اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 52072 |
نام:
فرهنگ
شهر:
غرب
تاریخ:
4/1/2008 1:14:35 PM
کاربر مهمان
|
کامپیوتر براي چت • چت روم براي كاربران جديد • دختر 10 عدد براي پسران بيكار • پول كارت اينترنت بايد بدهيم • پول تلفن جدا
|
|
| 52071 |
نام:
سبكبار
شهر:
يه كوشه دنيا
تاریخ:
4/1/2008 10:03:51 AM
کاربر مهمان
|
سارا غريب باعرض سلام ¤اكثر مراجع سايت دارند كه بجند زبان رايج دنياجوابكو سئوالات هستندو حتي حوزه عليمه واستاد شيخ حسين انصاريان تمامي به اسم خودشان سايت دارند صلوات بفرست
|
|
| 52070 |
نام:
باران
شهر:
دوست دارم کربلا باشه
تاریخ:
4/1/2008 7:53:38 AM
کاربر مهمان
|
سلام به همه دوستان.
مرگ شیرین:
یکی از صالحین برای دیدار از بیماری که آخرین لحظات عمر خود را پشت سر می گذاشت بر بالین وی رفت و پرسید:تلخی جان دادن را چگونه می بینی؟بیمار جواب داد:کام خود را شیرین می یابم و هیچ تلخی در خود احساس نمی کنم.آن مرد صالح متعجب شد.چون می دانست که جان دادن بر همه تلخ و ناگوار است.وقتی که بیمار حال تعجب و حیرت را در رخسار آن مرد صالح دید،به او گفت،تعجب نکن،زیرا من شنیده بودم که رسول خدا ص فرموده اند:هر کس بر من بسیار صلوات بفرستد از تلخی جان کندن در امان خواهد بود.لذا مدتی است شربت صلوات را می نوشم و در این مدت،صلوات بسیاری فرستاده ام.پس علت شیرین جان دادن مرا دانستی.
فوائد الصلوات،ص پنجاه و نه،شرح صلوات مقدم،ص شصت و چهار.
دعا کنیم دلامون دست نخورده بمونه برای خودش
یازهــــــــــــــــرا
|
|
| 52069 |
نام:
باران
شهر:
دوست دارم کربلا باشه
تاریخ:
4/1/2008 7:22:21 AM
کاربر مهمان
|
سلام بچه ها.
سبکبار،شهاب وعطیه جون خوشحالم که خوشتون اومد.انشاالله که هر روز دست پر بیام.
پیراهنش،موهایش و صورتش یک برق خاصی داشتند.حسابی به خودش رسیده بود.یکدست مشکی!از موی سر تا جوراب. آستینای پیرهنش را بالا زده بود.وقتی کاسه آبگوشت را جلویم گذاشت،لبخندی زد و گفت:بفرمایید قربان! تا خواستم صدایش بزنم،رفت توی مسجد.سفره که جمع شد آمد توی صف.
در انتظار کــــربلا و کاظمینیم
بوسیدن شش گوشه قبر حسینیم
جلوی من ایستاده بود دستهایش بوی آبگوشت می داد.چرب و چیلی شده بود.دور مسجد چرخی زدیم.نوحه خون گرم شد،زدیم بیرون.
-موقع شام عرق کردی،سرما نخوری.
برگشت و خندید:دلت خوشه ها! به این نسیم میگی سرما!
محکم سینه می زد.محکم و مردانه.به نظرم بزرگتر شده بود.قویتر شده بود.کتفهایش وقتی سینه می زد،تکان می خورد.
توی مسجد صاحب الزمان وقتی شربت و چای تقسیم میکردند،نشستیم کنار هم.
-چند ماه خدمتی؟
-با امشب؟
-ای بابا حال داری؟خب بگو دیگه.
-چشم اطاعت قربان آخر هفده ماهیم.
-افتادی تو سراشیبی ها.
-ای بگی نگی.
راستی جبهه چه خبره؟
-خیلی خبرا باید بیای از نزدیک ببینی.
شربت رو لاجرعه سرکشید،نفسش رو از سینه بیرون داد:سلام برحسین ع.!
-آره داداش جبهه،جبهه است دیگه.اگه اومدی می بینی.اگه هم نیای چی بگم؟
موهایش برق میزد.مرتب و مشکی و براق،دکمه دومی پیراهنش کنده شده بود و سینه اش سرخ شده بود.
-نعمت،تا عاشورا دو روز دیگه داریم.واسه اون روزت هم بذار.سینه ات رو دیدی؟
-آره اما ای کاش دلم رو می دیدی.
-دلت رو؟
-آره دیگه.
-دلت چی شده؟
-داغونه،پرخونه،گرفته اس.
-عاشق شدی؟
-آره!
-به به مبارکه!طرف کجاس؟
-کربلا!
تو هم امشب ما رو گرفتی ها!
-مگه بده!
مرخصی من هم تمام شده بود.سربازی از دور می آمد.ایستادم تا با او همراه شوم.تا سر دو راهی باید پیاده می رفتیم.وقتی در چند متری من خندید شناختمش.نعمت بود.خواستم بگویم سلام که یکهو احترام نظامی گذاشت.خندیدم.
-بالاخره تموم شد؟
-همه چی تموم میشه.مرخصی تموم می شه،عمر تموم می شه،کل من علیها فان.
-بارک الله!
-به شما.
توی جاده از هر دری سخن گفتیم.رسیدیم سر دو راهی،اولین مینی بوس سوارمان کرد.توی مینی بوس یکهو برگشت.نگاه پرحسرتی به جاده کرد.آهی کشید و با خنده رو به من گفت:خداحافظ روستا.
-چرا؟
-همین طوری واسه خنده،یاد فیلم های فارسی.
شازند که رسیدیم از هم جدا شدیم.او دم آخر چشم هایش یه برقی زد،پر اشک شد.بغلم کرد و گفت:حلالمون کن.
سرباز وظیفه....تلفن به مخابرات فوری.سرباز وظیفه...تلفن به مخابرات....
دلم شور می زد.والفجر چهار شروع شده بود.آبان شصت و دو.اون طرف خط،خواهرم در حالی که صدایش می لرزید:خوبی؟چه خبر؟
-آره خوبم.زودباش بگو ببینم چه خبر؟چی شده؟
....نعمت....شهید....
قیامتی بود.قال رسول الله نور عینی حسین منی،انا من حسینی حسین جان کربلا حسین حسین.
نعمت برفراز دست ها به سمت خانه شان می رفت.پرچم پوشیده بود.انگار سرب داغ ریخته بودند در گلویم.
- به به مبارکه!طرف کجاس؟
- کربلا!
دل من غمگنانه نوحه می خواند
دو دسته اشک،نم نم سینه میز
|
|
| 52068 |
نام:
عطیه
شهر:
مشهد
تاریخ:
4/1/2008 6:57:20 AM
کاربر مهمان
|
سلام دوستان
سیزده بدر به همتون خوش بگذره .
بچه ها بیماریم برطرف شد بدون اینکه برم دکتر ولی چرا دکترم خدا بود خدایی که بهش با تمام وجود توکل کردم و گفتم هر چی که خودت میخوای و همچنین یعنی مطمئنم که دعاهای شما باعث شفای من شد.بچه ها واقعا ازتک تکتون ممنونم .آقا سید از شمام ممنونم امید وارم لیاقت این بخشندکی ورحمت رو داشته باشم .واسم دعا کنید .
اونایی که مشهد زندگی میکنید شما رو به خدا رفتین حرم به یاد منم باشید.
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
|
|
| 52067 |
نام:
مجتبی
شهر:
اصفهان
تاریخ:
4/1/2008 6:41:36 AM
کاربر مهمان
|
آب٬ آغوش ٬ هوا ٬ نان٬ بابا
مثل بینایی و ایمان٬ بابا
روز٬ شب٬ گنبد احساس٬ کبود
این قرار من و عشق و تو نبود
خستگی ٬ هجر ٬ سیاهی٬ کم نیست؟
از کجا آمده ام! یادم نیست!
وای از دلخوشی و حیرانی
از فراموشی و سرگردانی
آنکه آورد مرا رفت کجا؟
روشنی ٬ ماه ٬ کجا رفت؟ کجا؟
آنکه توی دلِ من اوست٬ کجاست؟
خانهء گم شدهء دوست کجاست؟
با وجود قفس و مهجوری
این چه دردی است دگر؟شب کوری؟!
این چه راهی است؟ نه کوه است نه دشت
هر کسی رفت دگر باز نگشت
از شب و خار و گَوَن می ترسم
ای پرستو! مرو٬ من می ترسم
یخ زدم٬ نَفس! به من برف نزن!
آی شیطان!تو دگر حرف نزن!
من کجا آمده ام؟ آی هوار!
من چرا آمده ام؟ آی هوار!
کاش با شب پره ها می رفتم
کاش من پیش خدا می رفتم
تا به امروز چه بد بودم من
کاش پرواز بلد بودم من!
راه ٬ امیّد ٬ زمستان ٬ قرآن
نامهء دوست به انسان٬ قرآن
نامهء دوست نخواندم افسوس
پیش یک سوره نماندم افسوس
دوست٬ ایمان مرا سنجیده
حامل نامه زِ من رنجیده
سوخت چشم دلم از این همه دود
ای خدا! کاش اذان می شد زود...
|
|
| 52066 |
نام:
محمود
شهر:
یک جای دنیا
تاریخ:
4/1/2008 1:54:23 AM
کاربر مهمان
|
با صلواتهای سبکبار بار گناهانت سبک بشه....
صلوات
|
|
| 52065 |
نام:
محمد حسن حسینی
شهر:
زنجان
تاریخ:
4/1/2008 12:46:30 AM
کاربر مهمان
|
به نام امید و پناه بی پناهان
به خدا خسته ام خیلی خسته و دلگیر از این زمانه جوانی هستم ۲۸ساله که سه سال است بی کارم و سرمایه لازم برای ادامه تحصیل و یا ایجاد شغل برای خودم و ازدواج و غیره را ندارم لیسانس از دانشگاه سراسری دارم قدرت تصمیم درست گرفتن ازم سلب شده نمی دانم چه کار کنم
|
|
| 52064 |
نام:
سبكبار
شهر:
يه كوشه دنيا
تاریخ:
4/1/2008 12:35:56 AM
کاربر مهمان
|
صلوات بفرست تا از بلا ها انشاا،،، محفوظ باشي صلوات
|
|
| 52063 |
نام:
سارا
شهر:
غریب
تاریخ:
3/31/2008 10:54:45 PM
کاربر مهمان
|
بسم الله الرحمن الرحیم الاحی به امید تو دوستان عزیز سلام.امیدوارم که روزهای خوش وخوبی داشته باشیند.دوستان خوب وگرامی نمیدانم چه کار کنم من یک مشکل بزرگی دارم راستش دو تا از بچه هام در سن نوجوانی وجوانی قرار داره وخیلی سئوالهای بی جواب دارند که درباره دین خودشون دارند وخیلی سئوال درباره خدایشان . راستش خودم تا جای که بلد بودم جواب میدم ولی درسن اونها قابل قبول نیست راستش این جا نه معلم دینی ویا پایگاه اسلامی شیعه ویا آدم نیست که جواب بده راستش اگر یک کمکی به من کنیند یک معلم خوب که زبان انگیلسی را بلد باشه وباجوان ونوجوان کار کردباشه برام پیدا کنیند میدانم درخواسته زیاد میکنم ولی واقعا نگران ودر مانده امید وارم کسی این جا پیدا کنم که کمکم کنه اول امیدم به خدا بعد شما دوستان.یا علی تو مدد کن
|
|