شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
52742
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 4/17/2008 1:02:58 PM
کاربر مهمان
 
یا مولاتی یا فاطمه المعصومه (سلام الله علیک) اشفعی لنا فی الجنه .

از امام رضا (علیه السلام) روایت شده:

هر که خواهرم معصومه را در قم زیارت کند ، بهشت بر او واجب می شود. ( عیون اخبارالرضا(ع) )

دهم ربیع الثانی ، وفات کریمه ی اهل بیت حضرت فاطمه ی معصومه (سلام الله علیها) را به همه ی حرف دلی های عزیز تسلیت عرض می نمایم.

بمناسبت سالروز وفات حضرت فاطمه ي معصومه(سلام الله عليها) و هديه به ساحت مقدس قطب عالم امكان ، مهدي صاحب زمان(عج) و بزرگداشت یاد و خاطره ی پروانگان سوخته و همرزممان در سايت رهپويان وصال و تسلاي دل بازماندگان آنها و ان شاء الله شفاي عاجل مجروحين اين حادثه .

* جزء نوزدهم به خواهر عزیزمون بنده ی خدای بزرگوار از بروجرد اختصاص پیدا کرد.

* * * پایان ختمی دیگر از قرآن كريم * * *

* جزء اول : چه فرقي مي كنه ي بزرگوار از هيچ جا .
* جزء دوم : جامانده از قافله ی عزیز از شهر دوکوهه .
* جزء سوم : سارای گرامی از شهر غریب .
* جزء چهارم : امیدوار گرانقدر از ایران .
* جزء پنجم : باران گرامی که دوست داره کربلا باشه به نیت شهداء .
* جزء ششم : باران گرامی که دوست داره کربلا باشه به نیت اموات خصوصا امیر و روح الله .
* جزء هفتم : خانم سادات مرحومه .
* جزء هشتم : خانم مهدیه مرحومه .
* جزء نهم : خانم اعظم مرحومه .
* جزء دهم : صمن ناز خانم مرحومه .
* جزء یازدهم : آقا سید مهدی مرحوم .
* جزء دوازدهم : سعیده ی گرانقدر از تهران .
* جزء سیزدهم : مریم گرامی از شهر انتظار بهار و باران .
* جزء چهاردهم : بارون بزرگوار از شهر چه فرقی داره .
* جزء پانزدهم : فاطمه ي گرانقدر از يكي از شهرهاي عراق .
*جزء شانزدهم : مریم خانم اکبری(فاطمه) گرامی از تهران .
*جزء هفدهم : شهاب به نیت سفر بی خطر و زیارت عاشقانه ی گل نرگس عزیز ان شاء الله .
* جزء هجدهم : دیده بزرگوار از شهر امام رضا(ع) .
* جزء نوزدهم : بنده ی خدای بزرگوار از بروجرد . ( با عرض پوزش فراوان از شما بابت تاخیر پیش آمده و التماس دعا .)
* جزء بیستم : باران بزرگوار که دوست داره کربلا باشه .
* جزء بیست و یکم : یکی از اعضاء بزرگوار کانون رهپویان وصال به یاد سفرکردگان کانون . (تاکید فرموده اند ، نامشون برده نشه.)
* جزء بیست و دوم : یکی دیگر از اعضاء بزرگوار کانون راهپویان وصال به یاد سفر کردگان کانون . (تاکید فرموده اند ، نامشون برده نشه.)
* جزء بیست و سوم : مریم گرامی از شهر دل آرام گیرد به یاد خدا .
*جزء بیست و چهارم : یکی دیگر از اعضاء بزرگوار کانون راهپویان وصال به یاد سفر کردگان کانون . (تاکید فرموده اند ، نامشون برده نشه.)
*جزء بیست و پنجم : یکی دیگر از اعضاء بزرگوار کانون راهپویان وصال به یاد سفر کردگان کانون . (تاکید فرموده اند ، نامشون برده نشه.)
*جزء بیست و ششم : یکی دیگر از اعضاء بزرگوار کانون راهپویان وصال به یاد سفر کردگان کانون . (تاکید فرموده اند ، نامشون برده نشه.)
*جزء بیست و هفتم : یکی دیگر از اعضاء بزرگوار کانون راهپویان وصال به یاد سفر کردگان کانون . (تاکید فرموده اند ، نامشون برده نشه.)
* جزء بیست و هشتم : رز سفید گرانقدر از ایران سرای من .
* جزء بیست و نهم : شهاب از شهر اميد به رحمت خدا .
* جزء سي ام :آقا سید محمد عزیز از مشهد .


* اين ختم قرآن رو هم ان شاء الله با تدبر و
52741
نام: مریم
شهر: انتظاربهارو باران
تاریخ: 4/17/2008 11:40:39 AM
کاربر مهمان
  صداقت

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: ( پس گياه تو کو؟) پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: ( اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.)
پادشاه ادامه داد: ( مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.)
52740
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 4/17/2008 11:34:13 AM
کاربر مهمان
  مرا میخوانَد....
صدایم میزند....
اما پاهایم بس سنگینند!
پاهایم را گیرم که به سودای وصلش با تن خسته ام بکشم
تن را چه کنم؟
تن را چه کنم که روحی را در خود اسیر کرده!
گفتمش: آیا مرا مجالی میدهی تا این قفس بشکنم؟
گفت: عشقت چنان باید که با قفس باشی!
گفتمش: لذت میبری چو معشوقت را در بند بینی؟
گفت: هرگز...که آه و ناله ات عرش مرا می لرزاند.
گفتمش: پس سبب از این آمد و شد چه بود؟
گفت: عشق بود و محبت!
گفتمش: کدام محبت؟ که من در رنجم و عذاب!!
گفت: منتی بود بر تو نهادم!
گفتمش: این چه عشقی است که سرانجامش جهنم و آتش است؟
گفت: گرمای آنهم از محبت است...اگر میترسی پا جلو مگذار!
گفتمش: آخر مرا یاری نمی کنی؟
گفت: یاریت کردم که خلق شدی!
گفتمش: جانم بگیر و راحتم کن!
گفت: آنروز نیز فرا رسد!
گفتمش: من از این دنیا هیچ فرا نگرفتم!
گفت: دنیایی دیگر برایت مهیا کرده ام!
گفتم: که چه شود!؟
گفت: خود دانم!
گفتمش: چرا من ندانم؟
گفت: طغیانگری!
گفتمش: قول میدهم زبان باز نکنم!
گفت: به دید سر اشاره کنی!
گفتمش: کورم کن..اما بر من آشکار کن رمز خلقت را!
گفت: چو بشنوی کر شوی...چو ببینی کور شوی و چو با دل یقین کنی مجنون!
گفتمش: پس درمانده ترینم!
گفت: درماندگیت آرزوست!
................................................
سلام به سروران و دوستان اهل دل
چه فرقی میکنه عزیز
شهاب گرامی
مریم خانم ها
حاج مصطفی بزرگوار
خروش محترم
مقداد عزیز
sara خانم
عبدالزینب گرامی
عبدالفاطمه محترم
ناشناس بزرگوار
بوی سیب گرامی
و باقی برادارن و خواهران عارف

همچنان خواننده نوشته ها و درد دلاتون...
یا حق
52739
نام: سید محمد
شهر: مشهد مقدس
تاریخ: 4/17/2008 11:21:01 AM
کاربر مهمان
  سلام
دوستان شهید
52738
نام: بنده خدا
شهر: بروجرد
تاریخ: 4/17/2008 11:19:12 AM
کاربر مهمان
  سلام به همه حرف دليهاي دل تنگ
چه فرقي مي كنه گرامي ۀ باران عزيز وهمه كساني كه داستان زندگي من براتون مهمه ازتون ممنونم.
آقا شهاب و اميدوار گرامي بازم ازتون ممنون مي شم اگه منم تو كار خيرتون سهيم كنيد .
واما ادامه داستان زندگيم البته اينو بگم كه هر بار كه از مهران صحبت مي كنم اعصابم بهم ميريزه سعي مي كنم هيچ وقت در موردش صحبت نكنم ولي بازم با تمام اين اوصاف دوست دارم براي شما بنويسم با اين كار خودم هم راحتتر مي شم:
به غير از اون يه بار پنج بار ديگه تمام كار و زندگيمو گذاشتم كنار تا اقا ترك كنه ولي بطور كلي تمام اين شش بار بي فايده بود دستم به هيجا بند نبود مي بردمش بيرو ن تا شايد يادش بره ۀ دعوا ميكردم ۀبا مهديار تو خونه باهاش بازي مي كردم ۀميبردمش مهموني ولي كار ساز نبود ديگه كم كم داشتم ازش متنفر مي شدم پدر و مادرو برادرام داشتن مي فهميدن و همشون مي گفتن كه بايد تمومش كنم ولي من مي خواستم بهم اين اجازه رو بدن كه تمام راههايي كه برام مونده خودم امتحان كنم.به پدر و مادرش گفتم ولي به جاي اينكه بهم دلداري بدن و حداقل بهم بگن كه ما هم كمكت مي كنيم گفتن تو بد بودي تو پسر مارو اينجوري كردي پسر ما فقط مشروب مي خورد اگه اونو تركش نميدادي امروز اين كار رو نمي كرد . ديگه اصلا" حرف نزدم ۀ تنها كاري كه بنظرم رسيد اين بود كه جون خودم و مهديار بگيرم و فرار.يعني اينكه فرار رو برقرار ترجيح دادم . از اون روز مهديار رو بعد از ظهرها مي ذاشتم پيش مامانم و ميرفتم پيش وكيلاي مختفي كه در شهر بروجرد بودن همه بهم گفتن تا هفت سال حضانت بچه با منه و هيچ كسي نمي تونه اونو از من بگيره وقتي كا ملا" مطمئن شدم قضيه رو با خانوادم در ميون گذاشتم به نظر اونا هم ديگه بي فايده بود . البته مامان و بابا بيشتر بخاطر من و مهديار نگران بودن كه يه وقت مبتلا نشيم . مي گن خدا گر ز حكمت ببندد دري ز رحمت ... خانواده من بقدري مهديار رو دو ست دارن كه حاضر نيستن حتي براي يه لحظه هم كه شده اونو از من جداكنن دليلش هم اينه كه اين بچه دقيق" شبيه برادرمه.من يه دادش داشتم كه مهندس برق و مخابرات بود سال دوم دانشگاه بود كه تو جبهه شهيد شد مهديار وقتي مي خواست بدنيا بياد مامان هميشه مي گفت من از بچه مهران بدم مي ياد وقتي مياد بيمارستان من اونموقع اتاق عمل بودم قبلا" هم گفتم بيمارستان كار مي كنم ۀ اتاق عمل بيهوش بودم همه بچه ها ميومدن مي گفتن مامانت از وقتي بچه رو ديده داره گريه مي كنه وقت بهوش اومدم همه اقوام و دوستا يي كه مارو مي شناختن مي گفتن اين بچه شبيه احمدبرادرمه خلاصه مهر مهديار اينجوري اقتاد به دل مامانم. خلاصه كه بعد از اينكه اتمام حجتهام رو با مهران كردم براي هميشه مهران رو ترك كردم خيلي هم اومدسراغمون ولي خودش هم ميدو نست كه ديگه فايده نداره انگار خودش هم مي دو نست كه ترك بكن نيست .
الآن چندين ماهه كه داره ازاين موضوع مي گذره ما جدا از هم زندگي مي كنيم . البته من ومهديار تنها در يه طبقه تفكيك شده از خونه پدرم. فرداي روزي كه مهران رو ترك كرديم كارش رو هم رها كرد ديگه كامل نشسته خونه پدرش انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده حالا هم نه دادگاه مي ياد نه طلاق مي ده .
البته هيچ كدوم از اينها برام مهم نيست همين كه باهاش زندگي نمي كنم خيلي هم خوبه
عجل لولیک الفرج و التماس دعا.
52737
نام: دل شکسته
شهر: تهران
تاریخ: 4/17/2008 9:16:20 AM
کاربر مهمان
  امروز هم خواستم سری بزنم و احوالی بپرسم چقدر خوبه آدم دوستائی داشته باشه و بتونه واسشون حرف بزنه . من دوستی و باهم بودن را دیگه دوست ندارم ولی دوست حرف زدنم ان هم جائی که سبک شی ولی خراب نشی نه اینکه حرف دهان مردم بشی اینجا همانجاست دردل میکنی سبک میشی و نقل دهن مردم نمیشی تاره کمکت هم میکنن واسه راحت شدن کاش زودتر اینجا رو پیدا کرده بودم دختر من واسه سبک شدن میره امامزاده صالح چند بار باهاش رفتم خیلی خوبه حال و حواتونو عوض میکنه ولی هرروز که نمیشه رفت اما هرروز میشه اینجا اومد و حرف زد و اروم گرفت ترو خدا دعا کنید که همه مردم مشکلاتشون و دردسرهای زندگیشون زودتر حل بشه و مشکلات من تنهاو بیکس هم حل بشه که دیگه این همه زجر نکشم و ذره ذره وجودم نسوزه در حسرت ناکامی های خودم و بچه هام البته حالا دیگه نه خیلی بهتر از چندروز یا ماه پیشم چون شما را پیدا کردم و تنها نیستم پس دعا کنید تا ارومتر از این شوم . دست همگی شما دوستان را از راه دور می بوسم دلم واشد
52736
نام: مریم
شهر: انتظاربهارو باران
تاریخ: 4/17/2008 9:13:40 AM
کاربر مهمان
  به یاد خدا

ملکا! مرا آن ده که آن به

سلام به همگی

**امروز دلم می خواد برای مریم عزیزم دعا کنم تا عملش موفقیت آمیز باشه و با خاطری آرام وارد اتاق عمل بشه و از همه ی شما حرف دلیها هم می خوام که برای سلامتی ایشون دعا کنید. ممنونم از تون . خدای خوبم می دونم که مثل همیشه هوای دوست خوبم رو داری . شکرت.

***چه فرقی می کنه ی بزرگوار ، بازهم ممنون و متشکر از توجهتون به دلنوشته های بنده و سپاسگزارم از اینکه چنین ذکر زیبایی رو برای آرامش روحم به من یاد دادید. شما بزرگوارید.

****سورنای عزیز از حضور دوباره ی شما در حرف دل و خوندن دلنوشته هاتون خرسندم.
***فاطمه جان دعاگوی شما هستیم و محتاج دعای خیر شما هنگام تشریف فرمایی به مکانهای پاک سرزمین عراق.

****
مهربانا در بهاریترین روزهای زندگی ام انتظار بارانی سبز از تو دارم !
پرودگارم کمکم کن بپذیرم آنچه را که خواسته ی توست .
عزیزا! به من درک ده تا از لحظه لحظه ی احسانت درس گیرم و بیاموزم که جاری جویبار و شعر ابشار همه و همه زمزمه ای مبهم و آشناست که نشان از شکرگزاری بر تو دارد و مرا در سپاس از خود توانا گردان ، چرا که شکر گزاری از تو نیز شاستگی و لیاقت می خواهد .
محبوبم تو را سپاس می گویم که چشمی بیننده ی بهار به من عطا نمودی و مرا شایسته ی دیدن.
خدایا !باران، موهبتت، چه زیبا و چه آرام و چه حساب شده! جز سکوتی طولانی هیچ کلامی نمی تواند شکوهت را بیان کند و اکنون وجودم سرشار از خاموشی است ! غفلت نه، مگر می شود با این همه جبروت تو غافل از حضورت ماند. زیبایم! چه لطیف با من می گویی از مهربانیت.
الله اکبر

الحمدلله علی کل حال
خدایا شکرت در همه ی حالها
52735
نام: امیدوار
شهر: ایران
تاریخ: 4/17/2008 8:22:04 AM
کاربر مهمان
  باسلام وتسلیت روزوفات حضرت معصومه (س)به همین مناسبت
40ختم *فاتحه* وسوره مبارکه *ملک*به نیت شادی روح شهدای ره پویان وصال وشهدای گرانقدراسلام وهمه درگذشتگان وشفای عاجل همه بیماران ازپروردگارمتعال.
*****************
ختم1فاتحه وسوره ملک:امیدوار
ختم2فاتحه وسوره ملک:چه فرقی می کنه بزرگوار
ختم3:اقاشهاب گرانقدر
ختم4:جامانده ازقافله محترم
ختم5:سارای گرامی
ختم6:باران ارجمندکه دوست داره کربلاباشه
ختم7:به نیت شهداء
ختم8:به نیت اموات(وروح اله وامیدگرامی)
ختم9:مریم خانم محترم.دل ارام گیردبه یادخدا
ختم10:اقاپیام ارجمند
ختم11:شمسی خانم بزرگوار
ختم12:اقاامین گرامی
ختم13:پریساخانم محترم
ختم14:شهنازخانم گرامی
ختم15:اقاامیدارجمند
ختم16:اقامحمدبزرگوار
ختم17:مریم خانم محترم.انتظاربهاروباران
ختم18:بارون گرامی ازچه فرقی داره
ختم19:مادربزرگوارسعیده خانم گرامی ازتهران
ختم20:برادرارجمندسعیده خانم گرامی
ختم21:فاطمه خانم گرامی.یکی ازشهرهای عراق
ختم22:رزسفیدارجمند
ختم23:منتظرگرامی
ختم24:............
17ختم مبارکه باقیست.

همه دوستان می تواننداسامی خودرابرای ثبت اعلام بفرمایند.
اللهم صل علی محمدوال محمدوعجل فرجهم.
ازهمه دوستانی که درشهرمقدس قم ودرجوارحضرت معصومه (س)اقامت دارندالتماس دعاداریم.
52734
نام: باران
شهر: دوست دارم کربلا باشه
تاریخ: 4/17/2008 5:09:48 AM
کاربر مهمان
  سلام به همگی.صبحتون به خیر.

بی بی نزدیک قم شد...مردم قم گروه گروه منتظرش بودن...علما و بزرگون شهر پا برهنه اومده بودن استقبال...به هم میگفتن:خواهر اماممونِ،تاج سرمونِ...
هر کس ناقه رو سمت خونه ی خودش می کشید...همه احترام میکردن...همه محبت داشتن...
ولی...
سال ها پیش هم خواهری بود...اونم داداششو دوست داشت...وقتی نزدیک شام شد دلش گرفت...شاید بغض کرد...توی شام خودشون پابرهنه بودن،گرسنه بودن...هیچ کس ناقشونو به اصرارجایی نبرد...جز خرابه. وامان از اون خرابه و داستان هاش...
امان از دلهای ما که هنوز داره میسوزه از عشقش...

همه ی ائمه گرفتار عمه هاشونن.با هر کدوم کار داری این دوتا بی بی رو واسطه کن.


خدایا کمکمون کن دلمون رو از شر شیاطین روزگار حفظ کنیم.

دعا کنیم دلامون دست نخورده بمونه برای خودش.
یازهـــــــــــــــــــرا.
52733
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 4/17/2008 2:38:05 AM
کاربر مهمان
  *راز ازدواج نکردن حضرت معصومه(سلام الله علیها):

.:: اهميت ازدواج در اسلام ::.

پيش از ورود به مبحث اصلي ، بايد ياد آورشويم که در اسلام بر امر ازدواج تأکيد و سفارش فراوان شده است. زني به امام باقر(ع) عرض کرد: من زن تارک دنيا هستم. حضرت فرمود: منظورت از ترک دنيا چيست؟ عرض کرد: نمي‌خواهم هرگز ازدواج کنم. حضرت پرسيد: چرا؟ عرض کرد: دنبال کسب فضيلت هستم. حضرت فرمود: از اين کار دوري کن. اگر در اين کار فضيلتي بود، فاطمه از تو به آن سزاوارتر بود. هيچ کس نيست که در فضيلت بر او سبقت گيرد.آن حضرت در جاي ديگر فرمود هيچ بنایي در اسلام محبوب‌تر و عزيز‌تر از ازدواج در نزد خداوند نيست.

از طرف ديگر، عزب بودن و مجرد زندگي کردن به شدّت نکوهش شده است. پيامبر اکرم(ص) فرمودند: * بدترين شما، عزب‌ها (و بي همسران) هستند. دو رکعت نماز فرد متاهّل، بهتر است از هفتاد رکعت نماز غير متأهل.*

حال اين پرسش رخ مي‌نمايد که حضرت معصومه(س) با آن مقام علمي و آگاهي‌اي که از دستور‌هاي اسلام و سنّت پيامبر اکرم(ص) داشت، چرا ازدواج نکرد و تشکيل خانواده نداد؟ از طرف ديگر، بر اثر موقعيت علمي و معنوي و زيارتي آن حضرت، بسياري از دختران امروز آن حضرت را به عنوان اسوه براي خود پذيرفته‌اند که روشن نشدن راز ازدواج آن حضرت، ممکن است بهانه‌اي براي فرار از ازدواج باشد.

اين نکته را هم اضافه کنيم که نه تنها حضرت معصومه(س) ازدواج نکرد، بلکه هيچ يک از دختران موسي بن جعفر ازدواج نکردند.

بررسي نظريات مختلف:

احتمالات و نظريات مختلفي براي ازدواج نکردن آن حضرت بيان شده است که به برّرسي و صحت و سقم هر يک مي‌پردازيم.

1. احتمالا وصيّت موسي بن جعفر(ع):

يکي از احتمالات که در واقع يکي از پاسخ‌ها به پرسش فوق است، اين است که خود حضرت موسي بن جعفر به دخترانش وصيت کرده تا ازدواج نکنند!

ابن واضح يعقوبي طرفدار اين نظريه است. سخن او در اين باب چنين است: *موسي بن جعفر را هيجده پسر و بیست و سه دختر . موسي بن جعفر وصيت کرد که دخترانش شوهر نکنند و هيچ کس از آنان شوهر نکرد، مگر ام سلمه که در مصر به ازدواج قاسم بن محمد بن جعفر بن محمد در آمد و در اين‌باره ميان قاسم و خويشاوندانش جريان سختي پيش آمد تا آنجا که قاسم قسم خورد که جامه از وي دور نکرده است و جز آنکه عقد موقتي بسته شده براي محرميّت در مسير رفتن به حج رفتن منظوري نداشته است*.

در پاسخ به سخنان يعقوبي اولاً، بايد گفت: چنين وصيّتي برخلاف سنت رسول الله(ص) و سيرة امامان اهل بيت عصمت و طهارت است و هرگز چنين وصيتي از امام معصوم صادر نمي‌شود.

ثانياً، متن وصيت حضرت موسي بن جعفر غير از آن چيزي است که يعقوبي ادّعا دارد. براي قضاوت در اين زمينه، ابتدا متن وصيت حضرت را مرور مي‌کنيم. ابراهيم بن عبدالله از موسي بن جعفر(ع) نقل کرده که آن حضرت جمعي را مانند اسحاق بن جعفر، ابراهيم بن محمد و جعفر بن صالح و ... را بر وصيت خود شاهد گرفت و فرمود: شاهد مي‌گيرم آنها را که اين وصيّت من است که به فرزندم علي وصيت کرده‌ام... (از جمله وصيتم اين است) اگر مردي از شما خواست خواهرش را شوهر دهد، اين حق را ندارد، مگر با اجازه و فرمان او (علي) و نه دختران من (حق دارند) که يکي از خواهران خود را شوهر دهند و يا مادران آنها و نه سلطاني، و نه کاري براي آنها انجام دهد، مگر اينکه با نظر و مشورت او (علي) باشد. اگر بدون اجازه او به چنين کاري اقدام کنند، به راستي با خدا و رسولش مخالفت و در سلطنت
<<ابتدا <قبلی 5280 5279 5278 5277 5276 5275 5274 5273 5272 5271 5270 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved