شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
30372
نام: مسافر
شهر: ناکجاآباد
تاریخ: 11/23/2006 11:57:27 PM
کاربر مهمان
  حرفهاي ما هنوز نا تمام .........
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عظيمت تو ناگزير مي شود....
آري
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود
30371
نام: احسان
شهر: فریدن
تاریخ: 11/23/2006 11:56:11 PM
کاربر مهمان
  سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست
30370
نام: مجيد
شهر: از كرج
تاریخ: 11/23/2006 11:06:27 PM
کاربر مهمان
  ضمن عرض سلام و آرزوي سلامتي براي همه اهل دليهاي عزيز.
به خواهر گرامي مريم :
ببخشيد از اينكه دير جوابتونرو ميدم خوشبختانه دوستاي دلسوز ديگه هستند و خدا رو شكر كه خيلي خوب راهنمايي ميكنند. مسئله رسيدگي به بيماري مادر و درك موقعيت او چيزيست كه شما نميتونيد از كنارش خودخواهانه و بي تفاوت رد بشيد گر چه كه مطمئنم كه اين كار رو نميكنيد ..ولي اوندسته از خواستگارهايي كه چنين حرفي رو زدن كه مادرش چنين و چنانه بنظر مياد يه عده آدمهاي "خاله زنك بودن" كه همون بهتر كه نصيب شما نشدند. البته آدما متفاوتند و به همون اندازه كه آدم وجود داره‌، تفاوت اخلاق هم وجود دارد. اما درباره خودتون اگر شخص با ايماني هستيد كه بايد مطمئن باشيد خواست خداوند در اين است كه شما با فرد با ايماني ازدواج كنيد و اين فرد با ايمان نه تنها درباره مسئله بيماري مادرتون به شما طعنه نخواهد زد بلكه همراه و ياورتان خواهد بود. اما اينجا موضوع بيماري مادر يك امتحانيست براي آن عده مردميكه به سراغ شما ميان و از اين طريق شما ميتونيد اونها رو امتحان كنيد كه ايمان دارند يا نه. و ضمن ايثار و كمكي كه به مادر خود ميكنيد بايد بدانيد كه اين راه قطعا موجب سعادت و رفاه بعدي خواهد شد و يك ذره هم ترديد به دل راه ندهيد.
پس اول ايمان بيار، صبر كن و توكل كن به خداوند كه ايمان بدون صبر و توكل معنايي نداره. شما آلان ميتوني به اين موضوع به ديد يك آسيب نگاه كني يا اينكه به ديد يك موقعيتي براي تعيين ميزان صبر و ايمان خودت و ديگران. ميدونيد خدا كه با بنده هاش تعارف نداره گفته اگر با من باشيد منم پشتتون ايستادم .خيلي جاها هم پشت ما ايستاده ..خيلي جاها دستش رو شونمون حس كرديم...ولي خيلي جاها هم مارو فرستاد جلو كه " تو برو من هستم" و ما رفتيم و رفتيم ولي ترسيديم و برگشتيم عقب. اما چاره كار ما چيست؟ غير از او مگر كسيرا داريم؟ خلاصه خواهر عزيز كلاس و مقام و جايگاه خودترا پايين نياور و اون داستانهاي خاله زنكي را فراموش كن به اينجا هم بيشتر سر بزن تا ببيني خداوند چه برايت مقدر كرده...التماس دعا
30369
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 11/23/2006 10:16:46 PM
کاربر مهمان
  تقدیم به قاسم از شهر ری

دوكوهه السلام اي خانه عشق سلام ما به تو اي خانه عشق

دوكوهه منزل و ماواي عشاق
دگر خالي شد از جاي عشاق

دوكوهه با صفا بودي و زيبا چرا حالا شدي تنهاي تنها

دوكوهه از چه چون ويرانه گشتي تو خالي از گل و پروانه گشتي

دوكوهه صبحگاهت با صفا بود كلاس درس ايثار و وفا بود

دوكوهه گو كه گردانها كجايند مگر نزد شهيد كربلايند

دوكوهه آن حسينيه همت دگر پر گشته است از خاك غربت

دوكوهه كو يگا ن ذوالفقارت كجايند عاشقان بي قرارت

دوكوهه از جدايي تو فرياد بگو باشد كجا گردان مقداد

دوكوهه قلب ما پر گشته از غم نمي آيد دگر گردان ميثم

دوكوهه كن نظر بر ما چه ها رفت بگو گردان حمزه ات كجا رفت

دوكوهه دست آموز شهامت كجا زد خيمه گردان شهادت

دوكوهه اي محل عشق و ايثار بود خالي دگر گردان انصار

دوكوهه روز ما گشته شب تار كجا بر پا شده گردان عمار

دوكوهه گشته اند قربان قاسم بسيجيان غيرتمند مسلم

دوكوهه مرغ ما گرديده پرپر كميل و مالك و گردان جعفر

دوكوهه گشته اي خالي تو ديگر ز گردان حبيب و هم ابوذر

دوكوهه.....
30368
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 11/23/2006 9:52:55 PM
کاربر مهمان
  سلام بر خدا و خداجویان

برای مریم، معشوق خدا...
خواهر گرامی با گفته های برادرم مقداد کاملا موافقم؛
پسری که شما را واقعا دوست داشته باشد منطقا باید این قضیه را پذیرفته و چون شریکی واقعی شما را در مشکلتان یاری کند. از همین جاست که واژه مونس و همدم معنا پیدا میکند. و اگر هم به قول مقداد عزیز در ابتدای راه جا زد، بدانید که ادعای عشقش دروغی بیش نیست و همان بهتر که زودتر چهره اصلی خود را نشان داده...و آنچه این حقیر اضافه میکنم اینکه این به ظاهر مشکل، محل امتحان شما شده است...آنچه ظاهر قضیه نشان می دهد تلخی و شکست است!! اما بدانید خداوند، شیرینی را در تلخی قرار میدهد!! تا آنها که اهل راحتی و رفاه اند و همه چیز را بدون سختی و زحمت می خواهند صاحب شوند زودتر جا بزنند....شهادت را ببینید!!... با خون است و درد...پیکرت ممکن است از هم پاره شود!!..سرت را ممکن است از تنت بگیرند..دست و پایت را ممکن است از دست بدهی، اما خداوند پاداش آنرا در لقاء خود قرار میدهد!!..من و شما که باشیم با دیدن و دانستن این موارد جا خالی می کنیم...اما آنان که این تلخی را می خرند شیرینی آنچه که خداوند به آنها وعده داده را می یابند! و اما اگر واقعا خواستار خوشبختی و سعادت در زندگی هستید این لحظات در کنار مادر بودن را دریابید و از او چون پرستاری مهربان مراقبت کنید..از داد و قالهای ناخواسته او نرنجید و همواره به خدا توکل کنید...پاداش این مراقبت و توجه چیزی است که هیچ کس در زندگی به شما نمی تواند بدهد مگر خداوند تبارک و تعالی...با خدا معامله کنید و چه معامله ای از این بهتر که یک طرف آن پروردگار عالم است!!...همه کس در همه جا در انتظار یک گوشه چشم و توجه از اویند....شما این توجه(توجه خاص) را در مهربانی و مراقبت از مادرتان از او بگیرید...اما وای به حالتان اگر در این انتخاب (زندگی خود و مراقبت از مادر مریض) به دنیا و زرق و برق آن بچسبید و مادرتان را فراموش کنید..(اینگونه که به خود بگویید: من هنوز جوانم و باید به فکر آینده خود باشم و از این فرصتهایی که سر راهم قرار می گیرند باید حداکثر استفاده را بکنم!!!) در آن صورت رنگ خوشبختی را نخواهید دید و همواره چون تشنه ای در حسرت آب میدوید...پس خوب فکر کنید!!

برایتان دعا می کنیم...


30367
نام: باران
شهر: دلتنگ آسمان خدا
تاریخ: 11/23/2006 9:06:33 PM
کاربر مهمان
  پيش از آخرين اذان
دلش مسجدی می خواست .با گنبدی فيروزه ای ومناره ای نه خيلی بلند وپيرمردی که هر صبح وهر ظهر وهر شب بربالای آن الله اکبر بگويد.
دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست .وشبستانی که گوشه گوشه اش مهر وتسبیح وچادر نماز است.
دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود .با پیرزنهایی ساده ومهربان که منتظرغروب اندوبی تاب حی علی الصلاه.
اما محله شان مسجد نداشت ..
فرشته ها که خیال نازک وآرزوی قشنگش را می دیدند،به او گفتند :حالا که مسجدی نیست ،خودت مسجدی بساز .
اوخندیدوگفت:چه محال زیبایی،اما من که چیزی ندارم .نه زمینی ونه توانی ونه ساختن بلدم.
اما اوتنها آهی کشید.
ونمی دانست هر بار که آهی می کشد،هر بار که دعایی می کند ،هر بار که خدارا زمزمه می کند ،هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد ،آجری برآجری گذاشته می شود .آجر همان مسجد ی که او ارزویش را داشت.
وچنین شد که آرام آرام با کلمه ،با ذکر ،با عشق وبا دعا،باراز ونیاز ،با تکه های دل وپاره های روح ،مسجدی بناشد.از نور واز شعور .مسجدی که مناره اش دعایی بود وهر کاشی آبی اش ،قطره اشکی .او مسجد ی ساخت سیال وبا شکوه وناپیدا،چونان عشق .وهر جا که می رفت،مسجدش بااوبود.پس خانه مسجدی شد وکوچه مسجدی شدوشهر مسجدی شد.
آدم ها همه معمارند.معمار مسجد خویش،نقشه این بنا را خدا کشیده است .مسجدت را بناکن ،پیش از ان که آخرین اذان را بگویند.
http://rabeah.blogfa.com/
30366
نام: قاسم
شهر: شهر مقدس ري
تاریخ: 11/23/2006 8:43:46 PM
کاربر مهمان
  گفتم مي شنوي چه آهنگ حزيني دارد ؟
گفت: آري اين صداي ... است كه مي خواند.
گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صداي قافله را مي گويم قافله دو كوهه كه دارد دور مي شود .
گفت: دور نمي شود عزيزم دارد گم مي شود.
گفتم: من نمي گذارم كه صداي زنگ قافله دو كوهه در دالان گوش هاي من گم شود.
گفت: گم مي شود دير يا زود اين جبر تاريخ است.
گفتم :تاريخ مديون دو كوهه است.من هنوز صداي نيايش ها را مي شنوم من هنوز صداي زيارت عاشوراها را مي شنوم. باور كن كه دوكوهه زنده است.
گفت:اين انعكاس دور صدايي است كه سالهاي سال مرده است.
گفتم : من جا مانده ام بايد بروم.قافله دوكوهه دارد مي رود.
گفت : مي رود نه بگو رفت.
گفتم: هواي آن روز ها را كرده ام هواي دوكوهه را هواي بي رنگي را هواي يك رنگي هواي آن مردان بي ادعا
گفت:اصحاب كهف شده اي سكه بي وقت مي خواهي ؟
گفتم :دلم براي آن روز ها تنگ شده حسرت يك شبش را دارد من اينجا زنده نمي مانم من با دوكوهه زنده ام.
گفت چشمهايت را باز كن تقويم بالاي سرت است . سال دو هزار را گذرانديم.دوره دل دادگي ها به خاطره ها پيوست. از اينترنت حرف بزن.
گفتم:ديسكت براي گنجاندن شبهاي دوكوهه سرد است. من نمي توانم حاج همت را با آن همه عظمت را توي حقارت سي دي جا دهم.
گفت: ديروز ها تمام شدند.دوكوهه ها و حاج همت ها رفتند.چشمهايت را باز كن دنياي خودت را ببين.
گفتم:دنياي من دوكوهه ها و حاج همت ها و با كري هاست..خاطرات من تاريخ مصرف ندارند . آنها تمام نمي شوند.
گفت : شعار نده به خيابانهاي شهرت نگاه كن آيا خاطرات گذشته ات را مي بيني؟
گفتم:نه هيچ كدامشان را ...اما گاهي ...
گفت: گاهي چه؟
گفتم:گاهي سايه كسي را مي بينم كسي مثل محمد زماني , مجيد پازوكي, آقاسي,ابو الفضل سپهر.
گفت :اينها كه گفتي امروز قاب عكس شده اند فردا همايش خواهند شد و فرداتر فراموش.
گفتم:اما اينها با خونشان تاريخ را رنگ زده اند. رنگ تاريخ اين سرزمين هميشه سرخ خواهد بود.
گفت:باران گناه رنگ ها را با خودش مي برد.راه دوري نرو,توي همين صندلي نشين ها, آنها كه دم از غم مردم مي زنند,آيا كسي را شبيه به با كري مي بيني؟
گفتم: نه انگار هيچ كس همرنگ او نيست.
گفت:آيا رد حاج همت را مي بيني؟
گفتم: نه
گفت:جاي پايش را توي اين همه دود و غبار مي تواني پيدا كني؟
گفتم: نه انگار...
گفت : انگار نه مطمئن باش كه راه آنها گم شده است.
گفتم:اما من هنوز مي بينمشان حي و حاضر و زنده .
گفت :چشمها را بايد شست , جور ديگر بايد ديد.
گفتم: را كه گم نمي شود .راه مي ماند مقصد مي ماند. آدمها گم مي شوند . آنها كه كورند آنها كه كر شده اند و صداي قافله را نمي شوند.
گفت: جنگ تمام شد دروازه هاي شهادت را بسته اند چفتش را هم انداخته اند.
گفتم: شهادت را با زخم و تير نمي دهند خيلي ها شهيد شده اند قبل از آنكه بميرند.
گفت:رفته ايم توي سال هشتادوپنج . سال خودت را باور كن شهادت غزل معاصر نيست. خاك و خاكريز رفته توي عكس ها .
گفتم: توي خيابان هم مي شود خاكريز زد.دشمن لباس خاصي ندارد. خاكريزها هم تقويم ندارند.
گفت: باور كن از دوكوهه تنها اسم وخاطره اش مانده بيا حرف روز بزنيم.
گفتم: باور كن من هنوزهر صبح با صداي اذان دوكوهه از خواب بيدار مي شوم .
گفت:اينجا تهران است دوكوهه نيست.بايد مراقب باشي كه چه مي گويي و چه مي كني.
گفتم: من همه جا را دو كوهه مي بينم و چه حيف كه تهران دو كوهه ي قشنگي نيست.
بر گرفته از ه
30365
نام: علی
شهر: شیراز
تاریخ: 11/23/2006 8:33:54 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الحمن الرحیم- درغرب پس از کسب فراوان در زمینه های تاثیر گذاری جریان های سیاسی کلان به نتایجی دست پیدا کردند.- 1-بایک سری اعلامیه های ومطالب ومقالات که من انها را موضوعات فطری نام گذاری کردم که عینی هم هستند که در کشور خودشان وصد البته درکشور هدف ایجاد حساسیت و انگیزه میکند به چاپ میرسانند. که به هیچ حزب ودار دسته ای منتسب نیست. تا حافظه مردمان خودشان وکشور هدف را پر کنند. واز یکسری ارزشها وضد ارزشها شروع میکنند وسپس به یکسری نقاط تاریک ملموس وحساس اشاره میکنند وسپس افراد منفی را مطرح وافراد رادیکال را معرفی میکنند وپس از پیروزی انها رامورد خطاب پدرانه قرار میدهند. والگو های پیشرفت را در اختیار انهامیگذارند. این روش را گروهک ها وفرقه های سیاسی رادیکال هم یاد گرفتند بخصوص ایرانی ها ولی دارای چند ایراد اساسی 1-متخصص تبین دقیق ایدولوژی را نداشتند وخیلی زود وارد ایدولوژی خاص میشدند ورنگ میگرفتند.وبعضی مواقع برای فرار ار ایدولژی های مرده در ایران مثل حرب توده داشجویانی در رشته های فنی در سطح دکترا حزب های خلق الساخته کمونیستی میساختند که بر گرفته از اثار منابع روسی که بی نام نشان بودند ولی انگلیسی ها انها را به طریقی بدست می اوردند مثلا از ارشیو دانشگاه لندن. وچب رادیکال انگلیسیها که متضاد با حزب کمونیست شوروی بودند ولی نویسنده پی به تضاد نمیبرد ودانشجویان انگلیسی بعلت انکه اعلامیه انگلیسی بود با کوشش حالی نویسنده میکردند وسرانجام نویسنذه میفرمود نمیدانم چرا این مطلب را نوشته ام ونوچه های اقا دم ساختمان ارشیو دانشگاه لندن بست نشسته بودند وقتیکه من ر ادیدند گفتند این چه بساطی است که ا ارشیود دانشگاه را انداخته یک اعلامیه فلانی که تازه اسم ایشان را معرفی میکردند چون میداستند که یک دانشجو خانم رشته شیمی دکتری یعلت در خواست دانش اموزان دبیرستانی اش و همچنین همکاران تحقیقاتی اش که خواسته بودند مسائل این اعلامیه راحل کند وایشان تقبل کرده وایشا ن از دانشجویان ایرانی دانشگاه لندن سوائل میکند کی میتواند بعضی مسائل این اعلامیه را که من نتوانستم حل کنم روشن کند انها فکر کرده بودند که ایشان شق القمر کرده جناب را معرفی کرده بودند وان اعلامیه اخرین اعلامیه ایشان بود وسپس پرسیده بودند ایشان نتوانستند حل کنند دیگر چه کسی هست من را معرفی کرده بودند در حالیکه هیچ گونه برخوردی با ایشان نداشتم وتازه وارد محسوب میشدم قحط الرجل بودن را بخوبی مشخص میکرد .گفتند ایشان در حالت خواب وبیداری یک نیست را هست نوشته است ما به ارشیو دانشگاه میگوئیم ان اعلامیه بدهید ویک اعلامیه تصحیح شده حتی کاملتر تحویل بگیرید . قبول نمیکنند. بهترین گروه در انگلستان دانشجویان تروتسیک بودند که فارسی وانگلیسی بسیار تاثیر گذار به خصوص به زبان انگلیسی درسطح ممتاز وبسیار فصیح وحساب شده که یک اعلامیه فطری بود مینوشتند که شایع بود تروتسیک ها ساخته وپرداخته خود انگلستان هستند. من تمام این اعلامیه ها را دیده بودم وقتیکه به ایران امدم در شیراز در یک مهمانی دعوت داشتم یک ازمدعوین مدیر کل یک وزارت خانه ای در تهران بود با چشمان از حدقه درامده وروحیه بسیار افسرده وپریشان با گروهی که با من صبحت میکرد وارد بحث شد وگفت وضع مملکت من نمی دانستم این خراب است در حال اضمحلال است و ادامه داد بایک گروه اشنا هستم که یک اعلامیه از خارج اوردند وضع را مملکت را ترسیم کرده است وحشتناک است مقداری از ان راگفت دربعضی قسمت گیر کرد من از روی حافظه خواندم تائید کرد از من پرسدند تو از کجا میدانی گفتم در انگلستان
30364
نام: باران
شهر: شیراز
تاریخ: 11/23/2006 7:42:35 PM
کاربر مهمان
  کاشکی او الان اینجا بود
صدای مرا می شنید
درد های مرا می یافت
هیچگاه اینچنین صدایش نکرده بودم
اوی من هر کجاست
من نیز با او هستم
او تمام هستی من است
و من تنهایم
و ماه بالای سر تنهاییست

30363
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 11/23/2006 7:40:30 PM
کاربر مهمان
  برای سایه
یک داستان از مردان الهی
علامه طباطبایی(صاحب تفسیر المیزان) نقل میکنه :
آقا میرزا علی قاضی (ره)(استاد علامه و آیت الله بهجت ) به قبرستان میرفت و ساعتها در سکوت فقط نگاه میکرد . من با خودم میگفتم آخر این مرد کار ندارد. بجای این کار برود به کار مردم رسیدگی کند- شب در حجره نشسته بودم و پایم را با وجود کتابهای حوزوی دراز کرده بودم وباخود فکر کردم آیا این بی احترامی نیست .همچنین برای رفتن به تهران در تردید بودم و میخواستم فردا استخاره بزنم - فردا که میرزا قاضی (ره) را دیدم ایشان قبل از آمکه من حرفی بزنم به من گفت دراز کردن پابا وجود کتابهای حوزوی بی احترامی است و استخاره هم لازم نیست شما به تهران نرو (یا برو -ایراد از حافظه بنده است )
علامه میگوید به استاد قاضی گفتم شما از کجا فهمیدید گفت از سکوت قبرستان (یا سکوت نیمه شب - ایراد از حافظه بنده است ).( فکر میکنم صحبتهای علامه طباطبایی بهترین منبع و مرجع موثق باشد )
آنان که خاک رابه یک نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند
اللهم صل علی محمد و آل محمد
(سلام آقای منتظر حالت خوبه آمدیم به وبلاگت سر زدیم ولی ردپا نذاشتیم)
<<ابتدا <قبلی 3043 3042 3041 3040 3039 3038 3037 3036 3035 3034 3033 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved