شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
30412
نام: خواهرجون
شهر: تهران
تاریخ: 11/24/2006 10:13:17 PM
کاربر مهمان
  یه دوری توخیابونا بزن.ببین چه خبره.جوونا چه شونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر فاصله گرفتن از مذهب......چرا؟چرا؟چرا؟//////////
30411
نام: zahra
شهر: esfehan
تاریخ: 11/24/2006 10:11:15 PM
کاربر مهمان
  aknon delam man shekastevo khastast
barkhodaya in peyvande beyne mano to kash abadi bemanad ,zira ke bi to hicham
30410
نام: ندا
شهر: کرج
تاریخ: 11/24/2006 10:08:39 PM
کاربر مهمان
  دلم تنگ شده
30409
نام: fatemeh
شهر: ........
تاریخ: 11/24/2006 9:41:19 PM
کاربر مهمان
  سلام عليكم:
آيا شما فكر ميكنيد نياز اصلي به انتشار چنين خبري كه آنرا كذب ميخوانيد چه ميتواند باشد? اصلا چرا در ايران يك شبكه بين المللي خبري براي رد و تكذيب اينجور خبرها و جود ندارد?شما ميدانيد اينگونه خبرها چقدر به غرور ايرانيها در اينجا لطمه وارد ميكند و آنها باور ميكنند? چرا براي اينكه خبري در رد اينگونه اخبار نميشنوند.منابع خبري معمولا مسائل مرده را مطرح ميكنند و وقايع پيش ساخته بعد از طرحها و نقشه ها را! در حاليكه اگر مثلا از سال فلان و بهمان آمريكا طرح حمله به خاورميانه را داشته پس چرا نبايد مسئولين مردم و حتي ملت شيعه كشورهاي ديگر را از اين موضوع مطلع ميكردند و چرا ما بايد فكر ميكرديم داريم با عراق ميجنگيم درحاليكه جنگ ما با آمريكا بود?
30408
نام: عبدالفاطمه
شهر: همين نزديكي ها
تاریخ: 11/24/2006 9:28:37 PM
کاربر مهمان
  بسم رب الشهدا

سلام خداي من
سلام
مي بيني من رو!؟
بازم جمعه تموم شد و خبري نيامد...
خسته ام خدا
خسته ام
نه از كار دنيا
كه از خود خسته ام
مگه نگفتي بخونيد من رو تا اجابتتون كنم!؟
ولي حالا كه اومدم بهت بگم حاضرم! تموم زندگيم رو برات خرج كنم، دارم مي بينم هيچي ندارم!؟
خداي من!
تا حالا اين قدر احساس عجيب انتظار نكردم
اينقدر بلند صدات نكردم
مي دوني چيه!؟
دلم مي خواد بلند فرياد بزنم و صدات كنم، اونقدر كه صدام گوش فلك رو هم كر كنه...
مي خوام صدات بزنم و تو هم بگي : چيه بنده ام!؟
اونوقت بهت مي گم كه چقدر خسته ام از اين همه درد دنيا كه انباشته شده رو قلبم .
خسته ام خدا
دوباره جمعه تموم شد و من دستام خاليه.
شرمنده ام خدا
خدا!
تو خسته نشدي از عاصي گري من!؟
خسته نشدي از اين همه گناه من!؟
آه نه خدا
من اميد دارم به كرم و بخششت
مي گي كجا برم !؟ كسي غير تو ندارم الي و ربي من لي غيرك ....
خدا !
يه بنده ي ديوونه رو دوست داري!؟
مي گم يادته شب قدر چي ازت خواستم!؟
يادته وقتي رسيدم به
ياخير المرهوبين يا خير المرغوبين يا خير المطلوبين يا خير المسئولين يا خير المقصودين يا خير المذكورين يا خير المشكورين يا خير المحبوبين يا خير المدعوين يا خير المستأنسين ...
ازت خواستم به لطف و كرمت يه راهي نشونم بدي براي آرامشم
يه راهي نشونم بدي برا بندگي ات
يه راهي نشونم بدي براي فعاليتم ...
يه چيزي ازت خواستم....
ازت خواستم به حق لطف و مهربونيت
كمكم كني و تنهام نگذاري
بهت گفتم اولين راهي كه نشونم بدي مي رم، فقط مراقبم باش
بهت گفتم : خدا! رهام نكني ها! ازت خواستم بهم قدرت ايستادگي ومقاومت بدي
يادت هست گفتم دستام رو بگير و رهام نكن كه تنهام و مي ترسم از اين همه تنهايي ...
يادت هست چقدر عصباني بودم از اين مردمان دورو
ازت خواستم كمكم كني تا بيشتر بدونم در مورد تو و دينت
ازت معرفت امام زمانم رو خواستم
ازت خواستم زندگيم عشقم و........ همه چيزم فقط براي رضاي تو باشه
ولي خدا
من يه انسانم
يه بنده
يه گناهكار
پشيمونم
مي خوام اين دفعه رهام نكني
اگه رهام كني مي شم از گروه والضالين
من مي خوام فقط بنده ي تو باشم نه بنده ي بنده ات!
وقتي نگاهم مي كنم بگي
و تبارك الله احسن الخالقين
آه خدا
حالا احساس عميق و عجيبي رو دلم نهادي
احساسي كه تا حالا نداشتم
كاش هيچ وقت يه همچين آرزويي نداشتم
خيلي سخته برام
خيلي سخته كه بگم يه درد ديگه قلبم رو گرفته
ولي خدا
نخواه ..............
خداي من
مي ترسم
نگرانم
خيلي مي ترسم
خدا
نگام كن!
اشكام از ترس ...
خدا
خودت خوب مي دوني اين چه احساسيه كه نگرانم مي كنه
كمكم كن خدا
كمكم كن
تنهام نگذار
اين چه راهي بود خدا!؟
اينجوري داري امتحانم مي كني!؟
نمي گي اين بنده ام
ضعيفه
نمي گي ممكنه خطا كنه و بلغزه !؟
نمي گي اين بنده ممكنه ظرفيت نداشته باشه !؟
اما....
بازم شكرت
خودت خوب مي دوني با بنده ات چي كار كني
فقط
رهام نكن
....
خداي من!
مي گم چه جالب !
گاهي وقتا فكر مي كني حرف دل يعني حرف دل... اما هميشه حرف دل حرف دل خود آدم نيست! يعني دنيا نمي گذاره دست از اين همه دوستداري دنيا برداريم، بعدش مي شيم شيفته دنيا و اين همه رنگارنگي
30407
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 11/24/2006 9:15:03 PM
کاربر مهمان
  برای fatemeh
سلام - خواهش میکنم با عقل و منطق قضاوت کنید
آیا فکر میکنید ایران حاضر باشد دست از حمایت ملت فلسطین بردارد ؟ آیا فکر میکنید ایران حاضر باشد به خلع سلاح حزب الله کمک کند(در حالیکه مقامات ایران شدیدن مخالف خلع سلاح حزب الله میباشند میدانی چرا؟ چون حزب الله خط مقدم ایران است آیا میدانستی جنگ لبنان فقط برای شناخت از میزان توانایی موشکی حزب الله صورت گرفت (که اگر قرار باشد به ایران حمله کنند توان موشکی حزب الله چقدر است ؟))
اما نامه
این مسئله مثل هزاران دروغ دیگر است و فقط برای تضعیف مردم فلسطین و لبنان مطرح شده تا از طریق تبلیغات به آنها القا شود که بله ایران هم حاضر است دست از حمایت شما بکشد ۲- برای اینکه قدرت خود را بیش از حد نشان بدهند و بگویند بله ایران هم تسلیم ما شد.اتفاقا در آنجا خبرهایی گفته نمیشود که در اکثر جهان گفته میشود.
30406
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 11/24/2006 9:11:54 PM
کاربر مهمان
  روزها در آفتاب و شبها در مهتاب هی داد میزدم: "محبوبم کجایی؟ عزیز دلم کجایی؟ آقای مهربانم کجایی؟ - لیت شعری این استقرت بک النوی... عزیز علی ان اری الخلق و لا تری - "
آن بلبل مستیم که دور از گل رویت این گلشن نیلوفری آمد قفس ما ...آقا جان! عزیز دل!
"هی ناله کردم" اینجا اشک می ریخت و گاهی هم دستهایش را می گذاشت روی شانه من، سرش را می گذاشت روی دوش من. می گفت: " آنجا گریه کردم، سوختم، آنجا زار زدم. خدا پدرت را بیامرزد، عاقبت روی آتش دلم آب وصال ریختند. عاقبت محبوبم را دیدم. عاقبت سر به پایش نهادم". آنوقت شروع کرد به گفتن چیزهایی که من نمی توانم بگویم، نباید هم بگویم. وقتی گریه هایش تمام شد، دیدم صورت مرا بوسید و گفت: "خداحافظ. من یک هفته دیگر بیشتر زنده نیستم!" گفتم: "چرا؟" گفت: " به مطلبم رسیدم، به مقصدم نایل شدم،صورتم به پای یار و دلدار نهاده شد، ترسیدم بیشتر در دنیا بمانم، این قلب روشن من تاریک شود، این روح پاک دوباره آلوده شود لذا درخواست مرگ کردم و آقا پذیرفتند. خدا حافظت ، ما رفتیم، تو را به خدا سپردیم." مرا دعا کرد و آن جوان پس از شش یا هفت روز دیگر از دنیا رفت.
حالا جوانها ! شما نا امید نباشید، او با شما فرقی نداشت. او با امام زمان قوم و خویشی نداشت که شما ها بیگانه باشید. دل پاک
می خواهند. دل بدهید ببینید به شما توجه می کنند یا نه.
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران مولا جان! آقا جان!
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید... قربان لب هایت بروم. بیا سخن بگو با جوانهای ما، گوش می دهند به کلامت یا بن العسکری! از زبان هر که عاشق است می گویم:
از حسرت دهانت، جانها به لب رسیده کی درد دردمندان، از آن دهن برآید؟
بگشای تربت ما، بعد از وفات و بنگر کز آتش فراقت، دود از کفن برآید
خدایا! به محبت ذاتیت به خاتم الانبیا، عشق و محبت و سوز امام زمان را در دل تمام این جمعیت،امشب قرار بده!
الهنا! به حبیبت خاتم الانبیا دل این جمعیت را از مرد و زن عالم و عامی، بچه و بزرگ از محبت و عشق امام زمان عج مملو و سرشار فرما!"

.....مولا یارتان.
30405
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 11/24/2006 9:10:24 PM
کاربر مهمان
  ، از آن گوشه مسجد یا صاحب الزمان گفته می شد و مجلس حال عجیبی داشت.

در جستجوی جوان
بالاخره ماه مبارک رمضان گذشت و منبرهای من هم تمام شد اما من تصمیم گرفتم آن جوان را پیدا کنم زیرا همان طور که شما مشتری خوبتان را دوست می دارید، ما منبریها هم مستمع با حالمان را دوست می داریم.خلاصه،من به او دل بسته بودم، آری من شیفته و فریفته و عاشق دلسوخته آن کسی هستم که دنبال امام زمان عج برود،من عاشق عاشق امام زمانم، عاشق محب امام زمانم. از این طرف و آن طرف و از اطرافیانم سوال کردم که آن جوان که بود؟ چه شد و آدرسش کجاست؟ معلوم شد او نیم باب دکان عطاری در فلان محله مشهد دارد. من حرکت کردم و رفتم در همان مغازه به سراغ آن جوان.دیدم دکان بسته است. از همسایه ها پرسیدم یک جوانی با این خصوصیت در اینجاست؟ آنها جواب مثبت دادند و اسمش را به من گفتند. گفتم : او کجاست؟ آنها به من گفتند: او بعد از ماه رمضان دو سه روز مغازه را باز کرد ولی حالش یک طور دیگری شده بود. حدود یک هفته است مغازه تعطیل کرده و ما نمی دانیم کجاست!

جوان به محبوب رسیده است
بعد از حدود سی روز در خیابان تهران مشهد که منزل من هم همانجا بود، وقتی از منزل بیرون آمدم، این جوان به من رسید، اما چه جور؟ لاغر شده، رنگش زرد شده و زار شده و گونه هایش فرو ریخته، فقط پوست و استخوانی از او باقی مانده است! وقتی به من رسید اشکش جاری شد و نام مرا می برد و می گفت: "حلبی!خدا پدرت را بیامرزد،خدا به تو طول عمر بدهد." هی گریه می کند و صورت و شانه های مرا می بوسد. دست مرا گرفته بود و با فشار می خواست ببوسد به او گفتم: چه شده بابا جان چیه؟ او با گریه و ناله می گفت: " راه را به من نشان دادی. مرا به راه انداختی، الحمدالله و المنة به منزل رسیدم، به مقصود رسیدم، خدا بابایت را بیامرزد" آن وقت شروع کرد به گفتن و قصه اش را نقل کرد در حالی که گریه می کرد و مثل ابر بهار اشک می ریخت.
شما در راه محبت حتی محبتهای مجازی هم نیفتاده اید. اگر در محبتها و عشقهای مجازی مختصر سیری کرده بودید، می فهمیدید چه می گویم. در او یک حالتی پیدا شده بود که وقتی اسم محبوب را می برد،بدنش می لرزید!
بالاخره گفت: "شما در آن شبهای ماه رمضان دل ما را آتش زدید. دل من از جا کنده شد، عشق به امام زمان پیدا کردم. همانطور بود که شما می گفتید.دل در گذشته به کلی متوجه آن حضرت نبود. کم کم دل من تکان خورد و رفته رفته علاقه پیدا کردم که او را ببینم. ولی در فراقش التهاب و اشتعال قلبی در سینه ام پیدا شد به طوری که در شبهای آخر وقتی یا صاحب الزمان می گفتم، بدنم می لرزید. دلم نمی خواست بخوابم، دلم نمی خواست چیزی بخورم، فقط دلم می خواست بگویم: یا صاحب الزمان و بروم دنبالش تا او را پیدا کنم.
وقتی بالاخره ماه رمضان تمام شد رفتم تا مغازه را باز کنم، دیدم دل به کسب و کار ندارم. دلم به یک نقطه متوجه است و از غیر او منصرف است. دلم می خواهد دلدار را ببینم.با کسب و کار کاری ندارم.دلم می خواهد محبوب را ببینم. به زندگی علاقه ندارم، به خوراک و پوشاک علاقه ندارم. دلم دیگر نمی خواهد با مشتری حرف بزنم، دلم نمی خواهد در مغازه بنشینم، دلم می خواهد این طرف و آن طرف بروم تا به محبوب ماه پیکر برسم. از دکان دست برداشتم و آن را بستم و رفتم به دامن کوه "کوهسنگی." این کوهی است که در مقابل قبله مشهد واقع شده و آن وقت نیم فرسخ با مشهد فاصله داشت و لی حالا جز مشهد شده است.آن زمان بیابان بود. من رفتم درآن بیابان، روزها در آفتاب و شبها
30404
نام: غريبه
شهر: ندارد
تاریخ: 11/24/2006 9:10:07 PM
کاربر مهمان
  سلام
نه مرز تنها آبي و خاكي است.
نه حمله تنها زمين و هوائي
نه هجوم فقط نظامي است
نه شكست و ضربه فقط فرهنگي
تهاجم فرهنگي خطرناكتر از هجوم نظامي است.
در هجوم نظامي طمع به خاك است و زمين.
اما در شبيخون فرهنگي طمع به اخلاق است و دين.
منتظرتان هستيم يا علي
http://hozoresabz.blogfa.com/
30403
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 11/24/2006 9:07:52 PM
کاربر مهمان
  سلام بر خدا و اولیاء خدا...
جای خوشحالی است که این همه جوان مشتاق و منتظر صاحب الزمان(عج) با چنین شور وصف ناپذیری برای دیدار آقا لحظه شماری می کنند و درد دلشان همه صحبت از اوست و طلب آمدنش!

علیکم السلام خواهر گرامی سمیرا خانم از شهر آرزوها...شما هم با درد دلی با ولی عصر ارواحنا فدائه شروع کردید...موفق باشید.

و اما حکایت امروز (نقل از مرحوم حلبی)
جوان عاشق
....من در این راه تجربه هایی دارم امشب می خواهم یکی از آنها را حضور محترم جوانان عزیز مجلس بگویم نه اینکه فکر کنید من به پیرمردها بی اخلاصم؛ نه،این طور نیست ولی جوان ها زودتر به میدان وارد می شوند و وقتی هم وارد شدند دو منزل یکی می روند.
آنها همانگونه که نیروی مزاجیشان قویتر از سالخورده هاست، نیروی روحیشان وقتی در راه افتاد سریعتر حرکت می کند. آنها از یورش به پرش و از پرش به جهش می افتند و زود به مقصد می رسند. این است که من دوست می دارم حتی المقدور با عزیزان جوان بیشتر حرف بزنم. یک ماه رمضان در مشهد مقدس تصمیم گرفتم درباره ی امام زمان (عج) سخن بگویم. ده پانزده سال بود که ماه رمضان ها در مسجد منبر می رفتم. آن موقع سنه بیست و دو یا بیست و سه بود یا بیست و چهار. شبهای اول رمضان مواظب مستمعین مجلس بودم که ببینم پای منبر چه کسانی خوب به من گوش می دهند و چه کسانی از آنها خوششان می آید و چه افرادی کسل و بی اعتنا به مطالب من هستند.
دیدم جوانی پای منبر من می آید ولی شب های اول آن دورها نشسته بود و شبهای دیگر نزدیک و نزدیکتر می شد تا آنکه از شبهای پنجم و ششم پای منبر می نشست و از همه ی مستمعین زودتر می آمد و برای خود جا می گرفت.وقتی من منبر می رفتم، او محو و مات ما بود. من از حضرت ولی عصر(ع) حرف می زدم که البته شبهای اول مقداری علمی بود ولی کم کم مطالب از علمی به ذوقی و از مقال به حال افتاد. من یکی دو کلمه با حال حرف زدم دیدم این جوان منقلب شد. آنچنان انقلابی داشت که نسبت به تمام جمعیت ممتاز بود. یک حال عجیبی که با فریاد "یا صاحب الزمان" می گفت و اشک می ریخت و گاهی به خود می پیچید و معلوم بود که در او جذبه مختصری افتاده است.
جذبه او در من تاثیر می کرد. وقتی جذبه او در من اثر می گذاشت حال من بیشتر می شد.من هم بی دریغ اشعار عاشقانه و کلمات پرسوزی از زبانم بیرون می آمد و مجلس منقلب می شد. این حالات اشتداد پیدا می کرد تا آن شبهای آخری که من راجع به وظایف شیعه و محبت به حضرت ولی عصر حرف میزدم و می گفتم که باید او را دوست بداریم و در زمان غیبت چنین کنیم. آن جوان به خود می پیچید و نعره های سوزنده عاشقانه ای که از دل بلند می شد، با فریاد یا صاحب الزمان یا صاحب الزمان می کشید که ما هم منقلب می شدیم. در نظرم هست که یک شب این اشعار را می خواندم:
دارنده جهان مولای انس و جان یا صاحب الزمان، الغوث و الامان
او مثل باران اشک می ریخت، مثل زن جوان مرده داد می زد و صعقه ای[ صیحه] که دراویش به طور تصنعی در حلقه های ذکرشان می زنند و خود را به زمین می اندازند، در اینجا حقیقت داشت. او می سوخت و اشک می ریخت و به حال ضعف می افتاد و مرا سخت منقلب می کرد. انقلاب من هم طبعا جمعیت را منقلب می کرد. ضمنا جمعیت هم از این تعداد که در اینجا هست اگر بیشتر نبود کمتر هم نبود، یعنی تمام فضای مسجد گوهرشاد و چهار ایوانش پر از جمعیت بود. لااقل پنج هزار نفر در مجلس نشسته بودند. گاهی می دیدم دو هزار ناله بلند است. از این گوشه مسجد یا صاحب الزمان، از آن گوشه مسجد یا صاحب ال
<<ابتدا <قبلی 3047 3046 3045 3044 3043 3042 3041 3040 3039 3038 3037 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved