اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 45252 |
نام:
ساره
شهر:
تهران
تاریخ:
10/6/2007 2:31:44 PM
کاربر مهمان
|
بسم رب المهدی
1) دشت هويزه / روز / خارجي
حسين بيشتر ياران خود را از دست داده است. فقط او و قدوسي و حكيم مانده اند و 6 موشك. تانك هاي دشمن در 200 متري آنان ديوانه وار شليك مي كنند. 2 تانك همزمان جلو مي آيند. حسين نگاهي به قدوسي كه در 20 متري او سنگر گرفته است مي اندازد. اشاره مي كند كه همزمان شليك كنند. حسين شليك مي كند و يكي از تانك ها را منهدم مي سازد. صداي شليك از سنگر قدوسي نمي آيد. به سوي سنگر مي نگرد. سنگر در انبوهي از دود و غبار پنهان شده است. حسين بي اختيار به آن سو مي دود. قدوسي در خون خود غلتيده است.
حسين : (با بغض) قرار نبود زودتر از من بري. ببين گلوله تانك چي به سرت آورده؟! چرا چشمانت باز مونده؟ دنبال چي مي گردي محمود؟ نترس زود ميام...
حسين چفيه محمود را از دور گردنش باز مي كند و روي صورت او مي اندازد و به سنگر خويش باز مي گردد. حكيم در سنگر او كمين كرده است. حسين او را مي بيند.
حسين : چيكار مي كني؟
حكيم : ميخوام در آخرين لحظات عمر تنها نباشم.
حسين : از شهادت محمود وحشت كردي؟
حكيم : (با بغض) اون ما رو تنها گذاشت.
حسين : برو آخرين موشك رو شليك كن كه وقتي عراقي ها رسيدن بالاي جسدمون، مقاومت در نظرشون اونطوري كه ما ميخوايم نقش ببنده.
حكيم موشك انداز را مي گيرد و به سنگر خودش مي رود. گلوله تانكي به سوي سنگر حكيم شليك مي شود. حسين همان تانك را نشانه مي گيرد و آن را منهدم مي سازد. موج انفجار حكيم را به هوا بلند كرده و به زمين مي كوبد. آخرين فرياد حكيم به گوش حسين مي رسد.
حكيم : سيد...
حسين مي خواهد به سوي سنگر او برود كه گلوله اي مانع مي شود. حكيم نيز به شهادت رسيده است. اكنون حسين تنهاست. با خود زمزمه مي كند.
حسين : تنهايي توي دشتي پر از تانك دشمن با تنهايي توي سنگر چه فرقي مي كنه؟ ...خدا هست. من اينجا بهتر مي تونم با خدا خلوت كنم. اين تانك ها نمي تونن مانعم بشن...وقت ميهماني خدا رسيده. يعني خدا منو مي پذيره؟... چرا آخرين نفر اين ميدان بايد من باشم؟ ديگه هيچ دوستي نمونده كه نگرانش باشم... اين موشك آخر رو هم بايد شليك كنم. وقتش رسيده تا به محمود و حكيم بپيوندم... پس مادر چي؟ چشم انتظارمه. چرا مادر هميشه دلتنگ دوري بچه اشه؟... اين جا را رها كنم تا مادر رو خوشحال كنم؟ اين همون چيزيه كه دشمن ميخواد. مادر خودش بعد از شهادتم با اين قضيه كنار مياد. اون مي تونه تحمل كنه. مثل بقيه مادرها...
حسين آخرين موشك را در موشك انداز مي گذارد و منتظر مي ماند تا تانك دشمن نزديك شود. اكنون تانك در 50 متري او قرار دارد. حسين از جا بر مي خيزد. تانك را نشانه مي رود. شليك مي كند. آتش از تانك بلند مي شود. تانك بعدي به سوي سنگر حسين شليك مي كند. موج انفجار حسين را به هوا بلند كرده و محكم به زمين مي كوبد. حسين روي زمين قرار مي گيرد. صورتش غرق در خون سرخ رنگ است. چفيه اش از دور گزدنش باز مي شود و صورتش را مي پوشاند.
2) دشت هويزه / شب / خارجي
سكوت، دشت هويزه را فرا گرفته است. شب، صحنه نبرد را در سياهي خود جاي داده است. فقط سنگر حسين و دوستانش غرق در نور است.
(تصويري بود از آخرين لحظات زندگي شهيد سيد حسين علم الهدي)
|
|
| 45251 |
نام:
گل نرگس
شهر:
ایران سرای من است
تاریخ:
10/6/2007 2:20:20 PM
کاربر مهمان
|
سلام
ببخشيد آقاى محترم!خانم محترم! شما يك مرد ميانسال را نديديد؟ مىگويند نشانش يك خال هاشمى است و يك شال سبز. شنيدهام مانند جدش، يتيمان را از محبت سيراب مىكند و همچون سيدالشهدا، مظلومان را از عدالت. همانى كه همه آدمها، همه اديان، موعود مىنامندش...
ببخشيد ! شما محبوب مرا نديدهايد؟
|
|
| 45250 |
نام:
حسين
شهر:
كوهدشت-لرستان
تاریخ:
10/6/2007 1:21:59 PM
کاربر مهمان
|
هرشب كه يادت مي افتم دلم مي خوادباهم باشيم ولي افسوس را دوري بين ماست مي خوام بگم دوستت دارم و يه روزي از همين روزا اين هرف هام ثابت ميكنم. تو اول اخرين عشق مني
|
|
| 45249 |
نام:
سبكبار
شهر:
يه كوشه دنيا
تاریخ:
10/6/2007 1:05:41 PM
کاربر مهمان
|
دلش باشه شادهر كه بفرسته بمحمد صلوات،
|
|
| 45248 |
نام:
مریم
شهر:
هرجا که خدا هست
تاریخ:
10/6/2007 12:47:13 PM
کاربر مهمان
|
سلام به همگی . نماز و روزه ها و بقیه ی عبادتهاتون قبول بارگاه بزرگ و پر شکوه خدای بزرگ و بلند مرتبه
شاید حرفی که می زنم بی ربط باشه ولی فکر منو مشغول خودش کرده . اول بگم که هفتاد درصد خوابای من تعبیر دارن ! و خواب ربطی به زن بودن یا مرد بودن نداره !قبل از اینکه دور سوم ختم قرآن شروع بشه ، خواب دیدم که کسی بهم می گه یا جزء بیست و یکم یا بیست و دوم و یا بیست و سوم رو بردارم و در نهایت در خواب جزء بیست و دوم را انتخاب کردم . و خوندم . شب بیست و یکم که مراسم ختم قرآن در مسجد بود حزبی که به من رسید حزب سوم از جزء بیست و دوم بود و خیلی جالب شد برام ولی هر چی معنای اونو خوندم جز معنای ظاهری چیزی دستگیرم نشد (سواد مذهبی من پایینه) – شب بیست و سوم دوباره موقع ختم قرآن همون حزب سوم از جزء بیست و دوم که سوره ی سبا و احزاب رو در برداره دوباره دست من افتاد! من عقیده دارم که هر قدمی که بر می داریم خدا از قبل اونو برنامه ریزی کرده ، حالا سئوالم اینه که آیا خدا می خواسته چیزی به من برسونه که من نگرفتم یا اینکه این اتفاق کاملا تصادفی بوده ؟ (خداجونم می گه وقتی می خواید باهام حرف بزنید نماز بخونید و وقتی می خواید من باهاتون حرف بزنم قرآن بخونید ) .
برای ظهور مهدی (عج) صلوات بفرستید.
|
|
| 45247 |
نام:
میم قلابی
شهر:
میم آباد
تاریخ:
10/6/2007 12:45:05 PM
کاربر مهمان
|
به یاد او که دوستمان دارد به خاطر خودمان
سلام علیکم
بسی امیدوارم که خدای عز و جل طاعات و عباداتتان را قبول همی نموده و شما را در سرای باقی به بهشت رضوان هدایت همی بنماید.
پا اندر کفش پیشکسوتان اندر باب روزه و شبهای احیا
دو دوش آنور تر تصمیم همی گرفتیم که با خانواده به سرایی شویم که شوری عجیب در ما همی برانگیزد تا ما نیز با بساطی پر از آن خانه باز همی گردیم . تصمیم بر سرای علی ابن ابیطالب (ع) همی شد و همی رفتیم. نه نرفتیم . یعنی پس از به جای آوردن دوش شب قدر نیت بر رفتن به آنجا همی کردیم با سری خیس، و تنی خیس تر ، چشمتان روز بد نبیناد که برای ما عطسگانی از جانب پاییز همی سر رسید و فردای آنروز به بیماری عطسه ی زیاد همراه با اب ریزش دماغ دچار همی گشتیم ، القصه ، از آن شب چیزی عایدمان نشد ، یعنی به قول آقای مداح گر گدا کاهل بود ، تقصیر صاحبخانه چیست؟؟؟؟؟؟؟ خون کثیف خود را زیاد آلوده ننمودیم چرا که دو دوش دیگر نیز در پیش روی همی داشتیم. دو دوش اینورتر باز تصمیم بر این همی گرفتیم که باز به سرای پیشین بیتوته بنماییم . باز هم دوشی گرم و البته این بار با باری از پوشاک زمستانی که هر کس همی مرا دیدندی ، باور همی کردندی که از قطب جنوب تشریف آوردندی !!!! – از مزیتهای این نوشته این که الان که سرگرم نوشتن بودم به رکعت اول نماز مسجد نرسیدم تازه یه اشتباه کوچوک هم داشتم !!!!!!!_ خلاصه آن دوش هر چه مداح همی گفتی که به علی به علی به محمدبن علی به علی بن محمد و........ هر چه فکر همی کردی آخر تو چگونه ادعای دوستی اهل بیت همی داشتی ولی نتوانستندی یک حدیث از آنها به خاطر اوردندی ؟؟؟؟؟؟؟ تو چگونه رویت شدندی از انها چیزی خواستندی و یا آنها را واسطه قرار دادندی در حالیکه هنوز هیچ از آنها ندانستندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ القصه هنگام دعا هر چه بر خود فشار آوردندی از شدت شرم و حیا به دلایل یاد شده ، نتوانستندی سر خود بالا همی گرفتندی و این مراسم پایان پذیرفتندی و پذیرایی با ساندیس و کیک شروع شدندی و من اندر حکمت این ناتوانی !!!شب اندر پی لحظات همی گذر کردندی و دست بنده خالیتر از قبل و شرمنده تر همی بودم به درگاه آن عز و جل . جوشن کبیر شروع شدندی و ساعت یک و نیم شب بودندی و وقتی همی نمانده بود و ما سرگشته و حیران ! که بانگ همی برآوردم بر خود که ای ناتوان این شب هم بشد و تو دستت خالی ! ای بدبخت شب همی گذشتی فکری همی بکن . ای بیچاره تو را چه به یادآوری حدیث ، تیری همی زدندی در تاریکی تا خدای کریم را چه دیدندی ، شاید همی دعایت استجابت شدندی ؟! زبونی بر ما غلبه همی کردندی و بالاخره آهمان برآمد و سپس اشکمان و آن گاه سبک همی شدندی . و چه شور زیبایی . القصه شب را به سحر و سحر را به صبح همی رساندی و چه صبح رساندنی ! گلویمان همی از دو شب آنورتر گرفته همی بودی و اکنون سرمای دوباره همی خوردی دوطبقه !
دزدیده شده از سبک میم /
|
|
| 45246 |
نام:
هانیه حمیدیان
شهر:
همدان شهرستان تویسرکان
تاریخ:
10/6/2007 12:37:36 PM
کاربر مهمان
|
سایت خیلی خوبی دارید امیدوارم خوبتر تز این هم بشه من قبلا سایت های خارجی میرفتم اما از وقتی این رو دیدم واقعا شیفتهء ابن سایت شدم
|
|
| 45245 |
نام:
مجتبی شعبانزاده
شهر:
رشت
تاریخ:
10/6/2007 12:26:39 PM
کاربر مهمان
|
بسم الله الرحمن الرحیم
آقا یا خانم خط تیره (-) از شهر خط تیره
شما یکم اگر بیشتر توضیح می دادید نسبت به گفتتون ، روشنتر می گفتید بهتر بود... نمی شه که همینطور یه چی بگید بدون توضیخ... خوب امین کجاست؟... چی می کنه؟ شما کجا دیدیش؟
بعدشم زنده باشن ، حالا خواست سرکار بزاره، قرار نیست که ما بدیها یادمون باشه، خوبیهای بیشتری فکر کنم تو این سایت تو حرف دلشون هست.
عیب کسان منگرو احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
----------
داداش مقداد ممنون که اومدی اما تو خط رشت فیلتر نشده حالا نمی دونم اونجا چطور فیلتر شده...یاعلی
--------------
ادمین جان اینطور نمی شه که برادر... خوب اگر قانونی وضع نمی کنید ... که از دیدگاه بنده اصلا حرف دل قانون نداره... حداقل یه توضیحی بدید که چرا بعضی چیزها که اصلا ربطی به اتحاد ملی نداره حذف میشه... مثلا بنده یبار نوشته بودم یااین الحسن و تکرار کرده بودم و گفته بودم که بچه ها بگن ... حالا به شما رسید یا نرسید الله اعلم... بعد گذاشته نشد... خوب از اون به بعد دیگه زیاد حرف دلمو در مورد امام زمان (عج) نگفتم... اگر توضیحی درمورد اینکه چرا بعضی از حرف دلها حذف میشه بدید ممنون میشم.
|
|
| 45244 |
نام:
سنگ
شهر:
صحرای کربلا
تاریخ:
10/6/2007 12:18:23 PM
کاربر مهمان
|
سلام به دوستان اهل دل
سلام به مسافر دورم
سلام به آقا مقداد بزرگوار
برادر جواب کنکور چی شد درست ما دیگه غربیه شدیم
ولی خوب باید در جریان کارها باشیم .
ببخشید که مزاحمتون میشم
لطفا بهم خبر بدین
التماس دعا
یاعلی
|
|
| 45243 |
نام:
مریم
شهر:
دل آرام گیرد به یاد خدا
تاریخ:
10/6/2007 12:07:35 PM
کاربر مهمان
|
به نام الله
سلام
یادمون نره که با درک آیات را قرائت کنیم.
یادمون باشه که ترجمه آیات را هم حتما بخونیم.
یادمون باشه که با حضور قلب آیات را بخونیم تا دلامون نورانی بشه به نور کتاب آسمونیمون انشاءالله...صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
طاعات و عبادات قبول
التماس دعا
روز و شبتون به یاد خدا
|
|