اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 33812 |
نام:
محمد
شهر:
اصفهان
تاریخ:
2/7/2007 7:43:54 PM
کاربر مهمان
|
به
تو ربطی ندارد
|
|
| 33811 |
نام:
مشتاق زیارت امام حسین
شهر:
گمشده در دریا
تاریخ:
2/7/2007 7:35:03 PM
کاربر مهمان
|
سلام بر حسین آقا جان یک نظری به ما کن
|
|
| 33810 |
نام:
علی
شهر:
زابل
تاریخ:
2/7/2007 7:30:06 PM
کاربر مهمان
|
ماخیلی بیچاره هستیم اگر کفر نباشد
|
|
| 33809 |
نام:
بی اسم
شهر:
نا کجا اباد
تاریخ:
2/7/2007 7:15:32 PM
کاربر مهمان
|
سلام/ کیم ؟ چیم؟ چرا اومدم تو این سایت؟/ اما دلم خیلی تنگه / از کی؟ از چی؟ نمیدونم / کاش بشه با اونای که یه روزی بودن حالا نیستن حرف بزنم /یا علی مدد
|
|
| 33808 |
نام:
حمید قربانی
شهر:
تهران
تاریخ:
2/7/2007 6:55:08 PM
کاربر مهمان
|
خداوندا بر محمد و آل طاهرینش صلوات بفرست و ما را مشمول این صلوات بگردان
|
|
| 33807 |
نام:
amin 110
شهر:
تهران
تاریخ:
2/7/2007 5:55:11 PM
کاربر مهمان
|
ادامه مطلب قبل
شعله خيمهها كه به آتش كشيده مىشوند چشمهايم را مىسوزاند! زينب به كانون قيامت مىدود. او بىتاب گلوى بريدهاى است كه زهرا، عليهاالسلام، بر آن بوسه زده!
چشمهايم را مىبندم، چهقدر عاشورا ببينيم و تا به كى حسين تنها بماند؟ كاش آقا در ظهر خونين عاشورا، ظهور كند!
|
|
| 33806 |
نام:
شهر:
مشهد
تاریخ:
2/7/2007 5:53:51 PM
کاربر مهمان
|
من بچه مشهدم. يه روز تو ماه رمضون رفته بودم حرم ديدم تو صحن اسمال طلا پشت پنجره فولاد يك دختره تقريبا15.16 ساله كه خيلي زيباومعصوم بود داره گريه ميكنه و داد ميزنه من دارم ميبينم.خدام حرم اومدن بلندش كردن كه ببرنش وقتي چشماي قشنگ وسرخش رو ديدم كه داره اشك ميريزه وهمين جوري كه دارن ميبرنش برميگرده ونگاه گنبد طلا ميكنه و لبخند ميزنه منم حالم منقلب شد انگار داشت به امام رضا لبخندميزد.منظره خيلي قشنگي بود.الان كه يادم مياد موهاي تنم سيخ ميشه .هركي تو اون صحن بود نگاه اون دختر معصوم ميكرد و گريه ميكرد.هرچي ميخواين از خود خدا وائمه بخواين اگه صلاح باشه دست خالي بر نميگردين
|
|
| 33805 |
نام:
amin 110
شهر:
تهران
تاریخ:
2/7/2007 5:42:08 PM
کاربر مهمان
|
طبلها ميكوبند، سنجها بىقرارى مىكنند و اشكها بىتاب رهايىاند، گودخانه چشم ديگر تاب دريا، دريا غم نمىآورد و موج موج اشك بر صورتم روان مىشود. پلكها را مىبندم تا شايد شورش دلم را مرهمى گذارم.
اما صداى العطش... العطش... از فراسوى تاريخ بر جانم چنگ مىزند. چه نزديك است پژواك مويههاى كودكان بىقرار نينوا!
چه بىنوايم كه توان دست يارى آقا را ندارم. دستها را بالا مىبرم. به آسمان نگاه مىكنم. ظهر خونينى است. خورشيد به سختى مىتابد. اشك خورشيد چون تيغههاى فلزى برنده بر رويمان كه نه، بر روحمان مىنشيند.
تا ساعتى ديگر، تاب نمىآورم. سراسيمه برمىخيزم. از كوچهها مىگذرم. هيچ كجاى شهر غريبه نيستم. هرجا پا مىگذارم در خيمه آقايم و بوى خاك كربلا بر مشام جانم مىنشيند اما آرام ندارم. صداى امواج فرات زخمه بر تار دلم مىزند، دلم زير بار سنگينى محرم مىشكند و بانوى مصيبتكش و فرياد رسم را صدا مىزنم و به آسمان مىنگرم.
زينب بىقرارتر از رعد آسمانى، كودكى را در آغوش مىگيرد، زخمى را مرهم مىگذارد، تيرى از گلوى مجروحى بيرون مىكشد و يال ذوالجناح را نوازش مىكند.
چشم برمىگيرم. به لشكريان بىامامى مىنگرم كه پيمان همدلى با آقايشان بستهاند علم و كتل و پرچم بر دوش مىكشند و كوچه، كوچه تاريخ را در پى مولايشان مىپويند. به پرچمها مىانديشم و راز برافراشتگىشان در شبى به بلنداى تاريخ!
تار و پود دلم را به رنگ سياه مىبافم و با سياهپوشان همنوا مىشوم. حسينم يا حسينم، يا حسينم يا حسين...
كاش من و همه سياهپوشان در آن روز بىغروب لشگريان سردار تنهايمان بوديم. كاش همه در صحرايى بىقرار، در گرمايى كشدار، در تشنگىاى بىپايان، به چشمه زلال و نورانى وصال دست مىبرديم، صورت دلمان را مىشستيم و زخم سوزان عاشورا را به نگاهى از يار مرهم مىگذاشتيم.
آقا، نگاهم كن، محتاج نظرى از توام. دلم تاب اين همه سرگشتگى بىپايان را ندارد سر به ديوار خيمه مىگذارم و اشك مىريزم. صداى سم اسبها و صداى غرنده فرات در گوشم مىپيچد و از درون، لايه لايه مىريزم، سرم به دوران مىافتد، افتان و خيزان به علمها و كتلها چنگ مىزنم. آقا بگو زير كدام كتل بمانم تا تو لحظهاى قلب بىتابم را آرامش دهى؟
گوشهايم را مىگيرم. دلم از صداى شرشر آب آشوب مىشود... پيرمرد سياهپوش گلاب بر سر و روى لشگريان امام مىپاشد. طبلها مىكوبند... مىكوبند... مىكوبند و لحظهاى آرام نمىمانند.
مردها برسر مىزنند، خاك بر سر مىپاشند، فرياد وا اسفا مىزنند و گاه از حال مىروند.
رقيه بىتاب به دنبال عمه مىدود. عمهجان... عمهجان... صداى سيلى در گوش زمان مىپيچد و در پستوهاى تاريخ انعكاس مىيابد. دختر سهساله سر مىتاباند.
توان ماندن ندارم، كوچهاى بالاتر، خيابانى پايينتر...
همهجا امروز رنگ خون دارد و عشق!
رنگ سبز دارد و سوگ!
رنگ سياه دارد و غم!
خورشيد شلاق نگاه سوزانش را بر تن زمينيان مىكوبد. پرچمها راز پايدارى مىگويند. اما هيچ دلى ياراى تحمل ندارد. آخر ظهر عاشورا است. اللهاكبر... اللهاكبر... اللهاكبر... اللهاكبر طبلها، سنجها، آدمها، رنگها و زنجيرها انگار در فضا رها شدهاند.
و دمى ديگر فرياد حسين... حسين... از كربلا، از كوچهها و از دلها برمىخيزد و من مثل ه رسال در عاشورا ذوب مىشوم. بانويم زينب، عليهاالسلام، شايد بىتابتر از همه از خيمه بيرون مىدود. او بىتاب يارى از دست رفته است. شعله خيمهها كه به آتش كشيده مىشوند چشمهايم را م
|
|
| 33804 |
نام:
غریب
شهر:
قصه
تاریخ:
2/7/2007 5:00:00 PM
کاربر مهمان
|
ای کاش منم مثل خوبان بودم کاش
|
|
| 33803 |
نام:
تارا
شهر:
ثهران
تاریخ:
2/7/2007 4:52:53 PM
کاربر مهمان
|
سلام
|
|