شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
38472
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی ها
تاریخ: 5/5/2007 2:55:20 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
سلام
سلام
به خدا شرمنده ام
بار زندگیه دیگه!!!!!
خدا همه رو اینجوری گرفتار بکنه که باهاش بره دنبال آخرتش!!
یادش بخیر ...
یاد اون روزا بخیر که حرف دل برای خودش خرمتی داشت
برای خودش قلعه ای بود
اماحالا
بازم دست بغضیا درد نکنه که حواسشون به قلعه هست ...
ـقت سید دریاب که یه جور دیگه نیازمند دعاهاتون هستیم
عبدالزهرا...!!!
سورنا
ناشناس
جناب خروش
حاج آقا بازمانده
داداش کیمیا
داداش بی قرار
آبجی شاهد
عبدالزینب (که کربلایی شده...)
داداش مقداد
مبارز
آقا احسان
فاطمه خانم
سارای عزیز
شلمچه ی عزیز و حاج خانم
و...و....و....
به یاد همتون دعا کردم
یا زهرا(س)
38471
نام: بسیجی
شهر: عاشق شهادت
تاریخ: 5/5/2007 2:55:18 PM
کاربر مهمان
  بسم رب ابی عبدالله الحسین

سلام علیکم

ایام فاطمیه ....

فعلا یاعلی اصغر حسین
38470
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 5/5/2007 2:51:20 PM
کاربر مهمان
  به یاد سرلشگر حسن باقری مردی از تبار مردان بی ادعا
***********************************************

اگر هوا روشن می شد، بچه ها درو می شدند. همه شان از خستگی خواب بودند. با سر و صدا بچه ها را بیدار کردند. باقری و رشید دست و پای بعضیشون رو می گرفتند که از سنگر بذارن بیرون.بیدار که می شدند می گفتند «وسایلمون ؟» . حسن می گفت « شما برین عقب ، یه کاریش می کنیم.»
رنگ صورتش پریده بود. اشک می ریخت . مدام می گفت «من فردا جواب مادرای اینا رو چی بدم؟»



مبادا روي لاله‌ها پا گذاريم.
38469
نام: صادق
شهر: قم المقدسه
تاریخ: 5/5/2007 2:05:58 PM
کاربر مهمان
  چیه ترسیدی جواب نمیدی؟

ثارالله حالم ازت به هم میخوره

38468
نام: هستي
شهر: تهران
تاریخ: 5/5/2007 2:05:00 PM
کاربر مهمان
  من يه شخص محترم و داراي سن بالا كه بالاي سن ۳۰ باشد مايل هستم حرف بزنم البته براي ازدواج كه من را به عنوان همسر انتخاب كند و داراي معيارهاي مردانگي - دلسوز - مهربان- با همت كاري و غيره كه اگر با من تماس بگيرد گفتگو كنم. و اگر هم در خارج از كشور هم زندگي كند بهتر است. بيشتر مايل هستم در تماس تلفني با او صحبت كنم.۰۹۱۲۴۴۳۵۷۵۹-۰۹۳۲۹۳۷۲۹۰۱
38467
نام: فاطمه
شهر: اهواز
تاریخ: 5/5/2007 1:38:17 PM
کاربر مهمان
  سلام من زنی 32ساله هستم تا کنون 2 بار ازدواج کرده ام که به دلایل مختلف مجبور به جدایی شده ام با مادرم اختلاف دارم مادرم از این که من 2 بار طلاق گرفته ام مرا سرزنش می کند و مرتبا مرا تحقیر می کند مرتب از من می خواهد که از خانه و زندگیش بیرون بروم بارها و بارها صبر کرده ام ولی این بار تصنمیم گرفتم که این کار را بکنم دیگر تحمل این همه تحقیر را ندارم قضاوت بین من و مادرم را به خدا وا میگذارم امید به خدا سعی می کنم خانه ای بگیرم
38466
نام: الناز
شهر: مشهد
تاریخ: 5/5/2007 1:28:42 PM
کاربر مهمان
  ای کاش می تونستم دوباره ببینمت دلم برات خیلی تنگ شده دوست دارم
38465
نام: دلشکسته
شهر: تبریز
تاریخ: 5/5/2007 1:05:25 PM
کاربر مهمان
  تمامی عزیزان برای من دعا کنیدتا مشکلم در عرض ۳ روز حل شود
38464
نام: ب . س
شهر: زير گنبد نيلي، روي خاك پاك ايران زمين
تاریخ: 5/5/2007 12:53:06 PM
کاربر مهمان
  بعد از مدت ها ديدمش. از آخرين باري كه ديده بودمش روزها گذشته بود. خيلي ساكت بود. گفتم: نمي خواي يه چيزي بگي؟ بازم ساكت بود. خواهش كردم. التماس كردم كه آخه يه چيزي بگو نمي شه كه هيچي نگي. يك دفعه از جا پريد. گفت: چرا هر وقت ياد من مي افتي مي خواي من حرف بزنم؟ اصلا چرا اومدي سراغم؟ برو همون جا كه تا حالا بودي. منم با اين تنهايي كنار ميام. گفتم: منم اگه نخوام تو چيزي بگي بقيه نمي گذارن. همش از تو مي پرسن خب من چي بهشون بگم. گفت: اونام مثل تو. بي معرفت و خودخواه. بگو اگه كاري دارن خودشون بيان چرا تو رو مي فرستن؟ گفتم: اونام گاهي ميان. اونام از تو ميگن. به خدا دوستت دارم. خب چي كار كنم. اينقدر دورم شلوغه كه وقت نمي كنم بيام پاي صحبت هات بشينم ولي به خدا هميشه به يادت هستم. باور كن. نگاهي به من انداخت. لبخندي زد و گفت: باشه قبوله. منم تو رو دوست دارم. اگه تو هم يادت بره كه منم هستم من كه يادم نميره تو رو. برات حرف ميزنم. چه بشنوي چه نشنوي. هر چي باشه من مال تو هستم. جز تو براي كي حرف بزنم. جز تو كي رو دارم. عيب نداره من صبرم زياده هر وقت خواستي بيا. هر وقت تونستي بيا. فقط بيا. نكنه ديگه نياي. بهش قول دادم كه ديگه زود به زود بهش سر بزنم. آخه دله ديگه نميشه خيلي تنهاش بذاري يه وقت مي شكنه و اونوقت خيلي سخته كه دوباره به دستش بياري.
38463
نام: صادق
شهر: قـــــــــــــم
تاریخ: 5/5/2007 12:13:49 PM
کاربر مهمان
 
ســـلام به هــمه دوستان.

ببخشید من فکر میکنم یکی داره با اسم من توی حرف دل مینویسه. ثارالله جان من نیستم. نمیدونم کیه که داره این کار رو میکنه ...؟

التماس دعا.
<<ابتدا <قبلی 3853 3852 3851 3850 3849 3848 3847 3846 3845 3844 3843 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved