بود كه در خواب براي او حاصل شد.و حالا ديگر ان هنر دست آویزی شده بود براي تطهير قلب و جانش...
و اما انچه كه از اين سير نصيب بنده شد اين بود كه بديهيه كسى كه همواره سعي كنه خودشو به مبدا هستى و كمال مطلق متصل كنه,اين لياقت و شايستگيرو پيدا ميكنه كه خود رو در جوار و كنار پاكى و زيبائى محض مشاهده كنه ويااينكه اگر بخواد و حقيقتا بخواد كه خويشتن خودشرودر نورحق غرق كنه ، خود نيز پرتو و شعاع همون نور ميشه چرا كه از نور جز نور و پرتو نورصادر نميشه, وقتيم كه نور شدي ديگه زشتى و آلودگى از وجودت رخت بر ميبنده..شايد يكى از معانى ان الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر همين باشه نماز چون از جنسه نوره پس اساساانسانيكه در نماز بتونه خودشرو وصل به خدا و يا نور كنه زشتي و فساد از او دور ميشه,همه حالاتش افكارش و رفتارش در اختيار بعد الهيش قرار ميگيره و دراصل شخم زدن اون زمينهها,ذكرها اطاعتها و عبادتها منشا و اسبا بي رو فراهم ميكنن كه سببى براى فساد و زشتى در وجودانسان باقى نمونه.و خيلي مشخصه هر كسي كه دنبال اتصال به قرب باشه و بخواد كه در كنار زيباييها قرار گيره بايد سعيي از خودش نشون بده..چون همون سعي او رو تبديل به شعاعي از نور ميكنه و وقتي هم كه نور شد ديگه زشتي و سياهي از او صادرنميشه..نمازاز جنس نور معرفي ميكنه كه انسانرو از طريق وصل به نورهو راه قرب و راه ورود به دنياي زيباييها و نور هم راهيست كه به تعبد نياز داره..به سعي و تلاش عملي و نه تنها فكري...
انشائالله كه در اين ماه عالي و عظيم خداوند وجود همه مارو مملو از ياد و توجه خودش بكنه تا بتونيم خودمون رو از زشتيها و معاصي حفظ و نگهداري كنيم...امين يا رب العالمين...
|
|
| 56378 |
نام:
sara
شهر:
از تهران
تاریخ:
7/14/2008 1:07:15 AM
کاربر مهمان
|
ادامه:
تو درسهاي زيادي ياد گرفتي ولي يه درس هنوز مونده و اون يه درسو بايد بري بالا تا ياد بگيري....برو و نترس....دختر ديد چاره اي نداره و بايد پياده بشه....بالخره اومد پايين و قطار برگشت . او در انجا يه پله معمولي ديد كه از جنس اهن بود ...همه چيز خيلي معمولي بود....او ترسش ريخت و رفت بالا.....رفت بالاي بالاي بالا....رسيد به اوج...وارد يه دنياي ديگه شد...همه چيز پاك و شفاف و پر رنگ بود...او هيجانزده شد...خيلي راحت و امن شروع كرد به قدم زدن....هنوز مدت زيادي نگذشته بود كه صدايي او رو متوجه خود كرد...بطرف صدا رفت...رسيد به يه پرچين...پرچين كوتاه بود و اونطرفش بنظر ميومد باغي باشه!!!!دختر اومد كنار پرچين ...ديد قدش نميرسه و بايد از پرچين بره بالا...با سعيو تلاش فراوان رفت بالا...و...و...و...خداي من باور كردني نبود....چه دنيايي!!!چقدر زيبا چقدر لطيف و چقدر متفاوت با دنياي زميني!!!صحنه هاييكه اصلا با كلمات قابل وصف نيستند چون شباهتي به دنياي زميني و اسامي اشنا نداشتند....او ديد...ديد و ديد..محو شد...مدتي محوبود تا يكدفعه متوجه شد دو تا موجود عجيب و غريب كه از جنبه هايي شباهت به انسانها داشتند دارند به طرف او ميايند...او براي اينكه انها حضورش را درك نكنند سر خود را مخفي كرد...چون انها خيلي پرقدرت و خشن بنظر ميرسيدند...او مدتي صبر كرد و دوباره سرشرو اورد بالاي پرچين...محو شد...خدايا او لال شده بود...ناگهان يكي از ان موجودات اورا ديد و فرياد بلندي كشيد....هي هي نامحرم اينجاست!!!!!!يكدفعه دو خازن پرقدرت شروع كردن بطرف پرچين دويدن ...اما دختر فرار نكرد محكم دستهايش را چسباند به پرچين...اونا رسيدن و با پاهاشون محكم كوبيدن به دستاي دختر تا دستاش شل بشن و او بيافته پايين...اما دختر التماس كرد گريه كرد گفت منو راه بديد ..من اين زيباييهارو درك ميكنم بخدا من محرمم. من ميفهمم...اما اونا گفتن تو برون در چه كردي كه بدرون خانه ايي...تو فقط ميدوني اما اون بيرون امتحانات عمليتو پاس نكردي....بايد برگردي...اينجا ما نامحرمارو راه نميديم....برگرد و برو بدنيا كمي تمرين عملي كن....اون دختر بالاخره با كوله باري از درد تسليم شد...هرگز فكر نميكرد كه با او اينگونه برخورد شود...اما به ناگزير تسليم حقيقت شد...وقتي از پرچين پايين ميامد گفت پس لا اقل بهيك سوالم جواب بديد...اونها گفتند بپرس...گفت اين زيباييها پاداش عمل چه كسي بود???...
|
|
| 56377 |
نام:
*
شهر:
*
تاریخ:
7/14/2008 1:03:32 AM
کاربر مهمان
|
خدايا چنان كن سرانجام كار
تو خوشنودباشي ماهم رستگار و خوشحال
معتكفان بااخلاص دعا كنيد ماراهم
|
|
| 56376 |
نام:
sara
شهر:
از تهران
تاریخ:
7/14/2008 12:59:06 AM
کاربر مهمان
|
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
كه برون در چه كرديبه درون خانه ائي
قطار شعور در حال حركت بود...عده اي كه فكر ميكردند از احساسات خود اگاهند جز مسافرين اين قطار بودند...اما برخي نيز دچار چالش و ناراحتي ميشدند پس مجبور بودند در توقفگاهها پياده شوند...انها كه ميماندند براي هم ناشناس بودند...يك اقايي كه شبيه گروه چپي ها بود جلوي در ايستاده و با اعلام مقصد مسافرين را راهنمايي ,پياده و سوار ميكرد...همه ساكت بودند...و نميدانستند كه پايان راه ممكن است كمي غافلگير كننده باشد...يكي كه تحملش كم شده بود در دل تاريكي پياده شد!!!!
ايستگاه بعدي يه دختر جوون فرياد زد نگه داريد نگه داريد زندگي را نگه داريد...من ميخواهم سوار شوم من ميخواهم زندگيرو ببينم ...گريه هاشو ...تاريكيهاشو...بهانه ها و خطرهاشو...پس نگه داريد!!قطار نگه داشت و او سوار شد....يكي سكوت را شكست و گفت دخترم كجا????برگرد ...برو پايين...راه طولانيست تا خود زندگي تا دل كوهاش خيلي راه مونده...برگرد خسته ميشي..فرسوده ميشي..برگرد و به بازيهايت ادامه بده!!!!دختر ناراحت شد...گفت به كجا برگردم ??!من ميدانم پايان راه چگونه است! انجا زيباتر هست...انجا تصاوير زيبا منتظرند!!!و بعد با شوق فراوان نشست گوشه اي و مشغول تماشاي تاريكي بيرون شد...خيلي خوشحال بود...فكر ميكرد براي رسيدن دانستن كافيست!!!!او سعي داشت ارزش واقعي هر چيزيرو درك كنه..او ميگفت تمام امتحانات نظري و تئوريرو پاس كرده...ميگفت دنياي سياست بازانو حرافان را دوست ندارد ميگفت ميخواهد دنياي شاعران متعهد را ببيند!!!!ميگفت سياست عين قماره...تو اين قمار ادماي مرده زيادن من نميخوام مرده هارو ببينم...در يك كلام او ميخواست دنياي شعورو دنياي معني را ببيند...مرد سيبيلويي كه به چپيها شباهت داشت گفت چي بگم اونيرو كه تو منتظر ديدنشي اخرين ايستگاهه بايد صبر كني!!!ديگر براي او چه اهميتي داشت...از كاروان تعداد زيادي باقي نمانده بود و قطار با اتشي در دل همچنان در حال حركت بود...حالا دختر جوان سرنخهاي زيادي پيدا كرده بود...تقريبا داشت مطمئن ميشد كه دنياي بي معناي بيرون ميتوانست به او دردسترسي به دنياهاي بهتر كمك بزرگي باشد!!!!هر چه فاصله اش با دنياي قبل بيشتر ميشد احساس ميكرد چيزي در درون او از قلم افتاده!!چيزي كه ميتونست به موفقيت او در پايان راه كمك كند!!!!يكي پرسيد چرا شوقت كم شده?چرا لبخندت بيرنگ شده? و بعد از گفتن اين جمله پياده شد...ده دقيقه بعد از رفتن انشخص مرد سيبيلوي جلوي در گفت دختر جان يواش يواش اماده شو,اخرين ايستگاه هنوز تو اين دنياست!!ولي اونجا هم يه پله اي هست كه بايد ازش بالا بري و از اونجا به بعد هيچكسي نيست خودت بايد بري و مقصدتو پيدا كني!دختر چيزي نگفت ولي احساس غريبي داشت...احساسي كه به او ميگفت ديدن زيباييها حتي انديشيدن بدانها ظرفيت و مقام ميخواهد...همينطوركه دل نگران بود شروع كرد به دعا كردن..كمي اروم شد و ميخواست خودشرو براي ورود اماده كنه كه ده دقيقه بسرعت گذشت و مرد سيبيلوي جلوي در گفت اينم ايستگاه زندگي بايد پياده شي...همينطور كه ميبيني اينجا كسي نيست يعني همه اوناييكه مثل تو مشتاق بودن رفتن اون بالا!!!!!پياده شو پياده شو كه كار زياد دارم....دختر كمي جلو امد انگار دودل شده بود...يك لحظه ترسيد و خودشرو عقب كشيد...اما مرد گفت در راه فهميدن بازگشتي نيست!!!!!بايد پياده شوي.....توجه داشه باش كه خودت اينو خواستي!!!
|
|
| 56375 |
نام:
میم
شهر:
قفس
تاریخ:
7/13/2008 11:17:25 PM
کاربر مهمان
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
سخنی بود اندر دل اینجانب که قلبا تمایل به گفتنش
داشتیم اما به دلایلی که خود نیز نمی دانیم از گفتنش
ابا می نمودیم.
عاقبة الأمر دست به دامان خواجه حافظ بشدیم
که یک چشمه از غیب میهمانمان کن حافظا!
باری....چون چشم گشودیم:
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
نخستین بیت صفحه همین بود.
[دیوان حافظ - نشر فروغ-جیبی!-صفحه 131
ورق هم نزدیم]
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و آن سخن این است : برایم دعا کنید
دعا کنید که اینجانب شهید بشویم.
سینه به تنگ آمد و این دل به درد
از این زندگانی.
هر روز بدتر از دیروز
کراما کاتبین را به ستوه آوردیم...
پس برایم دعا کنید که اینجانب شهید بشویم.
و هرکس که این پیام را بخواند و برایم دعا نکند مدیون است...
دعا می کنم که خودش شهید بشود.
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
|
|
| 56374 |
نام:
sara
شهر:
از تهران
تاریخ:
7/13/2008 9:11:25 PM
کاربر مهمان
|
سعادتمند کسی است که شعور او به خود شاعر شده باشد
او به معنای هدف اعلای حیات واقف شده،
عارف است و از دل خبر دارد
ودر نتیجه به شعور مطلق و اراده او اعتماد دارد
در نتیجه روح و روان او سالم و شفاّف است
او دو نشانه دارد:
نه غمی دارد و نه ترسی
ناخودآگاهِ ازخود آگاه شده
وجدان مغفول به غفلت خود پی برده
انسانی که بامشاهده جان خود و با مجاهده، روان
خود را به اصل پاک و شفاف سر چشمه زلال آب حیات در بن بی بن هستی ،در انتهای ظلمات ناخودآگاه
رساند و از زمزم آن نوشیده وبا پاکی به آزاده گی
و رستگاری رسیده است
نه حزنی دارد ونه خوفی
Eudömonie
سعادت زیستن برای کمک به دیگران است
سعادت جاویدان
سعادت راستین شاعرکردن شعور به خودِ شعوراست ؛
یعنی درک هدف اعلای حیات کلّ تامّ وحدانی؛
و علائم آن؛
سرورابدی
و
امان ازلی
این معنی سعادت سرمدی است مشاهـده ومجاهـده
خود را تابع دل کن به مشاهده،
دل را تابع حق کن به مجاهده.
کشف المحجوب؛ هجویری
|
|
| 56373 |
نام:
شهاب
شهر:
اميد به رحمت خدا
تاریخ:
7/13/2008 9:05:21 PM
کاربر مهمان
|
* ياذالجلال و الاکرام *
*آقا محمد رضاي عزيز از تهعران ، سلام و عرض ادب و خيرمقدم.
_تلاش کنيد مسائل پيش آمده را به طور صحيح و بين خودتون تجزيه ، تحليل و رفع بفرماييد و حتي الامکان به ديگران انتشار ندهيد و از دخالت ديگران مگر آنکه حس کنيد در جهت رفع مشکل مي توانند مفيد و موثر باشند ، جلوگيري کنيد.
_سحر و جادو و چشم زخم هر چقدر هم که قوي باشه با دعا و صدقه قابل رفعه.
_درزندگي مشترک بايد به موارد مشترک به لحاظ فکري و رفتاري پرداخت و از حساس شدن روي نقاط اختلاف بايد پرهيز نمود.
_براي قوت و تداوم بخشيدن به زندگي مشترک ، عاطفه و تعقل در آن واحد بايد به کار گرفته شوند تا پرواز کامل بشه و پرواز با يکي از اين دو بال محاله.
_اگه حس مي کنيد در تجزيه و تحليل مسائل مشکل داريد از کارشناس و مشاوري آگاه و امين کمک بگيريد منتها خود شما زوجين نبايد از توانايي خودتون غافل بشيد.
سري به اين آدرس بزنيد بسيار براي رفع مشکلات و دادن ديد مناسب به هر دوي شما مي تواند مفيد باشد: http:www.hamdardi.com
*ما هم براي رفع مشکلتون دعا مي کنيم و شما هم براي ما دعا کنيد خصوصا در اين ايام مبارک.
اللهم عجل لوليک الفرج.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
|
|