شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
39102
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/22/2007 6:28:20 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحیم
امروز روز میلاد حضرت زینب مقتداو رهبر پرستاران بود.من این روز را به تمام همسران جانبازان این پرستاران بی نام و نشان، پرستاران با وفا و متعهد که بی هیچ گله و شکایتی کوهی از مشکلات را بر دوش می کشند آری همانانی که صبر و برد باری و شککیب را از حضرت زینب فرا گرفته اند از صمیم قلب تبریک و تهنیت عرض می کنم .

جانبازان مشق عشق را از حضرت ابوافضل العباس ياد گرفته اند و بر پيکره ي وجودشان نقش خاطره زدند.
متاسفانه این خاک خورده های هشت سال دفاع مقدس، آن دست و پاهای قطع شده، از آن وجود های مطهر در خاک خفته،‌از آن آزاده های غیور اسارت کشیده در بند بعثی ها،‌ سخنی به میان نمی اید که چقدر در حق آنها بی عدالتی شده ؟
کجایند آن بی کفنان و بی مدعای پیر جماران، کجایند آن فرماند هان بزرگوار لشکرهای بزرگ محمد رسول الله،‌31 عاشورا، که با یک فریاد یا زهرا(س) قلب تاریک بعثی های کافر را به لرزه در می آوردند .بیایند و ببینند که نیروهایشان چگونه به فراموشی سپرده شده اند مگر اینها به کدامین گناه و جرم باید اینگونه مورد سرزنش و بی مهری قرار گیرند، به نظر من تنها جرم ایشان غیرت، شجاعت و مردانگی بود که با یک ندای رهبر لبیک گویان از بهترین و با ارزش ترین متاع خود – وجودشان و جوانیشان – برای حفظ کیان اسلامی گذشتند .
امروز فرهنگ شهيد و جانباز در جامعه و ميان مردم بسيار كمرنگ شده است.اكنون چندين شبكه ماهواره‌اي وجود دارد كه دبيرستاني‌ها و دانشگاهيان كشور را با برنامه‌هاي بي‌محتواي خود هدف قرار داده‌اند. ما نيز مي‌توانيم در اين خصوص فعاليت فرهنگي داشته باشيم. بايد چندين شبكه در خصوص مسائل فرهنگي دفاع مقدس در صدا و سيماي كشور فعال شوند. ما واقعا چقدر در زمينه مقابله با تهاجم فرهنگي كار كرده‌ايم و چه كارهايي بايد بكنيم؟
در این زمانه عده ای در ورزش یا المپیادها و یا دیگر موارد مدال می آورند همه از آنها به عنوان قهرمانان و ناموران ملی یاد می کنند و حمایت مالی و تقدیر می نمایند و باید هم اینگونه باشد. ولی سئوال حقیر این است که مگر آیا جوان های آن زمان در المپیاد عشق به رهبری و حس وطن پرستی و دفاع از ناموس، مدال آور طلا نبودند؟ و یا اینکه در رشته های دست و پا و چشم دادن و یا شیمیایی شدن طلایه دار جهان نشدند؟ و یا در رقابت های دوی سرعت شهادت از یکدیگر گوی سبقت را نمی ربودند؟ و قهرمان شهید شدن عالم خود نبودند؟ و یا آن پدر و مادران بزرگوار شهدای مطهر که در دادن جوان های مثل کوه خود همیشه سعی در پیشی گرفتن از یکدیگر برای فدا نمودن بیشتر تعداد جوان هایشان برای بقای نظام و آرامش این مرز و بوم مقام قهرمانی را آن خود نمی کردند پس چرا به فراموشی سپرده شده اند؟ پس چرا بعضی ها از این وجودهای مطهر و ارزشمند به عنوان نردبان برای بالا رفتن استفاده نمودند و وقتی به هدف خود رسیدند نردبان را به کنار گذاشتند؟
اینها باید بدانند که ریشه های تنومند انقلاب هم اینها و مردم بزرگوار هستند چرا ریشه های انقلاب را قطع می کنند اگر همه،‌اینها را به فراموشی می سپارند فردای روز قیامت در محضر پاک الهی چگونه جوابگو خواهند بود؟ و چرا به آنها همانند اشیای تاریخ مصرف گذشته نگاه می کنند و به کنار گذاشته می شوند و فقط در شعارها و قصه ها به یاد آورده می شوند و ایشان در اوج سرشکستگی نزد خانواده هایشان همواره شرمنده هستند؟ ای کاش اینها هم آن زمان شهید می شدند و این همه تحقیر و سرشکستگی مردم و خودشان را نمی دیدند. چقدر دیگر باید تحمل زجر زخم هایشان و از آن بدتر زخم زبان
39101
نام: مجنون الحسین
شهر: نینوا
تاریخ: 5/22/2007 5:50:38 PM
کاربر مهمان
  به نام آنکه اي کاش زندگي کردنم براي او بود


السلام عليک يا اباعبدالله

کل يوم عاشورا کل ارض کرب و بلا


زنجیر برام بیارید امشب جنون گرفتم
امشب دوباره عطر حیدریون گرفتم

زنجیر برام بیارید امشب حسین پرستم
به عشق روی ساقی پیمونه رو شکستم

زنجیر برام بیارید شده دلم پر احساس
به صد بهشت می ارزه یه تار موی عباس

خنجر برام بیارید تا که به عشق دلبر
به یاد روی محمل دیوونه میشکنه سر

زنجيرم دست تو ثارالله
سيدي يا ابا عبدالله


انا مجنون‌الحسين يا ثارالله
39100
نام: بنده خدا
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 5/22/2007 4:43:23 PM
کاربر مهمان
  سلام به حاج آقا خروش بزرگوار

*********************************************** جناب مجنون الحسین خیلی خیلی خیلی ارادتمندیم مومن

دلق گدای عشق را گنج بود در آستین
زود به سلطنت رسد هر که بود گدای تو
***********************************************

یا علی مددی
التماس دعا
39099
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 5/22/2007 4:07:55 PM
کاربر مهمان
  سلام به زينب كبري(س)اخت حسين ،شير زني كه باخواندن خطبه كاخ يزيد راخراب كرد وثابت كر خون بر شمشير بيروز هست صلوات
39098
نام: خروش!
شهر: همین دور و برا
تاریخ: 5/22/2007 4:07:40 PM
کاربر مهمان
 
دریغ از فراموشی لاله ها...
39097
نام: مجنون الحسین
شهر: نینوا
تاریخ: 5/22/2007 3:42:34 PM
کاربر مهمان
  به نام آنکه ای کاش زندگی کردنم برای او بود

نقطه پرواز سردار شهيد محمد بروجردي

روز اول خرداد سال 1362، محمد به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا» شهرستان «مهاباد» را ترک کرد، و به روایت یکی از همسفران:
( بین راه، برادری که کنار ایشان نشسته بود، از مشکلات خودش صحبت میکرد. حاج آقا در جواب او گفتند: این دنیا ارزشی ندارد. ما باید همه چیزمان را در راه خدمت به مکتبمان بدهیم. همانطور که امام حسین (ع) و اصحاب ایشان با تمام سختیها مبارزه کردند، ما هم مکلف به صبرو مبارزه ایم.)
با عبور از سه راهی «مهاباد – نقده» خودرو حامل محمد و دوستانش به مین برخورد کرد.
( صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین از زمین کنده شد و تمام سرنشینان، از آن به بیرون پرتاب شدند، حاج آقا حدود 70 قدم دورتر از ماشین به زمین افتادند. وقتی بالای سرش رسیدیم، همان تبسم گرم همیشگی را بر لب داشت اما شهید شده بود)

سردار شهید «حاج ابراهيم همت» ، درباره مهجور ماندن قدر و ارزش نقش بروجردی در تاریخ پر فراز و فرود انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، 6 ماه پیش از شهادتش در کربلای خیبر گفته بود:
( بروجردی شناخته نشد. بروجردی هنوز، نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ ما شناخته نشده. تصور من این است که زمان بسیاری باید سپری شود تا بروجردی شناخته بشود. شاید خون رنگین بروجردی، این بیداری را در ما بوجود بیاورد)


فرازي از وصيتنامه شهيد محمد بروجردي

اصل مقاومت و پایداری – همان طور که امام فرمودند –نباید فراموش شود که بیم آن میرود زحمات شهدا به هدر رود؛ اگر چه آنها به سعادت رسیدند اما این ما هستیم که آزمایش میشویم.
من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین شایع شده و سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن دارد، به مراتب حساس‌تر و سختتر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست؛ وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند تا بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری را که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب، حیاتی است.

يادش گرامي و راهش پر رهرو باد

انا مجنون‌الحسين يا ثارالله
39096
نام: بنده خدا
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 5/22/2007 3:14:44 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الذی خلق النور من النور

السلام علیک یا فاطمةالزهرا سیدة النساءالعالمین

سلام بر محبان محمد(ص) و آل محمد(ص)

میلاد حضرت زینب سلام الله علیها بر عاشقان طریق حق و حقیقت گرامی باد

و همچنین سالگرد شهادت مسیح کردستان، سردار رشید اسلام محمد بروجردی بر ملت شهید پرور ایران اسلامی تسلیت باد

شهید بروجردی یکی از افرادی بود که در رهایی استان کردستان از دست مزدوران استکباری نقش به سزایی ایفا نمود و نهایتا در انجام این امر مهم به درجه رفیع شهادت نائل گردید و همانند مولای خود با بیان فزت ورب الکعبه به دیدار خالق هستی شتافت " روحش شاد و یادش گرامی و پررهرو باد".
فغالیتهای شهید بروجردی
بانی گروه توحیدی صف که بر علیه رژیم ستم شاهی عملیاتهای مسلحانه انجام میداد، مسئول گروه حفاظتی از امام خمینی در 12 بهمن ۱۳۵۷ ،یکی از اعضاء فعال در تشکیل سپاه پاسداران ، تشکیل دهنده گروه رزمی پیشمرگان کرد مسلمان در رویارویی با کومله و دموکراتهای کردستان و فرماندهی سپاه کردستان و غرب کشور
حاج همت وحاج احمد متوسلیان و تعداد زیادی از سرداران دفاع مقدس از شاگردان شهید بروجردی بودند
همان ، دم مسیحایی ، مسیح کردستان ، محمد بروجردی بود که پس از مدتها مبارزه نفس گیر و با خون پاک شهیدان والا مقام به ثمر نشست و باعث گردید که کردستان از چنگال دژخیمان آزاد گردد.

کربلای جبهه ها یادش به خیر

یا علی مددی


39095
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/22/2007 2:49:30 PM
کاربر مهمان
  ادامه ی مطلب.....
حرف برادر را قطع کردی . چشم در چشمان آسمانی اش دوختی و آرام گفتی:"عبدالله راضی است . او خود به من سفارش کرد اگر جنگی در گرفت، فرزندان من پیش از فرزندان برادرت به میدان روند..."
بعد سر پسرانت را به سینه فشردی و غرق بوسه کردی. دوستشان داشتی . عاشقشان بودی همه هستی ات بودند.پاره های تنت بودند ، اما وقتی پای برادرت به میان می آمد ، همه تعلق ها و دلبستگی های زمینی رنگ می باخت!
در آن نیم روز شوم، در آن ظهر وانفسا ، به قدر همه عمر شکسته شدی زینب!
وقتی افتان و خیزان،با پاهایی لرزان و قامتی خمیده، خود را به گودال قتلگاه رساندی، وقتی در میان نیزه شکسته ها و پیکر هایغرق خون به دنبال همه هست و نیستت می گشتی، عاقبت او را نه از سر و رو و محاسن مبارک، نه از انگشت و انگشتری و نه از جامه و قبایش شناختی که دیگر اثری از آنها به جا نمانده بود، اورا از عطر آسمانی اش که دنیا را برداشته بود شناختی .کنارش زانو زدی . خم شدی . سر بر سینه برادر گذاشتی و همان جا آرام گرفتی، همه گمان کردند بر بالین برادر جان دادی . گفتند زینب (س) هم تمام شد.
اما نه، تو ماندی ، استوار ماندی چون کوه، برخاستی چون طوفان؛ چون آسمان.
از بالین برادر زینبی دیگر متولد شد.
کنج خرابه و غربت کوفه و کاخ یزید ، هنوز در راه بود. نبرد هنوز تمام نشده بود. حق وحقیقت بایداز حنجر دختر علی (ع) فریاد می شد و وازه "صبر" باید با تو معنا میشد، پس صبر کردی ، صبوری کردی ، آن قدر که صبر ایوب پیامبر در برابر عظمت تسلیم و خضوعت در برابر مشیت الهی کم آورد.
و این گونه شد که تو اسوه صبر شدی در همه زمان ها و مکان ها ، تا ابدیت ، تا همیشه...
درود خدا بر تو، روزی که چشم گشودی و روزی که دیده از دنیا فرو بستی و روزی که سربلند با اجداد پاکت مبعوث می شوی.
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
39094
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 5/22/2007 2:38:40 PM
کاربر مهمان
  صلوات صلوات بر مهدي (عج)
39093
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/22/2007 1:40:27 PM
کاربر مهمان
 

بسم رب الزینب
اسوه صبر
پیچیده شده بودی در قنداقه سپید و معطر.
همه گرداگردت حلقه زده بودند و با اشتیاق به چشمان سیاه و پیشانی بلند و گونه های مخملی ات نگاه می کردند، اما تو گریه میکردی .
گریه میکردی و قرار نداشتی!. دست به دستت میکردند،بلکه در آغوشی آرام بگیری . آرام نمی گرفتی وباز گریه می کردی. شیرت دادند. سیرابت کردند . در گهواره چوبی تکانت دادند. در آغوش گرمشان گرفتند، اما تو باز گریه می کردی!!
همه در مانده بودند که دیگر با چه آرام می شوی !
عطر گل محمدی که در فضا پیچید، جدت از در وارد شد و نگاهی بلند بالا و عمیق به تو انداخت . خواستند تو را در آغوش او بگذارند ، مگر آرام بگیری ، اما جدت لبخند پر معنایی بر لب آورد ، سری تکان داد و گفت:"حسینم (ع) را صدا بزنید و نوزاد را در آغوش او بگذارید..."
قنداقه ات را که در آغوش حسین (ع) گذاشتند ، گریه ات فرو کش کرد! دست و پا زدی و به روی برادر خندیدی. همه شگفت زده به تو نگاه می کردند که در آغوش برادر آرام گرفته بودی. آرام...آرام...!
دیگر همه شهر به دیدن این منظره عادت کرده بودند ،به دیدن حسن(ع)وحسین(ع) که هر صبح قدم در کوچه های خاکی مدینه می گذاشتند،به قصد رفتن به نخلستان و چیدن خرما یا آوردن هیزم برای تنوز خانه یا کشیدن آب از چاه هایی که به دست پدر حفر شده بود.
و تو...
تویی که با آن پاهای کوچکت پشت آنها می دویدی و یک لحظه ، حتی برای یک لحظه، چشم از حسین (ع) بر نمی داشتی .
بزرگ شده بودی . عبدالله تو را از پدرت خواستگاری کرده بود. جوان شایسته ای بود و پدر او را شایسته دامادی اش دیده بود.با این حال شرم و حیا مانعت بود،
اما عشقی که در دلت ریشه داشت،عمیق تر و محکم تر از آنی بود که بتوانی نادیده اش بگیری،
پس لب گشودی و گفتی که شرطی داری و باید خود به عبدالله بگویی. لبخند گرمی روی لب های پدر خانه کرد.سری تکان داد و عبدالله را فراخواند. زنگ صدایت که در فضا پیچید، دل پدر لرزید.
_ برای این ازدواج شرطی دارم .
خانه من باید به خانه برادرم-حسین (ع)- نزدیک باشد. می خواهم هر روز او را ببینم. دیگر اینکه هر گاه برادرم به سفر رفت، من هم همراهی اش کنم، زیرا طاقت دوری او را ندارم.
عبدالله سربلند کرد و چشم در چشم پدرت لبخند زد. شرطت را پذیرفتم..
آفتاب داغ و سوزان ظهر عاشورا کم کم به میانه آسمان می رسید. صدای چکاچک شمشیرها و شیهه چهارپایان در میان گرد و غبار میدان نبرد پیچیده بود. علی اکبر (ع) برادر زاده ات که آماده رفتن به میدان می شد؛ بر خاستی . فرزندان نوجوانت "عون و"محمد" را صدا کردی . با دست های مادرانه ، اما استوار و قاطعت، لباس رزم بر تنشان کردی تا راهی میدانشان کنی.
مولایت حسین (ع) خبردار شد و به خیمه ات شتافت.
شاید عبدالله راضی نباشد که پسرانتان را...
حرف برادر را قطع کردی . چشم در چشمان آسمانی اش دوختی و آرام گفتی:"عبدالله راضی است . او خود به من سفارش کرد اگر جنگی در گرفت، فرزندان من پیش از فرزندان برادرت به میدان روند..."
<<ابتدا <قبلی 3916 3915 3914 3913 3912 3911 3910 3909 3908 3907 3906 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved