شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
34512
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/18/2007 12:09:11 PM
کاربر مهمان
  سوال و جواب اعرابی از حضرت رسول اکرم سید المرسلین( ص)

عرض کرد میخواهم درچشم مردم خوار نباشم
حضرت فرمودند: پرهیز کار باش
عرض کرد میخواهم عمر من طولانی باشد
حضرت فرمودند: صله رحم کن
عرض کرد میخواهم روزی من وسیع گردد
حضرت فرمودند: همیشه با وضو باش
عرض کرد میخواهم به آتش دوزخ نسوزم
حضرت فرمودند:چشم و زبان خودراببند
عرض کرد میخواهم بدانم گناه به چه چیز ریخته
میشود
حضرت فرمودند:تضرع و توبه بحال بیچارگی
عرض کرد میخواهم سنگین ترین مردم باشم
حضرت فرمودند: ازکسی چیزی مخواه
عرض کرد میخواهم پرده عصمتم دریده نشود
حضرت فرمودند:پرده عصمت کسی را مدر

یا علی مددی
34511
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/18/2007 11:53:20 AM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحیم

سلام روز همگی بخیر

اللهم عجل لولیک الفرج
خدایا تا ظهور حضرت دوست نگهدار و مدد کن رهبرم را

الهی آمین
34510
نام: جواد سینا (علی)
شهر: افغانستان
تاریخ: 2/18/2007 11:51:34 AM
کاربر مهمان
  این روزها عجب روزهایی است برای من

شرحش ناگفتنی است...

چگونه میگذرند نمیدانم

چگونه تحملشان میکنم نمیدانم

این روزها هوا ابریست و خبری از آسمان آبی نیست

چقدر دلم برای آن آسمان زیبای آبی تنگ شده است... چقدر برایش دلتنگم

یادش بخیر

نقش زیبای خاطره است بر ذهنم

ازکبوترهای سفید محبت که در آن زمینه آبی رنگ چه سرخوش و شادمان پرواز میکردند...

مانند چادر نمازی آبی رنگ که با گلهای سفید تزئین شده اند...

چقدر آبی آسمان را دوست داشتم از کودکی

و حالا این روزها چقدر دلم تنگ است برای آسمان آبی ...

افسوس که آسمان آبی من خود را پنهان کرده است... و این شهر

این شهر دود گرفته چهره آسمان آبی مرا در پشت دود ماشین های هزار رنگ مخفی کرده است....

سعی میکنم ، سعی میکنم از آنها که میان من و آسمان آبی جدایی انداخته اند دلگیر نباشم

که دلگیر بودن از آدمها و کینه داشتن از آنها کاری ناشایست است...

دیروز مهربانی میگفت:

آسمان آبی ، دل دریایی میخواهد...

و من سعی میکنم ، تمرین میکنم تا دل دریایی داشته باشم

روزی که آسمان آبی من ، دوباره خود را به من نشان دهد..

باید دل دریایی داشته باشم

آن روز دوباره متولد میشوم و باز پرواز کبوترها را در آن زمینه آبی به تماشا می نشینم ....

34509
نام: گل نرگس
شهر: ایران سرای من است
تاریخ: 2/18/2007 11:41:47 AM
کاربر مهمان
  دستوري براي آرامش قلب
حجة الاسلام صحفي مي‌گويد در اواخر عمر مبارک علامه طباطبايي، از ايشان خواستم براي آرامش قلب، دستوري بفرمايند، فرمودند:

دست را روي سينه بگذار و سه ـ چهار بار نشسته و ايستاده (يا فرمود: ايستاده و نشسته ـ که يادم نيست ـ) اين آيه را بخوان:

الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله؛ ألا بذکر الله تطمئن القلوب؛

کساني که ايمان آورده‌اند و دل‌هايشان به ياد خدا آرام مي‌گيرد، آگاه باش که با ياد خدا دل‌ها آرامش مي‌يابد (رعد/ 28)

و من اثر اين دستور را هم ديدم...
34508
نام: عبد کوی عشق(عبدالزهرا)
شهر: غریبستان...
تاریخ: 2/18/2007 11:36:59 AM
کاربر مهمان
  بسم رب الشهداءوالصدیقین

...
اللهم صل علی محمد وآل محمدوعجل فرجهم...

...
السلام علیک یا بقیة الله فی ارض...

...
ای بند گشای جمله مقصود
دارای وجود و داور و جود
ای کار برآور بلندان
نیکو کن کار مستمندان
ای هفت فلک فکنده تو
ای هرکه بجز تو بنده تو
ای خاک من از تو آب گرفته
بنگر به من خراب گشته
مگذار که عاجزی غریبم
از رحمت خویش بی نصیبم
...
سلام!وعلیک سلام!
خدایا!
کمکم کن...
عزیزای حرف دل ،نازنین های بی مثال...
عبدالزهرا خیلی بی لیاقت که که همراهی همیشه رو با اهل دلی ها نداره...
هم قدمم!
عبد بانو!
سر فرازم کردی مؤمن خدا،...
بد جور دلمو لرزوندی،به خاطراین همه محبت به کنیز بانو ازت ممنونم،نمی دونم که چه طور باید ازت تشکر کنم...
ناشناس بزرگوار!
به قول عبد بانو!خواستیید کوچکیمو به رخم بکشید وخودم و پیش خودم خورد کنید،که عبد الزهرا لیاقت هم کلامی باشمارو نداره،آخ که شماها چقدر روحتون بزرگه...
هنوز پر و بال شکسته من،طاقت پریدن نداره،هنوز قلب ترک برداشتم التیام پیدا نکرده...که شما دوباره خوردش کردید به خاطر بی لیاقتیش ...هنوز...
...
عبد بانو!
اونقدر غریب گفتی که اشک توی چشام حلقه زد،آخ که من چقدر حقیرم...
چند وقت پیش بودکه رفته بودم کوی عشق،جات خالی،پرو بالم اونقدر توان پیدا کرد که فقط تونستم تا بام این کوچه برم نه بیشتر...
همه رفتندو جامانده ام من...
اونجا غریبستان بود همون جایی که ناشناس عزیز می گفت
همون غربت کده ای که بوی یاس می داد...
گفتی چرا اینقدر سنگین سکوت کرده ام...رفته بودم که قفل از دهان باز کنم اما،قفل ها بر دهانم زده شد...رفته بودم سکوتم رو بشکنم سکوت ها دیدم که دیگر ....
سکوتم ناله های بی فغان است
خموشم تا که آوای سکوت است
...
عبد بانو!
نا شناس عزیز!
و همه عزیزانی که به این بنده حقیر لطف دارید،دعا کنید که مهدی فاطمه(س)قدمهاشو رو چشمامون بذاره و ما رو از این غربت رهایی بده...
اللهم عجل لولیک الفرج...آمین ...
التماس دعا
یا عزیز زهرا(سلام الله علیه)


34507
نام: عاشق110
شهر: تهران
تاریخ: 2/18/2007 11:04:14 AM
کاربر مهمان
 

ما ز بالاییم و بالا می رویم *ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از اینجا از آنجا نیستیم * ما ز بیجاییم و بیجا می رویم

لا اله اندر پی الالله است * همچو لا ما هم به الا می رویم

قل تعالو آیتیست از جذب حق * ما به جذبه حق تعالی می رویم

کشتی نوحیم در طوفان روح * لاجرم بی دست و بی پا می رویم

همچو موج از خود برآوردیم سر * باز هم در خود تماشا می رویم

راه حق تنگست چون سم الخیاط * ما مثال رشته یکتا می رویم

هین ز همراهان و منزل یاد کن * پس بدانک هر دمی ما می رویم

خوانده ای انا الیه راجعون * تا بدانی که کجاها می رویم

اختر ما ، نیست در دور قمر * لاجرم فوق ثریا می رویم

همت عالیست در سرهای ما * از علی تا رب اعلی می رویم

رو ز خرمنگاه ما ای کور موش * گر نه کوری، بین که بینا میرویم

ای سخن خاموش کن با ما میا * بین که ما از رشک بی ما می رویم

ای که هستی ما ره را نبند * ما به کوه قاف و عنقا می رویم
34506
نام: حرف د ل
شهر: ...
تاریخ: 2/18/2007 11:01:34 AM
کاربر مهمان
  به نام خدا
سلام
اول من یه معذرت خواهی از نا شناس بکنم،داداش مارو ببخش اونقدر بزرگوارانه گفتی که شرمنده شدم،ان شاءالله حلالم کنی.
واما تو که ،چی بگم آخه ناشناس یه دونه هست...
ببین من حداقل شهامت اینو داشتم که حرفم رو بزنم اما تو چی،تو اون قدر کوچیکی که حتی جرآت گفتن حرفت رو هم نداری،برو یه فکری به حال خودت بکن.
بیشتر از این گفتنش جایز نیست ...اینجایی ها اونقدر معرفت دارن که تو مثل یه ...بینشون داری داد می زنی.
ناشناس عزیز حلالم کن،من میرم ودیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم.
به قول خودتون التماس دعا
خداحافظ
34505
نام: جواد سینا (علی)
شهر: افغانستان
تاریخ: 2/18/2007 10:56:26 AM
کاربر مهمان
  مرا دریاب میان امواج سهمگین وسوسه های شیاطین...

مرا دریاب میان کینه ها و عداوتها

مرا دریاب....



خدایا من در این تاریکی و ظلمت به دنبال روشنایی یک شمع میگردم

.... و گویی که این شمع کوچک را در قلب من روشن نموده اند...

خدایا... ای نور بی منتها...ای نور بر نور..

قلب مرا از روشنای وجودت خالی مگردان... حتی به لحظه ای....



نويسنده : طاهره بهرامي
نظرات : 6 نظر


گمشده
گم گشته ام!

میان برهوتی غیرقابل توصیف....

در پی حقیقت آمده ام و اینک!!!

میخواهم تو را فریاد بزنم.... اما....

چه شد؟ نمی دانم.... راه رهایی نمی یابم...

چه شد که طلوع و غروب دیگر معنای تو را تداعی نمیکند؟

چگونه دنیا بدون تو هم معنا شد؟

ولی پریشانی مرا چاره ای نبود؟

..................................

یاد می آید آنروز را....ولی افسوس...

روزی که به دنبال حقیقت پای از خانه دل بیرون نهادم....

تو حقیقت بودی که در آن خانه جای داشتی و من نمی دانستم....

امروز اگر هنوز مرا میبینی

راه بازگشت به خانه را نشانم ده...

34504
نام: رضا
شهر: كوير
تاریخ: 2/18/2007 10:55:37 AM
کاربر مهمان
  سلام
***


روزي غرق در فكر ناگهان خود را در دياري يافتم دوردست و غريب ! ديدم كامل مردي در كنار من است با نگاهي مهربان‌‌ ! به نرمي از من پرسيد: چرا اينطور گرفته اي؟ گفتم: فكرم پريشان است.گفت: شايد از من كمكي ساخته باشد. گفتم: به دنبال حقيقت ميگردم. گفت: در خود فرو رو...كليدش را در قلبت مي يابي. گفتم: چگونه ؟ گفت: خيالهايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن. پرسيدم: از كجا بدانم حقيقت است كه ميتابد؟ پاسخ داد: در اين مرحله اولياء و انبياء را همه بر حق ميبيني و تفاوت بين اديان نميگذاري. يعني به مرحله خودشناسي گام نهاده اي. گفتم: مرحله خودشناسي؟؟ گفت: در مرحله خودشناسي ميداني كه از كجا آمده اي. چرا به اين دنيا آمده اي. در اينجا چه بايد بكني و بعد به كجا ميروي. گفتم: نميدانم در اين جا چه بايد بكنم؟ گفت: به وظايفمان عمل كنيم. به ديگران خير برسانيم و بكوشيم انسان واقعي باشيم. گفتم: انسان واقعي؟؟ گفت: بله ، كسي كه به راستي دلسوز ، نيك خو و نيكخواه باشد. از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين و در پي ياري به ديگران باشد. گفتم: چگونه؟ گفت: با ديگران هميشه همان باش كه ميخواهي با تو باشند و هر چه بر خود نمي پسندي بر ديگران مپسند. گفتم: گفتنش آسان است. او ادامه داد: اما به كار بستنش دشوار...گفتم: نشيب و فراز زندگي گاهي عرصه را بر من تنگ ميكند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي ميرسم. گفت: در راه حقيقت سعادت واقعي بازگشت به سرمنزل ازلي است. گفتم: سرمنزل ازلي؟؟ گفت: بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم، اما داناتر و مهربانتر. فكري كردم و پرسيدم: اين همه را از كجا ميدانيد؟ لبخندي زد و گفت: عمرهايي تحقيق و تجربه. گفتم: ممنونم ،حالم خيلي بهتر شد.اما شايد باز سوالاتي داشته باشم. ميشود دوباره شما را ديد؟ با لبخندي مهربان دستي بر شانه ام گذاشت و گفت: هروقت كه بخواهي من هميشه هستم...! /

التماس دعا
34503
نام: علی اصغر
شهر: زیبا
تاریخ: 2/18/2007 10:53:16 AM
کاربر مهمان
  الحق که راست گفتی دانشجو
<<ابتدا <قبلی 3457 3456 3455 3454 3453 3452 3451 3450 3449 3448 3447 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved