شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
29652
نام: مهری
شهر: اصفهان-خمینی شهر
تاریخ: 10/23/2006 11:38:16 PM
کاربر مهمان
 
عید فطر بر شما مبارک باد
29651
نام: ali rreza
شهر: مشهد
تاریخ: 10/23/2006 11:32:03 PM
کاربر مهمان
  سلام عليكم
اينجا انگاري همه از دماغ مبارك جناب فيل افتادن...
من عليرضا هستم كسي منو ميشناسه اينجا. پاتوغ من تالار گفتگو بوده ولي از ناچاري ميام اينجا. فقط براي من تالار ادا در مياره يا واسه همه همينجوريه؟؟؟
دلم براي همه بچه هاي تالار گفتگو تنگ شده:
لايو
ماهك
اميرحسين
گمگشته
گل نرگس
ساناز
بهار
محبوبه
هادي شفيعي
لقمان
سيدذاكر
نسرين
و...
اميدوارم هرچه زودتر مشكل تالار حل بشه تا من بتونم دوباره با همگي ملاقات داشته باشم.
التماس دعا
يا علي
ضمنا سيد جواد ذاكر يادتون نره صلواته رو همچين جلي ختم كنين ...اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم... آفرين بر همتون
علي علي
29650
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 10/23/2006 6:53:10 PM
کاربر مهمان
  خاطرات آقای قرائتی(۷)
دوستى بدون عمل
بچه ام كوچولو بود از من بيسكويت خواست . گفتم : امروز مى خرم . وقتى به خانه برگشتم فراموش كرده بودم . بچه دويد جلو و پرسيد: بابا بيسكويت كو؟ گفتم : يادم رفت . بچه تازه به زبان آمده گفت : بابا بَده ، بابا بَده .
بچه را بغل كردم و گفتم : باباجان ! دوستت دارم . گفت : بيسكويت كو؟ دانستم كه دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.
آرى چگونه ما مى گوئيم خدا و رسول و اهل بيت او را دوست داريم ، ولى در عمل كوتاهى مى كنيم ؟
بركت كلاس بچه ها
قبل از انقلاب يكدوره روش كلاسدارى براى طلبه ها در قم گذاشته بودم ، مدّتى پس از پايان كلاسها طلبه اى به در خانه ما آمد و گفت : من مى خواهم دست شما را ببوسم . گفتم : شما از من بهترى ، قصّه چيست ؟ گفت :
پس از اتمام دوره ، به شمال رفتم و براى بچه ها كلاس دائر كردم ، يكى از جوانها در سايه قصه ها و مطالب كلاس ، نماز خوان شد. روزى پدرش آمد و به من گفت : من مى خواهم در مقابل اين كار بزرگ كه فرزند مرا با نماز آشنا كرده اى ، خدمتى به شما كرده باشم و اصرار كرد كه احتياج من در زندگى چيست ؟ بالاخره بعد از اصرار وقتى فهميد من خانه ندارم ، به قم آمد و خانه اى براى من خريدارى كرد و امشب اوّلين شبى است كه به خانه جديد مى رويم ، آمدم از شما تشكّر كنم .
تحليل هاى مادّى
زمانى كه در كاشان براى بچه ها كلاس داشتم ، شخصى به من گفت : تو خيلى سياستمدارى . گفتم : چطور؟
گفت : تو اين بچه ها را جمع مى كنى و برايشان كلاس مى گذارى تا چند سال ديگر كه بزرگ شدند، خمس وسهم امامشان را به تو بدهند!!
شيوه هاى جذب
زمان طاغوت براى تبليغ به اطراف زرّين شهر اصفهان رفته بودم . هرچه از مردم دعوت مى شد، كمتر كسى به مسجد مى آمد. در نزديكى مسجد جوانها واليبال بازى مى كردند. از آنها خواستم تا همبازى آنان شوم . با ترديد پذيرفتند، عبا و عمامه را كنار گذاشته و قدرى واليبال بازى كردم .
هنگام اذان شد، از آنها تقاضا كردم كه با من به مسجد بيايند و 5 دقيقه نماز و ده دقيقه به صحبت من گوش كنند. آنان پذيرفتند و از آن پس هرشب جوانها به مسجد مى آمدند.
موسيقى در اتوبوس
زمان طاغوت در اتوبوس عازم سفرى بودم . شخصى مى خواست مرا عصبانى كند گفت : آقاى راننده ! آقا در ماشين تشريف دارند، موسيقى را روشن كنيد.
راننده هم نامردى نكرد و موسيقى را روشن كرد. من ماندم كه چه كنم ؟ پياده شوم يا بنشينم ؟ همين طور كه فكر مى كردم آن آقا گفت : حاج آقا چطوره ؟ خوشت مى آيد؟ گفتم : صحبت خوش آمدن و نيامدن نيست . غير از اين است كه خواننده اى مى خواند؟ گفت : نه . گفتم : من حيفم مى آيد مغزم را در اختيار اين خواننده بگذارم . اگر شما هم يك نوار داشته باشيد، هر صدايى را روى آن ضبط نخواهيد كرد.
آرامش در تنهايى
در رژيم طاغوت ، شهيد محراب حضرت آيت الله مدنى در نورآباد كازرون تبعيد بود. من به ديدنش رفتم ، ديدم اين عالم ربّانى در تنهايى به سر مى برد. گفتم : از تنهايى ناراحت نيستيد؟ فرمود: من تنها نيستم ، در محضر خدا هستم . هرشبى كه مى خوابم ، يك قدم بخدا نزديك مى شوم و هر قدمى كه دشمنم (شاه ) برمى دارد، يك قدم از خدا دور مى شود.
29649
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 10/23/2006 6:47:38 PM
کاربر مهمان
  وداع
این ماه رمضان هم رفت ( انشاءالله سالیان سال باشید و ماه رمضان را درک کنید) (ای خدا اگه قراره تا ماه رمضان بعدی نباشم بعد از عید فطر زیاد مهلتم نده )
عید همتون مبارک
انشاءالله به واسطه ماه رمضان گناهانتان بخشیده شده باشه و مثل یک نوزاد که تازه به دنیا آمده پاک پاک شده باشید
خیلی ها تونستن پرواز کردن را یاد بگیرن و خیلی ها هم هنگام پرواز سقوط کردن (هر چی به خدا نزدیک تر باشی اگه گناه بکنی ضربه ای که میخوری سخت تره - کسی که تازه اول راه روی پله اول و دوم ایستاده ولی کسی که خیلی از راه رو آمده روی پله ۱۰۰ ایستاده -اونی که اول راه اگه گناه کنه زیاد ضربه نمیخوره ولی اونی که روی پله ۱۰۰ ایستاده اگه سقوط کنه ...... )
التماس دعا
29648
نام: یاسمن
شهر: ملت عشق
تاریخ: 10/23/2006 6:43:16 PM
کاربر مهمان
  خدایا،مهربونم،دیدی تو این نیم ساعت چی شد
همین نیم ساعت پیش بود که نوشتم،ولی بازم مینویسم خوب، خودتو ناراحت نکن،باشه
باور کن منم ناراحت نیستم. فقط...فقط اینکه
فقط کاری کن لیاقتتو داشته باشم
خدایاشکرت ... شکرت
29647
نام: sara
شهر: تهران
تاریخ: 10/23/2006 6:26:47 PM
کاربر مهمان
  برادربي قرار,براي اينكاربايد منتظر رو صدا بزنيد...ولي پيشنهادخوبيه......
از بابت مجروح شدن بسيجي حقيقتا ناراحت و متاسفم. انشائ الله كه هرچه زودتر حالش خوب بشه .خودش بياد اينجا و بنويسه ,بيادو اززمزمه جويبارهاي بهشتي كه تجربه كرده بگه...خوش به حالتون كه تونستيد از اين موهبت برخوردار بشيد..ايثار رو تجربه كنيد و همه اونچه را كه ديگران جز در مقام لفظ نشنيده اند
29646
نام: مرتضی
شهر: کوچه های بنی هاشم
تاریخ: 10/23/2006 5:58:23 PM
کاربر مهمان
  سلام

از دیدن این سایت خیلی خوشبختم بسیجی جان خودت گفته بودی اینجا بیا اومدم درسته وقتی اومدم که کار از کار گذشته و الان رو تخت بیمارستان دراز به دراز خوابیدی و دیگه نمیتونی اینها رو بخونی اما فکر کنم تو تقریبا ۳۰% بچه های لشگر رو با اینجا آشنا کردی اول به بچه های اینجا میگم بعد به بچه های گروهان ثارالله و لشگر عاشورا...
اولا یکی از بچه ها طوری حرف زده بود که مثل اینکه این عملیات اخیر که بنام شهدای مرصاد گذشت مانور بود نه برادر من مانور نبود اگه حرفای برادرم عشقی رو بخونی میفهمی که یک جنگ واقعی بود و میتونی ماجرا رو درست اونجا بخونی مگه تو مانور شهید داده میشه البته داده میشه اما کم نه اینکه تقریبا یک گروهان...

***** ملت قلب کشور اسلامیست و بسیج قلب ملت اسلامی و شهدا قلب بسیج ملت اسلامی و شهدا هستند که اهداف مقدس اسلام را به وضوح میکشند و این وضوح معنی واقعی حل من ناصر ینصرنیست...

سردار عاشورایی بسیجی رسول محمدی فرمانده بازرسی حوزه امام صادق شهر ...
محل شهادت : بیابان های بین تبریز و ارومیه
نام عملیات: شهدای مرصاد
29645
نام: یاسمن
شهر: ملت عشق
تاریخ: 10/23/2006 5:40:56 PM
کاربر مهمان
  خدایا ................. میشنوی
این ماهم تموم شد، به همین راحتی...
بازم مثل همیشه سرم پایینه و تو بازور سرمو بالا نگه داشتی
بازم مثل همیشه،انقدر گناهام زیاده که،نمیتونم حرف بزنم،ولی تو با صدای بلند داری صدام میکنی
بازم مثل همیشه،از خجالت دارم گریه میکنمو،ولی تو با خنده های عاشقونت از اشکام استقبال میکنی و جمعشون میکنی
آخه چه جوری اون بالا نشستی
امشب مثل شبای دیگه دقیقا نمیدونم چه حسی نسبت بهم داری
میبینما داری بهم عاشقونه لبخند میزنی، ولی...
ولی یه جورییم
میترسم، میترسم از بار گناهام کم نشده باشه
میترسم، منو نبخشیده باشی
میترسم، این خنده های عاشقونت از روی.....
باشه، باشه بابا،بازم که داری اونجوری نگام میکنی باشه دیگه ناراحت نیستم،تو هم ناراحت نباش،باشه
مهربونم،بازم مثل همیشه شروع میکنم
اونقدر یقین دارم که به حرفام گوش میکنی
دلم میخواد همه حرفای خودمو بقیه رو بهت بگم،تو هم جواب همشو بدی
ولی نه، نمیخوام شروع کنم به شمردن
فقط میخوام یه چیزی بگم
خدایا،بارلاها،پروردگارا... خدایا،خداوندا
نمیخوام بگم دارم توبه میکنم، یا کلی تندو تند دعابخونمو معنیهاشو نفهمم، یا اینکه کارامو توجیح کنم.میخوام فقط یه چیزی بگم،میدونم شاید باور نکنی
البته حقم داری،ولی خوب میگم
(بشینو فقط بهم از این به بعد نگاه کن)
مهربون یاسمن، میخوام ازت،فقط یه کاری کن،یه کاری کن که لیاقتتو داشته باشم
مهربونم شکرت
29644
نام: بی قرار
شهر: تهران
تاریخ: 10/23/2006 5:32:32 PM
کاربر مهمان
  سلام!
عیدتون مبارک...مثل همیشه دعا یادتون نره...
سرنای بزرگوار خوش اومدی!
آقا این پیشنهاد ما هم مثل اینکه خورد به در و دیوار قلعه!!!!!
موفق باشید.
داداش کوچیکتون بی قرار.
29643
نام: fatemeh
شهر: usa
تاریخ: 10/23/2006 5:20:39 PM
کاربر مهمان
  عيد فطر بر همه خواهران و برادران اهل دل مبارك:
هر چند كه اينجا هنوز عيد اعلام نشده.
سارا خواهرخوبم نوشته امشبت منوبرد توي نانوايي سنگك قديمي محله. ميدونم امشب تا صبح نميتونم بخوابم.
زندگي خالي است ان را پر کن..
زندگي دعا است ان را مرتب زمزمه كن.
زندگي تکرار تفکر در حلقه حيات است
زندگي يک مبارزه است قبول کن.
زندگي يک تجربه است ان را مرور کن.
زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو.
زندگي آزمايشگاه صبر براي موجود کم طاقت است
و اما ؟؟؟
زندگي يک دوربين است سعي کن با صورت خندان و شاد
با ان روبرو بشي
<<ابتدا <قبلی 2971 2970 2969 2968 2967 2966 2965 2964 2963 2962 2961 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved