اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 40682 |
نام:
زینب
شهر:
تهران
تاریخ:
7/1/2007 4:40:44 PM
کاربر مهمان
|
واقعا این حرفا رو مجنون الحسین نوشته بود؟
اصلا باور کردنی نیست.
|
|
| 40681 |
نام:
علی
شهر:
میخانه
تاریخ:
7/1/2007 4:40:35 PM
کاربر مهمان
|
البته مثل اینکه کسی که با اسم دیگران می نویسه، ممکنه با اسامی ما هم بنویسه.
ما همه می دونیم که هر کی دری وری می نویسه از ما نیست.
هیچ کس هم باهاش کاری نداشته باشه.
|
|
| 40680 |
نام:
علی
شهر:
میخانه
تاریخ:
7/1/2007 4:37:17 PM
کاربر مهمان
|
آقا آرمان خیلی مخلصیم
خیلی باحالی
این آقا شهاب کسی هستش که با اسم های دیگران چرت و پرت و دری وری می نویسه.
همه با هم بهش محل نمی دهیم.
بچه های جدید و قدیم حرف دل همدیگر رو میشناسند و میدونن چگونه حرف می زنن.
من جدید اومدم ولی خیلی از این فضاها دیدم و دوست دارم،
آقا شهاب با این کارا نمی توانی این جمع را بپاشونی.
التماس دعا
|
|
| 40679 |
نام:
آرمان
شهر:
آرمانشهر
تاریخ:
7/1/2007 4:30:17 PM
کاربر مهمان
|
یا من له الرفیق ولا رفیق له
...عجب!هنوزم تو حرف دل هستند کسانی که از قوه تعقل و منطق کمی بر خوردارند...
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به نادان نکنیم
شهاب خان ایول بابا.اینجا هم ماشالا فعالی ها...
دست مریزاد دادا...
پس چرا جواب میلم رو ندادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آف هم که میذارم جواب نمیدی!هههههههههه...هر طور راحتی دادا.
ما که دوستت داریم.اونا فقط طرحی بود بر اساس اعتقادات قدمای ما...والا ما که جدیدیم...و جدید افکار جدید میخاد نه افکار کهنه...هههههههههههه.
خداوند ناصر ونگاهدار همه دوستان باد.
کمترین بنده خدا و دوستدار دوستان حضرتش.آرمان
|
|
| 40678 |
نام:
شهاب
شهر:
تهران
تاریخ:
7/1/2007 4:18:42 PM
کاربر مهمان
|
"تعلقات سیدمرتضی"
كتابچه دل سید پر بود،
آن را كه میگشودی، صدف عشق را میدیدی كه درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا میدرخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند كه در مخیلهاش نمیگنجید.
سرانجام دنیا را رها كرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت كربلا دوید.
فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود، متواضع و بلندنظر،
در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت.
برق سكهها چشمانش را خیره نكرده بود، این عشق بود كه قلبش را بیتاب ساخته و قلمش را لرزان.
اعتراض كردم، سید سالهاست كه مینویسی و میخوانی اما هنوز ...
كلامش سردی سخنم را قطع كرد : «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...»
منبع : كتاب همسفر خورشید
راوی:آقای همایونفر
|
|
| 40677 |
نام:
شهاب
شهر:
تهران
تاریخ:
7/1/2007 4:12:42 PM
کاربر مهمان
|
نسیم گرامی ممنون از لطفتون اما میدونم که شما شانی والاتر از اون دارید که هر چی لایق بدلتونه رو به دیگران بگید.
ممنون از بزرگواریتون که با وجود اینکه عذر خواهی ای نیاز نبود باز هم معذرت خواستید.
عاقبت به خیریت صلولت بفرست.
"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم."
|
|
| 40676 |
نام:
شهاب
شهر:
تهران
تاریخ:
7/1/2007 4:08:12 PM
کاربر مهمان
|
احسان عزیز سلام و درود بر شما به خاطر این تدبیرتون بنده به شما اصلا" حتی ذره ای شک نکردم و دقیقا" مطلع بودم که ایشونی که جای شما نوشتن ذاتا" مشکل دارن.من هم با شما هم عقیده ام نباید اینجور افراد رو با جواب دادن بزرگشون کرد چرا که کوچکتر از این هستند که انسان حتی ثانیه ای وقت براشون صرف کنه و بنده جواب ایشون رو ندادم فقط حرف دلم رو زدم که بر حسب اتفاق با مطلب اوشون همخونی داشت در هر صورت بنده رو حلال کنید و دعا.
سلامتی خودت و اینکه هیچ غم و غصه ای دردلت نباشه صلوات بفرست.
"اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم."
|
|
| 40675 |
نام:
نسیم
شهر:
ناکجا آباد
تاریخ:
7/1/2007 3:40:29 PM
کاربر مهمان
|
یه سلام از ته دل و یه تشکر از اعماق وجود به اون دوستی که میادو اون چیزایی که باید پاک کنرو پاک میکنه . فقط اگه یکم زود به زود بیاد خیلی خوبتر میشه .
اما تا همینجام شخصا ازش خیلی خیلی ممنونم.
آوای عزیز همیشه مطالبت زیباست و خواندنی .
احسان خان از همدلیتون متشکر و ممنون . چشم سعی در همینکار داریم . فقط یکم از کوره در رفتن که بعضی وقتا آدم دست خودش نیست .
آخه این روزا انقدر دلامون گرفته است که دیگه.....
بی خیال........
به امید روز فرج آقامون.
صلوات......
|
|
| 40674 |
نام:
آوا
شهر:
عاشقي
تاریخ:
7/1/2007 3:28:11 PM
کاربر مهمان
|
ینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...
اینجا به ازای زایش هر لبخندی ، نطفه ای از درد زاده می شود و درست در آخرین نقطه از آخرین راه ، آنجا که فکر می کنی دیگر آخر دنیاست ، روزنی از نور سو سو می زند و نوید راه دیگر را می دهد .
اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...
اینجا نه می شود به خورشیدش دل بست و نه شبهایش ماندنیست . شادی و درد در یک صف یکی در میان پشت هم ایستاده اند و هر کدامشان را که خبر کنی آن یکی دیگر آماده باش در کنارش منتظر خودنماییست .
اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...
درست آن هنگام که فکر می کنی محبوبت را یافته ای ، درست همان وقت که قلبت را ، روحت را ، حست را ، نگاهت را ، وجودت را به او می سپاری ، بی خبر از کنارت محو می شود و با چنان سرعتی از کنار تو دور می شود که تو با پرواز خیال هم نمی توانی به او برسی اما در وقتی دیگر ، آن هنگام که نفرین کنان بر مرام بی مرام دنیا قلبت را از هر دوست داشتنی منع می کنی ، فرشته ای از راه می رسد و آن چنان بی دریغ نوازشهایش را نثار قلب یخ زده تو می کند که تو حتی اگر نخواهی ، بی درنگ گرم می شوی و دوباره عاشق .
اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...
همیشه آنکس که باید بیاید ، دیر می آید آنقدر دیر که دیگر رمق دیدار در تو نیست . وقتهایی هم که بی خبر از همه جا خیال آن داری که چشمهایت را ببندی و آرامش را مزه مزه کنی ، آنقدر آدمهای ناخوانده و اتفاقات ناخوانده مهمانت می شوند که چاره ای جز پذیرش آن مهمانها برایت نمی ماند ...
اینجا دنیای عجیی در حال گردش است ...
نه اشک خیال همیشه رفتن دارد و نه خنده خیال همیشه ماندن ، آن یکی می رود ، این یکی می آید ، آن یکی بار می بندد ، آن یکی سفره می اندازد ، گاهی هر دو با هم می روند ، گاهی هر دو از یک راه می آیند .
اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...
گاهی آنقدر عزیز می شوی که حتی با یک بغض ، همه دوره ات می کنند که چرا غصه می خوری ؟! اصلا بیا ، بار تمام غمهایت را میان شانه های ما قسمت کن ، و گاهی دیگر آنقدر تنهایی و فراموش شده که اگر خون در تنهاییت بگریی ، هیچ کس و هیچ کس ، سراغ دل شکسته ات را نمی گیرد .
اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...
گاهی با گرمی دستانت را می فشرند ، گاهی با سردی نگاهت را پس می زنند ، گاهی می گویند بیا تو آرام جان مایی ، گاهی می گویند برو ، روحمان را به در می آوری ، گاهی تو را بالا می کشانند ، گاهی به زیر ، گاهی مدام و مدام از تو می پرسند و گاهی هرگز سراغت را نمی گیرند .
اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است و من در این دنیای عجیب تنها یک چیز را خوب فهمیدم که در این دنیا بی آب هم شاید بشود زیست ، بی نفس هم شاید اما بی صبر هرگز ...
نويسنده:....
خدايا بهشون صبر بده...!!!
|
|
| 40673 |
نام:
احسان
شهر:
تورنتو، کانادا
تاریخ:
7/1/2007 3:05:42 PM
کاربر مهمان
|
سلام بر خدا
و سلام بر اهالی کلبه
شهاب عزیز....
مدتها قبل از اینکه شما تشریف بیارید و به جمع بی ادعاهای قلعه سید مرتضی بپیوندید ما با خیلی هائیکه منافق بودن و دوروئی تو ذاتشون بود سر و کله میزدیم...اما بالاخره به این نتیجه رسیدیم که به احترام این کلبه هم که شده جوابی ندیم و فقط براشون دعا کنیم....ضمن اینکه دیگه میدونیم تیپ نوشتاری و خط فکری بچه هائی که توی حرف دل مینویسن به چه شکلیه....در مورد مطلب آخری هم که از طرف من به حمایت از یه خواننده لوس آنجلسی نوشته شده بود باید بگم که به قول داداش مصطفی عزیز؛ جرقه این بابا ما رو هم گرفت!...اما به هر حال نکته مهم خویشتنداری بچه ها و ثابت بودنشون در راهیه که انتخاب کردن....رفتن و خداحافظی و دیگه ننوشتن دقیقا همون چیزیه که این اشخاص مریض الحال دنبال میکنن...پس دست به دست هم بدیم و اجازه ندیم با تقلب و خود جا زدن شکافی بین بچه ها بوجود بیاد...اونهم در جائیکه همه ما همدیگر رو میشناسیم.
یا علی......
|
|