شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
31602
نام: امید
شهر: همه جای این خاک سراسر عاشق پرور سرای من است
تاریخ: 12/20/2006 5:40:20 PM
کاربر مهمان
  خدایادر این تنهایی چه سری است که گاه گاهی درد بی درمان و گاهی هم علاج هر چه درد بی درمان است. خدایا ای اله من .محبوب همیشه من .ای که مرا با همه عشق، با حسین اشنا کردی.اکنون گمان می کنم سخت نیاز مند تنهاییم ،بخصوص که گمان میکنم فرصت زیادی هم باقی نمانده ،شاید تا عید،نمی دانم تا کی ،اما ای خدای همه عشق ،ای خدای حسین ،کاری کن ....
31601
نام: مـــــــبارز
شهر: اهــــــــواز
تاریخ: 12/20/2006 5:39:45 PM
کاربر مهمان
 
فضایل و سیرهء امام حســـــــــــــــــــــــین(علیه السلام)

(( قسمت دوم))

*پیامبر در مصیبت حسـین گریست
روایت است بر از بدنیا آمدن امام حسین پیامبر او را در آغوش گرفت و می گریست و می فرمود : حســــــــــین جان ! بر تو مصیبتی بزرگ بوجود دارد ، خداوند لعنت کند قاتل و کشنده تو را ، سپس فرمود : ای اسماء مبادا این سخن را برای فاطمه نقل نمایی.(1)
فضایل امام حسین (علیه السلام)ص45

*احترام پیا مبر به امام حسین
گاه پیامبر بر فراز منبر مشغول سخنرانی بود که امام حسین به سویش می آمد و اودر همان حال ، سخن خویش را رها کرد و از منبر فرود می آمد و از او استقبال می نمود و بر کتف خویش می نهاد و می آورد ،و آنگا ه در کنار یا دامان خویش جایی می داد.
شگفت آور تر از این ، گاه اتفاق می افتاد که او در حال سخن گفتن بود که امام حسین(علیه السلام)می آمدو آن حضرت از منبر فرود می آمد و او را استقبال می کرد و آنگاه دلیل کار خویش را شدت عشق و علاقه به کودک گرانقدر خویش ،عنوان می سا خت ، همانگونه که در روایتی آمده است که فرمود :
((به خدایی که جانم در قبضهء قدرت اوست با دیدن حسین (علیه السلام) متوجه نشدم که چگونه از منبر فرود آمدم)) 2
بحارالانوار.ج43،ص295


دوستان اهل دلی بیایید از خداوند بخواهیم که
31600
نام: الهه
شهر: اصفهان
تاریخ: 12/20/2006 3:53:57 PM
کاربر مهمان
  به نام دوست
اب حیات عشق را برجان ما روانه کن
ایینه صبوح را ترجمه ی شبانه کن
31599
نام: گل نرگس
شهر: ایران سرای من است
تاریخ: 12/20/2006 2:38:34 PM
کاربر مهمان
  سلام بر منتظران مهدی
31598
نام: سعيد
شهر: فداغ
تاریخ: 12/20/2006 2:38:16 PM
کاربر مهمان
  من عاشق فداغم.
31597
نام: نسيبه
شهر: مشهد
تاریخ: 12/20/2006 2:35:37 PM
کاربر مهمان
  تو اگر مي دانستي
كه چه دردي دارد
كه چه زخمي دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
از من خسته نمي پرسيدي
31596
نام: ادریس:
شهر: گیلان
تاریخ: 12/20/2006 1:36:29 PM
کاربر مهمان
  من در داخل خونه خیلی عصبانی هستم وبا خانمم خیلی بد رفتاری میکنم اخه دست خودم نیست انگار یه چیز جلوی شادی هامو میگیره یه چیز منو نمیزاره انسان دلسوزی باشم مدتی است که نماز میخونم میگن که نماز ناراحتیهای عصبی رو حل میکنه من از همه شما میخام که برام دعا وراهنماییم کنید
31595
نام: ....
شهر: ....
تاریخ: 12/20/2006 12:44:53 PM
کاربر مهمان
  دعا كنيد عزيز دل من امتحاناشو خوب بده.
31594
نام: مرتضی
شهر: اهواز
تاریخ: 12/20/2006 12:40:51 PM
کاربر مهمان
  سلام
سلام بر همه ی اهالی کلبه ی دل
در کلبه ی ما روغن اگر نیست صفا هست!
میخواستم یه شعر بگم که خیلی دوستش دارمٍٍٍ
اگه نخونین تومنی ده تومن ضرر کردین،پس بخونین

مرغ باغ ملکوت
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا
یا چه بودست مراد وی از این ساختنم

خنک آنروز که پرواز کنم تا بَر دوست
به امید سر کویش پر و بالی بزنم

کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدامین که سخن میکند اندر دهنم

من بخود نامدم اینجا که بخود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیَم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
مولوی
چرا واستادین منو نگاه میکنین؟
برا سلامتیش صلوات بفرستین



31593
نام: مصطفی-رضاپناه
شهر: بیجار سیتی
تاریخ: 12/20/2006 12:39:36 PM
کاربر مهمان
  من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی ابی
ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم
نامه نوشتم با او پاکوت
جوابم را بده رحمه له باوکت
دو مصرع اخر با گویش دلنشین بیجار سیتی
<<ابتدا <قبلی 3166 3165 3164 3163 3162 3161 3160 3159 3158 3157 3156 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved