شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
51862
نام: ابوذر
شهر: اصفهان -دستگرد برخوار
تاریخ: 3/25/2008 7:49:20 AM
کاربر مهمان
  جواب مريم اينكه خيلي چيزها هست كه ميتوني بهش فكر كني مثل پدر مادر .معمولا اگه ما آدما اينطور هستيم كه تا به يه مشكل كوچولو تو زندگي بر مي خوريم ميگيم اه چه زندگي نكبت باري خسته شدم از اين زندگي ؟ما نبايد اين فكر را بكنيم بلكه بايد با آن دست وپنجه نرم كنيم وآن را ضربه فني كنيم تا ديگه نتونه از جاش برخيزه.اميدوارم جوابت رو گرفته باشي.با تشكر سال خوبي در پيش داشته باشي
51861
نام: sara
شهر: ازت
تاریخ: 3/25/2008 7:16:28 AM
کاربر مهمان
  هر انرژی مثبتی که به سوی خودمان يا ديگران هدايت شود، به شفای تمام کره ی زمين کمک می کند.
51860
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 3/25/2008 1:50:07 AM
کاربر مهمان
  دور شه ازت بلاها وسرحال باشي صلوات بفرست
51859
نام: حضرت ظریفی
شهر: فنلاند
تاریخ: 3/25/2008 1:01:52 AM
کاربر مهمان
  سلام!
سر بزنید خر سند میشومgt;www.zarifi.blogfa.com
51858
نام: آرش
شهر: اصفهان
تاریخ: 3/25/2008 12:50:28 AM
کاربر مهمان
  دل تنگم بگه براتون که خیلی تنهام همیشه دوست داشتم یک دوست خوب داشتم ولی هنوزاین اتفاق رخ نداده دیگه دارم ازتنهایی خسته میشم ولی هیچ کسی نیست که باهاش دوست بشم وازتنهایی دربیام چون توی خونه هم تنهام حوصله ام سرمیره ۱۹سالمه پسربدی نیستم ولی هروقت میخواستم به یک دختری پیشنهاددوستی بدم زبونم بندمیومد خوب دیگه دله تنگم ایناروگفت خدانگهدار.
51857
نام: يوسف تنها
شهر: مشهد
تاریخ: 3/24/2008 11:30:01 PM
کاربر مهمان
  سلام اقا شهاب خسته نباشي خدا قوت. اقا شهاب دل شما
بزرگه كه با صبر وشكيبايي حرف دل منو ميخوني وانشاءالله راهنمايم ميكني.اين حرفي كه مي خوام بگم گفتنش شايد خوب نباشه!(انساني هستم با كوله باري از گناه وارد خانه ي حرف دل شدم)اميدوارم منوبپذيريد وكمكم كنيد تا بتونم گناهانم رو جبران كنم. به كمك همه ي شما دوستان عزيزم احتياج دارم به خصوص به كمك شما اقاشهاب.
خدايا چنان كن سرانجام كار تو خشنودباشي و مارستگار
51856
نام: مرتضی
شهر: اصفهان
تاریخ: 3/24/2008 10:05:25 PM
کاربر مهمان
  صحبتی شد که خدا باب نجاتی بفرست

تلخی ذائقه را شاخ نباتی بفرست

می رسد با علم سبز امامت بر دوش

از چه خاموش نشستی صلواتی بفرست

آید آن روز که خاک سر کویش باشم

ترک جان کرده و آشفته رویش باشم

یوسفم گر نزند بر سر بالینم سر

همچو یعقوب دل آشفته ی بویش باشم


51855
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 3/24/2008 8:59:25 PM
کاربر مهمان
 

*عید بزرگ هفده ربیع الاول رو خدمت همه عزیزان تبریک و تهنیت عرض می کنم تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

این آقای مثلا دکتر! ... کاش زمان اویس قرنی زنده بود تا متوجه می شد در مورد چه کسی دهانش رو باز کرده و اظهار نظرهای کشکی انجام می ده.خدا ازش نگذره.

*عبدالزینب عزیز سلام.

خیلی ارادت داریم مومن. بنده هم خیلی مشتاق زیارتتون هستم.سفرزیارتی بنده خیلی کوتاه بود. ان شاء الله در سفرهای بعدی خدمتتون برسم.

با اینکه از موتور نفرت دارم ولی خوب طالب شدم یه دور مشتی با اون موتورتون بزنم.با این تعریفی که شما کردی از موتورت طالب شدم شدید!!! به قصد کشت!!!

اسم اینترنتی قشنگی داری: *عبدالزینب * از* بیت العباس * خدا ان شاء الله با این دو بزرگوار محشورت کنه.

حرف های دلت خیلی می چسبه و خیلی لذت معنوی می برم.

موفق باشی ان شاء الله.

یا حق.


اللهم عجل لولیک الفرج.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.


51854
نام: مرجان
شهر: مشهد
تاریخ: 3/24/2008 6:05:24 PM
کاربر مهمان
  من دلم حسابی گرفته چون عشقم رفت که رفت منم تنها گذاشت از شما همه خواهش می کنم با کسی دوست نشین
51853
نام: ALI
شهر: SHIRAZ
تاریخ: 3/24/2008 4:21:14 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحیم ادامه مقاله جناب سرهنگ- نحوه کار جاسوسان این بود که که شوروی توسط افرادحزب توده که رخنه زیادی در سطوح پائین ارتش داشت . این مرکز را شناسائی کرده بود ودر حدود دوهزار کادر نظامی که به این مرکز میرفت شناسای های پیدا کرده بود .مابقی سازمان های جاسوسی تعدادی ایرانی در کشورشان داشتند که از طریق انان ودورهائی که در غرب دیده بودند این محل را شناخته بودند اکثر این جاسوسان زن بودند وبه این کلوپ ذکر شده میامدند وبا افسران اشنا میشدند وتقاضای رقص میکردند وپس از رقص یک قوطی پودر خانم ها به رسم هدیه میدانند این قوطی به نحوی ساخته شده بود که به محض اولین استفاده یک سوراخی در قسمت پارچه دارای پودر ایجاد میشد که داخل ان یک نامه کوچک بود اسم ان خانم وتلفن هتل محل سکونت وشماره اطاق در ان بود این قوطی را به به ارتش نحویل میدانند ولی انان بار دیگر ومداوم انرا تکرار میکردند خانم ان افسر فکر میکرد که ان زن بد نام است ولی افسر میفهمید که جاسوس است ایشان باخواهرش که جزوهمان ستاد بود برای رقص باهم به انجا میرفت ومیتوانست تا ده دختر محل را که شناسائی شده بود با خود به رقص ببرد و پول کلوپ .غذا وسرانجام هفتاد و پنج توان بدهد واین کار میکرد .کاردوم خواستگار هائی که برای خواهرش در ان کلوپ پیدا میشد وقتیکه میفهمیدند که نظامی است عقب نشینی میکردند نشان پائین امدن محبوبیت ارنش بود یا انکه فردی از ثروتمندان پیش ایشان مینشست ومیگفت ایا فلانی نظامی وایشان تصدیق میکرد ان جوان میفرمود خاک بر سرش- مردتیکه احمق پیش من میامد وپول سه برابر ارنش به او میدادم وایشان گذارش میداد ویاانکه ایشان میگفت ان فرد نظامی است ونظرت چیست وباز همان جواب بود- حال فلش بک میزنبیم در خانه گفتند که یک عطر از همان مغازه بخر من وارد مغازه شدم بهتم زد مغلزه بطور کلی نغیر کرده بود انجا یک مغازه بسیار معروف شهر بود با اجناس فوق العاده لوکس وگران ویک اقای ملیونر که کمی عبوس بود وارد انجا اداره میکرد وتنوع جنس بیداد میکرد حال تبدیل شده بود به یک کغزه ای که فقط ده تا بیست قلم داشت وهمه ان هم بنجا بود با ظروف پلاستیکی بنجل وکوچک ویک جوان با لباس تعمیر تانک فوق العاده شیک یا هواپیما که به ان تترون ابریشمی میگفتند در خارج .گیر نمیامد ودر ایران من ندیم وقثط یم افسر امریکائی در لندن دیه بودم وتازه به شیکی ان نیود سیز تیره که دوره چیبهای مخصوص ان یم نوار سبز باز فوقالعاده زیبا داشت ودوتیکه بود وبالا سبزی باز تر وپائین سبزی تیره تر- هر شغلی یک نوع خصوصیات رفتاری خاصی ایجاد میکند و اصلا ان سازمان باید بسیاری از این خصوصیات را تعریف کند وبه خصوص کجا مجازات دارد تعریف دقیق بدهد که ارتش تعریف نمی کردند یا اوائل سخت نمی گرفتند تا اصل سنجاق زدن را اجرا کنند یقه اش را محکم به چسبند البته بی دلیل نبود چپی ها در ارتش برای انکه بر محیط تسلط پیدا کنند از راه رفاقت مثل بر خورد با استاد وارد میشدند را که نحیط را مثل دانشگاه گنند با اولین سنجاق زنی فوری راه جدید را پیدا میکردند ولی بچه های لوس ونبر خیلی جلو میرفتند که طبق عادت انان بود هدفی هم نداشتند یک دفعه فرمانده سنجاق به یکاغذ نیزد واروهبان به خشم میامد چرا احترام نگذاشتی مگر ان جا خانه خاله است تا مرز سنکپ اورا میبرد فرامنده رو به من میکرد فلانی با چه کسانی ما باید بجنگیم من در دلم میگفتم اعلحضرت تا اخرش را خوانده است واگر من را مقصر عدم تربیت ان فرد بشناسند خودم وفرمانده ام میکشم وکم در دلم میگفتم که جنابعالی به پست انجنان چسبیدهای که سریشم نه چسبیده ا
<<ابتدا <قبلی 5192 5191 5190 5189 5188 5187 5186 5185 5184 5183 5182 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved