شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
38962
نام: ایلار
شهر: تهران
تاریخ: 5/16/2007 8:16:53 PM
کاربر مهمان
  میخواستم.درباره/نوشتها.انتقادکنم.خیلی.تومایه.های.مذهبیست.روش.نوشتتون.روتغییردهید
38961
نام: ایلار
شهر: تهران
تاریخ: 5/16/2007 7:40:28 PM
کاربر مهمان
  من
دلم
هیچی
نمیخواد
38960
نام: محجوبه
شهر: محجوبه
تاریخ: 5/16/2007 7:05:06 PM
کاربر مهمان
  باسم رب الشهدا و الصديقين

نشسته ام ، قلم برداشته و به گذشته ای که از آن چیز چندانی در ذهن ندارم می اندیشم ،

فکرم رفته به زمان گلوله و نارنجک ، خمپاره و راکت هواپیما و….

بوی سوختن در آن زمان با وجودی که کاملاً درک نکردم ، مشامم را پر کرده . هنوز صدای باد در نیزارها در گوشم زوزه می کشد .

باید یا علی گفت !
وحماسه مردان مرد را نگه داشت ، آنانی که رفتند . آیا آنان برای من و تو رفتند ؟؟؟
نه !!! برای خدا و رسولش رفتند ، ندای ( هل من ينصر ناس ينصرنی )حسین (ع) را شنیدند و لبیک گفتند .این دلاور مردان همان 72 تن اند که برای پاسداری ازدین جد حسین (ع) جام شهادت را نوشیدند .حال باید ماساکت بنشینیم
وبگذاریم خونشان کم رنگ و خدای ناکرده خونشان پایمال شود ؟؟؟
نه !!!خدایا مباد آندم که ما شرمنده روی شهیدان در محشر کبری شویم .
پس با بهرگیری از کرامات و فضائل شهدا و به فضل و لطف باری تعالی و عنایت خاصه حضرت حجت (عج) می رویم تا با زنده نگه داشتن یاد ، خاطره ، ایثار وفداکاری فرزندان روح الله ِ بت شکن ،
در عصر ترقی علم مادی گرا ، فضا را با حال و هوای معنوی عوض کنیم .

دلم گرفته ، حال و هوای دیگری دارم . یاد آن وقت وزمانی افتادم که نبودم درک نکردم ، ولی فهمیدم که چه کشیدند ،آنان که رفتند تا قلم من اینگونه آزادانه بروی کاغذ بنویسد :( بسم رب العشق ) و اینگونه بود که حکایت « ياد ياران » آغاز گردید .

در این زمان که سعی دارند تا ريشه فرهنگ شهادت را بخشکانند و می خواهند یاد و نام شهدا و

را از اذهان جوانان ما پاک کنند ، ما هم با استفاده از ایمان وعلم خود با توکل بر خدا و اسلحه قلم

می گوییم : « که شهادت به راستی هنر مردان خداست » و ما هم تا آخرین قطره خون برای حراست از آرمانهای شهدا وایثار گران ِ راه خدا ایستاده ایم واز درخت شهادت که مریدان روح الله با خون خود آب یاری نمودند ، تا سیره اربابشان حسین (ع) را ادامه دهند حراست نمائیم و به دشمنان اسلام ونظام جمهوری اسلامی می فهمانیم که خون شهیدان بر حق است و اینگونه بود که شهدا را برحق ( آیات بینات ) نامیدند .

و نمی نویسیم به امید آن روزی که بیایند و شفاعتمان کنند و بگویند که اینان بودند که یادمان را زنده نگه داشتند و...البته بدنیست ولی :

می نویسیم چون وظیفه ماست و باید به این وظیفه زینبی درست عمل نماییم .

به امید آنکه مقبول قرار گیرد.
اللهم الرزقنا شهاده فی رایه ولیک
آمین یا رب العالمین
38959
نام: مجنون الحسین
شهر: نینوا
تاریخ: 5/16/2007 6:42:49 PM
کاربر مهمان
  به نام آنکه ای کاش زندگی کردنم برای او بود
*********************************************

سه‌تار زخمي دل بيقرار است
دلم تنهاترين چشم انتظار است
گلي گم کرده‌ام ميجويم او را
خدايا لاله من بي مزار است

*********************************

دمي از آن دقايق گم نميشه
نشونيه شقايق گم نميشه
همه گفتن مفقودالاثر شد
نميدونن که عاشق گم نميشه

***************************
مبادا روي لاله‌ها پا گذاريم
***************************

انا مجنون‌الحسين يا ثارالله
38958
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/16/2007 6:14:50 PM
کاربر مهمان
  فرزند يك مفقودالاثر به منطقه عملياتي شلمچه آمده بود. كسي هم نمي‌دانست چرا آمده. بعد معلوم شد كه ايشان خوابي ديده است و پدرش به او گفته كه بيا تا همديگر را زيارت كنيم، ايشان با وجود آنكه هنگام مغرب بايد برخي از نقاط مناطق عملياتي به دلايل امنيتي تخليه بشود در همان حال و هوا باقي ماند. هر چه مادرش اصرار مي‌كرد كه بيا برويم، او مي‌گفت: نه من قرار ملاقات دارم بايد پدرم را پيدا كنم. در همان منطقه عملياتي بچه‌هاي تفحص اطلاع دادند كه جنازه يك شهيد بزرگوار را پيدا كرده‌ايم بعد معلوم شد كه اين شهيد پدر همين عزيزي است كه با اصرار در منطقه مانده است. فرزند شهيد پس از چندين سال با جنازه پدر شهيدش مواجه شد. از اين صحنه‌ها و ارتباطات معنوي زياد ديده مي‌شود. من با اطمينان مي‌گويم كه شما اگر با زائرين مناطق عملياتي ملاقات كنيد، اكثريت آنها خاطرات ماندگار و اثربخش از اين دست دارند. يا آن دختر مسيحي كه رفته بود به منطقه عملياتي شمال غرب و بعد از بازديد از آن فضاي قتلگاه شهدا و شهادتگاه شهيدان، نوشته بود:

« به نام خداي عشق
من دانشجوي تبريز هستم، مسيحي هستم. يعني بودم. اما با ديدن اين همه مصلوب، اين همه مسيح اين همه شهادت و خون، اسلام آوردم و من هميشه مسلمان خواهم ماند.»
«رزا حاماشيان»

***********************************************
آناتولي ميرزائي (شهيد تازه مسلمان)
در بمباران مسجد «سيد» اصفهان در سال هزار و سيصد و شصت پنج شهيدي را به گلستان آوردند که آناتولي ميرزايي نام داشت، کساني که جسد اين شهيد را آوردند اظهار داشتند: اين شهيد غريب است و قوم و خويشي در اصفهان ندارد بعداً متوجه شديم اين شهيد قبلاً مسيحي بوده است، پس از مدتي که از دفن او گذشت، چند نفر مسيحي از تهران به ما مراجعه کردند و گفتند:«چون اين شهيد از خانواده ماست، مي‌خواهيم از دادستاني حکم بگيريم تا قبر اين شهيد را نبش کرده و جسد او را براي دفن درگورستان ارامنه به تهران ببريم، گفتم:«اشکالي ندارد، اگر حکم دادستاني را آورديد، در خدمت شما هستم، آنها دو روز بعد حکم دادستاني را گرفتند و به گلستان شهدا مراجعه کردند، به دستور بنياد شهيد اصفهان قرار شد صبح روز بعد نبش قبر کنيم، و جسد شهيد را جهت انتقال به تهران تحويل دهيم، همان شب که صبح روز بعد از آن قرار بود نبش قبر انجام شود، شهيد به خوابم آمد و گفت:«من چند سال است مسلمان شده‌ام و ديگر مسيحي نيستم، شما نگذاريد مرا از ديگر شهدا جدا کنند» صبح که از خواب بلند شدم از خدا کمک گرفتم، که دليلي براي اين خواب و گفته شهيد به من نشان دهد، لذا چند روزي آن فرد را معطل کردم، وگفتم به دليل رعايت مسائل بهداشتي بايد چند روز صبر کنيد، چند روز بعد يک نفر از اهالي خميني‌شهر اصفهان به گلستان شهدا آمد وقتي قضيه را از من شنيد گفت:«اتفاقاً اين شهيد بيست سال راننده کاميون من بود، چند سال پيش مسلمان شد و نماز مي‌خواند، آن شخص را با افراد آن خانوادة مسيحي روبرو کردم. آنها هم قبول کردند و رفتند، بدين‌ترتيب جسد شهيد ميرزايي در قطعه شهداي کربلاي چهار شماره يازده رديف سه گلستان شهداي اصفهان باقي ماند.
منبع :کتاب لحظه‌هاي آسماني

38957
نام: بنده خدا
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 5/16/2007 5:42:43 PM
کاربر مهمان
  مهدی باکری فرمانده شیر دل لشگر 31 عاشورا
****************************************
تنها فرمانده لشگری بود که برای عبور و مرور در منطقه تحت نظارتش برای ماشینها کیلومتر سرعت تعریف کرده بود یعنی اینکه راننده ها حق نداشتند بیشتر از آن سرعت رانندگی کنند

یک روز در حین راننگی دیدم یه بسیجی دست تکان داد
ایستادم و سوار شد
شب بود و میدانستم نباید بیش از سرعت تعیین شده رانندگی کنم ولی خوب سرعت ماشینم از حد مجازبالاتر بود
بسیجی ایی که کنار دستم نشسته بود گفت برادر شنیدم فرمانده لشگر تون گفته نباید بیشتر از 80 کیلومتر در شب سرعت داشته باشی
زدم رو زانوش و گفتم آره داداش
و دنده رو عوض کردم و سرعتو زیاد کردم و گفتم اینم به خاطر فرمانده لشگر با عشقمون
رفتم دنده 4 و با سرعت به مسیر ادامه دادم
بعد به من گفت تا حالا فرمانده تونو دیدی؟
بهش گفتم نه ولی خیلی نوکرشم
اون بسیجی ، هم خندید و چیزی نگفت
تا این که خواست از ماشین پیاده شود

موقع پیاده شدن گفتم راستی اخوی خودتو معرفی نکردی
خندید و گفت : فرمانده لشگر با عشقتون
***********************************************
کجایند مردان بی ادعا
38956
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/16/2007 4:27:01 PM
کاربر مهمان
  آري خدای مهربانم ! تو عاشق من بوده اي و هر شب مرا بيدار ميكردي و به انتظار يك صدا از جانب معشوقت مينشستي. اما من بدبخت ناز ميكردم و شب خلوت را از دست ميدادم و مي خوابيدم! اما تو دست برنداشتي و اين قدر به اين كار ادامه دادي كه بلاخره من گريزپاي را به چنگ آوردي،‌من فكر مي كردم كه با پاي خود آمده ام. وه چه خيال باطلي! اين كمند عشق تو بود كه به گردن من افتاده بود، مرا كه به چنگ آوردي به صحنه جهادم آوردي تا به دور از هر گونه هياهو با من نرد عشق ببازي و من در كار تو حيران بودم و از كرم تو تعجب ميكردم. آخر تو بزرگ بودي و من كوچك؛ تو كريم بودي و من لئيم! تو جميل بودي و من قبيح! تو مولا بودي و من بنده و من شرمنده از اين همه احسان تو بودم. كمند عشقت را محكم تر كردي و مرا به خط مقدم عشق بردي و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندي و چه نيكو شرابي بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولين جرعه آن را كه نوشيدم، مست شدم و در حال مستي تقاضاي جرعه اي ديگر كردم؛ اما اين بار تو بودي كه ناز ميكردي و مرا سر ميگرداندي؛ پياله ام را شكستي، هر چه التماس كردم جامي ديگر بده تا از حجاب جسماني بياسايم، ندادي و زير لب به من خنديدي و پنهاني عشوه كردي، اكنون من خمارم و پياله به دست، هنوز در انتظار جرعه اي ديگر از شراب عشقت به سر ميبرم. اي عاشق من! اي واله من! پياله ام را پر كن و مرا در خماري نگذار. تو كه يك عمر به انتظار نشسته بودي؛ حال كه به من رسيده اي چرا كام دل برنميگيري؟ تو كه از بيع و شراب متاع عشق دم ميزدي؛ چرا اكنون مرا در انتظار گذاشته اي؟ اگر بدانم كه خريدار متاعم نيستي و اگر بدانم پیااله ام را پر نميكني. پياله خود را میشكنم و متاعم را به آتش ميكشم تا در آتش حسرت بسوزي و انگشت حيرت به دندان بگزي.
به آهي گنبد حضراء بسوزم
جهان را جمله سر تا پا بسوزم
بسوزم يا كه كارم را بسازي
چه فرمايي بسوزم يا بسازم
************************************************
شهيد سيف الله قاسمي همانند ديگر رزمندگان و همه مسلمانان علاقه خاصي به مرقد مطهر امام رضا (ع) داشت او با اينکه مشتاق زيارت بود به لحاظ شرايط جنگ و ضرورت حضور فعال در جبهه نتوانست در طول مدت حضورش در جبهه به زيارت مشرف شود. اما از آنجا که علاقمندي دو طرفه بود، امام رضا (ع) او را طلبيده بود چون جسد او را اشتباهاً به مشهد برده در حرم نيز طواف داده بودند و بعد به اصفهان منتقل کردند.
منبع :کتاب کرامات شهداء
************************************************
جناب شلمچه دلتنگ علیکم سلام ورحمه الله و برکاته
38955
نام: بنده خدا
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 5/16/2007 4:11:53 PM
کاربر مهمان
  سلام بر شلمچه دلتنگ

التماس دعا
38954
نام: مجنون الحسین
شهر: نینوا
تاریخ: 5/16/2007 3:36:36 PM
کاربر مهمان
  به نام آنکه اي کاش زندگي کردنم براي او بود

بسم رب الشهدا و الصديقين

خودم تو ديده‌باني ... با دوربين قرارگاه ... رفيقمو مي‌ديدم ... تو گودي قتلگاه ... خمپاره تو سرش خورد ... سرش که از تن پريد ... خودم ديدم، چند قدم ... بدون سر مي‌دويد


سر جدا، پيکر جدا

روز دوم عمليات، در منطقه پايگاه زيد مستقر شديم. پاتک دشمن شروع شد. يکي از بچه‌هاي شجاع گردان، مرتب سر خاکريز مي‌رفت و شليک مي‌کرد. او چند تانک دشمن را به آتش کشيد. جدا که دل شيري داشت! واقعا که خوب مي‌دانست چگونه از آرپي‌جي چگونه استفاده کند. قبلا سفارش شده بود که آرپي‌جي زن پس از دو سه شليک، بايد تغيير موضع دهد. شکارچي ما هم در حال دويدن براي تغيير موضع بود که ناگهان، گلوله تانک در کنارش فرود آمد و ترکش همچون تيغي سر از بدن آن دلاور جدا کرد. خون از رگهاي بريده به آسمان فوران مي‌کرد. بدن بي سر او چند متر آن طرفتر بر روي زمين افتاد و سر بي تن او بر روي خاکريز.
او در برابر ديدگان مبهوت همراهانش تصويري براي مديون ساختن ساخت! تا بدانيم که وامدار کيستيم.

مبادا روي لاله‌ها پا گذاريم.


انا مجنون‌الحسين يا ثارالله
38953
نام: شلمچه دلتنگ
شهر: یه جای دور!!!
تاریخ: 5/16/2007 3:22:24 PM
کاربر مهمان
  سلام مولاي من
نمي دونم ايندفعه چه جوري بايد شروع كنم...چي بايد بگم ؟...چه جوري سرمو در مقابل اين همه نگاهت بلند كنم....
مي دوني خدا....بعضي اوقات به قدري دلم برات تنگ مي شه كه احساس ميكنم همين الانه كه روح از بدنم جدا بشه و بياد پيشت...
به قدري تنگ مي شه كه زبونم براي گفتن دلتنگي ام هم به كمكم نمي آد.....
به قدري دلم برات تنگ مي شه كه....... تو كه مي دوني خداي من ...وقتي يه عاشقي دلش براي معشوقش تنگ مي شه يك لحظه آروم و قرار نداره....لحظه شماري مي كنه براي روز ديدار....
مهربانم...مي ترسم از روز ديدار....مي ترسم.....!!!!!!!!!!
خداااااااااا!!!!
مي ترسم از روزي كه ببينمت و دستام تهي باشن
مي ترسم از روزي كه ببينمت و سرم پاين باشه
مي ترسم از روزي كه ببينمت و بدونم ديگه نگام نمي كني....


اله من!
بگو كه هنوز نگام مي كني
بگو كه هنوزم مثل هميشه دستات تكيه گاه روزهاييه كه نامرديهاي دنيا كمرمو مي شكنن
بگو كه هنوزم گوش شنوايي براي حرفاي كهنه دلم هست....هنوزم منو دوست داري...هنوزم بنده اتم....
بگو كه يقين پيدا كنم خودت منو طلبيدي و دارم ميام پيشت...
بگو كه ايندفعه مثل دفعه هاي قبل نيست كه فقط دلم پرواز كنه و جسم خاكي ام همين جا بمونه...
بگو خداي من...اله من...مولاي من ....آقاي من...تمام زندگي من...!!!!!

مي دوني بعضي اوقات با خودم فكر مي كنم لذتي فراتر از عشقبازي با تو نيست...هيچ لذتي...هيچ.......!!!!!!!
و وقتي اين لذت اوج مي گيره كه آدم جواب محبوبشو هم بشنوه....بشنوه كه معبود و محبوبش هم اونو دوست داره.....
بشنوه كه معبودشم دلش براش تنگ مي شه...نگرانش مي شه............!!!!
معبود من..!!!
يعني مي شه كه منم بشنوم..........!!!!

الهي ...
بي تو من تنهاي تنهايم‌! مرا در تنهايي هايم تنها مگذار.....!!

ياالله
++++++++++++++++++++++++++++
سلام ناشناس بزرگوار
قدم رنجه فرمودید!خیلی خیلی خوش آمدید...حضورتون به قلعه یه صفای دیگه می بخشه!دیوارای قلعه همیشه جای خالی شما رو داد می زنه....

عبدالفاطمه گرامی...
چه عجب یاد حرف دلی ها افتادی...به نظر من مسئولیت روابط عمومی رو باید محول کنی به یکی دیگه چون شما دیگه درگیر زندگی شدی و ......!!!!!
غیبت بچه ها خیلی زیاد شده حتما یه حضور غیاب باید انجام بشه!
موید باشی مومن خدا

آقا مصطفی کم پیدا شدید؟...خیره ان شاالله

داداش بیقرار....سورنای بزرگوار...فاطمه خانم از ری....داداش هادی روشنک دلتنگ کربلا......!!! و بقیه یاران...زبونم لال نذارید قلعه بدون سرباز بمونه ها...باز به محجوبه بزرگوار که پرچمو نگه داشتند(تازه دارن جور شماروهم می کشن ...!!!!)

التماس دعا از همگی دوستان

یا قمر بنی هاشم!
<<ابتدا <قبلی 3902 3901 3900 3899 3898 3897 3896 3895 3894 3893 3892 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved