شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
36612
نام: غریب
شهر: غربت
تاریخ: 3/29/2007 2:16:09 PM
کاربر مهمان
  بسم الله توکلت علی الله
سلام خدابرشهیدان
سلام خدا برسید شهیدان اهل قلم سید مرتضی اوینی
سلام به شما
تو مطلب شلمچه شنیدم که نوشته بود داداش علی زهرا شهید شده من هنوز متوجه نمیشم یکی برام واضح تر بگه
می خوام بهم توضیح بدید
خواهش میکنم
یکی به من بگه چی شده
من منتظرم
36611
نام: مینو
شهر: تهران
تاریخ: 3/29/2007 1:23:10 PM
کاربر مهمان
  السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

نبود صبروقرارم ................. گره افتاده به کارم

التماس دعا از همه اهل دلیها
36610
نام: علی طهماسبی
شهر: تهران
تاریخ: 3/29/2007 1:17:25 PM
کاربر مهمان
  سال نومبارک***
مبارک***
مبارک***
36609
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 3/29/2007 11:50:03 AM
کاربر مهمان
  در خلال مدت‌زماني که در دانشگاه بودم با دوستان بسياري که اهل خاور ميانه بودند روبه‌رو شدم و از همانجا بود که به آموزش زبان عربي، علاقه‌مند گرديدم، به خصوص هنگامي که يکي از دوستانم قرآن را مي‌خواند و يا از طريق نوار، آيات قرآن را مي‌شنيدم، اين زبان به طور خاصي زيبا به نظر مي‌رسيد و هرکس که همراهم از طريق اينترنت صحبت مي‌کند و يا نامه‌ام رامي‌بيند، خواهد گفت که هنوز در مقابلم راه درازي است.
بعد از اين که دانشگاه راترک کردم و به اجتماع کوچکم برگشتم، مسلماني را نمي‌يافتم تا با او انس گيرم، ولي عطش اسلام و علاقه به زبان عربي، قلبم را رها نکرد و بايد اعتراف کنم که اين موضوع باعث شده بود که خانواده و دوستانم بسيار پريشان شوند. بعد از گذشت سال‌ها با کسي ديگر روبه‌رو شدم که من او را نمونه‌يي از يک مسلمان درست مي‌شمارم. براي بار دومطرح سؤال و آن چه که توانايي مطالعه‌اش را در مورد دين داشتم، شروع کردم و ماه‌هامي‌گذشت و من مطالعه مي‌کردم و خدا را مي‌خواندم تا اين که در 15 اپريل 1996 اسلامرا پذيرفتم.
مشخص‌ترين چيزي که مرا به اسلام قناعت داد و در واقع بايد آن را همةاسلام دانست، و به خاطر آن است که هرگز اسلام را ترک نخواهم کرد کلمة (لا اله الاالله و محمد رسول الله) است!
چون خانواده‌ام مشاهده نمودند که بيش از اندازه درمورد اسلام مي‌آموزم، بر من خشمگين شدند و صحبت‌کردن با مرا جز در موارد نادر ترک گفتند و هنگامي که مسلمان شدم به طور کل با من قطع رابطه نمودند، حتی کوشيدند مرابه بيمارستان عقلي بسپارند؛ زيرا باور داشتند که من ديوانه شده‌ام... قطع رابطةفاميل بزرگترين فشار را بر من وارد آورد و احياناً دعا مي‌کردند که خدا مرا به دوزخ ببرد.
بعد از سپري‌شدن دو روز از انفجار سعودي، خانواده با من صحبت کردند تابگويند مامايت در اين انفجار کشته شده و دوستان تروريست من مسؤول قتل اويند؛ بنابریین دست تو هم به خون مامايت آلوده شده است.
روزهاي متمادي گريه کردم، اما ايمانم به قوت باقي بود و توانستم از آن مصيبت به سلامت گذر کنم. کوشيدم با خانواده مرتبط شوم، ولي آنان پيوسته مرا رد کردند، حتا شمارة تلفن‌هاي خود را تغيير دادند، کار به جايي رسيد که يکي از نزديکانم عليه من اقامة دعوا نموده، به صورت قانوني مرا ازنزديک‌ شدن به خانه‌اش منع کرد... مادرم نيز يکي از آنها بود.
هنگامي که از بازاربرمي‌گشتم، ديدم روي ماشينم با رنگ فشاري نوشته بودند (دوست‌دار تروريستان...!) شبي در پارکينگ، مردي به من حمله کرده؛ به شدت مرا مورد ضرب قرار داد ولي دستگير شد و هنوزدر زندان به‌سر مي‌برد.
چندين بار ماشينم را خراب نمودند و دائماً در نزديکي خانه‌ام شب‌هنگام، دادوفرياد و صداي انفجار آتشين به گوشم مي‌رسيد و زماني که لباس‌هاي اسلامي خود را به خشکه‌شويي‌يي که در همسايه‌گي ما قرار داشت بردم، به من گفت که لباس‌هايت گم شده استو تهديدم کردکه از او شکايت نکنم.
در وقت نوشتن اين مطلب غرق مبارزه با محاکم هستم و همين اکنون نمي‌توانم مناقشات آنها را افشا کنم؛ با وجود اين که من مرتکب هيچ جرمي نشده‌ام، محکمه مرا از اين كه از شهر بيرون روم، منع کرده است.
اما به خواست خداهرگز در اين جدال آن چه را مي‌خواهند به دست نخواهند آورد و براي ياسمين دوستم،عزيزم و خواهر اسلامي‌ام و اولين کسي که براي اولين بار اسلام را از طريق ويشناختم، مي‌گويم: مي‌دانم اکنون که من مسلمان شده‌ام تو خوشحال و خنداني و به زودي تو را در بهشت خواهم ديد.
من اين سطور را براي کسب دلسوزي و به‌دست‌آوردن رحمت مسلمانان نمي‌
36608
نام: مینو
شهر: تهران
تاریخ: 3/29/2007 11:38:53 AM
کاربر مهمان
  السلام علیک یا اباصالح المهدی

نبود صبروقرارم ................. گره افتاده به کارم

التماس دعا از همه اهل دلیها
36607
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 3/29/2007 11:21:04 AM
کاربر مهمان
  بسم رب اللطیف
سلام و عرض ادب دارم خدمت تمامی بزرگواران نویسنگان و خوانندگان این صفحات به ویزه برادرم جناب مقداد و همچنین نموی محترم ار ک.
مطلب زیر را تقدیم می کنم به تمامی دوستداران و رهپویان اسلام ناب محمدی(ص).
هرگز اسلام راکنارنميگذارم

خانم «اميره»، زن آمريکايي که مسلمانشده است، مي‌گويد:
از پدر و مادر مسيحي در ولايت «ارکنساس» ايالات متحدة آمريکامتولد شدم، پدرم در آنجا مزرعة سرسبزي داشت که من در آن پرورش يافتم، وي در کليسای محلی«معدانيه» موعظه مي‌کرد و مادرم زني خانه‌دار بود، من تنها فرزند خانواده بودم، دوستان عربم مرا آمريکايي سفيد مي‌خوانند؛ چرا که اصلاً به تبعيض نژادي معتقدنيستم.
طايفة معدانيه، طايفه‌يي مسيحي، مثل کاتوليک و ديگر شعبه‌هاي مسيحيت مي‌باشد، با ايمان به ثالوث و اعتقاد به اين كه مسيح پسر خداست، اما در تعاليم خودمتفاوت مي‌باشد؛ در دهکدة ما فقط سفيدپوستان مسيحي زنده‌گي مي‌کردند و تا فاصلة 200ميلي اثري از اديان ديگر نبود و تا چندين سال فردي خارج از ده را نديده بودم. درکليسا به ما مي‌آموختند که انسان‌ها با هم مساوي‌اند، اما هرگز براي اين تعاليم انعکاسي در واقعيت نيافتم.
اولين باري که با يک مسلمان روبه‌رو شدم زماني بودکه در دانشگاه ارکنساس درس مي‌خواندم، بايد اعتراف کنم در آغاز از لباس‌هاي عجيبيکه زنان و مردان مسلمان مي‌پوشيدند، متعجب بودم و باور نداشتم که زنان مسلمان موهای خود را پنهان مي‌کنند. و همين علاقه به مطلع‌شدن از موضوع، مرا براي اولين بار به شناختن زن مسلمان برانگيخت و آن برخوردي بود که مسير زنده‌گي‌ام را براي هميشه تغيير داد به گونه‌يي که هرگز آن را فراموش نخواهم کرد.
اسمش ياسمين بود و درفلسطين متولد شده بود، ساعات متمادي در کنارش مي‌نشستم و به گفته‌هايش در موردسرزمين، فرهنگ، خانواده و دوستاني که بسيار دوست‌شان مي‌داشت، گوش فرا مي‌دادم، امابيشترين چيزي را که به آن عشق مي‌ورزيد، دينش «اسلام» بود! ياسمين به گونه‌يي ازخودباوري رسيده بود که هرگز مانندش را در انساني ديگر مشاهده نکرده بودم، او برايم در مورد پيامبران و خدا صحبت مي‌کرد و اين که جز خداي يگانة بي‌شريک، کسي رانمي‌پرستد، خدايي که او را «الله» مي‌خواند؛ سخنانش در مقابل استدلالات قانع‌کننده و صادق به‌نظر مي‌رسيد و همين صداقت و قناعت وي برايم کافي بود.
اماخانواده‌ام از آن دوستم هيچ اطلاعي نداشتند و ياسمين تمام کوشش خود رابه کار می بست تا مرا قانع سازد که اسلام تنها دين حقيقي است که زنده‌گي طبيعي را سر وسامان مي‌‌بخشد. مي‌ديدم که آخرت براي او خيلي مهمتر از اين دنياي فاني بود، اوبرايم مي‌گفت ما در زنده‌گي ديگر خود، در جنت يکديگر را ملاقات خواهيم کرد.
زماني که به سوي فلسطين رهسپار شد، هر دو مي‌دانستيم که شايد هرگز باري ديگر در اين دنيا يکديگر را نبينيم. گريه کرد و خواهش نمود که مطالعات خود را درمورد اسلام ادامه دهم تا امکان ملاقات در جنت براي‌مان ميسر شود، تا همين اکنون پيوسته گفته‌هايش در گوشم تکرار مي‌شود.
از اولين روزي که با هم روبه‌رو شديم مرا «اميره» صدا کرد به همين دليل هنگامي که مسلمان شدم؛ اين نام را براي خودانتخاب کردم و بعد از دو هفته که از بازگشت وي به سرزمينش مي‌گذشت، گلولة سربازان اسرائيلي در خارج خانه‌اش او را به شهادت رساند، اين خبر را که يکي از دوستان عرب‌مان برايم نقل کرد، بدترين اثر ممکن را بر روحم نهاد.
در خلال مدت‌زماني که
36606
نام: علی
شهر: کاشان
تاریخ: 3/29/2007 11:17:19 AM
کاربر مهمان
  ۱) عالی ترین سلاح برای مغلوب کردن دشمن، خونسردی است!

۲) نمی توانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند؛ اما میتوانیم نگذاریم که روی سر ما آشیانه بسازند!

3) هنگامی که کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها میکند، پرهایش سفید میماند؛ اما قلبش سیاه میشود!

4) وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد!

5) خداوند، آزادی را آفرید و بشر، بندگی را!

6) هیچگاه نمیتوانید با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید!

7) اگر روزگاري شأن و مقامت پایين آمد، نااميد مشو؛ زيرا آفتاب هر روز هنگام غروب پایين ميرود تا بامداد روز ديگر بالا بيايد!

8) عاقلان از این رو صحبت می کنند که چیزی برای گفتن دارند و نادان ها به این دلیل که باید چیزی بگویند!

9) آدم های متواضع، خودشان را کم نمی بینند؛ آن ها فقط درباره ی خودشان کم تر فکر می کنند!
36605
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 3/29/2007 10:21:34 AM
کاربر مهمان
  بسم رب اللطیف
سلام و عرض ادب دارم خدمت تمامی بزرگواران نویسنگان و خوانندگان این صفحات به ویزه برادرم جناب مقداد و همچنین نموی محترم ار ک.
مطلب زیر را تقدیم می کنم به تمامی دوستداران و رهپویان اسلام ناب محمدی(ص).
هرگز اسلام راکنارنميگذارم

خانم «اميره»، زن آمريکايي که مسلمانشده است، مي‌گويد:
از پدر و مادر مسيحي در ولايت «ارکنساس» ايالات متحدة آمريکامتولد شدم، پدرم در آنجا مزرعة سرسبزي داشت که من در آن پرورش يافتم، وي در کليسايمحلي «معدانيه» موعظه مي‌کرد و مادرم زني خانه‌دار بود، من تنها فرزند خانوادهبودم، دوستان عربم مرا آمريکايي سفيد مي‌خوانند؛ چرا که اصلاً به تبعيض نژادي معتقدنيستم.
طايفة معدانيه، طايفه‌يي مسيحي، مثل کاتوليک و ديگر شعبه‌هاي مسيحيتمي‌باشد، با ايمان به ثالوث و اعتقاد به اين كه مسيح پسر خداست، اما در تعاليم خودمتفاوت مي‌باشد؛ در دهکدة ما فقط سفيدپوستان مسيحي زنده‌گي مي‌کردند و تا فاصلة 200ميلي اثري از اديان ديگر نبود و تا چندين سال فردي خارج از ده را نديده بودم. درکليسا به ما مي‌آموختند که انسان‌ها با هم مساوي‌اند، اما هرگز براي اين تعاليمانعکاسي در واقعيت نيافتم.
اولين باري که با يک مسلمان روبه‌رو شدم زماني بودکه در دانشگاه ارکنساس درس مي‌خواندم، بايد اعتراف کنم در آغاز از لباس‌هاي عجيبيکه زنان و مردان مسلمان مي‌پوشيدند، متعجب بودم و باور نداشتم که زنان مسلمان موهايخود را پنهان مي‌کنند. و همين علاقه به مطلع‌شدن از موضوع، مرا براي اولين بار بهشناختن زن مسلمان برانگيخت و آن برخوردي بود که مسير زنده‌گي‌ام را براي هميشهتغيير داد به گونه‌يي که هرگز آن را فراموش نخواهم کرد.
اسمش ياسمين بود و درفلسطين متولد شده بود، ساعات متمادي در کنارش مي‌نشستم و به گفته‌هايش در موردسرزمين، فرهنگ، خانواده و دوستاني که بسيار دوست‌شان مي‌داشت، گوش فرا مي‌دادم، امابيشترين چيزي را که به آن عشق مي‌ورزيد، دينش «اسلام» بود! ياسمين به گونه‌يي ازخودباوري رسيده بود که هرگز مانندش را در انساني ديگر مشاهده نکرده بودم، او برايمدر مورد پيامبران و خدا صحبت مي‌کرد و اين که جز خداي يگانة بي‌شريک، کسي رانمي‌پرستد، خدايي که او را «الله» مي‌خواند؛ سخنانش در مقابل استدلالات منقانع‌کننده و صادق به‌نظر مي‌رسيد و همين صداقت و قناعت وي برايم کافي بود.
اماخانواده‌ام از آن دوستم هيچ اطلاعي نداشتند و ياسمين تمام کوشش خود را به خرجمي‌داد تا مرا قانع سازد که اسلام تنها دين حقيقي است که زنده‌گي طبيعي را سر وسامان مي‌‌بخشد. مي‌ديدم که آخرت براي او خيلي مهمتر از اين دنياي فاني بود، اوبرايم مي‌گفت ما در زنده‌گي ديگر خود، در جنت يکديگر را ملاقات خواهيمکرد.
زماني که به سوي فلسطين رهسپار شد، هر دو مي‌دانستيم که شايد هرگز باريديگر در اين دنيا يکديگر را نبينيم. گريه کرد و خواهش نمود که مطالعات خود را درمورد اسلام ادامه دهم تا امکان ملاقات در جنت براي‌مان ميسر شود، تا همين اکنونپيوسته گفته‌هايش در گوشم تکرار مي‌شود.
از اولين روزي که با هم روبه‌رو شديممرا «اميره» صدا کرد به همين دليل هنگامي که مسلمان شدم؛ اين نام را براي خودانتخاب کردم و بعد از دو هفته که از بازگشت وي به سرزمينش مي‌گذشت، گلولة سربازاناسرائيلي در خارج خانه‌اش او را به شهادت رساند، اين خبر را که يکي از دوستانعرب‌مان برايم نقل کرد، بدترين اثر ممکن را بر روحم نهاد.
در خلال مدت‌زماني
36604
نام: ناشناس
شهر: بیرجند
تاریخ: 3/29/2007 9:24:26 AM
کاربر مهمان
  خدایا خیلی دوست دارم . خیلی دلم تنگ . خیلی دلم گرفته الان که دارم این چند خطر می نویسم دعای توسل گوش می دم خدایا منو ببخش خدایا توخیلی خوبی خیلی ای کاش ما بنده هات می تونستیم زره ای از خوبیهاتو جبران کنیم . خدایا خیلی مهربونی . خدایا ازت می خوام بهم صبر بدی و منو لحظه ای به خودم واگذار نکنی . امام زمانموم بیار خیلی زود خیلی زود من انتظارش می کشم. قربونت برم خدا .
36603
نام: صادق
شهر: قم المقدسه
تاریخ: 3/29/2007 8:36:47 AM
کاربر مهمان
  مــن چــی کـار کـنم......؟

دعام کنید.
<<ابتدا <قبلی 3667 3666 3665 3664 3663 3662 3661 3660 3659 3658 3657 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved