شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
37162
نام: صادق
شهر: قم المقدسه
تاریخ: 4/10/2007 9:35:04 PM
کاربر مهمان
  اگــر سـنگــم زنـی دسـتت ببوسم...

کسـی نیست برای ما ........

من مهربان ندارم....

التماس دعا..
37161
نام: آزیتا
شهر: سرایان خیابان امام
تاریخ: 4/10/2007 8:45:32 PM
کاربر مهمان
  بخت
37160
نام: مرتضی
شهر: مراغه
تاریخ: 4/10/2007 7:52:08 PM
کاربر مهمان
  در این دنیا همه غریبن و انسان در این دنیا مظلوم
37159
نام: الناز
شهر: تهران
تاریخ: 4/10/2007 7:49:06 PM
کاربر مهمان
  حسین من عاشقتم میمیرم برات
37158
نام: mohadese
شهر: lund
تاریخ: 4/10/2007 7:13:44 PM
کاربر مهمان
  man mikham begam khily khste shodam neiz be komak daram nemidonam be ki mitonam etemad konam kashke ye ki peda beshe mitonestam ba hash darde del kon
37157
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 4/10/2007 6:46:09 PM
کاربر مهمان
  خوب زيستن
همه از زيسن معنايي دارند و در آن راهي را دنبال مي کنند، هر کس به مقتضاي عقلش و فهمش.
از نخل هاي درهم و غمگين پرسيدم: زندگي چيست؟
شاخه اي خشک و شکسته با دهان باد پاسخم داد که همين!
رود آرام و نرم، مي خراميد و پيش مي تاخت. پرسيدم زندگي را چگونه تفسير مي کني؟
رود گفت: دريا زندگي است.
دريا گفت: نه، ابرها زندگي اند. پرواز در بيکرانه ي آسمان.
ابرها را پرسيدم. گفتند: پرنده ها آزادترند. آنها خود با بالهايشان پرواز مي کنند، اما ما را بادها. از پرنده اي که سبکبال در افق پر مي گشود پرسيدم از زندگي چه مي فهمي؟ او گفت: بي حضور صياد هميشه زندگي هست.
آسمان گسترده و آبي بزرگتر از آن بود به که پاسخي کوتاه اکتفا کند. او گفت: زندگي درخشش ستاره هاست، فلق است، شفق است و خوني که در طلوع و غروب جاري است.
خورشيد که از زندان خاکستري ابرها مي گريخت پاسخم داد: زندگي نيمروز داغ تابستاني است که آفتاب، دشت ها را مي گدازد و چهره ها را مي سوزاند. زندگي مرگ شب است و تولد من. من خود زندگيم. خاک نمناک بوي باران مي داد و در ازدحام شاخه ها و برگ ها گم شده بود. صدايش زدم و زندگي را معنا پرسيدم. شکوفه ي کوچکي را که تازه رستن آغاز کرده بود و تن به نسيم سپرده بود نشانم داد و گفت: زندگي همين شکوفه است.
شکوفه کوچک بود و ظريف. تازه گستاخي آن را يافته بود که از سينه ي خاک سر کشيد. پرسيدم تو از زندگي چه مي فهمي؟ آرام و ساکت لبخندي زد. شايد زندگي را همان لبخند کودکانه مي دانست.
گفتم بهتر است زيستن را از آدم ها بپرسم. آنها که بخاطرش همديگر را مي کشند و غارت مي کنند و در راهش جان مي سپارند.
بهتر ديدم که از گداي کنار خيابان که از همه چيز جز نفس کشيدن بي بهره بود بپرسم. او گفت: زندگي گنج بزرگي است پنهان در زمين هاي ناشناخته.
گفتم اينک که زندگي سراسر گنج است، پس بگذار از گنج داران بپرسم. گفتند: زندگي نبود مرگ است، زندگي «هميشه بودن» است. عمر بي پايان و بي مردن زندگي است. به ياد کودک غمگين روستا افتادم که با نگاهي لبريز از اشک شرمسارانه و رنگ پريده گفت: زندگي همان گاو سياهمان بود که مرد. زندگي همان خواهر کوچکم بود که از بي شيري مرد.
گفتند از ديوانه هم بپرس. گفتم او که از نعمت عقل بي نصيب است. گفتند آرزو را چه به عقل؟ آنها راست مي گفتند. ديوانه با حرکات خشکش فهماندمان که زندگي سراسر آرزوست و در رؤيا جاودانه بودن.
اينها همه زندگي بود. اما من عطش زده و سرگردان، تعبيري ديگر از زندگي، از زيستن و از جاودانه بودن را مي جستم.
هنوز يک نفر باقي بود که از او مي بايست پيش از همه مي پرسيدم. او که ماندن را، پوسيدن را و رسيدن به دنيا را نمي خواست. او که فقط لقاي يار را مي طلبيد و محبت دوست را . . . رزمنده. آري رزمنده . . .
جلو رفتم و از رزمنده اي که مشغول نبرد بود و در انبوه آتش و گلوله و درد بي خيال «زندگي» مي کرد. پرسيدم زندگي چيست؟
عرق پيشانيش را با آستين پر خاکش خشک، و اسلحه اش را در پنجه هايش فشرد و به شهيدي که در کنار خاکريز آرام خفته بود اشاره کرد و گفت: زندگي اوست . . .زندگي چون او عاشقانه مردن، بر دار مرگ رفتن و در لحظات نبرد تکه تکه شدن و هميشه سوختن و دم بر نياوردن.
زندگي مرگ است اما مرگي قبل از مردن. اصلا مرگ خود زندگي است وقتي تو آگاهانه انتخابش کني همچون شهدا . . .
آنها به راستي زندگي اند و به راستي زنده.
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سلیل الله امواتا بل احیاء عدنه ربهم یرزقون
37156
نام: فاطیما علیدوست
شهر: تهران
تاریخ: 4/10/2007 6:05:07 PM
کاربر مهمان
  سلام به تمامی شیعه های مولایمان علی و اولادش
از تمام شما عزیزانی که این مطلب را می خوانید خواهشمندم التماس می کنم فردا روز خاصی برای من است از شما می خواهم دعایم کنید به یک شیعه دعاکنید دعای شیعه درحق شیعه گیرایی دارد التماس می کنم دعایی خاصه برای من بکنید فردا خدای سبحان قدرتی کریمانه به من عطا کند تا بتوانم از فردا که مسئله ای خاص پیش خواهد آمد به من عزت و بزرگی و شرفی بدهد که هرگز و هرگز زوال نگردد و من هم به برکت این شرایط خالصانه با خداوند سبحان عهد ببندم و یاریم کند تا در این عهدم باقی بمانم و آن هم مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش راچو جان خویشتن دارم دعایم کنید شیعه های عاشق مهدی به نام مهدی و نگاه مهدی و دردهای مهدی برایم دعاکنید فرداروزی عزت بخش و سرافرازی و شوکتم باشد دعا کنید پیروز بیرون بیایم.من هم برای تمام شما که دعایم کردید دعا خواهم کرد بهترین خیرات دنیا و آخرت را به شما عطا فرماید. یا رب العالمین به دعای مهدی دعای شیعیانش را مستجاب بگردان و ما را از وفاداران راهش قرارده
37155
نام: بسیجی
شهر: عاشق شهادت
تاریخ: 4/10/2007 5:14:23 PM
کاربر مهمان
  بسم رب علی اصغر (ع)

سلام علیکم جمیعا

قال سیدالکونین اباعبدالله الحسین (ع):

انا قتیل العبره لا تذکرنی مومن الا الستعبر
من کشته اشکم مومنی مرا یاد نکند جز اینکه اشکهایش جاری شود ...

بحار ج۴۱
37154
نام: مریم
شهر: تهران
تاریخ: 4/10/2007 3:58:53 PM
کاربر مهمان
  از قدیم گفتن هرآنچه از دل برآید لاجرم بر دلنشیند.
من بیشتر مواقع دلم تنگ میشه و حال و هوای گریه دارم.ودوست دارم ساعتها بشینم گریه کنم البته بعضی مواقع هم هست که شاد هستم .ولی کوتاه است.خودم فکر میکنم از تنهایی باشه چون در جمع آدمی شاد هستم.گاهی وقتا دوست دارم با یه نفر که دوستش هم داشته باشم بشینم حرف بزنم ولی تا حال پیش نیومده.ولی امروز خیلی خوب بود چون کمی سبک شدم چون برای شمای دوست حرف میزنم.فعلا" خداحافظ
37153
نام: مرغ عشق
شهر: تهران
تاریخ: 4/10/2007 3:57:45 PM
کاربر مهمان
  سلام

دنیارو با همه خوب و بدش

با همه زندونیای ابدش

پشت سر گذاشتن و رها شدن

رفتن و سری توی سرا شدن

واسشون تو بند دنیا جا نبود

دنیا که جای پرنده ها نبود

پشت سر گذشته های بی هدف

پیش رو لشکر آرزو به صف

تو بهشت آرزو گم نشدن

آدم حصرت گندم نشدن

وقتی موندن تو غبار زندگی

پر کشیدن از حصار زندگی

زنده موندن واسشون بهونه بود

زندگی بازی بچه گونه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا

با سکوتشون رسیدن به صدا

برای سلامتی و ظهور آقا امام زمان(عج) صلوات
<<ابتدا <قبلی 3722 3721 3720 3719 3718 3717 3716 3715 3714 3713 3712 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved