شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
42472
نام: مبــــــارز
شهر: اهـــــواز
تاریخ: 8/20/2007 4:32:04 PM
کاربر مهمان
  بسمه الله النور

سلام بر اهالی قلعه

سلام به ...

سوره مبارکه الشوری آیه ۲۰

كسى كه زراعت آخرت را بخواهد، به كشت او بركت و افزايش مى‏دهيم و بر محصولش مى‏افزاييم; و كسى كه فقط كشت دنيا را بطلبد، كمى از آن به او مى‏دهيم اما در آخرت هيچ بهره‏اى ندارد!



سلام بر شهاب گرامی
جناب شهاب از طرف من به داداش شهریار سلام برسون و داداش هم سلام منو به دانیال خان برسونه .
به ایشون بگین مبارز هنوز منتظره...
انشا الله که هر جاهستن نفسشون گرم باشه مثل هوای اهواز.
الحمد الله هوای امروز خنک بود یعنی بیشتر از ۴۸ درجه نشد.
الحمد لله علی کل حال
-------------------------------------------
خانوم مریم از شهر دل گرفته ها
جزء ۲۵ با من .هرکس از دوستان هر جزئی رو که قبول کردن شما آمارشو داشته باشید ولطف کنید توی دلنوشته هاتون اعلام کنید که آمار دست عزیزان باشه.
یادش بخیر ما اینجا یه منتظر داشتیم که مسئول تبلیغات قلعه بود .آمار ختم قران و نتایج با اون بزرگوار بود، اگه اشتباه نکنم ایشون الان در حال گذراندن خدمت مقدس سربازی هستند.
انشا الله که هرجا هستند موفق وپیروز باشن.
42471
نام: سمیرا
شهر: بابل
تاریخ: 8/20/2007 4:25:12 PM
کاربر مهمان
  می گویی: می ترسم. این حرف ها مال عهد دقیانوس است. عشق از سکه افتاده این روزها.
خیالت تخت. گرسنه نیستم که مزاحمت شوم. من دیگر تا همیشه خواب مانده ام. اگر هم دوست داشتم از کهف خودم به شهر تو بیایم به شوق پنجره ی اتاقت بود که بسته شد.
42470
نام: سمیرا
شهر: بابل
تاریخ: 8/20/2007 3:57:05 PM
کاربر مهمان
  از روزی که با آن پیراهن سبز و لبخند ملیح
بودن بهشتی خود را بین جوانه های گندم ونسیم و من وباران و گنجشک ها تقسیم کرده ایی و رفته ایی
هزار هزار رفیق دارم به جای رقیب
یادگارهایمان را کنار هم می گذاریم و تو پیدا می شوی
من و گندم ها قد کشیده ایم و البته کمی زرد شده ایم
حالا در مزرعه مترسک ها به احترام عشق برایم کلاهشان را بر می دارند و بزرگ می شوم
می دانی!
بودنت مرا می سازد اما
به من نمی سازد.
42469
نام: سکوت
شهر: خاموشی
تاریخ: 8/20/2007 3:40:09 PM
کاربر مهمان
  ادمین محترم خیر است انشالله این غیبت .
منتظر میمانیم چون مدعی هستیم که جزوه منتظرانیم این هم نوعی انتظار است .
خداوند به شما و همه همکاران و دست اندرکاران این سایت خیر و برکت و سلامتی عطا فرماید .
آمین .
42468
نام: مریم
شهر: شیراز
تاریخ: 8/20/2007 3:23:02 PM
کاربر مهمان
  دفتری که بسته شد دیگه بازش نکنید
دلی که شکسته شد دیگه نازش نکنید
سلام منتظر اجابت دعام
دعام کنید
42467
نام: سمیرا
شهر: بابل
تاریخ: 8/20/2007 3:22:50 PM
کاربر مهمان
  ما آدم ها لبخندهایمان را زیر پای غرورمان له می کنیم. ما آدم ها عشق را باور داریم اما هیچ وقت آن را نمی پذیریم واجازه نمی دهیم به حریم قلبمان نفوذ کند. ما از نفرت بیزاریم اما خیلی زود آن را می پذیریم واسیرش می شویم. ما احساسات لطیف وشاعرانه مان را نادیده می گیریم وغم را به شادی و سرور ترجیح می دهیم و در دنیای ساده و بی رحم تنهایی گم می شویم. ما آدم ها رهگذران مغروری هستیم که جاده ی زندگی را هر روز ، صد ها بار طی می کنیم اما لحظه ای به اطراف این جاده ی سبز نمی نگریم و محو زیبایی های آن نمی شویم. ما فقط زندگی می کنیم که ثانیه ها بگذرند ، اما نمی دانیم که ثانیه ها می گذرند تا ما زندگی و عشق را تجربه کنیم.ما به تمام عقایدمان ایمان داریم و به آن ها احترام می گذاریم ولی گاهی وقت ها آن ها را فراموش می کنیم. این گونه در پرتگاه های گناه رها می شویم. ما آدم ها چه کار ها که نمی کنیم!
42466
نام: سمیرا
شهر: بابل
تاریخ: 8/20/2007 3:02:23 PM
کاربر مهمان
  گوش هایت
حق را می شنوند ،
یا فرار می کنی از صوت نور؟
چشم هایت
حق را می بینند ،
یا می بندی راه طعم نور؟
دست هایت
حق را جست وجو می کنند ،
یا کوتاه می کنی انگشت هایت را از لمس نور؟
با حقیقت همسایه ایی یا ترسان؟
اگر حق می گویی ، اگر حق می بینی ، اگر حق می یابی
تو ، در دامنه ی کوه نور ، پایین تر از حرا ،
منتظر نشسته ایی ،
تا او بیاید
او که آمدنش دلیل بودن افلاک است
او ، والا پیامدار ، محمـــــــّــــــد .
42465
نام: گل نرگس
شهر: ایران سرای من است
تاریخ: 8/20/2007 2:19:40 PM
کاربر مهمان
  با سلام بر منتظران مهدی

برای خواهرم طیبه ازایلام

همه ما در زندگی درحال امتحان شدنیم.

بزرگترین امتحانات امتحان از جانب حضرت دوست است.

خواهرم صبور باش اجر صبوریت را می گیری به امید خدا
توکل صبر وتلاش ودعا رمزقبولی در امتحانات است.یاعلی
42464
نام: سکوت
شهر: خاموشی
تاریخ: 8/20/2007 2:15:37 PM
کاربر مهمان
  پيرزن با تقوايي در خواب خدا را ديد و به او گفت: (خدايا من خيلي تنها هستم آيا مهمان خانه من مي شوي؟) خدا قبول كرد و به او گفت كه فردا به ديدنش خواهد آمد. پيرزن از خواب بيدار شد با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد. رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه‌ترين غذايي كه بلد بود را پخت و سپس منتظر ماند. چند دقيقه بعد در خانه به صدا درآمد پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز كرد. پشت در پيرمرد فقيري بود پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد، پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست. نيم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد، پيرزن دوباره در را باز كرد، اين بار كودكي كه از سرما مي لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغركنان به خانه برگشت. نزديك غروب بار ديگر در خانه به صدا درآمد. اين بار پيرزن مطمئن بود كه خدا آمده، پس با عجله به سوي در دويد در را باز كرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود. زن از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه اش غذايي بخرد پيرزن كه خيلي عصباني شده بود با داد و فرياد زن فقير را دور كرد. شب شد ولي خدا نيامد پيرزن نا اميد شد و رفت كه بخوابد و در خواب بار ديگر خدا را ديد، پيرزن با ناراحتي به خدا گفت :خدايا مگر تو قول نداده بودي امروز به ديدنم مي‌آيي ؟؟؟
و خدا جواب داد :بله ولي من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رويم بستي.
42463
نام: سکوت
شهر: خاموشی
تاریخ: 8/20/2007 1:16:53 PM
کاربر مهمان
  دوستان شرم پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرم این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این رازنهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته،دیوانه ی رویی بودیم
بسته سلسله ی مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
هیچکس از همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من
...............
<<ابتدا <قبلی 4253 4252 4251 4250 4249 4248 4247 4246 4245 4244 4243 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved