شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
38682
نام: مینو
شهر: قزوین
تاریخ: 5/9/2007 2:09:07 PM
کاربر مهمان
  استقلال محبوب قلبها
38681
نام: سارا
شهر: تهران
تاریخ: 5/9/2007 2:01:30 PM
کاربر مهمان
  khoda mano mibakhshe?
38680
نام: مینا
شهر: زرقان فارس
تاریخ: 5/9/2007 1:56:34 PM
کاربر مهمان
  من خوشبخت ترین دختر ایرانم.خدایا ممنونتم شکرت.
38679
نام: گلی مهري
شهر: کرمان
تاریخ: 5/9/2007 1:52:27 PM
کاربر مهمان
  چگونه می توان با امام زمان ملاقات نمود آیا میشود روزی این آرزو اتفاق بیافتد هر روز برایش دست به دعا بر می داریم شاید نظر لطفی بر ما بیفکند اللهم عجل لولیک الفرج
38678
نام: اشنا
شهر: ایران
تاریخ: 5/9/2007 1:36:03 PM
کاربر مهمان
  سمیر صبر کن صبر که همه چی با صبر حل میشه
38677
نام: محمود جوادی
شهر: مشهد الرضا
تاریخ: 5/9/2007 1:22:00 PM
کاربر مهمان
  شهیدان همیشه زنده اند ...



یادشان تا ابد جاویدان
38676
نام: سیاوش
شهر: گرگان
تاریخ: 5/9/2007 1:18:05 PM
کاربر مهمان
  از بیکاری چه کار کنیم
38675
نام: مینا
شهر: بندرعباس
تاریخ: 5/9/2007 1:17:34 PM
کاربر مهمان
  سلام
دلم خیلی گرفته تو این جور مواقع فقط یه نفره که می تونه حالم و درک کنه میدونین تنها چیزی که همیشه در دسترسه ، خرجی نداره ، بی منت ، آبرو ارزش و احترام به آدم می ده و گوش شنوا داره و قشنگ گوش میده و خوب جواب می ده "خداست"
38674
نام:
شهر:
تاریخ: 5/9/2007 1:16:07 PM
کاربر مهمان
  ای خدا مرا یاری نما
38673
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/9/2007 12:51:39 PM
کاربر مهمان
  بسم رب الشهدا والصديقين

شهيد بابايي به روايت همسرش ، از مجموعه « نيمه پنهان ماه »

شب رفتن ، توي خانه كوچكمان ، آدم هاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفري مي شدند. عباس صدايم كرد كه برويم آن طرف ، خانه سابقمان. از اين خانه جديدمان ، كه قبل از اين خانه ما بشود موتورخانه پايگاه بود، تا آن يكي راه زيادي نبود. رفتيم آن جا كه حرف هاي آخر را بزنيم. چيزهايي مي خواست كه در سفر انجام بدهم . اشك همه پهناي صورتش را گرفته بود. نمي خواستم لحظة رفتنم ، لحظه جداشدنمان تلخ شود. گفت « مواظب سلامتي خودت باش ، اگر هم برگشتي ديدي من نيستم ... »

اين را قبلا هم شنيده بودم. طاقت نياوردم . گفتم « عباس چه طوري مي توانم دوريت را تحمل كنم ؟ تو چه طور مي تواني ؟» هنوز اشك هاي درشتش پاي صورتش بودند. گفت « تو عشق دوم مني ، من مي خواهمت؛ بعد از خدا. نمي خواهم آن قدر بخواهمت كه برايم مثل بت شوي. »

ساكت شدم. چه مي توانستم بگويم؟من در تكاپوي رفتن به سفر و او ...؟

گفت : « مليحه ، كسي كه عشق خدايي خودش را پيدا كرده باشد بايد از همه اين ها دل بكند.»

گفت : « راه برو نگاهت كنم.»

گفتم : « وا ... يعني چه؟»

گفت : « مي خواهم ببينم با لباس احرام چه شكلي مي شوي؟»

من راه مي رفتم و او سر تا پايم را نگاه مي كرد . جوري كه انگار اولين بار است مرا مي بيند. انگار شب خواستگاريم باشد. گفتم « بسه ديگه! مردم منتظرند.» گفت « ول كن بگذار بيش تر با هم باشيم»

از خانه كه مي خواستيم بيرون بياييم ، رفت و يكي از پيراهن هايم را برايم آورد. پيراهن خنك و آستين بلندي بود. گفت « اين را آن جا بپوش.» به خانه كه برگشتيم همه مي كردند كه اين حرف هاي شما مگر تمامي ندارد. دو ساعت حرف زده بوديم.

اتوبوس ها در مسجد منتظرمان بودند. هم سفرهايمان همه دوست و هم كارهاي عباس و خانم هايشان بودند. توي حياط مسجد از شلوغي مرا كناري كشيد. مي دانست خيلي هلو دوست دارم. زود رفته بود هلو گرفته بود. انگار دوره نامزدي مان باشد، رفتيم يك گوشه هلو خورديم. بچه ها هم كه مي آمدند مي گفت برويد پيش ماماني يا باباجون. مي خواهم با مامانتان تنها باشم.

اتوبوس منتظر آمدنم بود. همه سوار شده بودند. بالاخره بايد جدا مي شديم. آقايي كنار اتوبوس مداحي مي كرد و صلوات مي فرستاد. يك باره گفت « سلامتي شهيدبابايي صلوات» پاهايم ديگر جلوتر نرفتند. برگشتم به عباس گفتم « اين چه مي گويد» گفت « اين هم از كارهاي خداست» پايم پيش نمي رفت . يك قدم جلو مي گذاشتم ، ده قدم بر مي گشتم . سوار اتوبوس كه شدم ، هيچ كدام از آدم هايي را كه آن جا نشسته بودند ، با آن كه همه آشنا بودند ، نمي ديدم. فقط او را نگاه مي كردم كه تا وسط هاي اتوبوس هم آمده بود بدرقه ام ، و گريه مي كردم. جايم را با خانم اردستاني عوض كردم تا وقتي ماشين دور مي شود بتوانم ببينمش. خيال اين كه آخرين باري باشد كه مي بينمش ، بي تابم مي كرد. لحظة آخر از قاب پنجره اتوبوس او را ديدم كه سرش را بالا گرفته و آرام لبخند مي زند. يك دستش را روي سينه اش گذاشته و دست ديگرش را به نشانه خداحافظي برايم تكان مي داد.

اين آخرين تصويري بود كه از زنده بودنش ديدم. بعد از گذشت اين همه سال ، هنوز آن لبخند آخري اش را يادم نرفته است.حالا ديگر به بودن و نديدنش عادت كر
<<ابتدا <قبلی 3874 3873 3872 3871 3870 3869 3868 3867 3866 3865 3864 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved