شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
38852
نام: ب . س
شهر: زير گنبد نيلي، روي خاك پاك ايران زمين
تاریخ: 5/12/2007 6:49:05 PM
کاربر مهمان
  دوستان حرف دلی، سلام
اینجا چه خبره؟
سایت شهید آوینی و این حرف ها؟
تبیان صفحه حرف دل رو فیلترینگ کرده.
مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذير نمي باشد.
اهالي سايت شهيد آويني يه كاري كنيد.
چرا ميذاريد هر كسي وارد حريم اين سايت بشه و بي حرمتي كنه.
مسؤولين سايت كجاييد؟
38851
نام: سید
شهر: تهرانم
تاریخ: 5/12/2007 6:21:19 PM
کاربر مهمان
  من به او میرسم
38850
نام: چه فرقی میکنه
شهر: بی خیال دیگه
تاریخ: 5/12/2007 5:46:25 PM
کاربر مهمان
  من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشقبازی موجها

قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم

پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص

روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو

تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت

دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار

نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن

حس عاشقی همینه

تو بودی تو سر نوشتم

بی بهونه پا گذاشتی

اما تو قایقی بودی

از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت

سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم

چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن

میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم

داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن

باز سراغت و می گیره

می رسه روزی که دیگه

قعر دریا می شه خونم

اما تو دریای عشقت

باز یه گوشه ای می مونم
38849
نام: چه فرقی میکنه
شهر: بی خیال دیگه
تاریخ: 5/12/2007 5:45:28 PM
کاربر مهمان
  من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشقبازی موجها

قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم

پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص

روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو

تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت

دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار

نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن

حس عاشقی همینه

تو بودی تو سر نوشتم

بی بهونه پا گذاشتی

اما تو قایقی بودی

از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت

سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم

چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن

میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم

داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن

باز سراغت و می گیره

می رسه روزی که دیگه

قعر دریا می شه خونم

اما تو دریای عشقت

باز یه گوشه ای می مونم
38848
نام: نصرالله مرادی
شهر: بوشهر - برازجان - فاریاب
تاریخ: 5/12/2007 5:14:22 PM
کاربر مهمان
  ای عشق




برو ای عشق میازارم بیش

از تو بیزارم و از کرده خویش

من کجا واین همه رسوایی ها

دل دیوانه و شیدایی ها

من کجا واین همه اندوه کجا

غم سنگین چنان کوه کجا

من پرستوی بهاران بودم

عالمی روح و دل و جان بودم

تا تو ای عشق به دل جا کردی

سینه را خانه ی غم ها کردی

سوختی بال و پر و جانم را

آرزوهای فراوانم را

دل من خانه رسوایی نیست

غم من نیز تماشایی نیست

کودک مکتب تو جانم سوخت

عشق من گرم دل و جانش کرد

چشمم آموخت به او مستی را

پا نهادن به سر هستی را

بافت با تار امیدم پودش

برد از یاد و نبود و بودش

بوته خشک بیابانی بود

غافل از عالم انسانی بود

اشک شب گشتم و آبش دادم

سنبلش کردم و تابش دادم

آنچه در جان دلم بود صفا

ریختم در دل و جان به وفا

رشته مهر به پایش بستم

تا بگیرد به محبت دستم

تا بتی ساختم از روی نیاز

شد مرا مایه امید دراز

رنگ اندوه به چشمانش بود

در محبت گرو اش جانش بود

روز او بی رخ من روز نبود

به شبش شمع شب افروز نبود

قصه می گفت ز بیماری دل

زغم هجر و گرفتاری دل

زانکه شب تا به سحر بیدار است

باوردم شد که گرفتار دل است

بس که می گفت بیمار دل است

عشق رویایی او فامم کرد

شور دیوانگی اش رامم کرد

پای تا سر همه امید شدم

شعله ور گشتم و خورشید شدم

نرگس فتنه گرش دامم کرد

عشق او منبع الهامم شد

پر از او بودم و جادو بودم

یا نمی دانم که خود را بودم

نقش او بود همه اشعارم

خنده هایم نگهم گفتارم

خوب چون دید گرفتار دلم

آفتی شد پی آزار دلم

قصه ی عشق فراموشش شد

کر ز گفتار دلم گوشش شد

عهد و پیمان همه از یاد ببرد

رنگ اندوه ز چشمانش رفت

لطف و پاکی ز دل و جانش رفت

شد سراپا همه تزویر و ریا

مرد در سینه او مهر و وفا

دگر او مایه امیدم نیست

آرزوی دل نومیدم نیست

آه ای عشق ز تو بیزارم

تا ابد از غم دل بیمارم

برو ای عشق میازارم بیش

از تو بیزارم و از کرده خویش .

آرزومند آرزوهايتان
38847
نام: نصرالله مرادی
شهر: بوشهر - برازجان - فاریاب
تاریخ: 5/12/2007 5:11:33 PM
کاربر مهمان
  ای عشق




برو ای عشق میازارم بیش

از تو بیزارم و از کرده خویش

من کجا واین همه رسوایی ها

دل دیوانه و شیدایی ها

من کجا واین همه اندوه کجا

غم سنگین چنان کوه کجا

من پرستوی بهاران بودم

عالمی روح و دل و جان بودم

تا تو ای عشق به دل جا کردی

سینه را خانه ی غم ها کردی

سوختی بال و پر و جانم را

آرزوهای فراوانم را

دل من خانه رسوایی نیست

غم من نیز تماشایی نیست

کودک مکتب تو جانم سوخت

عشق من گرم دل و جانش کرد

چشمم آموخت به او مستی را

پا نهادن به سر هستی را

بافت با تار امیدم پودش

برد از یاد و نبود و بودش

بوته خشک بیابانی بود

غافل از عالم انسانی بود

اشک شب گشتم و آبش دادم

سنبلش کردم و تابش دادم

آنچه در جان دلم بود صفا

ریختم در دل و جان به وفا

رشته مهر به پایش بستم

تا بگیرد به محبت دستم

تا بتی ساختم از روی نیاز

شد مرا مایه امید دراز

رنگ اندوه به چشمانش بود

در محبت گرو اش جانش بود

روز او بی رخ من روز نبود

به شبش شمع شب افروز نبود

قصه می گفت ز بیماری دل

زغم هجر و گرفتاری دل

زانکه شب تا به سحر بیدار است

باوردم شد که گرفتار دل است

بس که می گفت بیمار دل است

عشق رویایی او فامم کرد

شور دیوانگی اش رامم کرد

پای تا سر همه امید شدم

شعله ور گشتم و خورشید شدم

نرگس فتنه گرش دامم کرد

عشق او منبع الهامم شد

پر از او بودم و جادو بودم

یا نمی دانم که خود را بودم

نقش او بود همه اشعارم

خنده هایم نگهم گفتارم

خوب چون دید گرفتار دلم

آفتی شد پی آزار دلم

قصه ی عشق فراموشش شد

کر ز گفتار دلم گوشش شد

عهد و پیمان همه از یاد ببرد

رنگ اندوه ز چشمانش رفت

لطف و پاکی ز دل و جانش رفت

شد سراپا همه تزویر و ریا

مرد در سینه او مهر و وفا

دگر او مایه امیدم نیست

آرزوی دل نومیدم نیست

آه ای عشق ز تو بیزارم

تا ابد از غم دل بیمارم

برو ای عشق میازارم بیش

از تو بیزارم و از کرده خویش .

آرزومند آرزوهايتان

38846
نام: بنده خدا
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 5/12/2007 4:31:20 PM
کاربر مهمان
  دوست عزیز از غیرت خدمتت که عرض شود یه بابایی بنام الکس همین چند وقت پیشا اومده بود و یه متن انگلیسی نوشته بود

و جنابی ادمین خانی هم بود که با متن انگلیسی به ابراز احساسات ایشون جواب داده بودن


الا ایحال بنده فکر میکنم که قرص خواب ظاهرن ارزون شده

ولی خدا بدادمون برسه اگه ایشون قرص خواب نخورده باشن و خودشون رو به خواب زده باشن

38845
نام: بنده خدا
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 5/12/2007 4:07:38 PM
کاربر مهمان
  سردار دلاوری از تبار مردان بی ادعا

جناب سرهنگ حسن آبشناسان
************************************************

قادر عبدالحمید فرمانده نیروهای کماندویی عراق چندین سال قبل بهمراه صدام حسین در یک مسابقه که در کشور اسکاتلند برگزار شد شرکت کرد

اون موقعها هنوز انقلاب نشده بود
از ایران هم رنجر کار کشته و خبره ای شرکت کرد
در اون سال تیم عراق به مقام هفتم رسید
و تیم ایران به مقام نخست اون مسابقه ها د ست یافت

این شخص کسی نبود جز جناب سرهنگ حسن آبشناسان

که حالا سالها از ماجرای آن مسابقه گذشته بود ولی بدلیل کار شکنی ها و سنگ اندازیها برخی از افراد مغرض وهمچنین روحیه ضد رژیم شاهنشاهی ایشان ، درجه سرهنگی ایشان ارتقاء نیافته بود


تا اینکه انقلاب به ثمر نشست و جنگ تحمیلی آغاز شد

قادر عبدالحمید ژنرال شده بود

جناب سرهنگ آبشناسان به همراه 85 نفر که تعداد کمی از این افراد از نیروهای ویژه بودند و مابقی را نیروهای مردمی تشکیل داده بودند
به منطقه دشت عباس قدم گذاشتند که جلوی حرکت نیروهای دشمن را گرفته و با انجام عملیاتهای چریکی و کماندویی دشمن را زمین گیر کنند

بسیم چی ها و نیروهای مخابرات میگفتند که بارها از طریق رادیو عراق شنیده اند که ژنرال حسن آبشناسان به فرماندهی یک لشگر در منطقه دشت عباس به مبارزه با نیروهای عراقی برخاسته

آنها نمیدانستند که درجه نظامی آبشناسان همان درجه سرهنگی است
و تعدا نیروهای ایشان 85 نفر بیشتر نیست


صدام برای سر ایشان جایزه تعیین کرده بود

جناب سرهنگ آبشناسان هم در پیامی برای صدام نوشتند:

تو که ادعا میکنی نظامی هستی بهتر است به جای بمباران هوایی شهر ها و مردم بی دفاع با هواپیماهای اهدایی شوروی ،خود شخصا به میدان جنگ قدم بگذاری و به هر شیوه و روش که تو بپسندی با یکدیگر بجنگیم
من و یارانم در منطقه دشت عباس منتظرت خواهیم ماند

واینگونه شد که ژنرال قادر عبدالحمید برای رویارویی با جناب سرهنگ آبشناسان وارد خاک ایران شد
************************************************

بازهم از این چریک پیر و شیر دلاور در منطقه دشت عباس، خواهم نوشت
<< کربلای جبهه ها یادش به خیر>>

*******************
یا علی مددی

38844
نام: فرحناز احمدي
شهر: تهران
تاریخ: 5/12/2007 4:07:26 PM
کاربر مهمان
  خدايا دلم تنگ است دلم گرفته گشايشي كن كمكم كن
38843
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/12/2007 3:52:40 PM
کاربر مهمان
  ادامه مطلب ........
هر نيمه شب آمد، گل نرگس به سراغت‏
دنبال تو مى‏گشت، تو بيدار نبودى‏
و اگر تو و امثال تو آن حداقل را فراهم نكنيد، چه توقع از ديگران!!!!
سرى تكان مى‏دهد و بيدار مى‏شود! نمى‏دانم كه بيداريش چقدر طول مى‏كشد! راستش اين چندمين باريست كه بيدار شده و پس از چندى .....
<<ابتدا <قبلی 3891 3890 3889 3888 3887 3886 3885 3884 3883 3882 3881 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved