شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
33602
نام: انتظار
شهر: دلتنگي
تاریخ: 2/4/2007 3:26:17 PM
کاربر مهمان
  نگاه من چه بي پروا چه بي پروا
به مرز قلعه هاي كهنه مي تازد
نگاه من سرسختي تو اين سرما
براي عشق يه فصل تازه ميسازد
يه فصل پاك يه فصل امن وبي وحشت
براتوكه يه گل برگ زود رنجي
يه فصل گرم و راحت زير پوست من
برا تو كه باارزش ترين گنجي
نگاه كن من چه به عشق تو ليلاوار
تن يخ بسته پرواز را مي بوسم
طلوع كن من حرارت از تو ميگيرم
ظهور كن من شهامت از تو مي گيرم
تو را مي بوسم اي پاكيزه عريان
تورو پاكيزه مثل مخمل قران
بيا ازشيشه سخت وبلند عشق
مثل ارابه نور رد بشيم باهم
نگاه كن من چه شبتم وار چه شبنم وار
به استقبال دستاي خزون ميرم
هراسم نيست از اين سرماي ويرانگر
براي تو من عاشقانه مي ميرم
33601
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/4/2007 3:25:45 PM
کاربر مهمان
  آقا امین سلام من شما رو (اد)کردم
www.mostafasagharichi@yahoo .com


قابل توجه آقا احسان گل و آقا مقداد عزیز از اهواز: سلام و عرض ادب مخصوص خدمت دوستان خوب خودم این آدرس منه خوشحال میشم بیشتر با شماها در ارتباط باشم (مومنا التماس دعا دارم ازتون)

یاعلی مددی

33600
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/4/2007 2:09:50 PM
کاربر مهمان
  آقا مصطفي سلام
لطف مي‌کنيد آدرس ايميلتونو بديد

يا علي
33599
نام: م س
شهر: تهران
تاریخ: 2/4/2007 2:01:37 PM
کاربر مهمان
  سلام علیکم
بدانید که هر یک از ما در زندگی با عاشورای زمان خود روبرو خواهیم شد
خدایا آنزمان بهترین تصمیم گیری و بهترین عملکرد را نصیب همه ما بگردان

یاحضرت رقیه مددی
33598
نام: فاطمه
شهر: ری
تاریخ: 2/4/2007 1:43:35 PM
کاربر مهمان
  سلام سلااااااااااااام !!!

حالتون چطوره؟

معذرت معذرت

چند وقت بود تلفنمون قطع بود.

چه خبر ؟

عذاداریها قبول

موفق باشید

یا حسین(ع)

33597
نام: مريم
شهر: تهران
تاریخ: 2/4/2007 1:01:59 PM
کاربر مهمان
  سلام
خيلي مي ترسم و خيلي درد دارم شما را به خدا مرا راهنمايي کنيد من ۲۰ سال دارم و ۲ سال است که ازدواج کرده ام شوهر من به دليل شغلي که دارد مجبور است ۲ يا ۳ روز را در شهر نباشد و از من دور باشد . وقتي از مسافرت بر مي گردد خسته است و احتياج به استراحت دارد و اقلب در خانه يا مي خوابد و يا تلوزيون تماشا مي کند و کمتر براي من و هم صحبت شدن با من وقت مي گذارد. تا مي آيم سايه ي او را بر سرم احساس کنم دوباره من مي مانم و تنهايي خودم . و تازه اين تنها بخش کوچکي از تنهايي و غربت من است . تمام خانواده ام و دوستان توقع ميکنند که چرا به آنها سر نمي زنيم مادر من از طرفي با من سر سنگين مي شود و محل نم گذارد و ناراحت مي شود که چرا نيامديد و به ما سر نزديد . مادر شوهرم که از همه بدتر با کلي گله و شکايت از دست من که چرا نيامديد خانه ما و چرا به ما سر نزديد . و دوستان و ديگر اقوام هم هر کدام به نحوي از ما انتظار دارند البته بايد بگويم ما تازه يک ماه است که با هم ازدواج کرده ايم و دو سال به هم نامزد بوديم. در آن دو سال هم همين طور بود ولي مشکلات کمي کمتر بود ولي العان نمي دانم توي اين دوروزي که شوهرم از مسافرت بر مي گردد و تازه يک روز هم مي خواهد بخوابد و يک و کارهاي ديگري هم دارد من چطور توقع خودم که دوست دارم حداقل توي اين دو روزي که شوهرم است يک روز کامل با او باشم و مادرم که مي خواهد توي اين دو روز آمدن شوهرم حداقل يک بار براي شام يا نهار يا پانشيني ۴ يا ۵ ساعته با او باشيم و مادر شوهرم که مي خواهد در اين مدت اقامت شوهرم در شهر خودمان حداقل دو بار مهمان شام يا نهار او باشيم را برآورده کنم. و تازه دوستان و آشناياني که هر کدام انتظار دارند به خانه ما بيايند يا ما حداقل يک بار در ماه را مهمان آنها باشيم را برآورده کنم. شايد از نظر شما اين مشکلي نباشد ولي از نظر من که ديگر کلافه شده ام و همه را از دست خودم ناراحت مي بينم بسيار بزرگ است و از همه بدتر که در مقابل سوال جوابشان هر چيزي بگويم و هر چقدر توضيح بدهم درک نمي کنند مخصوصا مادر شوهرم.
من شاغل هستم و از ساعت ۷ صبح تا ۲:۳۰ در خانه نيستم و وقتي شوهرم نيست براي خواب به خانه مادرم مي روم و آنها مرا مي بينند و شوهرم هم وقتي از مسافرت مي آيد صبح ها که من نيستم يکه سري به مادرش مي زند ولي باز هم از اين توقع و گيت ها چيزي کاسته نمي شود. مادر و مادر شوهر من هيچ کدام دوست ندارند که من و شوهرم با خانواده ي طرف مقابل باشيم و اگر اين امر اتفاق بيفتد شروع به بهانه گيري مي کنند باور کنيد وقتي به اوضاع و احوال زندگيم فکر مي کنم که اگر مي خواهم کسي را دعوت کنم بايد بترسم اگر مي خواهم جايي بروم بايد از ترس و لرز حرف هاي سخت سنگين سردرد شوم حالم خيلي بد است ديگر نمي توانم ادامه دهم زندگيم شده است پر از توقع هاي بي جا و مزاحمت هاي درد آور در واقع من ديگر اصلا با شوهرم زندگي نمي کنم و وقتي هم با هم هستيم بايد به خاطر همين مسائل به هم کلنجار رويم .
شما را به خدا به من کمک کنيد.
التماس دعا
33596
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/4/2007 12:38:23 PM
کاربر مهمان
  السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

سلام به همه دوستان

آقا امین در خدمتیم
33595
نام: قاسم
شهر: جهرم
تاریخ: 2/4/2007 12:36:51 PM
کاربر مهمان
  گلی
33594
نام: علی شریعتی
شهر: مزینان_کویر
تاریخ: 2/4/2007 12:35:09 PM
کاربر مهمان
  کاری بزرگ در پیش بودمسلمانان برای نخستین بار از سرزمین خویش بیرون می روندتا با پادشاهی که بر یکی از دو قدرت نظامی جهان تکیه دارد بجنگند.((جنگ علیه روم که پیامبر فرماندهی آن را به زیدبن حارثه سپردند)). مردم برای وداع از بزرگترین سپاهی که تا کنون از مدینه برخاسته است بیرون می آمدند ودر لشکر گاه با آنان وداع می کردند........

مسلمانان در قریه ای به نام موته موضع گرفتندوبه سرعت صف آرایی کردند......
زیدبن حارثه پرچم پیغمبر را به احتزاز درآوردوخود را همچون صاعقه بر انبوه دشمن زدودر پیش،مجاهدان هر یک چون شهابی در سیاهی بی کرانه ی سپاه فرو رفتند .....زیدبن حارثه،فرمانده ی دلیر سپاه،در زیر ضربه های بی امان نیزه ها له شدو پرچم پیغمبر را از دست داد و ناگهان،جعفربن ابیطالب،برادر سی و سه ساله ی علی که پس از سالها تبعید در حبشه،به تازگی بر گشته بود همچون بازی فرود آمدوپرچم را به دست گرفت و پیش تاخت.دشمن از هرسو پرچمدار جدید را در میان گرفت.جعفر که خود را در چنگ مرگ یافت برای آنکه اسبش به دست دشمن اسیر نشود فروپرید وآنرا پی کردوپیاده جنگ را ادامه داد.شمشیرها از هر سو بر او فرود می آمدو او در حالیکه پرچم پیغمبر را در زیر باران ضربه ها برافراشته نگاه می داشت قهرمانانه شمشیر می زد.....

دشمن می کوشید تا پرچم رافرود آورد.دست راست جعفر افتاد.شمشیر را انداخت و با مهارت حیرت انگیزی پرچم را به سرعت به دست چپ گرفت.دست چپش را نیز بریدند.پرچم را به دو بازو نگاه داشت.عبدالله بن رواحه آماده شد.جعفر از میانه شقه شد و عبدالله پرچم را بر گرفت و همچون باد بسوی دیگری تاخت....وقهرمانانه جنگید تا کشته شد((مسلمانان نتوانستند به جنگ ادامه دهند به ناچار عقب نشینی کردند))

پیغمبر از سرنوشت این جنگ و بخصوص از مرگ جعفر سخت اندوهگین شد.یاد فداکاری و وفای جعفروتحمل تبعیدها وآزارهایی که او در راه اسلام دیدو سرپرستی مهاجران مسلمان در حبشه و ودفاعهای مردانه و مشهور وی از اسلام و محمددر دربار نجاشی و.....همه از عواملی بود که پیغمبر را در مرگ ایشان چنان پریشان ساخته بود که بلند می گریست.....

پیامبر دختر زید رادید که از شدت غم می لرزدوبسوی او می آید.پیغمبر به سویش رفت و دست برشانه هایش گذاشت و هرچه کوشید تا سخنی در تسلیتش بگوید نتوانست،به گریه افتاد وچنان به شدت می گریست که شانه هایش تکان می خورد.مسلمانان هرگز پیغمبر را اینچنین بی تاب ندیده بودند.در زندگی پر حادثه اش بسیار کم گریسته بود.از گریه های وی در شگفت شدندو شگفتی خود را نتوانستند پنهان کنند.پیغمبر فرمود:این اشکها،اشکهای دوستی است در فقدان دوستش.
33593
نام: شاهد
شهر: دوکوهه
تاریخ: 2/4/2007 11:04:33 AM
کاربر مهمان
  یا رئوف


سلام خدمت اهالی قلعه آقا سید!!!!!!!!!
مارو نمیبینین خوشین!!!!؟؟؟؟؟

دوستان عزیز ماکه همیشه دعاگو هستیم شماها چطور؟؟؟؟؟؟؟

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

یاعلی مدد


<<ابتدا <قبلی 3366 3365 3364 3363 3362 3361 3360 3359 3358 3357 3356 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved