اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 31832 |
نام:
nastaran
شهر:
tehran
تاریخ:
12/25/2006 6:16:10 PM
کاربر مهمان
|
hosseino kheyli doost daram vali oon mano doost nadare chi kar konam
|
|
| 31831 |
نام:
generic cialis buy viagra cheap levitra order
شهر:
تاریخ:
12/25/2006 6:07:58 PM
کاربر مهمان
|
Cool site. But my is better ;)
http://tiger.towson.edu/discussion/cosc/cosc/0000158d.htm#buy-cialis
|
|
| 31830 |
نام:
حمید ش
شهر:
اصفهان
تاریخ:
12/25/2006 6:05:03 PM
کاربر مهمان
|
هوا تاریک است . میترسم از فردای خود میترسم .
خدا یا ما را ببخش . هی هی هی هی هی هی هی هی هی
|
|
| 31829 |
نام:
آخرخط؟
شهر:
غروب
تاریخ:
12/25/2006 5:54:22 PM
کاربر مهمان
|
مي ترسم خسته شدم...
|
|
| 31828 |
نام:
یاس
شهر:
تهران
تاریخ:
12/25/2006 5:24:52 PM
کاربر مهمان
|
خدا یا آخر زندگی من چی می شود؟
|
|
| 31827 |
نام:
تكتم
شهر:
تهران
تاریخ:
12/25/2006 5:08:43 PM
کاربر مهمان
|
تنلزا رع زذرغطيلببلفطيلالفبقفيالغفبلن طظس
|
|
| 31826 |
نام:
مهدی
شهر:
سمان
تاریخ:
12/25/2006 4:56:20 PM
کاربر مهمان
|
خیلی چیزها دارم بگویم اما که چه کنم که نمیتوام
خیلی دوست دارم عزیزم
|
|
| 31825 |
نام:
Ansherli
شهر:
khatabat
تاریخ:
12/25/2006 4:24:56 PM
کاربر مهمان
|
به نام خالق خورشید
سلام خویشاوند عزيزم! برای اولين بار اما با اعتقادی غير قابل وصف به همه دوستانم و اقوام قرون وسطايی ام و فاميلهای مثلا امروزی ام ، و به تو دوست ميهن پرستم ، سراپا شور می گويم :
شب یلدایت پر از تولد مهر ، پر از لبخند امید ، پر از زایش زندگی ، پر از پرستش خورشید !
و برای اولين بار که پيوندی ميان زرتشت پير نياکانم و محمد ناب گذشتگان فراموش شده ام ، پيدا کرده ام . پيوندی ميان اوستا و قرآن ! مثل تازه مسلمانی به زرتشت و نو زاده ای در آغوش محمد در شب يلدا زمزمه می کردم :
والشمس وضحها و القمر اذا تلها
و مگر نه اینکه مشکل تمام قدما و جددای(! ) ما عدم انطباق گذشته وحال نیست ؟
مگر تمام رنج جوانان ما از فاصله عمیق این نسلهای شکسته نیست ؟
و مگر درد این نسل سوخته تعلیق میان اینهمه تعلق نیست ؟!؟
و من
نفهمیدم که الهام زرتشت بود یا وحی محمد که بعد از 25 سال میان ایران قبل از اسلام دلم و ایران بعد از اسلام درونم
وحدتی با شکوه یافتم ؟!!!
نرگس زردم ! سید سبزم !
شب یلدا در مهمانی شب سالگرد قمر تاش بانو همسر مرحوم پسرخاله مرحوم پدر مرحوم مادر مرحومم ( اُه ببخشید این آخری هنوز مرحوم نشده منتها به شوخی گفتم که یه دفعه بعد 100 سال شکه نشم ! ) دعوت بودم . از آخرین دیدار مادرم با آنها 30 و اندی سال گذشته بود . مهمانی نیاکانم ! و روی همه میزها یک شاخه گل نرگس ! و آن شب اگر هم که گل نرگس جلوی رویم نبود به یاد روحیه ناسیونالیستی خاصت بسیار به یادت می بودم . خانواده جالبی بودند و یک کشف بزرگم هم اینکه اگر عمه مادرم نبود این دیدار هیچوقت اتفاق نمی افتاد . واقعا حضور افراد کهنسال در یک خانواده درست مثل درخت پیری است که ریز و درشت درختان و نهالان و درختچه ها و ... و .... از او تغذیه می کنند و به او تکیه و به دور او می نشینند و از گرمای حضورش می درخشند و در پناهش می مانند .
درست مثل خانواده کم جمعیت یه خاله و یه دایی خودم که از وقتی مادربزرگم مرد ، در بهترین حالت همدیگر را فصلی یک بار می بینیم !
از خانه آن مرحوم که در میدان فاطمی بود تا میدان انقلاب در سرمای مطلوب طولانی ترین شب سال و در سکوت دلنشین خیابانها ، من و مادر و خواهرم ، پیاده تا میدان انقلاب به راه افتادیم . مثل پرنسسها ... نه ، مثل موبدان موبد ! بر سنگ فرش میان بلوار کشاورز قدم می زدیم و مادرم از نیاکانش می گفت و خواهرم یک نگاهش به سنگفرشها بود و نگاه دیگرش به 4 سال خاطره قدم زدنها بر چهار باغ عباسی ! و من با حافظه گیج و خرابم می کوشیدم تا مناسبات این قوم پیچ در پیچ را بفهمم و به خاطر بسپارم تا روزی برای نوه هایم تعریف کنم !
میدان انقلاب هم خانه خاله مامم بود . تنها خواهر باقیمانده جلال مرحوم ! با ته مانده هوشیاری و ... چقدر لاغر شده بود . من و خواهرم را نشناخت . اما مادرم را چرا . من هم که به تازگی عِرقِ قبیله ای ام گل کرده بود و بعد از یکی دو سالی مشغول خواندن یکی از کتابهای نفرین شده آق دِ جلال ( کتاب نفرین ) شده بودم ، این دیدار خال خانم زهرا را با معرفتی دیگر سیر کردم ! هر چند که اگر خودش بود چقدر به این خاندان می خندید و مضحکه راه می انداخت !
وقتی رسیدیم خانه خودمان در همان محله های قدیمی تهران ( بهارستان ) داشتم از خستگی می مردم و تنها خوشحالی ام این بود که فردا جمعه است و تلافی اینهمه خودکشی را می کنم !
شب یلدای ما نه هندوانه داشت نه انار نه ... هندونه رو تو خیابون دیدیم . یه هندونه مونده مزخرفی بود که به ضرب
|
|
| 31824 |
نام:
Ansherli
شهر:
khatabat
تاریخ:
12/25/2006 4:23:32 PM
کاربر مهمان
|
به نام خالق خورشید
سلام خویشاوند زيزم! برای اولين بار اما با اعتقادی غير قابل وصف به همه دوستانم و اقوام قرون وسطايی ام و فاميلهای مثلا امروزی ام ، و به تو دوست ميهن پرستم ، سراپا شور می گويم :
شب یلدایت پر از تولد مهر ، پر از لبخند امید ، پر از زایش زندگی ، پر از پرستش خورشید !
و برای اولين بار که پيوندی ميان زرتشت پير نياکانم و محمد ناب گذشتگان فراموش شده ام ، پيدا کرده ام . پيوندی ميان اوستا و قرآن ! مثل تازه مسلمانی به زرتشت و نو زاده ای در آغوش محمد در شب يلدا زمزمه می کردم :
والشمس وضحها و القمر اذا تلها
و مگر نه اینکه مشکل تمام قدما و جددای(! ) ما عدم انطباق گذشته وحال نیست ؟
مگر تمام رنج جوانان ما از فاصله عمیق این نسلهای شکسته نیست ؟
و مگر درد این نسل سوخته تعلیق میان اینهمه تعلق نیست ؟!؟
و من
نفهمیدم که الهام زرتشت بود یا وحی محمد که بعد از 25 سال میان ایران قبل از اسلام دلم و ایران بعد از اسلام درونم
وحدتی با شکوه یافتم ؟!!!
نرگس زردم ! سید سبزم !
شب یلدا در مهمانی شب سالگرد قمر تاش بانو همسر مرحوم پسرخاله مرحوم پدر مرحوم مادر مرحومم ( اُه ببخشید این آخری هنوز مرحوم نشده منتها به شوخی گفتم که یه دفعه بعد 100 سال شکه نشم ! ) دعوت بودم . از آخرین دیدار مادرم با آنها 30 و اندی سال گذشته بود . مهمانی نیاکانم ! و روی همه میزها یک شاخه گل نرگس ! و آن شب اگر هم که گل نرگس جلوی رویم نبود به یاد روحیه ناسیونالیستی خاصت بسیار به یادت می بودم . خانواده جالبی بودند و یک کشف بزرگم هم اینکه اگر عمه مادرم نبود این دیدار هیچوقت اتفاق نمی افتاد . واقعا حضور افراد کهنسال در یک خانواده درست مثل درخت پیری است که ریز و درشت درختان و نهالان و درختچه ها و ... و .... از او تغذیه می کنند و به او تکیه و به دور او می نشینند و از گرمای حضورش می درخشند و در پناهش می مانند .
درست مثل خانواده کم جمعیت یه خاله و یه دایی خودم که از وقتی مادربزرگم مرد ، در بهترین حالت همدیگر را فصلی یک بار می بینیم !
از خانه آن مرحوم که در میدان فاطمی بود تا میدان انقلاب در سرمای مطلوب طولانی ترین شب سال و در سکوت دلنشین خیابانها ، من و مادر و خواهرم ، پیاده تا میدان انقلاب به راه افتادیم . مثل پرنسسها ... نه ، مثل موبدان موبد ! بر سنگ فرش میان بلوار کشاورز قدم می زدیم و مادرم از نیاکانش می گفت و خواهرم یک نگاهش به سنگفرشها بود و نگاه دیگرش به 4 سال خاطره قدم زدنها بر چهار باغ عباسی ! و من با حافظه گیج و خرابم می کوشیدم تا مناسبات این قوم پیچ در پیچ را بفهمم و به خاطر بسپارم تا روزی برای نوه هایم تعریف کنم !
میدان انقلاب هم خانه خاله مامم بود . تنها خواهر باقیمانده جلال مرحوم ! با ته مانده هوشیاری و ... چقدر لاغر شده بود . من و خواهرم را نشناخت . اما مادرم را چرا . من هم که به تازگی عِرقِ قبیله ای ام گل کرده بود و بعد از یکی دو سالی مشغول خواندن یکی از کتابهای نفرین شده آق دِ جلال ( کتاب نفرین ) شده بودم ، این دیدار خال خانم زهرا را با معرفتی دیگر سیر کردم ! هر چند که اگر خودش بود چقدر به این خاندان می خندید و مضحکه راه می انداخت !
وقتی رسیدیم خانه خودمان در همان محله های قدیمی تهران ( بهارستان ) داشتم از خستگی می مردم و تنها خوشحالی ام این بود که فردا جمعه است و تلافی اینهمه خودکشی را می کنم !
شب یلدای ما نه هندوانه داشت نه انار نه ... هندونه رو تو خیابون دیدیم . یه هندونه مونده مزخرفی بود که به ضرب
|
|
| 31823 |
نام:
سیداحسان میرجلیلی
شهر:
یزد
تاریخ:
12/25/2006 3:51:57 PM
کاربر مهمان
|
امروزدرخانه تنهابودم با خدای خویش بسیاری رازونیازکردم *گریه کردم ۴دعایی کردم وازمعبودم میخواهم که براورده شود
|
|