شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
48512
نام: جامانده از قافله
شهر: دوكوهه
تاریخ: 12/23/2007 10:10:34 PM
کاربر مهمان
  **** بسم رب الشهدا ****

با سلام خدمت همه اهالی حرف دل شهید آویینی....
من روز عرفه رو در مشهد شهدای طلاییه بودم... اصلا باورم نمیشد .بعد از دعا حرم سرخ گنبد ملکوتی سقای دشت کربلا بر فراز گنبد طلاییه بالا رفت..ما که کربلا نرفتیم ولی تونستیم بوی حرم رو اسشمام کنیم.
نمیدونید چه کربلایی برپاشد وقتی پیکر پاک مطهر سی و یک شهید تششیع شد ...شهدا رو بدون تابوت تشیع کردند.هر کدوم اندازه قتداق یک بچه بودند.... یکی نقل رو کفن ها میرخت.... یکی گل میریخت ...یکی هم کل میکشید مثل اینکه شب دامادیشون بود...نمیدونید مادرهای شهدا با چه حسرتی به کفن ها نگاه میکردند!!!فکر کنید یه جوانی بیست ساله رفته ...حالا از اون جوان فقط چند تا استخوان برگشته که وزنش از یه نوزاد هم کمتره....خیلی صحنه دلخراشی بود...هر کسی یه شهید رو بغل کرده بود باهاش نجوا میکرد. درددل میکرد ..یکی رفته بود سجده و ناله میکرد..من که زبانم بسته شده بود مات و مبهوت بودم و فقط اشک میریختم و نگاه میکردم... هنوزم فکر میکنم که خواب بودم آخه من کجا و اونجا کجا...غروب عرفه. قتلگاه طلاییه سه راهی شهادت ..تششیع شهدا....
خیلی دوست دارم بتونم همه اون چیزهایی رو که دیدیم رو بنویسم اما نمیتونم زبانم قاصره.. اشک امانم نمیده
اما جای همتون خالی بود..
اول رفتم دوکوهه...حسینه حاج همت .... ساعت چهار صبح رفتم زمین صبحگاه دوکوهه وسط زمین نشستم تو اون سرما ..خیره شدم به همون جایی که شهید همت صحبت میکرد احساس میکردم همونجاست و داره منو میبینه شروع کردم به درد دل (همتون رو انوجا یاد کردم ) ... بعد راه افتادم همه جای دوکوهه رو گشتم هر چقدر به ساختمانها نکاه میکردم سیر نمیشدم ...آخا دیوارهای دوکوهه با آدم حرف میزدند ..از دوری شهدا میگفتند . یقین دارم که دلشون برای شهدا تنگ شده .
تا حالا قسمت نشده بود برم قتلگاه فکه ..اما اینبار رفتم اصلا باورم نمیشد ... یه معبر کوچک بود که باید فقط از اونجا میرفتی ... چند قدم اون طرفترت میدون مین بود و شهدا.... همه ادب کرده بودند و ÷ابرهنه میرفتند...ما هم قاطی خوبا شدیم و دفتیم باور نمکنید اگر بگم نمیدونستم دارم کجا میرم آخه ورودی فکه نوشته بودند اینجا آخر دنیاست..واقعا هم آخر دنیا بود...
فکه.. فکه ....فکه .... اونجا یه حس خاصی داشتم واقعا مات مونده بودم یه بغضی گلویم دو فشار میداد اصلا نمیتونستم گریه کنم... فقط مدام خاکش رو تو دستم میگرفتم و نگاه میکردم ...بادشدیدی می اومد که خاک رو از دستم به هوا میبرد....
ای خدای من همش مثل یک خواب بود ...خواب ...خواب
بعد از فکه اصلا حالم خوش نبود یه چیزی راه گلویم رو بسته بود تا اینکا دوباره برگشتیم به دو کوهه همچین که چشمم به ساختمانها اوفتا بغضم ترکید نمیتونستم خودم رو کنترل کنم .... گردان تخریب

لحظه برگشتن موقع طلوع آفنتاب بود .... زودتر از همه رفتم دورتا دور دوکوهه رو گشتم .. وقتی آدم به این فکر میکنه که اینجا یه روزی قدمگاه شهدا یوده راه رفتن در اونجا خیلی براش سخته خیلی...
این سفر هم با همه زیبایهایش تمام شد

هر موقع از جنوب بر میگردم از شهر و تمام آدمهایش نفرت ÷یدا میکنم . زمان میبرد تا به حالت عادی برگردم .همشه از شهدا صبر خواستم صبر صبر صبر صبر
واقعا زندگی کردن تو شهری که دیگه کسی دم از شهدا تمیزنه خیلی سخته ... تنها ÷ناهگاه ما میشود مزار شهدا..همین وبس ...

کاش میتوانستم معجزه هایی که در این سفر دیده ام رو باز
48511
نام: شهاب
شهر: اميد به رحمت خدا
تاریخ: 12/23/2007 8:15:50 PM
کاربر مهمان
 
حضور پنهانی

مي رسد شبي مردي از وراي حيراني
كوچه مي رود سمت هاله هاي نوراني

آيه آيه چشمانش از تلاوت شبنم
غرق بوسه هاي گل در طلوع روحاني

از زلال چشمانش قطره قطره مي خوانم
لاله غيرت عشق است در شب غزلخواني

شرح شط گيسويش در غزل نمي گنجد
در قصيده زلفش انتظار طولاني

نذر مقدم سبزش چلچراغ و آيينه
در ضيافت چشمش آيه هاي قرآني

با تو مي شود كوچيد تا ديار آيينه
در طراوت سبز صبح روز باراني

در فراق لبهايت قطره قطره مي كاهم
مي شود تو را بوسيد؟اي حضور پنهاني؟!


اللهم عجل لوليك الفرج.

ناز قدمش اون صلوات خوشگله رو بفرست.

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

48510
نام: هیچکس
شهر: عاشقان
تاریخ: 12/23/2007 8:08:17 PM
کاربر مهمان
  کمک می خواهم کسی هست
48509
نام: لیدا
شهر: تهران
تاریخ: 12/23/2007 7:54:58 PM
کاربر مهمان
  می خوام با یکی دوست بشم
48508
نام: پریچهر
شهر: سلمانشهر
تاریخ: 12/23/2007 6:05:27 PM
کاربر مهمان
  زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی تر از انند که بشکنند فردا طلوع خواهد کردحتی اگر ما نباشیم پس بیایید که با او باشیم...
48507
نام: مجتبی شعبانزاده
شهر: رشت
تاریخ: 12/23/2007 5:17:50 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحیم
اقا احسان بنده هم سلام دارم خدمت شما
خانم مریم گرامی اشتباه شده در نوشتن اسم
وبه اسم آقای چه فرقی میکنه نوشته شده جزء دوازده اگر آقای چه فرقی می کنه شما تقبل می کنید جزء دوزاده رو من کنار بکشم
والا نمی خوام به نیت شهید قلی پور بخونم میخوام به نیابت از شهید قلی پور بخونم
خسته نباشید وخدا قوت
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
48506
نام: شهاب
شهر: اميد به رحمت خدا
تاریخ: 12/23/2007 4:46:49 PM
کاربر مهمان
 
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه(ع)


.:: طرح *عید* تا *عید* حرف دل::.


*** مسابقه همراه با جوایز نفیس: ***


*به نظر شما چه رابطه معنوی ای می تواند بین عید سعید قربان و عید سعید غدیر خم وجود داشته باشد؟


_پاسخ خود را در هر غالبی که مایلید در حرف دل ثبت فرمایید.(حرف دل , شعر , روایت , حدیث (به همراه سند و مدرک) و ... یا ترکیبی از این غالبها)

_به همه پاسخ دهندگان جوایز نفیسی اهداء خواهد شد.

_مهلت ارسال و درج آثار و پاسخها در حرف دل تا پایان روز فرخنده عید سعید غدیر خم ( هشتم دیماه هشتاد و شش ) می باشد.

*روز بعد از عید سعید غدیر خم نتایج مسابقه اعلام خواهد شد.

_طبق روال مسابقات حرف دلی حامیان معنوی می توانند با اعلام آمادگی جهت اهداء جوایز , برگزار کنندگان این مسابقه را یاری فرمایند و از اجر معنوی برخوردار شوند .



بارالها! توفیق درک معنوی و واقعی روزهایت(ایام الله) را به ما ارزانی فرما.

اللهم عجل لولیک الفرج.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

48505
نام: مسافر
شهر: غربت
تاریخ: 12/23/2007 4:31:43 PM
کاربر مهمان
  با نام و یاد خدا
به امید شفاعت اون بزرگان و ابرومندان نزد خدا از بنده گناهکار خدا
جز ۱۸
48504
نام: بنده خدا
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 12/23/2007 4:12:50 PM
کاربر مهمان
  سلام عليكم

جزء بيست و يكم رو براي من در نظر بگيريد(به نيت خشنودي شهداي جنگ تحميلي و آزادي حاج احمد متوسليان)

يا علي مددي
48503
نام: ali
شهر: shiraz
تاریخ: 12/23/2007 4:10:46 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحیم- یک خاطره- یک روز یک جوان تهرانی در لندن به نزد من امد ادرس منر ا از یک ایرانی گرفته بود. اظهار داشت که لیسانس امور تربیتی است ودر مخابرات تهران پاسخ به سئوالات اطلاعات عمومی میداده ود رایران به کمونیست علاقمند میشود وبا یک سازمان کمونیستی در لندن ارتباط پیدا میکند وتوسط انها ایدولوژِی کمونیستی خودش را توسعه میدهد وبا پیشنهاد انها .با مفدار پولی که فراهم کرده بود به لندن میاید ودر شرکت انها کار میکرد واماده میشد که به دانشگاه لندن برود وبعدا چایگزین افرادی از کمونیستها که به ایران میشوند بشود- واظار داشت زباناش کمی ضعیف است ومایل است با من روی فلسفه کار کند ومن قبول کردم وکتاب فلسفه رئالیسم حضرت کم نظیر ایت الله محمد حسین طبا طبائی بعنوان کتاب مورد بحث قراردادم وایشان پذیرفت که بایک تیر دو نشان بزند ودر ضمن طبق سنت کمونیستها مارا ارشاد کند وخدا بیامرزی بگیرد. من در اول دو شرط را گذاشتم اول اصل که عینیت باید برابر ذهنیت باشد که استاد امریکائی من در دانشگاه شیراز همیشه در اول کلاس انرا روی تخته به انگلیسی مینوشت دوم قبول اصل مطلق ونسبی وایشان اصل دوم را نپذیرفت وگفت من شمارا روشن خواهم کرد وداوم از راه تلقین میخواست این اصل ارا در مغز من فروکند وبا ایشان گفتم شما برای یادگیری فلسفه جوان هستید مقدار در لندن مطالعه کن کم کم فکرت باز میشود واشان راهائی که مشود از چنگ ساواک گریخت را وبا خارچ ارتباط پیدا کرد به من یاد داد وایشان اهل شعر وشاعری بود وسخت عاشق حافظ به خاطر گلوله های سرخی که جناب حافظ برای احقاق حق مردم به مستکبرین ارسال کرده است وروزی من را دعوت کرد که حزب اش یک جلسه عمومی گرفته است کمونیست های ایرانی مداوم به بهانه مختلف جلساتی میگرفتند وقرار گذاشتیم به اتفاق ایشان به محل جلسه برویم به خصوص که ایشان یک سخنرائی وشعر خوانی هم داشت. محل کنفرانس یک سالن بسیار کوچک بود که برای همین کار ها اجاره میدانند در که چسپیده به یک خانه ای که بعنوان مسجد رابرای پاکستانی را داشت وا ان محله را بخوبی میشناختم که بعضی از فروشندگان مغازه ها وحتی مغازه ها وشرکتهای انجا پاکستانی بودند ومن خریدم را از انجا انجام میدانم که حلال بودند وبه قول فروشندگان پاکستانی با سود ناچیز میفروختند وبسار از مواد انان یا مال شرکت های پاکستانی در لندن بود ویا از پاکستان میامد وشرکت ها هم سوبسید هم میدادند ومذاو هم از من میخواستند دیگر مسلمان را ترغیب کنم که به پیش انان بروند ودارای کشتار گاه شخصی هم بودند واینگلیسیها هم میامدند از انجا خرید میکردند واینها مجبور شده بودند که گوشت غیر حلال برای انها باورند ولی انان میگفتند که ما تجربه کردیم که گوشت حلال بهتر است به من پیشنهاد مداند که قبل از اخر هفته از انجا خرید کنم واطلاعاتی هم از بعضی اوضاع ها را از انها بدست میاوردم بچه ها یک بلندگو روی پشت بام گذاشتنه بودند.وارد سالن شدیم وپس چند لحظه سرود کمونیستی خوانده شد رفیق من روی کرد بمن .گفت من مداوم با اینها سر چنگ دارم وبه انها گفتم که این سرود کهنه شده وتاثیر خودش را ازدست ویک سرود جدید باید چایگرین شود .یک سرود هم در تهران با دوستان تهیه کردیم که به عنوان نمونه باشد نپذیرفتند وبا اینها گفتم کمونیست چیزی بعنوان سنت ندارد سرا پا پویائی است ولی اینها به سنت چسبیده اند. و به مرض مزمن سنت گرائی دچار هستند که دیگر با ایدولوژی ها دیگر فرقی نخواهند داشت. چوانی سی سال پشت تریبون رفت ویک خوش امد به فارسی گفت وسپس اضافه کرد چون جلسه ها بین المللی به اینگلیسی صبحت خ
<<ابتدا <قبلی 4857 4856 4855 4854 4853 4852 4851 4850 4849 4848 4847 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved