اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 40362 |
نام:
محمد
شهر:
تهران
تاریخ:
6/23/2007 6:27:41 PM
کاربر مهمان
|
در باره ی خطوط تلفنی ای دی اس ال
|
|
| 40361 |
نام:
رانده شده
شهر:
زمین
تاریخ:
6/23/2007 5:21:53 PM
کاربر مهمان
|
برای ادمای دل گرفته ای که یاد زادگاه اولیه کردن دوای هست.میدونم که نیست فقط خواستم سبک بشم که نشدم
|
|
| 40360 |
نام:
مجنون الحسين
شهر:
نينوا
تاریخ:
6/23/2007 5:19:53 PM
کاربر مهمان
|
به نا آنکه ای کاش زندگی کردنم برای او بود.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
روزگاري شهر ما ويران نبود ... دين فروشي اينقدر ارزان نبود ... صحبت از موسيقي عرفان نبود ... هيچ صوتي بهتر از قرآن نبود ... دختران را بيحجابي ننگ بود ... رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود ... مرجعيت مظهر تکريم بود ... حکم او را عالمي تسليم بود ... واي که در سال سياه دو هزار ... کار فرهنگي شده پخش نوار ... ذهن صاف نوجوانان محل ... پر شده از فيلمهاي مبتذل ... پشت پا بر دين زدن از سادگيست ... حرف حق گفتن عقب افتادگيست ... آخر اي پردهنشين فاطمه! ... تو برس بر داد دين فاطمه ... بي تو منکرها همه معروف شد ... کينهتوزي با ولي، مکشوف شد ... در به روي رشوهگيران باز شد ... دشمني با نائبت آغاز شد ... بي تو دلهامان به جان آمد بيا ... کاردها بر استخوان آمد بيا ... گوش کن اينک نواي جنگ را ... قصهاي از شهر بعد از جنگ را ... قصهاي پرسوز و تاب و التهاب ... قصه اي تلخ و سراسر اضطراب ... قصه شهري که غرق درد بود ... آتش شهوت درونش سرد بود ... شهر ما شبهاي خيبر ياد داشت ... رمز يا زهرا و حيدر ياد داشت ... شهر ما همت درون سينه داشت ... با شهادت الفتی ديرينه داشت ... شهر ما روح خدا در دست داشت ... صد هزاران عاشق سرمست داشت ... ناگهان اين شهر ما بي درد شد ... آتش غيرت درونش سرد شد ... ديگر از جبهه در اين جا رنگ نيست ... ديگر آن حال و هواي جنگ نيست ... يا خميني! اي خليل بت شکن ... خيز و بنگر فتنههاي شهر من ... جبهه و ياران من گم گشتهاند ... غرق در نسيان مردم گشتهاند ... پس چه شد ياد پرستوهاي جنگ؟ ... ياد جبهه، ياد آن خونين تفنگ ... شهر من! حجب و حيايت پس چه شد؟ ... ناله مهدي بيايت پس چه شد؟ ... اي جماعت نالهام را بشنويد ... درد چندين سالهام را بشنويد ... اي شما آن سوي آتش رفتگان ... اي شما آغوش ليلا خفتگان ... بنگريد اين لکههاي ننگ را ... فتنههاي شهر بعد از جنگ را ... عدهاي با نامتان نان ميخورند ... اي شهيدان! خونتان را ميخورند ... جنگ رفت و شهر ما تاريک شد ... راه وصل عاشقان باريک شد ... شما رفته، مردم ريايي شدند ... و برخي دگر شيميايي شدند ... نه آن شيمايي که در جنگ بود ... نه آن گاز سمي که بي رنگ بود ... همانها که رنگ ريا ميزنند ... و بر سينه سنگ خدا ميزنند ... همانها که در بيحجابي تکند ... سزاوار يک قبضه نارنجکند ... به سنگ تهاجم محک ميشوند ... و مثل عروسک بزک ميشوند ... از اينها بپرسيد که مهران کجاست؟ ... شلمچه، حلبچه، مريوان کجاست؟ ... کسي فکر گلهاي اين باغ نيست ... کسي مثل آن روزها داغ نيست ... همه ناگهان عافيت خو شدند ... و يک شب از اين رو به آن رو شدند ... کسي بر شهيدان سلامي نگفت ... رضاي خدا را کلامي نگفت ... بياييد که مردم بهتر شويم ... در اين آبشار خدا، تر شويم ... بياييد تجديد پيمان کنيم ... نگاهي به قبر شهيدان کنيم
انا مجنونالحسين يا ثارالله
|
|
| 40359 |
نام:
نخل سوخته
شهر:
فراموش شده
تاریخ:
6/23/2007 5:13:29 PM
کاربر مهمان
|
بقیه...
من یک بسیجی ام و رهبرم را دوست دارم.. آه چه میز های قشنگی، چه سفره های رنگارنگی، چه جیب های بلندی و چه انتظار عجیبی برای گنده شدن.
عجب زمانه سختی
و این عروسکان زنده به آرایش
سرخ، نیلی، سیاه، سفید و...
عجب، روی دوش این مردم چیست؟
یک مشت استخوان
داود ابراهیمی
یک مشت استخوان
عبدالعلی طاهریان
یک مشت استخوان
اینها کی اند!
بسیجی اند... من شاعری نمی دانم، اما می نویسم:
بسیجی شهید جبهه، مظلوم شهر
چه تابلوی عجیبی در روزنامه بود: «بن بست تبلیغات اسلامی!»
و چراغ های قرمز اینجا چه قدر طولانی اند
دلم سخت گرفته برادر
بیا که مرحم این زخم کیسه ای نمک است.
دلم برای ترکش های سرگردان و تبر های غیب گرفته است.
من یک بسیجی ام...
|
|
| 40358 |
نام:
ابوذر
شهر:
کرج
تاریخ:
6/23/2007 4:46:17 PM
کاربر مهمان
|
من دلم می خواهم به مرادم یعنی قبولی در امتحانات را می خواهم
|
|
| 40357 |
نام:
مجنون الحسين
شهر:
نينوا
تاریخ:
6/23/2007 4:41:05 PM
کاربر مهمان
|
بسم رب الشهدا و الصديقين
ناگهان صداي عطسهاي خفيف در زير آب، توجه بغل دستيهاي غواص رو جلب كرد. نگهبان عراقي، مشكوك و مضطرب از سنگر كمين خارج شد، اطرافشو پائيد ولي متوجه نشد و مجدداً به سنگر برگشت. يكي از غواصا با اشاره به همرزم خود فهموند كه هر طوري هست بايد جلوي عطسهشو بگيره وگرنه عمليات لو ميره و نيروها قتل عام ميشن. رزمنده كم سن و سال كرماني، سعي كرد جلوي عطسه ناخواستهشو بگيره. رمز يا فاطمه زهرا(س) صادر شد و خط دفاعي مستحكم دشمن در شلمچه به دست غواصان بسيجي شكسته شد. صبح روز بعد، وقتي كه بچهها براي بيرون آوردن پيكر غواصايي كه شب قبل بر اثر اصابت گلوله و تركش به شهادت رسيده بودن، رفتن، در نهايت تعجب به صحنهاي تكان دهنده برخورد كردن. جوانك كرماني، براي اينكه بتوانه جلوي عطسهشو بگيره و از لو رفتن عمليات جلوگيري كنه، با دو دست بيني و دهانشو محكم گرفته و اونقدر زير آب در اين حالت مونده بود كه مظلومانه به شهادت رسيده بود. با احترام خاص پيكر مطهرشو كه مچاله شده و در خود پيچيده بود، از آب درآورديم و تنها كاري كه توانستيم در زير بارش خمپاره و گلوله براش انجام بديم، اين بود كه گرداگردش بشينيم و براي مظلوميتش اشك بريزيم.
مبادا روي لالهها پا گذاريم.
انا مجنونالحسین يا ثارالله
|
|
| 40356 |
نام:
نخل سوخته
شهر:
فراموش شده
تاریخ:
6/23/2007 4:04:50 PM
کاربر مهمان
|
من شاعر نیستم ،یک بسیجی ام
از قضا آنقدر از شعر می دانم که از اتم.
از وزن و قافیه بیزارم ،از سخنرانان بی درد هم.
دلم می خواهد بد بگویم به شهری که ایستادن بلد نیست.
به جماعتی که گریه بلد نیستند. به شاعرانی که وزن و قافیه می شناسند اما اندوه دل مردمانشان را نه.
شاعرانی که کاپیتان بلک می کشند و زعال جکسون مصرف می کنند. تماشاچیان قرمزته ، آبیته از بعضی شاعران شاعر ترند.
مصرف ، مصرف ، مصرف
...من شاعر نیستم تا بگویم، آبشار سبز گل های سفید و انار هایی که ترک بر می دارند و ستارگانی که چشمک می زنند و دخترکانی که اندوه ما را ریسه می روند و پارس سگی که افکار سوزانا را به هم می ریزد و انگوری که تشنه شراب شدن است و مهتاب که به عشق من و تو لبخند می زند و شب و سکوت و صدای دل انگیز جز جز ذغال ها و چشم های خمار شاعران بی خیال
دل های بی خیال
آدم های بی خیال
عالم بی خیال...
من یک بسیجی ام
و از کاسه در می آورم چشمی را که به حاج همت چپ نگاه کند و خرد می کنم دهانی را که به حاج احمد متوسلیان بد بگوید.
بروید از اینها زندگی کردن بیاموزید ، عشق ورزیدن بیاموزید.
من یک بسیجی ام
و قسم می خورم حاج همت علامت ظهور بود.
من یک بسیجی ام و فریاد می زنم
حاج احمد متوسلیان را به روزنامه ها تبعید نکنید!
من قسم می خورم حاج احمد نشانه بود تا جاده را عوضی نرویم، تا ماشین های بنز زیرمان نکنند.
حاج همت افتخارش میراندا خوردن با به به تو نبود.
افتخارش آب کیوی خوردن در گیلاس طلایی نبود.
دهان حاجی محراب کلمات بود
لبهایش بال فرشته ها را بوسیده بودند
دهان حاجی رودخانه صلوات بود.
و او روزی برای همه گفت: «من در پوتین بسیجی آب می خورم.»
و بعد هم گریه کرد و گفتم حاجی چه قدر بزرگ بود.
چه خوب است بعضی ها بشنوند و با خودشان خلوت کنند.
من شاعر نیستم، من یک بسیجی ام
اما حاج احمد متوسلیان یک بسیجی شاعر بود.
او زندگی اش شعر بلندی بود که در قافیه فلسطین تمام شد. او آنقدر بزرگ بود که همه اش سهم ما نمی شد، خدا قدری از بزرگی اش را به همسایگان مدیترانه هدیه داد تا سرزمینشان را تطهیر کنند.
تا سربلندی بیاموزند و از شهادت طفره نروند و با عاشقی کنار بیایند.
من یک بسیجی ام، یک کارگر زاده ام
این را دست های پدرم گواهی می دهد.
روستایی روستای "مهاجران"
نه چپم، نه راستم، نه رادیکالم، نه میانه رو
کاش شلمچه مرا بلعیده بود. تا با این کاروان ها که هر از گاه سری به تهران می زنند به بهشت زهرا می رفتم.
من یک بسیجی ام و شماره پلاکم 22/11/1375 است و من هر روز در باتلاق گناه فرو می روم
«و کور شوم اگر دروغ بگویم»
سلام بر بچه های بی پلاک و با پلاک
سلام بر شانه های خسته، زیر تابوت بچه های فکه
این تابوت ها برای هفت سین آسمان سنبل می برند
این ها اهل وفا بودند و بلا
حدیث عاشقی آن ها از جنس دیگری بود.
علاج زخمشان خروار ترکش بود
علاج تشنگی شان هزار تیر داغ
آفتاب تشنگی شان هزار تیر داغ
آفتاب شلمچه خوب می داند تشنگی یعنی چه.
من یک بسیجی ام و قسم می خورم بسیجی مانده ام؛« ای جماعت ما بسیجی مانده ایم»
و این تابوت ها که هنوز شما را رها نکرده اند گواه ما هستند.
ای جماعت سنگدل
ای جماعت بی خیال
ای جماعت حراف که حتی یک لبخند به بسیجی نزدید
من شاعر نیستم و سرمایه ام کوله باری از درد است
و هزار زخم
|
|
| 40355 |
نام:
میر داود رضی نژاد
شهر:
مشکین شهر
تاریخ:
6/23/2007 4:03:54 PM
کاربر مهمان
|
بسمه رب الشهدا
نور انسانیت چنان چهره نورانی به ایشان بخشیده بود که هر انسانی را به خود جذب می کرد وبه فکرعمیقی می برد انسانی فداکارو باگذشت ...
|
|
| 40354 |
نام:
نخل سوخته
شهر:
فراموش شده
تاریخ:
6/23/2007 3:34:28 PM
کاربر مهمان
|
مريض تخت سيزده
امروز دوباره تب کرد
بيچاره سرفه ميکرد
با گريه روز و شب کرد
لُپاش گل انداخته بود
به زور نفس ميکشيد
انگار مرگ و بازم
جلوي چشماش ميديد
قرص و سرنگ و کپسول
غذاي هر روزش بود
هواي سرد اتاق
از آه و از سوزش بود
سرفه کن و پس بده
تموم غصههاتو
به من بگو بسيجي
تموم قصههاتو
توي اتاق روي تخت
روزا کارش دعا بود
ذکر لباي خستش
فقط خدا خدا بود
يه روز ميرفت آي سي يو
يه روز ميرفت آزمايش
ديگه حتي تو هفته
يه روز نداشت آسايش
ميگفت نيار هي اينجا
سوزن و سوپ و آمپول
بسه ديگه خواهشاً
سرم، سرنگ و کپسول
بسته ديگه پرستار
من که يه روز ميميرم
يه روز توي اين اتاق
مرگ و بغل ميگيرم
به من ميگفت دعا کن
تا خوب بشم يا شهيد
آخرشم بيخبر
از تو اتاق پر کشيد
رفت و تازه فهميدم
کي بود، چي شد، کجا رفت
چه قدر براش سخت گذشت
يه شب پيش خدا رفت
غروب جمعه بود که
رفتم بهشتزهرا (س)
از يه نفر پرسيدم
گفتم: سلام هي آقا
اسم و نشون و دادم
به پيرمرد خسته
گفتش کنار اون بید
که شاخههاش شکسته
پاهام جلوتر از من
ميرفت به سمت يک قبر
انگار که پر ميزد
اصلاً نداشت کمي صبر
نوشته بود روي قبر
علي کيميايي
دو، ده، شصت و هشت
شهيد شيميايي
|
|
| 40353 |
نام:
علی
شهر:
مشهد
تاریخ:
6/23/2007 3:30:47 PM
کاربر مهمان
|
سلام عزیزان
عالم و ادم های به ظاهر ادم دست به یکی کرده اند که ملت را به فساد بکشند
از جمله این بد بخت ترکیه ای
طبق فتاوای رهبری شایت های مستهجن مخل ظهور شیطان است و بذلیل کاستن از عزت انسان پیش خدا دوستان از این سایتها اجتناب کنند تا هم شیطان و هم حامیانش بسوزند امام صادق می فرمایند اگر دوستان ما نعمت شناخت خدا را درک می کردند لذتهای دنیایی کمتر از خاکی بود که در روی آن راه می روند که در دست ئشمنان ماست التماس دعا داریم با تقوا باشید و خالصانه دعا کنید
|
|