اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 38692 |
نام:
احسان
شهر:
آ-غ شهرستان ماکو-شوط انتهای کوچه فرهنگیان
تاریخ:
5/9/2007 5:38:17 PM
کاربر مهمان
|
salam man ashg hasjl
|
|
| 38691 |
نام:
محجوبه
شهر:
مهد نور
تاریخ:
5/9/2007 4:55:21 PM
کاربر مهمان
|
ادامه ی نوشته ی شهید احمد رضا احدی رتبه ی اول کنکور پزشکی ...........
- به چه اميدي نفس ميكشي؟
- كيف و كلاسور را از چه پر ميكني؟
از خيال.
از كتاب.
از لقب شامخ دكتر.
يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت ميگذارد.
- كدام اضطراب جانت را ميخورد؟
دير رسيدن اتوبوس.
دير رسيدن سر كلاس
نمره A گرفتن
- دلت را به چه چيز بستهاي؟
به مدرك.
به ماشين.
به قبول شدن در دوره فوق دكتر
آري پسرك دانشجو!
به تو چه مربوط است كه خانوادهاي در همسايگي تو داغدار شده است.
جواني به خاك افتاده و خون شكفته.
آري دخترك دانشجو!
به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.
در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بيسيم را بيابند.
به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري،
محلهاي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت
و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند.
به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند
هيچ ميدانستي؟
حتماً نه!
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره ميخورند
به دنبال آب گشتهاي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟
و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي
تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نميخواهد!!
اما تو، اگر قاسم نيستي
اگر علي اكبر نيستي
حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت
خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نميدانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه ميكند؟
اللهم عجل لوليك الفرج
|
|
| 38690 |
نام:
محجوبه
شهر:
مهد نور
تاریخ:
5/9/2007 4:26:48 PM
کاربر مهمان
|
نوشته ای از شهید احمد رضا احدی رتبه ی اول کنکور پزشکی
چه كسي ميداند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را ميدرد؟
چه كسي ميداند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد؟
و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟
كيست كه بداند
جنگ يعني سوختن
ويران شدن
آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛
نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟
كيست كه بداند جنگ يعني ستم،
يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر،
يعني سرخ شدن جامهاي
و سياه شدن جامهاي ديگر،
يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟
جوانم كجاست؟
دخترم چه شد؟
به كدام گوشه تهران نشستهاي
كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند
و اخبار جنگ را بشنود،
داغ آن دختران معصوم سوسنگرد،
خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوههاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي،
آرزوهاي سالهاي بعد را در دل ميپروراندند،
آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد،
كه بيشرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
كدام پسر دانشجويي ميداند هويزه كجاست؟
چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟
چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند
و اصلاً چه ميداني كه تانك چيست و چگونه سري زير شنيهاي تانك له ميشود
آيا ميتوانيد اين مسئله را حل كنيد؛
گلولهاي از دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك ميشود
و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر ميكند، معلوم نماييد:
- سر كجا افتاده است؟
- كدام زن صيحه ميكشد؟
- كدام پيراهن سياه ميشود؟
- كدام خواهر بي برادر ميشود؟
- آسمان كدام شهر سرخ ميشود؟
- كدام گريبان پاره ميشود؟
- كدام چهره چنگ ميخورد؟
- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك ميريزد
يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين
ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران - دهلران حركت ميكند
مورد اصابت موشك قرار ميدهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد
- كدام تن ميسوزد؟
- كدام سر ميپرد؟
- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟
- چگونه بايد آنها را غسل داد؟
- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟
- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟
- چگونه ميتواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟
- كدام مسئله را حل ميكني؟
- براي كدام امتحان، درس ميخواني؟
|
|
| 38689 |
نام:
محجوبه
شهر:
مهد نور
تاریخ:
5/9/2007 4:05:30 PM
کاربر مهمان
|
ادامه ی مطلب
استاد مذكور با ديدن اين وضع، تاب نياورد و با عصبانيت از جلسه خارج شد. در آخر آن دانشجو جزوهاي را بين ما تقسيم كرد كه عنوانش اين بود: «اسلام براي من چه معنياي دارد!» در ضمن عللي را كه باعث شده بود او به دين اسلام روي بياورد، در آن جزوه قيد كرده بود.
در اين جلسه هيچ بيانيهاي به نفع هيچ يك از طرفين صادر نشد. اما آن دختر در پايان سخنانش گفت: من آمده بودم تا بتوانم از دين و حقوق تحصيليام دفاع كنم.
ما به عنوان هيئت علمي دانشگاه از ثابتقدمي و اعتماد به نفس او شگفتزده شده بوديم و هرگز فكر نميكرديم كه دانشجويي براي دفاع از دينش اينچنين محكم بايستد.
اين موضوع بازتاب وسيعي در دانشگاه و بين دانشجويان داشت. من خيلي تحت تأثير قرار گرفته و شيفتگي خاصي به دين اسلام پيدا كردم، و بيصبرانه براي آشنايي بيشتر با اين دين تلاش ميكردم. بعد از چند ماه به اسلام گرويدم كه بلافاصله دو استاد ديگر دانشگاه و چهار نفر از دانشجويان نيز به من پيوستند و مسلمان شدند.
ما اينك گروهي براي تبليغ دين اسلام تشكيل دادهايم و توانستهايم چند نفر ديگر از اساتيد دانشگاه را به سوي خود جلب كنيم كه انشاءالله تا چند وقت ديگر خبر اسلام آوردن آنها در دانشگاه خواهد پيچيد.
|
|
| 38688 |
نام:
سربند بی سر
شهر:
کربلای ایران
تاریخ:
5/9/2007 3:30:13 PM
کاربر مهمان
|
خدایاشکرت
|
|
| 38687 |
نام:
محجوبه
شهر:
مهد نور
تاریخ:
5/9/2007 3:27:30 PM
کاربر مهمان
|
اسلام آوردن محمد اكويا از ايالات متحده
«محمد اكويا» در امريكا استاد دانشگاه است؛ او پس از اسلام آوردن اسمش را «محمد» گذاشته است. جالب اينكه او به خاطر حجاب يكي از دانشجويان مسلمانش، به اسلام گرويده است. نه تنها او بلكه سه نفر ديگر از استادان دانشگاه و چهار نفر از دانشجويان دانشگاهي كه او در آنجا تدريس ميكند به خاطر اتفاقي كه براي اين دانشجوي مسلمان افتاده، مسلمان شده و در حال حاضر خودشان جزو داعيان به سوي دين اسلام هستند.
محمد اكويا در اين مورد ميگويد: چهار سال پيش در دانشگاه ما اتفاقي افتاد كه تا مدتها آثار آن ادامه داشت. جريان از اين قرار بود كه يك دانشجوي مسلمان امريكايي به دانشگاه ما آمد. تا اينجاي كار هيچ مشكلي وجود نداشت. اما در دانشگاه ما، استادي وجود داشت كه شديداً از اسلام متنفر بود و آن چنان از دين اسلام اظهار نفرت ميكرد كه اگر ما با او همصدا نميشديم مورد انتقاد شديد او قرار ميگرفتيم. حالا خودتان حدس بزنيد كه چنين استادي در دانشگاه ما باشد و يك دانشجوي مسلمان سر كلاس او حاضر شود و شعائر دينياش را بياعتنا به اين جو انجام دهد.
استاد مذكور از هر كاري كه كينهاش را نسبت به اسلام نشان دهد دريغ نميكرد. اما آن دانشجو با صبر و حوصله جواب او را ميداد. وي كه از حوصلة اين دانشجو به تنگ آمده بود با دستكاري كردن در نمرات پايان ترم، از او انتقام ميگرفت. بعضي مواقع آن چنان تحقيقهاي مشكلي به او محول ميكرد كه او مستأصل ميشد. بالاخره صبر و تحمل آن دانشجو به سر رسيد و او تصميم گرفت براي اينكه از اين مشكل رهايي يابد به رئيس دانشگاه شكايت كند. مديريت دانشگاه براي اينكه عدالت را رعايت كرده باشد و از نظرات دو طرف آگاه شود، جلسهاي تشكيل داد تا آن دو در حضور اعضاي هئيت مديره و اساتيد دانشگاه به دفاع از خود بپردازند.
از آنجايي كه براي اولين بار بود كه در دانشگاه چنين اتفاقي ميافتاد، ما خيلي علاقهمند بوديم سرانجام اين كشمكش را ببينيم. تمام اعضاي هئيت مديره و اساتيد در اين جلسه شركت كردند. ما به عنوان ناظر حضور داشتيم.
ابتدا آن دختر دانشجوي مسلمان به دفاع از خود پرداخت؛ او گفت: اين استاد نسبت به دين من كينه دارد و به خاطر اين كينهتوزي حقوق علمي مرا زير پا ميگذارد. او مثالهاي زيادي آورد و در آخر از چند نفر همترمش خواست كه در اين مورد شهادت دهند. خوب كساني هم بودند كه با او همدردي ميكردند و فارغ از اختلافات دينياي كه با او داشتند، بر عليه آن استاد شهادت دادند.
سپس استاد مذكور به جايگاه رفت تا از خود دفاع كند، اما چون كم آورده بود و حرفي براي گفتن نداشت، در حضور همه به ناسزاگويي به دين اسلام و مسلمانان پرداخت.
اما اين بار آن دانشجو تاب نياورد و از جا برخاست و اجازه خواست تا از دينش دفاع كند. او شيوا و جذاب سخن ميگفت؛ با تسلط از ويژگيهاي دين اسلام صحبت كرد؛ سخنان او آنقدر براي ما جالب بود كه همه را مجذوب خود كرده بود. هر وقت مطلبي را متوجه نميشديم سخنش را قطع كرده و از او سؤال ميكرديم، و او با طيب خاطر توضيح ميداد.
او گفت كه حجاب و روسري كه در اين مدت باعث مشكلاتي براي او شده خيلي برايش اهميت دارد! زيرا در اسلام زن بايد حجاب داشته باشد تا مردان نامحرم و بيگانه زينتها و زيباييهاي او را نبينند و امنيت اجتماعي او دچار خدشه نشود.
استاد مذكور با ديدن اين وضع، تاب نياورد و با عصبانيت از جلسه خارج شد. در آخر آن دانشجو جزوهاي را بين ما تقسيم كرد كه عنوانش اين بود: «اسلام براي من
|
|
| 38686 |
نام:
مینا محمدی
شهر:
مشهد
تاریخ:
5/9/2007 3:09:40 PM
کاربر مهمان
|
چقدر سخت است کسی را دوست داته باشی ولی ندونی اون دوستت داره یا نه؟
|
|
| 38685 |
نام:
زیبا جلالوند
شهر:
دامغان
تاریخ:
5/9/2007 3:06:44 PM
کاربر مهمان
|
به نام یکتا دنیا خیلی کوچیکه کاش لا اقل دل آدم هاش بزرگ بود چرا دیگه آدم های بزرگ دیده نمیشوند شاید عیب از چشم های منه که لیاقت دیدن بزرکی ها رو نداره خیلی وقته که در جستجوی بزرگی هام یعنی من اشتباه می کنم وباید فقط آسمانی باشی تا آنها را درک کنی
|
|
| 38684 |
نام:
جعفر
شهر:
اهواز
تاریخ:
5/9/2007 3:05:11 PM
کاربر مهمان
|
دوستتان داریم
|
|
| 38683 |
نام:
گل نرگس
شهر:
ايران سراي من است
تاریخ:
5/9/2007 2:10:29 PM
کاربر مهمان
|
حضرت امير عليه السلام فرمود: اي دختر رسول خدا آنچه خواهي وصيت كن. پس بر بالين آن حضرت نشست و هر كه در آن خانه بود بيرون كردند. پس ساعتي هر دو گريستند. حضرت علي عليه السلام سر فاطمه عليهاالسلام را مدتي به دامن گرفت و به سينه خود چسبانيد و فرمود:
هر چه ميخواهي وصيت كن، آنچه فرمايي به عمل ميآورم و امر تو را بر امر خود اختيار ميكنم. فاطمه عليهاالسلام فرمود: خدا تو را جزاي خير دهد اي پسرعمّ رسول خدا، وصيت ميكنم تو را اول كه بعد از من امامه را به عقد خود درآوري. او براي فرزندان من مثل من است. پس فرمود: براي من تابوتي قرار ده، زيرا كه ملائكه را ديدم كه صورت تابوت براي من ساختند. پس فرمود: باز وصيّت ميكنم تو را كه نگذاري كه يكي از آنها كه بر من ستم كرده و حقّ مرا غصب كردند بر جنازه من حاضر شوند، زيرا كه ايشان دشمن من و دشمن رسول خدايند، و نگذاري كه احدي از ايشان و نه از اتباع ايشان، بر من نماز بخوانند، و مرا در شب دفن كني، در وقتي كه ديدهها در خواب باشد.
|
|