شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
55272
نام: ليلاي غريب
شهر: اصفهان
تاریخ: 6/16/2008 10:43:55 AM
کاربر مهمان
  سلام به همه اونهايي كه دل رو بازيچه قرار نميدن
سلام به همه اونهايي كه عاشقند و حريم عشق رو ميشناسن
و سلام به همه اونهايي كه حق الناس رو ميشناسن
55271
نام: بنده خدا
شهر: بروجرد
تاریخ: 6/16/2008 10:41:57 AM
کاربر مهمان
 



سلام به همه ياران شهر دل
*ايمان عزيزم ان شاء الله هميشه كار خير در پيش باشه .به هر حال من منتظر شما هستم . هميشه!
امروز یه مطلب جایی خوندم تحت تاثیر قرار گرفتم
گفتم برای شما هم بنويسم :
هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: پنجاه سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- سي و پنج سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.


خدايا جنس اين دل از چيه ؟
فكر نكنم فقط يه تيكه گوشت باشه !
اين دل چه جنسي داره كه توي به اين بزرگي توش جا مي شي !!!
دوست دارم خدا جون خيلي زياد .
من دست به هيچ دستگيري ندهم
كه اينان همه فانيند و پاينده توئي.
اللهم صل علي محمد و آل محمدو عجل فرجهم.
55270
نام: یک ریشه ای که توی یک سنگ گیر گرده
شهر: دشت لوت
تاریخ: 6/16/2008 10:41:04 AM
کاربر مهمان
  همیشه وقتی خدا رو صدا زدم یا وقتی خیلی عاجز بودم یا خیلی شارژ بودم یکی از بزرگترین عیبهام کاهل نمازی و غیبته ، ولی حالا به یک درد بی درمون دچار شدم حتی خودم هم به خودم لعن و نفرین می فرستم تا بماند شما ، به فاطمه زهرا دست خودم نیست نمی دان این درد بی درمون چی شما رو قسم میدم به قبر شش گوشه علی اصغر دعام کنید . آدمی هستم که تاالان کار غیر شرع یا اخلاق نکردم به مقدساتم پایبندم خبانت هم نکردم از نظر خودم همه چیزم هم رو اعتدال بوده ولی حالا نمی دانم چرا ................
55269
نام: ليلاي غريب
شهر: اصفهان
تاریخ: 6/16/2008 10:32:24 AM
کاربر مهمان
  سلام به همگی
و سلام به رضا از تهران
********************
خیلی خوشحالم که دوباره تو این سایت میبینمت
هنوز یادم نرفته....
و ما آدمها بعضی موقعها چقدر بچه میشیم
تو هنوز خودتو نشناختی...
برا همین اینقدر از خدا دوری

تو شهید نشدی ..برای اینکه هنوز موقش نشده بود
تو به سر حد کمال نرسیدی...چون هنوز دلبسته دنیایی
ببخشید چون سر خودت معطلی
***********
اینها رو میگم که بدونی خیلی ها جبهه رفتند و شهید نشدند...
و تو جاموندی...
چون لیاقت شهید شدن رو نداشتی..

55268
نام: مریم
شهر: انتظار بهار و باران
تاریخ: 6/16/2008 9:51:38 AM
کاربر مهمان
  به نام خدا

سلام به همگی صبحتون به خیر

سلام بر امیر مومنان علی ابن ابیطالب علیه السلام


حدیث شماره ی 2
سلامت تن از کمی حسادت است
Health of body comes from paucity of envy.

نهج البلاغه کلمات قصار شماره ی 256

دوستان ازتون خواهش می کنم برای روحیه ی ... من دعا کنید.

همه ی آیینه های اطرافمو دارم با دست خودم می شکنم!
55267
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 6/16/2008 9:45:25 AM
کاربر مهمان
  علمدار كربلا

شفق سر زد شب از ديدارها رفت
سحر آهسته آرام آمد از راه

مه از ديد سحر پنهان و خورشيد
برون شد نرم نرمك از نهانگاه

بيابان گرم و سوزان بود و جمعي
كنار رود اما تشنه بودند

به ديگر سو هزاران مرد جنگي
مسلح در كمين بنشسته بودند

دلاور نامدار دشت توحيد
علمدار سپاه تشنگان بود

به دستش مشك خالي از آب
بسوي رود او تنها روان بود

بگوشش سوز غم آهنگ مي زد
نواي العطشها چنگ مي زد

صداي نالها بر او گران بود
دلش از نالها آتش فشان بود

بسوي رود شد چون شير غران
هراسان دشمن از هر سوگريزان

علمدار سپه مير دلاور
به ميدان نبردي نابرابر

چنان زد بر سپاه دشمن از جان
كه دشمن شد از آن ميدان گريزان

مسير رود شد خالي ز دشمن
دلاور مرد ميدان بود يك تن

ميان رود شد آهسته آرام
دو دست خويش را پيوست چون جام

به لب نزديك كرد آب روان را
كه از خشكي برون آرد زبان را

ميان دست پرآبش هويدا
حسين و جمله يارانش پيدا

لب خشك برادر ديد در جام
دو چشمانش سيه شد روز از شام

گشود از هم دو دست نازنينش
رها شد آب از قيد و كمينش

نفير العطش بر اوج مي زد
به زير زين اسبش موج مي زد

به دريا پا زد و بيرون شد از آب
فقط خشكيده مشكش گشت سيراب

زهر سو دشمن آمد سوي عباس
هدف شد بهر آنان آن گل ياس

به تير و نيزه و شمشير و خنجر
زدند بر مشك عباس دلاور

تمام مشك آبش ريخت بر خاك
عمود آهني زد فرق او چاك

دو دست نازنينش قطع كردند
شقاوت را تماما فتح كردند

فرو افتاد عباس علمدار
ز زين بر خاك و سنگ و دشت پر خار

صدا زد او همي خون خدا را
عزيز فاطمه و مصطفي را

شتابان شد حسين سوي برادر
بدون لشكر و بي يار و ياور

به بالينش نشست و سر به زانو
گرفت و پاك كرد خون از بر و رو

چو خون از ديده عباس شد پاك
رسيد آه جگر سوزش به افلاك

گشود عباس چشم بسته خويش
نگاه واپسين خسته خويش

نگاه آخرينش راز دل بود
در آن حالت ز مولايش خجل بود

تن پر خون و چشم تر اثركرد
حسين را زين نگه زير و زبر كرد

نگه از حالت ديدن جدا شد
علمدار حسين سوي خدا شد
55266
نام: سيد مهـــــــــــدي
شهر: كره زمين
تاریخ: 6/16/2008 9:42:00 AM
کاربر مهمان
  شب تاريك وبيم موج و گردابي چنين هايل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
55265
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 6/16/2008 9:01:40 AM
کاربر مهمان
  سلام به آقا سید بزرگوار و همه دوستان خوب حرف دل

چی شده چرا این همه ساکت چرا حرف نمی زنید بابا ما به شوق دوستان حرف دل و صحبت با اونا دور هم جمع میشیم وقتی بعضی از دوستان ساکتن و یا دیربه دیر میان دلمون میگیره میگیم نکنه از دست ماناراحتن که نمیان یا اگه نمیان ساکت میشینن و حرف نمی زنن
بهر حال من حقیر به تنهائی ارادت خاصی نسبت به همه دوستان دارم و منتظر صحبتهای شیرین و غمگین و نصیحتها و .... هستم

دوست گرامی بوی سیب سلام خسته نباشی ممنون از مطلب بسیار آموزنده تون چون فکر کنم همه یه جورائی با مشکل چشم روبرو هستیم
دوست گرامی هرچه میخواهی بگو از یزد سلام خیر مقدم . شفای عاجل واسه خودتون و فرزندتون اینشاالله و امیدوارم هر چه مراد و مطلب داری هرچه زودتر برآورده بشه
یاعلی
55264
نام: چه فرقی میکنه
شهر: هیچ جا
تاریخ: 6/16/2008 8:18:37 AM
کاربر مهمان
  سلام علیکم جمیعا

اردیبهشت بزرگوار مهم اینه که اردیبهشتی بمونی و ما رو از قلمت محروم نکنی .

بوی سیب مثل همیشه استارت را با مطالب خوب زدی .

شهاب جان زیارت قبول اخوی . به ضامن آهو بگو ضمانت مارم پیش خدا کنه .

این روزها من اهل سکوتم یا سکوت اومده سراغه من ... مومنا مریضها را دعا کنید...
55263
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 6/16/2008 1:48:15 AM
کاربر مهمان
  سلامتي امام زمان عج صلواتي بفرستيد صلوات
<<ابتدا <قبلی 5533 5532 5531 5530 5529 5528 5527 5526 5525 5524 5523 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved