شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
52012
نام: مهدی
شهر: ایلام
تاریخ: 3/30/2008 1:02:18 PM
کاربر مهمان
  نمی دانم دیوانه شدم یا عاقلم ولی هرچه بود خدا را دیدم وانشاءالله ما را رها نکند
52011
نام: علیرضا
شهر: تهران
تاریخ: 3/30/2008 12:16:39 PM
کاربر مهمان
  با تشکر از سایت جالب وکامل
52010
نام: دلشکسته
شهر: دل
تاریخ: 3/30/2008 11:45:09 AM
کاربر مهمان
  اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند مست و شـیدای وصالش می شـوند
52009
نام: سمیه شاد
شهر: خلخال
تاریخ: 3/30/2008 11:14:37 AM
کاربر مهمان
  خدا را ازسست شدن اراده های قوی وگشوده شدن گره های دشوار ودرهم شدن تصمیم ها شناختم (امام علی )
52008
نام: علی
شهر: تهران
تاریخ: 3/30/2008 10:58:19 AM
کاربر مهمان
  دوستتان دارم
52007
نام: باران
شهر: دوست دارم کربلا باشه
تاریخ: 3/30/2008 10:54:17 AM
کاربر مهمان
  بچه ها سلام.

ذکری مناسب برای قبول حاجات:
مرحوم آیة الله شیخ محمّد تقی اصفهانی،معروف به آقا نجفی اصفهانی،در احوال خود چنین می نویسد که زمانی در نجف اشرف مشغول ریاضت بودم که در آن دوره اسراری بر من مکشوف گردید.یکی از آن اسرار این بود که شب چهارشنبه ای در مسجد سهله نشسته بودم.نزدیک سحر شخصی از رجال الغیب را دیدم و سؤالات بسیاری از او نمودم و جواب سؤالاتی را از قول حضرت نقل می کرد،مرتب می نوشتم که مبادا فراموش شود.یکی از آن سؤاالات این بود که ذکری به من بیاموزید تا در تمام حوایج دنیا به دردم بخورد.جواب فرمودند:ذکری نزدیکتر از صلوات بر محمّد (ص) و آل محمّد (ص) در پیشگاه خدای متعال نیست.

فواید الصلوات،ص چهل و نه
52006
نام: باران
شهر: دوست دارم کربلا باشه
تاریخ: 3/30/2008 9:40:12 AM
کاربر مهمان
  سلام.

صلوات و رنج شیطان
روزی پیامبر اکرم (ص) از راهی عبور می کرد.در اثنای راه شیطان را دید که خیلی ضعیف و لاغر شده است.از او پرسید:چرا به این روز افتاده ای؟گفت:یا رسول الله از دست امت تو رنج می برم و در زحمت بسیار هستم.پیامبر فرمودند:مگر امت من با تو چه کرده اند؟گفت:یا رسول الله،امت شما شش خصلت دارند که من طاقت دیدن و تحمّل این خصایص را ندارم.اول این که هر وقت به هم می رسند سلام می کنند.دوم اینکه با هم مصافحه می کنند.سوم آن که،هر کاری را که می خواهند انجام دهند انشاالله می گویند.چهارم از این خصلت ها آن است که استغفار از گناهان می کنند.پنجم این که ((تا نام شما را می شنوند صلوات می فرستند)).و ششم آنکه ابتدای هر کاری بسم الله الرّحمن الرّحیم می گویند.

کتب آیة الله دستغیب (ره)
دعا کنیم دلامون دست نخورده بمونه برای خودش.

یا زهــــــــرا.
52005
نام: امیدوار
شهر: ایران
تاریخ: 3/30/2008 9:17:41 AM
کاربر مهمان
  باسلام وروزبهاری شمابخیر.
اقاشهاب بزرگوارسلام وزیارتتان قبول.ان شاءالله که نایب الزیاره بوده اید .باارزوی موفقیت روزافزون شمادرسال جدید جزء29رابرای اینجانب ثبت بفرمایید.
همچنین باسلام به سارا خانم وباران محترم ازلطف وارادت شمامتشکرم .ان شاءالله که بتوانم درروزهای اتی بابرنامه های جدیدوختوم مبارکه دراین محفل حضوریابم.
***اللهم صل علی محمدوال محمدوعجل فرجهم***
التماس دعا.
52004
نام: معصومه
شهر: معصومیت از دست رفته
تاریخ: 3/30/2008 9:16:49 AM
کاربر مهمان
  سلام

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :
متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

یا حق
52003
نام: سید مصطفی
شهر: تهران
تاریخ: 3/30/2008 8:27:51 AM
کاربر مهمان
  امان از این جدائی
خدا کند که بیائی
<<ابتدا <قبلی 5207 5206 5205 5204 5203 5202 5201 5200 5199 5198 5197 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved