شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
41602
نام: مریم
شهر: شهر دلگرفته ها
تاریخ: 8/1/2007 9:43:38 AM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحیم

رب اشرح لی صدری ( پروردگارا سينه مرا بگشاى )
ویسر لی امری ( و كارم را به من آسان كن )
وحلل عقدة من لسانی ( و گره از زبان من باز كن )
یفقهوا قولی ( تا گفتارم را بفهمند )

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
عبد الزهرا عرض تبریک
موفق و موید باشید
41601
نام: علي رضا طارمي
شهر: تهران
تاریخ: 8/1/2007 9:40:42 AM
کاربر مهمان
  سلام
خدا قوت درصورت امکان تصاویری ازدوران کودکی ونوجوانی شهید آوینی رابرای اینجانب ارسال نمایید.

باتشکر..
41600
نام: //
شهر: ///
تاریخ: 8/1/2007 9:32:35 AM
کاربر مهمان
  ای بابا ادمین کجایی پسره خوب؟
41599
نام: قاصدك
شهر: هرجا دلت بخواد
تاریخ: 8/1/2007 9:02:02 AM
کاربر مهمان
  بسم رب الزهراء سلام الله عليها
سلام دلاور
%%%%%%%%
مضمون يه حديث از معصوم عليه السلام تو خاطرم هست كه مي فرمود :‌وقتي عالمي رحلت ميكنه حفره اي در عالم ايجاد مي شه كه تا صد سال جبران نميشه. امسال خيلي از علماي بزرگ رو از دست داديم. خدا به دادمون برسه. براي سلامتي باقي اين بزرگواران و طول عمرشون صلوات : اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
%%%%%%%
نسيم گرامي از دعا تون ممنون
عبدالزهراي گرامي تبريك عرض ميكنم انشاءالله كه در مراحل بعدي هم موفق باشيد.
%%%%%%%
يادم افتاد زتنهايي شط
و خروش خورشيد
و دلاور مردي كه به تاريكي روز
به لب نهر فرات به دلش بود فقط
عطش طفل رباب
و تلذي لب آب
%%%%%%%%
يا مهدي فاطمه سلام الله عليهما
41598
نام: زهرا
شهر: تهران
تاریخ: 8/1/2007 8:54:16 AM
کاربر مهمان
  تو را گم کرده ام امروز
و چشمانم گرفتار سکوتی سرد و سنگینند
همان چشمانی که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمی دانی چه غمگینند
چراغ روشن شب بود
برایم چشم های تو نمی دانم چه خواهد شد

تقدیم به صاحب زمان
41597
نام: حسین
شهر: حسرت
تاریخ: 8/1/2007 8:36:38 AM
کاربر مهمان
  سلام
تا چشم باز میکنی ، میبینی عمری رفته و تو حرکتی نداشتی ، فقط اگه بتونی از عقلت استفاده کنی و بکارش بندازی ، تازه میفهمی که عمر پر بها رو از دست دادی و هیچی نسیبت نشده . تا بخوای تاتی تاتی یاد بگیری و رو پای خودت بایستی می بینی که هنوز ایستادن هم بلد نیستی چه برسه به راه رفتن . تازه شاید بفهمی ، البته شاید! که تا حالا تو چه منجلابی بودی که خبر نداشتی ، آره عزیزان ، همون جایی که ایستادی ، اول بایست ، سرتو بالا کن ، اصلا ببین میتونی سرتو بالا کنی ببینی ، ببین خودتو میبینی ، اینهمه که عمرت رفته ، بقول خودت بزرگ شدی ، تجربه داری ، میتونی خیلی هارو بلند کنی و پشتشونو به خاک بمالی ، سر کیسه کنی ، سرکار بزاری ، مسخره کنی و خودتو یه سر گردن بالاتر ببینی ، ببین میتونی از خودت فاصله بگیری و جایگاه خودتو پیدا کنی ، دور و اطراف خودتو ببینی ، دور و نزدیک خودتو تشخیص بدی ، مثل پیر مرد ها و پیر زنها که نمیتونن زیاد حرکت کنن ، همه چیزهای مورد نیازشونو دور و بر خودشون میزارن ، چه چیزهایی رو دور و برت جمع کردی و خودت خبر نداری و چه چیزهایی رو دور انداختی که اگه بخوای برش داری توانش دیگه در تو نیست ، آره عزیزم باید خیلی زود اینکارو بکنی خودتو پیدا کنی ، دور و برو خودتو ببینی ، شعاع دیدتو وسیع کنی و هر چه این شعاع دید وسیع تر باشه ، آنوقت حسرت ها بیشتر میشه ، و با گذر عمر آن چیزهایی رو که میتونستی داشته باشی و حالا نداری و دستت دیگه بهش نمیرسه ، پاهات دیگه توان نداره بری بطرفش ، آنوقت حسرتت بیشتر میشه ، برا همینه که یکی از نام های قیامت یوم الحسرته ، البته ما که نمیتونیم درک کنیم چیه ، شاید همینقدر درک کنیم که وقتی میخوایم شکلاتی رو که خیلی دوست داریم تو دهنمون بزاریم از دستمون بیفته و حسرت خوردنش تو دلمون بمونه . بله عزیزان هرچه زودتر خودتون و جایگاه واقعی خوتو نو بشناسیم ، زودتر شاید بتونیم قدم زدن رو شروع کنین . والسلام
41596
نام: نسیم
شهر: ناکجا آباد
تاریخ: 8/1/2007 8:16:48 AM
کاربر مهمان
  سلام اهالی حرف دل .
همسنگران چقدر غائب داریم . کجائید ؟

سمیرای مهربان از بابل مطالبتان جالب و خواندنی است . ممنونیم .
سبکبار محترم کجائید برادر؟
قاصدک ؟ بادبادک سفید یاران سنگر شما کجائید ؟
هنوز خبری از بهبودی مجنون الحسین نداریم و هنوز هم دست به دعائیم . خدایا به حق آبروی مادرمون خودت به فریاد مادر این مومن برس .
الهی آمین .
جناب عبدالزهرا تبریک . انشالله همیشه موفق و موید باشید .
فرج مولامون و شفای مریضای منظور صلوات
41595
نام: حسین
شهر: حسرت
تاریخ: 8/1/2007 7:55:26 AM
کاربر مهمان
  سلام
تا چشم باز میکنی ، میبینی عمری رفته و تو حرکتی نداشتی ، فقط اگه بتونی از عقلت استفاده کنی و بکارش بندازی ، تازه میفهمی که عمر پر بها رو از دست دادی و هیچی نسیبت نشده . تا بخوای تاتی تاتی یاد بگیری و رو پای خودت بایستی می بینی که هنوز ایستادن هم بلد نیستی چه برسه به راه رفتن . تازه شاید بفهمی ، البته شاید! که تا حالا تو چه منجلابی بودی که خبر نداشتی ، آره عزیزان ، همون جایی که ایستادی ، اول بایست ، سرتو بالا کن ، اصلا ببین میتونی سرتو بالا کنی ببینی ، ببین خودتو میبینی ، اینهمه که عمرت رفته ، بقول خودت بزرگ شدی ، تجربه داری ، میتونی خیلی هارو بلند کنی و پشتشونو به خاک بمالی ، سر کیسه کنی ، سرکار بزاری ، مسخره کنی و خودتو یه سر گردن بالاتر ببینی ، ببین میتونی از خودت فاصله بگیری و جایگاه خودتو پیدا کنی ، دور و اطراف خودتو ببینی ، دور و نزدیک خودتو تشخیص بدی ، مثل پیر مرد ها و پیر زنها که نمیتونن زیاد حرکت کنن ، همه چیزهای مورد نیازشونو دور و بر خودشون میزارن ، چه چیزهایی رو دور و برت جمع کردی و خودت خبر نداری و چه چیزهایی رو دور انداختی که اگه بخوای برش داری توانش دیگه در تو نیست ، آره عزیزم باید خیلی زود اینکارو بکنی خودتو پیدا کنی ، دور و برو خودتو ببینی ، شعاع دیدتو وسیع کنی و هر چه این شعاع دید وسیع تر باشه ، آنوقت حسرت ها بیشتر میشه ، و با گذر عمر آن چیزهایی رو که میتونستی داشته باشی و هالا نداری و دستت دیگه بهش نمیرسه ، پاهات دیگه توان نداره بری بطرفش ، آنوقت حسرتت بیشتر میشه ، برا همینه که یکی از نام های قیامت یوم الحسرته ، البته ما که نمیتونیم درک کنیم چیه ، شاید همینقدر درک کنیم که وقتی میخوایم شکلاتی رو که خیلی دوست داریم تو دهنمون بزاریم از دستمون بیفته و حسرت خوردنش تو دلمون بمونه . بله عزیزان هرچه زودتر خودتون و جایگاه واقعی خوتو نو بشناسیم ، زودتر شاید بتونیم قدم زدن رو شروع کنین . والسلام
41594
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 8/1/2007 5:40:46 AM
کاربر مهمان
  یکی از مطالب زیبای حرف دل نوشته خواهرمون SARA

نيمه شب كه مشغول فروختن خوابم بودم , يه نسیم بیچاره كه از تو کوچه ها‌ی تنگ و تاريکی رد شده بود اومد يه تكليفي بهم داد. منم معامله رو قبول كردمو شروع كردم به مشق نوشتن. گفتم بهش كه راستش تكليف سخت نيست, اما من اينروزا خسته ام ودلم براي يه چيزايي تنگ شده...يه چيزايي كه زورشون بيشتر از من باشه و بتونن خيالم رو راحت كنن...يه چيزايي كه وقتي پاي صحبتشون ميشيني گوشات درد نگيره...از اون چشمه هاي لايزال الطاف كه كارشون شستشو دادنو و خستگي در كردنه..از اون حظهايي كه مثل بال ملائكند و وقتي سائيده ميشن به قلبت تمام جملات از يادت ميره و زبونت لال ميشه....واي خدا چي بگم كه نگم بهتره...نميخوام با گفتنشون قبرشون كنم...آخه يه زماني وقتي ميخواستم روي گفته هام ارزش بزارم و لباس تنشون كنم اونا تر جيح ميدادند بميرن و قبر بشن تا اينكه لباس ناهمگون بپوشن و شناخته نشن... اين بود كه دلم شده بود يه قبرستونه پر از خلوت پر از جلوت...و تا حدي هم نا موزون...روي همه سنگ قبرا نوشته بودم راهاي بي عبور...راه هايي كه وقتي خودم هم ميخواستم از توشون رد بشم ميخوردم به اينور و اونور...هر كدوم هم وصف خودشونرو داشتن. يكييش ميخواست سرما رو توصيف كنه...يكيش ميخواست از سرطان دروغ بگه... يكيش ميخواست دزدي رو رسوا كنه...يكيش ميخواست از پيشونيهاي تب كرده و عرق كرده آبرومندا بگه...يكيش ميخواست از پاچه هاي بلند شلوارايي كه توي لجن گير ميكنن بگه...خلاصه من كه خيلي خياط خوبي نبودم كه بتونم لباس درست و حسابي براشون بدوزم اونا رو قبر ميكردم...البته ميدونستم كه اين كار گناه داره و من بايد وضع دوخت و دوزم رو مرتب كنم اما چه كنم كه هر جا ميرفتم و هر معلمي رو كه ميديدم باز هم دست خالي برميگشتم.... تا اينكه يه روز وقتي كه داشتم از تو كوچه هاي منتظر عبور ميكردم,يه دفعه خواهر اين نسيمه خورد به صورتم... از پس اين حادثه اتفاقات زيادي در زندگيم رخ داد...كه يكي از آنها صداي شنيدن شكستن سنگي در دلم بود. و بلافاصله پس از آنصداي آشناي مرد ه ا ي بو د كه از جابلند شده بودو عربده
تو دلم نعره ميكشيد كه :"كيه كه منو پيدا كنه"?" من گم شده بودم, پر زده بودم نبودم زير خاك بود لاشه من.اما من بازگشتم كيست كه من را بيابد و مراقبم باشد"?..."شناختي من را يا نه؟اگر پيدايم نكنيد گورتان را با دست خودتان كنده ايد"...يك لحظه حالم منقلب شد...در دل به خدايي كه ما بين من و قلبم بود گفتم كه:"خدايا! تو خودت نگهدارم باش...اين سنگ ريزه ها كه به قلوه سنگ و صخره و مرگ تبديل شده بودند ......چه شد كه زنده شدند و از من چه ميخواهند...مگر آنها نميدانند كه من هنوز براي حقيقت آماده نيستم...مگر آنها نميدانند كه من هنوز در حال شاگرديم بدنبال معلم?...آن شب تابستاني، يادم هست كه در گرماي هوا بد جوري كلافه و تبدار شده بودم .. ورق وكاغذي را برداشتم و اينگونه نوشتم. به اسم خداوند ابراهيم بت شكن كه هم اكنون در كعبه دلم مشغول شكستن سنگها و قلوه سنگهاست...خدا چقدر نزديك است و خدا چه خوب حرف ميزند. خدا مثل وزيدن نسيم حرف ميزند...وزيدن را نبايد نوشت بايد حس كرد...خدا همينجاست. جاي دوري نيست. سپيده دم، در سطرسطر دعاي عهد،گلهاي قالي، در سجده ي نمازهايمان...در بوي عطر شاه عبدالعظيم ...در پشت آن غمي كه توي سينه آتش گرفته و بوي دود راه انداخته...خدا همين جاست ... و حسش ميكنم .
41593
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 8/1/2007 5:39:17 AM
کاربر مهمان
  روايت شده كه شيطان......

روايت شده كه شيطان، به درگاه فرعون آمد، و در را كوبيد، فرعون گفت: كوبنده در كيست؟ شيطان گفت: اگر خدا بودى، مى‌فهميدى چه كسى در را مى‌كوبد، فرعون گفت: اى ملعون داخل شو، شيطان گفت: ملعونى بر ملعونى وارد مى‌شود، پس داخل شد، فرعون به او گفت: چرا بر آدم سجده نكردى تا رانده درگاه خدا و مورد لعن خدا واقع نشوى؟ در جواب گفت چون مانند تو در صلب آدم بود، فرعون به او گفت: آيا بدتر از من و از خودت بر روى زمين سراغ دارى؟ شيطان در جواب گفت: انسان حسود از من و از تو بدتر است. چون حسد عمل نيك انسان را مى‌خورد، همچنان كه آتش هيزم را مى‌خورد و مى‌سوزاند.

( عبد الزهرای بزرگوار ...... تبریک میگم
علیک سلام گل نرگس .....

خانم نسیم ..... گفته بودید: من مدت زیادی نیست مینویسم اما اکثر صفحات گذشته را خواندم چیز خارق العاده ای در حرف دل پیدا نکردم .... من چند تا از این مطالب زیبای گذشته رو میزارم خودتون قضاوت کنید ..... البته باید چند روزی صبر کنید .....)

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و حشرنامعهم
<<ابتدا <قبلی 4166 4165 4164 4163 4162 4161 4160 4159 4158 4157 4156 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved