شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
33162
نام: محمد حسن
شهر: اهواز
تاریخ: 1/27/2007 1:05:14 AM
کاربر مهمان
  به نام حق : مردم بیایید در خلوت از خدا بترسیم و گناه نکنیم نه در جلوت ...نه در جلوی چشم مردم...با تشکر از همتون
33161
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 1/27/2007 12:59:17 AM
کاربر مهمان
  برای سحر از تهران

به خاطر داشتن چنین مادری به شما تسلیت عرض میکنم
نه به سبب اینکه به شما گیر میدهد بلکه به سبب داشتن دوست پسر - مطمئنااز شما که تحت تربیت چنین مادری بودید نباید زیاد توقع داشت . اما بهتره بدونی روابط دختر و پسر توی شرع اسلام حرامه - شخصیت و بزرگی یک زن به داشتن غرور - عزت نفس و ایمانشه - توی فرهنگ غربی زن مثل یه عروسک میمونه (مثل یک کالا باهاش رفتار میشه ) مطابق این فرهنگ زن باید خودش رو در معرض دید آقایون قرار بده تا یکی اون رو بپسنده ( یه نوع خود فروشی )
توی فرهنگ اسلام زن دارای ابهت و کرامت و شخصیت بالایی است و مردان به سبب همین ویژگیها زنان با ایمان را انتخاب میکنند .
هر کس بخواهد که همسر آینده اش انسان پاکی باشد پس خودش هم باید پاک زندگی کند . بهتره مطالعات دینی خود را بالا ببرید . خواندن نماز و قران را فراموش نکن چون خود خداوند در قرانش میگوید من جن و انس را نیافریدم مگر برای عبادت کردن - انسان نمیتونه ادعا کنه که خدا رو دوست داره ولی مطابق دستورات شیطان عمل کنه - اگر عاشق خدایی پس باید رضایت معشوقت رو جلب کنی . بهتره به این سایتها یه سر بزنی (موفق باشی )
33160
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 1/27/2007 12:18:21 AM
کاربر مهمان
  برخورد امام سجاد (ع ) و طاغوت در مكه

امام باقر (ع ) فرمود: عبدالملك (پنجمين خليفه اموى ) سالى در مراسم حج شركت كرد، هنگام طواف ، شخصى را ديد كه بدون توجه به شوكت و طمطراق او، با كمال بى اعتنائى به دستگاه سلطنتى عبدالملك ، مشغول طواف است ، پرسيد: ((اين شخص كيست ؟)).
گفتند: اين شخص على بن الحسين (امام سجاد عليه السلام ) است .
پس از طواف ، عبدالملك دستور داد كه امام سجاد (ع ) را در كنار مسجدالحرام نزد او ببرند، امام را نزد او حاضر كردند و بين او و امام اين گفتگو صورت گرفت :
عبدالملك - من كه پدرت حسين (ع ) را نكشتم ، بنابراين چرا از آمدن به حضور ما خوددارى مى كنى ؟!.
امام - قاتل پدرم ، دنياى خود را تباه كرد و آخرتش را تباهتر نمود و اگر مى خواهى مثل او باشى ، خود دانى !
عبدالملك - نه ، هرگز، بلكه منظورم اين است كه تو نزد ما بيائى و در اطراف ما از دنياى ما بهره مند گردى .
امام - ردايش را به زمين انداخت و روى آن نشست و به خدا عرض كرد: اللهم اره حرمة اوليائه عندك : ((خداوندا، احترام دوستان خاص خود در پيشگاهت را آشكار كن )).
پس از اين دعا، عبدالملك و اطرافيانش ديدند، دامن امام سجاد (ع ) پر از دانه هاى در و مرواريد شد، كه شعاع برق آنها، چشمهاى حاضران را خيره كرد.
آنگاه امام سجاد (ع ) به عبدالملك فرمود: ((كسى كه در پيشگاه پروردگارش ‍ داراى اين گونه مقام و حرمت است ، آيا نياز به دنياى تو دارد كه به اطراف تو براى كسب زرق و برق دنيا بيايد؟!)).
به اين ترتيب آن امام بزرگوار، درس عزت و شجاعت و توكل و اعتقاد راستين به خدا را به پيروانش آموخت ، كه تا خدا دارند به اطراف طاغوتيان و دنياپرستان نروند، و شخصيت معنوى خود را حفظ كنند.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

33159
نام: علیرضا
شهر: شهرکرد
تاریخ: 1/26/2007 10:50:43 PM
کاربر مهمان
  ----------------------------------------
ازاستثناعات است که کسی به خاطر آنچه که هستی دوستت بدارد اکثر آدمها چیزی را که درتوامانت گذاشته اند دوست دارند مثل خودشان رایاتفسیروبرداشت خودشان از تو
33158
نام: اسماعیل محمدی
شهر: اردکان یزد
تاریخ: 1/26/2007 10:50:30 PM
کاربر مهمان
  شهادت مظومانیهامام حسین و یاران باوفایش را به تمام مسلمانان جهان و رهبر کنیر انقلاب تسلیت عرض مینمایم
33157
نام: الهام
شهر: _ _ _ _ _ _ _ _
تاریخ: 1/26/2007 9:56:38 PM
کاربر مهمان
  «بنام خدای کودکان شهید کربلا»
حادثه ای شگفت در صحرای کربلا به وقوع می پیوندد.
چه حماسه ی بی ریایی...
علت هجرت نه غرور است، نه فرار نه سکه و نه حب جان و مال و نه...
اینجا جانها بر دست گرفته شده و هر لحظه روح ها آماده ی عروج اند و نه مالی هست و سکه ای.که بودنش هم چون نبودن است.
پرنده ی در قفس در سر،آرزوی پرواز دارد و همواره امیدوار است.امیدوار به پرواز و رفتن و رهایی...
و چه آبش دهند و چه غذایش دهند یا ندهند برای او یکی ست،چرا که تمام دردش و غمش در قفس بودنش است.
و مهاجران اسیر در کربلا همچون پرندگانی، با ایمان به آزادگی حرکت کرده بودند و اینک جانها اسیر و روح ها همچنان آزادند و از تنها نعمتی که حتی در بیابان هم می توان ردی از آن یافت بی بهره اند و حتی بغض آسمان هم نمی شکند...
و این شهیدان همیشه رها،تشنگی را می فهمند چرا که همچون ما انسان اند و تنها چشم اندازی که دیگر فرصت برای حس کردن تشنگی را نمی داد چشم انداز زیبای شهادت بود و مگر ممکن است که کسی که دوستدار زیبایی است،افق های زیبا را ببیند و محو در تماشای آن نشود؟!
و این دوست دارندگان زیبایی تنها شهادت،انقلاب،بندگی و مردم و آزادگی را می دیدند...

اما کودکان،تشنگی را چگونه تحمل می کنند؟آنها که نه شهادت را می شناسند و نه مهری از مردمان دیده اند.امروز تنها یاورانشان شمشیر به دست گرفته اند و کودکان،خود،سرانجام را می دانند.
و چگونه اشک امان نگاه کردن بر سر بریده ی پدرشان را می دهد؟وکجایند لحظه ای که شهادت بر پدر جاری می شود؟همانجا...همانجا هستند و در پیش چشم همان کودکان شمشیر کینه فرود می آید و در پیش چشم همان کودکان پیکر خونین پدر با خاک یکی می شود و آن را قداست می بخشد.
و در پیش چشم همانهاست که زینب(س) از حسین(ع) سخن می گوید و فریادش طنین صدای علی(ع) را به یاد می آورد...فریادی که ظلم را در هم می کوبد...
و اینجاست که کودکان بیش از من و بیش از ما معنی شهادت را می فهمند،معنی حق را می فهمند و معنی خصم و کینه را با چشم می بینند...
با همان چشمانی که لبخند پدر را دیده بود اینک سر بر نیزه رفته ی حسین(ع) را می بیند.با همان دستانی که زمانی در دست پدر بود اینک خاک را از پیکر او کنار می زند و دستان نزدیک ترین نزدیکانش را از خاک بیرون می کشد و دشمن اجازه ی سخن گفتن با پیکر بی جان پدر را نیز به او نمی دهد.
و با همان چشمانی که قامت پدر را استوار بر نماز ایستاده،دیده بود اینک او را افتاده بر خاک می بیند و معنای شهادت را می فهمد و می بیند...
اما مگر یک کودک تا کجا می تواند تحمل کند؟
حسین(ع) که بود عباس(ع)و زینب(س)و دیگر یاران هم که بودند و تاب مقاومت در برابر درد را بیشتر داشتند دیگر چه نیازی بود که کودکان در این صحرای بلا و رنج حاضر شوند؟درست است که تقدیر اینگونه بوده است اما تقدیر هیچ گاه بی دلیل نیست...

آری...آن کودک در راه انسان شدن ما قربانی شد...
آری!آن کودک باید می بود تا امروز ما از وجود پاک و معصومش درس ایستادگی بگیریم...
پروردگارا..........

و اکنون ای شهیدترین شهید تاریخ...
ای حسین اکنون که از تو و فرزندان تو سخن می گویم
این بار اشک شرم است که که نمی گذارد خیره بر کربلایت پرواز کنم.
اما می خواهم با تو و به نام مقدس کربلا،هم اکنون که نوای شمشیر فرود آمده ات را می شنوم باز پیمان ببندم که آتش خیمه ها را تا انتهای بودنم در عالم ذهن و عملم زنده نگاه دارم...
33156
نام: حسین
شهر: ت
تاریخ: 1/26/2007 9:45:08 PM
کاربر مهمان
  مرگ و پس از مرگ را زیاد یاد کنید
33155
نام: مهناز
شهر: سبزوار
تاریخ: 1/26/2007 9:26:24 PM
کاربر مهمان
  سلام دلم خیلی تنگه .نمی دونم برای شما هم اتفاق افتاده که یه وقتایی دلتون بخاد که فریاد بزنید وبا صدای بلند گریه کنید .امروز یکی از هون روزا برای منه .
33154
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 1/26/2007 9:25:33 PM
کاربر مهمان
  سلام بر خدای عاشقان حسین(ع)...

برادر گرامی مقداد عزیز، به نظر این حقیر مشکل م از تهران را به طور کامل پاسخ داده اید...مطلب دیگری برای گفتن نمانده...خداوند خیرتان دهد.

کربلا... ۱۰

وقایع تاسوعا:

۲-امان نامه براى ابوالفضل العباس عليه السلام:
شمر (لعنه الله علیه) كه فرمانده پيادگان قشون عمر بن سعد و از عناصر كليدى و پليد واقعه كربلا بود، در عصر روز تاسوعا، امان نامه اى از عمر بن سعد براى چهار فرزند رشيد و دلاور ام البنين عليهاالسلام يعنى عباس، عبدالله، جعفر و عثمان از برادران پدرى امام حسين عليه السلام آورد تا آنان را از سپاه خداجوى و حقيقت طلب امام حسين عليه السلام جدا سازد.
ام البنين، همسر حضرت على عليه السلام داراى چهار فرزند دلاور و فداكار بود كه همگى در ركاب برادر و امامشان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در كربلا حاضر بودند.
حضرت عباس عليه السلام كه بزرگترين آنان است، از شهرت به سزايى برخوردار بود. وى به خاطر جمال زيبا، قامت موزون، دلاورى، غيرت و شجاعت بى مانندش به قمر بنى هاشم معروف شده بود.ام البنين از قبيله بنى كلاب بود كه شمر بن ذى الجوشن نيز به همين تبار انتساب پيدا مى كرد. بدين جهت در عصر تاسوعا به نزديكى خيمه گاه امام حسين عليه السلام آمد و با صداى بلند فرياد زد: خواهرزادگانم كجايند؟
امام حسين عليه السلام كه منظور شمر را دانسته بود، به برادران خود فرمود: پاسخ شمر را بدهيد. اگر چه او فاسق است و ليكن با شما قرابت و خويشى دارد.
حضرت عباس عليه السلام به همراه سه برادر خود، در نزد شمر حاضر شدند و از او پرسيدند: حاجت تو چيست ؟ شمر گفت : شما خواهرزادگان منيد. بدانيد تا ساعاتى ديگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و از ياران حسين بن على احدی زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آوردم . شما از اين ساعت در امان هستيد، مشروط بر اين كه دست از يارى برادرتان حسين برداريد و سپاهيانش را ترك كنيد.
حضرت عباس عليه السلام كه كانون وفادارى و معدن غيرت بود، بر او بانگ زد: بريده باد دست هاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى كه از ياران برادر و مولايمان حسين عليه السلام دست برداريم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ناپاك آنان درآوريم . آيا ما را امان مى دهى ولى براى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله امانى نيست ؟ شمر از پاسخ دندان شكن فرزندان ام البنين، خشمناك شد و به خيمه گاه خويش برگشت هم چنين روايت شده است : در ميان سپاه عمر بن سعد، فردى بود به نام «عبدالله بن ابى محل بن حزام» كه برادرزاده ام البنين عليهاالسلام بود. وى هنگامى كه با خبر شد عمه زادگانش (عباس، عبدالله، جعفر، عثمان) در ميان سپاهيان امام حسين عليه السلام حضور دارند، امان نامه اى از عمر بن سعد براى آنان گرفت و به واسطه غلامش «كزمان» براى آنان ارسال كرد. كزمان، فرزندان ام البنين عليهاالسلام را صدا زد و آنان را از امان نامه پسر دايى شان باخبر گردانيد. حضرت عباس عليه السلام و برادرانشان به وى گفتند: به پسر دايى ما سلام برسان و بگو كه نيازى به امان نامه شما نيست . امان خدا، بهتر است از امان پسر سميه

ادامه دارد...
33153
نام: باران
شهر: انشاءالله آسمان
تاریخ: 1/26/2007 8:56:01 PM
کاربر مهمان
  از دیو ودد ملول بود وبا چراغ گرد شهر می گشت .در جستجو ی انسان بود.گفتند :نگرد که ما گشته ایم وآن چه می جویی یافت می نشود.

گفت: می گردم ،زیرا گشتن از یافتن ،زیباتر است .

وگفت :قحطی است،نه قحطی آب ونان ،که قحطی انسان .

برآشفتند وبه کینه برخاستند وهزار تیر ملامت روانه اش کردند ،که مارا مگر نمی بینی که منکر انسانی .چشم بازکن تا انکارت از میانه برخیزد.

خنده زنان گفت :پیشتر که چشم هایم بسته بود .هیاهو می شنیدم ،گمانم این بود که صدای انسان است.چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.
<<ابتدا <قبلی 3322 3321 3320 3319 3318 3317 3316 3315 3314 3313 3312 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved