شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
40912
نام: شایان
شهر: تهران
تاریخ: 7/9/2007 8:41:35 PM
کاربر مهمان
  خدایا منو ببخش
40911
نام: آرمان
شهر: آرمانشهر
تاریخ: 7/9/2007 6:54:34 PM
کاربر مهمان
  ...بنويس:
شنبه،خط فاصله
يكشنبه،خط فاصله
.
.
.
پنج شنبه،خط فاصله
حتي جمعه نيز،خط فاصله
بنويس:
تمامي روزها،خطهاي فاصله!
اصلا تا مي تواني بنويس:
بي شمار! خطهاي فاصله!

*

سرمشق هر شبش اين بود:
تك خط فاصله،
عشق...
خط فاصله!
يعني كه عشق،
محبوس گشته در ميان اين ، خطوط فاصله!
.
.
.
...براي زنده و جاويد بي نشان و معشوق و مراد دل بسيجيان ، حاج احمد متوسليان ، كه هيچ چيز جز شكستن دل بسيجيان خميني ، خاطر نازك و طوفاني اش را نمي آزرد. و تقديم به يارانش:اخوان ، موسوي و رستگار كه در چنگال شيطان مجسم ، اسيرند.
برگرفته از وبلاگ روزگاری نو:arman57.blogfa.com
40910
نام: بنده خدا
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 7/9/2007 6:07:43 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الذی خلق النور من النور

السلام علیک یا ثارالله
************************************************
کجایید ای شهیدان خدایی
بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک بالان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوایی

روز های اول امسال سعادت این رو داشتم که همراه با کاروان راهیان نور بوسه ای بر قدمگاه شهدا بزنم
جاتون خالی رفقا از منطقه دارخوین که گذشتیم
حدود 15 کیلومتر اونطرفتر محلی بود که به نام یادمان شهدای شرق کارون نام گذاری شده بود
تعدادی هم از شهدای مفقود الاثر همان محل را بعد از تفحص تو همون محل دفن کرده بودن
هنوز آفتاب غروب نکرده بود که به اونجا رسیدیم
کارون خیلی آروم به نظر میرسید
راوی مشغول روایت دلاوری دلاور مردان سرزمین عزیزمون بود
کم کم آسمون داشت رنگ غروب به خود میگرفت

صدای اذان مغرب بگوش رسید
نماز جماعت رو خوندیم جای همه تون خالی کنار مزار شهدای گمنام چه لحظات معنویی رو داشتیم
بعد از خوندن نماز و دعا
همه همسفرها با هم شروع کردن به نجوا کردن آوای دلنشین کجایید ای شهیدان خدایی
.....


بیا یابن الحسن دورت بگردم
بیا تا دست خالی بر نگردم

امیر المومنین ای شاه مردان
شهادت را نصیب ما بگردان

و امروز دوباره چه دلتنگ دیدار آن دیارم

یاد باد آن روزگاران یاد باد

************************************************
حاج احسان عزیز عرض سلام و ادب و احترام دارم به حضورتون

جناب مجنون الحسین بزرگوار سلام علیکم

التماس دعا از همه سروران اهل دل

************************************************
یا علی مددی
40909
نام: نخل سوخته
شهر: فراموش شده
تاریخ: 7/9/2007 6:04:43 PM
کاربر مهمان
  بسم الله ...
تقديم به محراب دلم و عبادتگاه جانم . به خورشيدى كه از آسمان عمرم رو به غروب نهاد . ولى هنوز ويرانه دلم، به يادش، چون آتشكده‏اى متروك است . به شمعى كه خاموش شد و شبستان دلم را براى هميشه تاريك گذاشت .

شب حمله
تن خسته و جان فرسوده‏ام را، به شوق شب حمله‏اى، جبهه بردم
كه از باده ناب هستى، - شهادت لبى تركنم، جان خود گرم سازم
دل سنگ خود، نرم سازم
ولى، ديدم: عشاق وارسته، شيداتر از من
چه گرم‏اند و سرگرم و سرمست
از آن باده‏هائى كه در جبهه‏ها هست
چه ديدارهائى كه با يار دارند
چه آگاه و بيدار و هشيار
دراين بزم، مستى، خودش هوشيارى است
جنون عقل محض است و هر عاقلى مست و مجنون
در اين مكتب سرخ
قلم‏ها سلاح است و سرمشق‏هاشان خط خون
چه دانستم اين بزم، جاى چو من نيست
- بيگانه‏ام من
در اين دشت آباد، بى‏خانه‏ام من!
گرفتار افسون و افسانه‏ام من
چه عشقى! چه شورى! چه ايمان پاكى!
چه رندان دلداده و سينه چاكى...
چه دل‏هاى پرباور و ديده‏هائى!
نيايشگران «شب‏»، اما،
دليران و شيران رزمنده «روز»
شوريدگان سحر خيز و شب سوز
به تن، جوشن جان
به جان، شعله عشق و ايمان
مسلح به «الله اكبر»
يلان نبرد «تن و تانك‏»
همه خنجر خشم، بر حنجر خصم
همه حنجر شوق، بر خنجر عشق
در اين جبهه، من سجده‏هاى مفصل، چه بسيار ديدم!
چه بسيار، با گريه شوق رزمندگان گريه كردم،
چه بسيار در سجده‏ها، آرزوى شهادت شنيدم،
چه شب‏ها كه از ناله و نغمه سوزناك نماز شب،
از خواب، بيدار گشتم
شب از نيمه بگذشته بود و هوا سرد و تاريك،
كه من يك صدا را فقط مى‏شنيدم در آن شب،
كه مى‏گفت: يارب يارب يارب،
خدايا!...
در اين دشت‏هاى مقدس
در اين كربلاها،
بسيجى چه ديده است؟
كه اينگونه با سنگر و جبهه الفت گرفته است؟
خدايا! در اين خاك خونين
چه اكسير عشقى نهفته است،
كه اينگونه دل مى‏ربايد؟
خدايا...! چه مى‏بينم اينجا؟ ... كجايست اينجا؟ كيانند اينان؟...
در آن كربلا، آخرين لحظه‏هاى پر از نور و عرفان
شب حمله، رزمندگان غسل كردند، - غسل شهادت -
در آن آخرين روز ديدار، آن «ليلة‏القدر»، قبل از شب حمله ديدم كه: رزمندگان يكديگر را
در آغوش بگرفته و دستها را به گرمى فشردند،
- ميثاق خون بود و پيمان جان، در ره يارى و استوارىنگاه دو رزمنده، يك لحظه باهم گره خورد...
و دست ‏يكى حلقه گردن ديگرى شد
و ديدم كه هرچشم، از شوق، تر بود.
در اين دشت‏خونين، شنيدم
كه جان بركفان سلحشور،
باهم سرودى ز ايثار خواندند.
رفتند و جاويد ماندند
و ديدم كه آنان، همه شاعرانى بزرگند
و زيباترين شعر آنان: «شهادت‏».
در آن طور سيناى جبهه
ز پيشانى عارفان مسلح
چه بسيار بوسيده‏ام من
در اين دشت‏خونين
نشان‏هاى بسيار، از كربلا ديده‏ام من
و اين دشت، خود، كربلائى است
در اين معبد عشق و محراب سنگر
چه بسيار «قاسم‏»، چه بسيار «اكبر»
چه بسيار «عون‏» و چه بسيار «جعفر»،
چه عباس‏هائى، رشيد و وفادار و گرد و دلاور،
كه در راه دين، دست‏هاشان جدا شد ز پيكر
چه خون‏هاى پاكى فداگشت در راه قرآن و رهبر
چه بسيار پيران كه بودند
40908
نام: ...
شهر: ...
تاریخ: 7/9/2007 4:18:18 PM
کاربر مهمان
  سلام بزرگان
بسيار خوب است كه درد دل مي كنيد اما با اين درد دلهاي شما امام زمان نمي اد
با اين احساسها هم نمي اد امام زمان از چيزي خوشش مي اد كه بهش زحمت بكشند اما شما با اين حرفها زحمتي نمي كشيد فقط وقت تلف مي كنيد
چرا نمي خواهيد همديگر را بشناسيد تا كي مي خواهيد با اين اسمهاي قلابي همديگر را صدا بزنيد گروه درست كنيد تخصصهاي همديگر را بشناسيد جلسه حضوري بگذاريد
امروزه دارند به مقدسات توهين مي كنند شما نشسته و احساس تنهايي مي كنيد گاهي كه اعمال خود وشما را مي بينم با خود ميگويم خب امام براي چه بيايد براي امثال ما
ياد يهود مي افتم كه مي گفتند ما پسر خداييم
ما هم اسممان را شيعه گذاشته ايم تا حدودي مثل آنها
در يكي از اين جلسه ها بودم چقدر خلوت بود انگار ملت خداجو مرده اند
من كه از دستتان خسته ام تكراري شده است حرفهايتان تعارف هايتان
اقاي فلاني كه به من احترام مي گذاري ايا اين در حضور هم همين گونه است يا فقط در محيط مجازي اينهمه خوبيم
يادم نيست شايد همفر جاسوس انگليسي گفته كه مسلمانان اندكي گوشه گيرند و بايد آنها را در اين كار تشويق كرد تا عقب مانند
دشمن دارد براي ناتوي فرهنگي سرمايه گذاري مي كند انوقت ما مي نويشم فلانك كجايي
داد رهبري در آمده از تنهايي انوقت ما
و بعضي ها چقدر بيكارند و چقدر نوشته اينها را مي بينم نمي دانم اينها واقعا قران را انگونه كه بايد مي خوانند نهجالبلاغه را كه به اين همه نوشته مي رسند خلاصه نظر من اينست كه امام نه با نوشته هاي شما خوشحال نيست بلكه ناراحت است زيرا بيهوده است
امروزه مهمترين مشكل مسلمانان حتي در داخل همان اصولگرايان اختلاف است
خلاصه دوستان عزيزم منظور نصيحت نيست كه بسيار بزرگواريد اما روي حرفهايم فكر كنيد و اگر مي خواهيد مقابل دشمن جهاد كنيد اين مضع متحد بودن را بيشتر ارزش قايل شويد. نگوييد اين مشگل دارد ولش كن ان تند رو است ولش كن اين احساس سرش نميشود ولش كن
با هم باشيد تا بيش از اين مقدار دل اماممان را خون نكنيم
ما دعايتان مي كنيم شما هم دعايمان كنيد
و اي خوش انروز كه همديگر را در ركاب اقا زيارت كنيم
40907
نام: .
شهر: .
تاریخ: 7/9/2007 4:10:04 PM
کاربر مهمان
  احسب الناس ان یترکو ان یقولوا امنا و هم لا یفتنون.
عنکبوت/۲

ایا مردم پنداشتند که تا گفتند: (( ایمان اوردیم)) رها میشوند و مورد ازمایش قرار نمیگیرند؟


یا ایها الذین امنوا کونو قوامین بالقسط شهدا لله و لو علی انفسکم اوالوالدین و الاقربین یکن غنیا او فقیرا فالله اولی بهما تتبعواالهوی ان تعدلوا و ان تلووااو تعرضوا فان الله کان بما تعملون خبیرا.
نسا/۱۳۵

ای کسانیکه ایمان اورده اید پیوسته به عدالت قیام کنید و برای خدا گواهی دهیدگ هرچند به زیان خودتان یا به زیان خویشاوندان شما باشد. اگر یکی از دو طرف توانگر یا نیازمند باشدگ باز خدا به ان دو سزاوارتر استگ بنابران بدنبال هوس نروید که از حق عدول کنید. و اگر به انحراف بروید یا اعراض کنیدگ قطعا خدا به انچه انجام میدهید اگاه است.
40906
نام: مجنون الحسين
شهر: نينوا
تاریخ: 7/9/2007 2:39:00 PM
کاربر مهمان
  به نام آنکه ای کاش زندگی کردنم برای او بود

سلام صادق جان.
خوبی مومن؟

شرمنده میکنی داداش. اونجوریا هم که فکر میکنی نیست. من هنوز اول راهم. هنوز خیلی مونده تا آدم بشم. اونم آیا بشم آیا نشم.
درک وجودی شهدا کار هر کسی نیست. حداقل من که از این درک عاجزم. انشالله که خدا لیاقت از شهدا گفتن و شنیدن رو به هممون اعطا کنه.

یا علی مددی
التماس دعا

انا مجنون‌الحسين يا ثارالله
40905
نام: صـــادق
شهر: قم المقدسه
تاریخ: 7/9/2007 1:20:01 PM
کاربر مهمان
  بسم رب الشهداءوالصدیقین

جناب مجنون الحسین خیلی ممنون .
دستت درد نکنه خدا قوت...
از اینکه اینقدر زیبا و پر معنی مینویسی خیلی خوشحالـم. امیدوارم همیشه قلمت پر رنگ باشه.
ما که شرمنده شهداء و شما هستیم و نمیتونم اون جوری که باید در شآن شهداء باشه بنویسم پس افتخار میکنم که دوستان بسیار خوبی نظیر شما و دیگر بچه های قلعه دارم و هستند دوستانی که اینقدر زیبا و دلنشین راه شهداء رو ادامه می دهند...
امیدوارم پرچــم علمداران قلعه همیشه بالا باشه...
ومن الله توفیـــق
40904
نام: روسیاه
شهر: کرج
تاریخ: 7/9/2007 11:54:49 AM
کاربر مهمان
  سلام اهای بچه شیعه یادت باشه هرکه دراین بزم مقرب ترست جام بلابیشترش میدهند مباداسختیها توروازخداواهلبیت مایوس کنه التماس دعا صلوات
40903
نام: مجنون الحسين
شهر: نينوا
تاریخ: 7/9/2007 11:34:59 AM
کاربر مهمان
  به نام آنکه ای کاش زندگی کردنم برای او بود


دیشب خواب حاج ابراهیم همت رو دیدم.
حاجی جون ازت ممنونم هر وقت که دلم هوای بابا رو میکنه به خوابم میای و آرومم میکنی.
حاجی جون میخوام باهات حرف بزنم

حاج ابراهیم، سلام! امروز برای تو نوشتم ... فقط برای تو!
(من از تو هیچ نمی‌دانستم وقتی که نامت را از این و آن می‌شنیدم، تنها چیزی که مرا به تو خوشبین می‌کرد نام شهید بود که پیشکش حاج ابراهیم شده بود ... فقط می‌خواندم: سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت.
من ساده‌تر از هر آن چه فکر کنی از تو می‌گذشتم بی‌آنکه بیندیشم به ذبح بزرگت، اسماعیل!
حاجی! من بیوفا بودم ... و هستم. اما گوشه چشمت مرا بس بود! تنها زمزمه‌هایت به گوشم رسید. همین! اما تلنگری بود، برای با تو زیستن! با تو حرف زدن! از توشنیدن! از تو گفتن و به تو رسیدن! ...
حاجی! دلتنگ حسینیه ات شدم .... و دلگیر طلائیه ... جائیکه تو از خود گذشتی و مهدی و مصطفی و پدر و مادر و همسرت را ترک گفتی ... و مرا نیز...
می‌دانستی طلائیه دلم را خون می‌کند؟ چند وقتی است در آرزویش بیتابم ... بیتاب ... و بیتاب حاجی! بی‌توفیق بودم که قتلگاهت را ببینم. بی‌توفیق بودم که قدمگاهت را ببویم. حالا‌، از تو که می‌نویسم، باورم شده که مرا مدیون خود کرده‌ای تا همیشه...
می گفتند بی سر رفتی! و چه خوب حسین‌وار زیستن و حسین‌وار شهید شدن را به من نشان دادی.
همسرت میگفت، روز آخر دل کندنت را دید ... می‌دانم چه سخت بود وقتی که مهدی بابا بابا کنان رو به رویت می‌چرخید و تو با سردی او را نظاره می‌کردی. حاجی! دلم پر است، تا یادت در دلم جاریست این دل بیقرار می‌ماند. آخر از عاشقی تو چنان شنیده‌ام که من هم شوق عاشق شدن دارم. چه زیبا با خدا بودن را نشانم دادی.
دوستانت از آن شبی می‌گفتند که به آسمان نگاه می‌کردی و می‌گریستی ... از تو پرسیدند: چرا؟ با چشمان بصیرت، دوستانت را هم هشیار کردی. تو فهمیده بودی هر جا بچه‌ها پا می‌گذارند، ابر، جلوی ماه را می‌گیرد و دشمن دید ندارد تا بچه‌ها به سلامت بگذرند. و تو امداد خدا را می‌دیدی. دیگران را هم به وجد می آوردی...
همسرت می‌گفت نیمه شبها به سجده می‌رفتی و چهره می‌شستی با اشک ... سوز و ناله‌ات را شنیده بود . می‌دانست هر بار نماز می‌خوانی دل تطهیر می‌کنی و اشک می‌ریزی.
حاجی! شنیده بود زمزمه‌هایت را ... وای که با دلم چه کردی حاجی ... شنیده بود که می‌گفتی: بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا ... بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا ...
وقتی صدایت همه جا طنین انداز است چطور بگویم تو نیستی تو مردی و خاموش و بی‌خروش به زیر خاک پوسیدی؟ نه!! تو زنده‌ای! همان که می‌خواست شهیدی در کنار مزارت به خاک بسپارد میگفت، وقتیکه خاک کنار قبرت ریزش کرد به عینه دید که تو زیر خاک، سالم، آرام گرفتی ... بی هیچ نقصی! انگار پس از سالها ‌‌‌... تازه به خاک سپردنت!
حاجی! هراس نیست، از مرگ! از قبر! وقتی از تو می‌شنوم و تو را راهنمای راهم می‌بینم!
حاجی! همراهم بمان و از او بخواه مرا توفیق دهد تا باز هم از تو بنویسم ...)


انا مجنون‌الحسين يا ثارالله
<<ابتدا <قبلی 4097 4096 4095 4094 4093 4092 4091 4090 4089 4088 4087 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved