شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
29452
نام: سمانه
شهر: تبریز
تاریخ: 10/20/2006 4:46:51 AM
کاربر مهمان
  کاری کن که من به او احسان برسم
29451
نام: هادی
شهر: کرمان
تاریخ: 10/20/2006 3:17:21 AM
کاربر مهمان
  دنباله
« همچنين در جلسة صبح امروزِ مجلس ، بند چهار از مادة 243 قانونِ ... به تصويب رسيد . بر اساس اين مصوبه ، از اين پس زنان حق خواهند داشت كه ... »
مرد در حالي كه سر شيشه را با انگشت شست گرفته بود و شيشه را تكان مي داد از آشپزخانه بيرون آمد . جلو اتاق خواب لحظه اي مكث كرد و شيشه را كج كرد و چند قطرة شير پشتِ دستش ريخت و با نوك زبان چشيد تا ببيند داغ نباشد .
زن گفت : « داغ نباشه ! »
و در مبل فرو رفت و پايش را دراز كرد . بعد با كنترل تلويزيون را روشن كرد . گزارشگر ورزشي خبرِ مسابقات تكواندوي بزرگسالان را اعلام مي كرد : « در قسمتِ كاتاي انفرادي ، خانم سميه آقاخاني از استان لرستان با كسب 35 امتياز صاحب مقام نخستِ اين رقابت ها ... »
گرية بچه نمي گذاشت خوب بشنود . كمي سرش را خم كرد و رو به اتاق خواب گفت: « بخوابونش ديگه اين وقتِ ساعت !... »
مرد سرش را از اتاق خواب بيرون آورد و گفت : « كمش كن ! اينجوري كه بچـه نمي خوابه . »
زن غر زد : « دو دقيقه هم نمي شه تو اين خونه راحت بود ؟ »
و كمي صداي تلويزيون را كم كرد .

اين بار مرد همراه بچه از اتاق بيرون آمد . بچه را روي يك دستش خوابانده بود و با دستِ ديگر شيشة شيرش را نگه داشته بود و « پيش پيش » مي كرد . آهسته به سمتِ زن آمد . زن چشمش به تلويزيون بود ، ولي نگاه نمي كرد . مرد كنارش روي مبل نشست . لحظه اي بعد ، محجوبانه ، گفت : « امروز مامانم زنگ زده بود . »
زن توجهي به حرفش نكرد .
مرد باز ادامه داد : « امشب دعوت مون كرده ... »
زن ، بي آنكه سرش را برگرداند ، گفت : « خيلي خسته ام . »
مرد گفت: «پريشب كلي تدارك ديده بودن ، نرفتيم . خب امشب كه كاري نداري ...»
زن گفت : « خسته ام . مگه نمي بيني ؟ »
مرد گفت : « فردا چي ؟ فردا كه جمعه ست . »
زن گفت : « فردا مسابقه ست . قراره با بچه ها بريم تماشاي بازي . »
مرد گفت : « شب . »
زن گفت : « نه ! »
مرد ناراحت از روي مبل بلند شد و پشت به او كرد و آرام گفت : « تمامِ زن هاي همسايه شوهرهاشونو مي برن تفريح ، گردش ... اما تو اصلاً به فكر نيستي ... »
زن كمي در مبل جابه جا شد ، اما به روي خودش نياورد .
مرد با بغض گفت : « صبح تا شب توي خونه ام . هي بشور ، بپز ، جاروكن ... نه تفريحي ، نه مهموني اي ... ماه به ماه خونة مادرم هم نمي رم ... »
و باز در حالي كه پيش پيش مي كرد ، آرام دور اتاق چرخيد . بچه كه كمي ساكت شد گذاشتش روي تخت . وقتي آمد برود سمتِ آشپزخانه ، زن پرسيد : « شام چي داريم؟ »
مرد جلو درِ آشپزخانه ايستاد و آرام و غمزده گفت : « خورشتِ ديشب يه خـرده مونده . مي خواي داغ كنم ؟ »
و رفت داخل .
زن بلند گفت : « باز هم غذاي موندة ديشب ؟ »
مرد از آشپزخانه گفت : « ديشب كه لب نزدي . همون جوري مونده . »
زن گفت : « مگه خودت شام نمي خوري ؟ »
مرد جوابي نداد . زن به درِ آشپزخانه خيره شد و صداي به هم خوردن استكان و نعلبكي را شنيد . لحظه اي بعد مرد با سيني چاي بيرون آمد .
زن تكرار كرد : « مگه خودت شام نمي خوري ؟ »
مرد سيني را جلو زن گرفت : « ميل ندارم . خوابم مي آد . »
زن ديد كه چشم هاي مرد سر
29450
نام: هادی
شهر: کرمان
تاریخ: 10/20/2006 3:10:26 AM
کاربر مهمان
  يك داستان زن پسند ( حسين مرتضاييان آبكنار )
زن وارد آپارتمان كه شد تا خواست در را باز كند متوجه پاكتِ پستي بزرگي شد كه جلو در افتاده بود . با تعجب پاكت را برداشت و داخل شد . از آشپزخانه صـداي شيرِ آب مي آمد . كيفش را از روي دوشش برداشت و روسري اش را از سرش باز كرد . در حالي كه سعي مي كرد نشاني فرستنده را پشتِ پاكت بخواند ، دكمه هاي مانتويش را باز كرد و يك دستش را از مانتو بيرون آورد . بعد بسته را به دستِ ديگر داد و مانتو را از تنش در آورد و روي جارختي پشت در آويزان كرد .
.آرام روي مبل نشست . پاكت را باز كرد و ديد كه ناشناسي شمارة جديدِ مجلة «زنان» را برايش فرستاده است

آرام آرام مجله را ورق زد تا رسيد به « صفحة مردان » . با بي ميلي نگاهي به عنوانِ مطلبِ اين شماره انداخت . نظرش را جلب كرد : « يك داستانِ زن پسند »
از سرِ كنجكاوي خواست شروع كند به خواندنِ داستان اما براي لحظه اي چشم از صفحه برداشت و در خيالاتش غوطه ور شد ...
صداي گرية بچه به گوشش رسيد . گفت : « اون بچه چرا اينقدر نق مي زنه ؟ »
مرد شير آب ظرفشويي را بست و گفت : « فكر كنم خيس كرده . »
زن گفت : « خب عوضش كن . نمي بيني من خسته ام ؟ »
مرد پشتِ دستش را به پيشبند ماليد تا خشك شود . بعد كمي سرش را به جلو خم كرد و بندِ پيشبند را از سرش در آورد . سريع از آشپزخانه بيرون آمد . سلام گفت و به اتاق خواب رفت .
زن نگاهي به او انداخت و روزنامه را از روي ميز برداشت . لحظاتي بعد مرد در حالي كه كهنة خيس بچه را كف دست گرفته بود از اتاق خواب بيرون آمد و تند به سمت دستشويي رفت .
زن گفت : « مواظب باش نچكه ! »
مرد دستِ ديگرش را هم گود كرد و زيرش گرفت . بعد شيرِ دستشويي را باز كرد و كهنه را شست .
زن دماغش را گرفت و گفت : « خب ببند در رو ! بوش خفه م كرد ! »
مرد با پشت پا در را هل داد و تا نيمه بست .
زن صفحات آگهي را از لاي روزنامه درآورد و خواند : « به يك ماشين نويسِ مرد نيازمنديم . تلفن 8909739 » « به يك منشيِ آقا ، ديپلمه ، مسلط به زبان انگليسي و تايپ فارسي و لاتين ... »
زن از اين كه آگهي هاي استخدام بيشتر براي مردان بود لجش گرفت و صفحات آگهي را روي ميز پرت كرد .
مرد از دستشويي بيرون آمد . كهنة بچه را كه چلانده بود باز كرد و تكاند و به سمت بالكن رفت . درِ بالكن را باز كرد و كهنه را روي طناب پهن كرد و گيره زد .

بچه باز شروع به گريه كرد . زن نگاهِ چپ چپي به مرد انداخت و گفت : « بچه سرما نخوره ! »
مرد سريع به اتاق خواب رفت و از كشوي كمد ، كهنه اي ديگر بيرون آورد و دورِ بچه پيچيد . بعد بلندش كرد و در حالي كه تكان تكانش مي داد از اتاق بيرون آمد .
گرية بچه قطع نمي شد . زن گفت : « شايد گشنه شه . »
مرد به سمت زن آمد : « يه لحظه بغلش مي كني ، شيرِشو درست كنم ؟ »
زن كف دست هايش را نشان داد و گفت : « بذارش رو تخت ، دست هام كثيفه . »
مرد گفت : « دست هات چرا سياهه ؟ »
زن با بدخُلقي گفت : « هيچي ، پنچر كردم . »
مرد گفت : « باز هم ؟ »
زن گفت : « زاپاسم هم پنچر بود . يه مكافاتي كشيدم تو خيابون كه نگو ... »
مرد بچه را روي تخت گذاشت . به آشپزخانه رفت و شيشة بچه را زيرِ شيرِ آب شست ...
زن به خواندنش ادامه داد
29449
نام: هادی
شهر: کرمان
تاریخ: 10/20/2006 3:06:53 AM
کاربر مهمان
  سلام

خوبيد؟

SMS

خيلي مي خوامت.
خيلي دوست دارم.
بلاخره يه روز دستتو مي گيرم مي برمت يه جاي دور كه دست هيچكس بهمون نرسه.
قربانت: ازرائيل

*****************

Do
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
dos
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
doset
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
do se ta shish ta .


*****************

من تو اين دنيا سه تا دوست دارم ...خورشيد ،ماه و تو.
خورشيد رو واسه روزام، ماه رو واسه شبام، ولي تو رو واسه تك تك لحظه هام مي خوام.

*****************
29448
نام: هادی
شهر: کرمان
تاریخ: 10/20/2006 2:57:13 AM
کاربر مهمان
  نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟
زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟
با شما طي كرده ام راه درازي را
خسته هستم خسته، آيا مي شناسيدم؟
راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ
تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟
اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست
من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟
پاي رهوارش شكسته سنگلاخ دهر
اينك اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟
مي شناسد چشم هايم چهره هاتان را
همچناني كه شما ها مي شناسيدم
اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟
من همان دريايتان اي رهروان عشق
رود هاي روح دريا مي شناسيدم
اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود
عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟
در كفه فرهاد تيغه من نهادم من
من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟
مسخ كرده چهره ام را گر چه اين ايام
با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟
من همانم آشناي سال هاي دور
رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟
29447
نام: هادی
شهر: کرمان
تاریخ: 10/20/2006 2:51:29 AM
کاربر مهمان
  نمي خوام بگم قدر يه دنيا دوست دارم چون دنيا يه روز تموم مي شه

نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است

چون شب هم بالاخره تموم مي شه

نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم
29446
نام: فهیمه
شهر: بهارستان {اصفهان}
تاریخ: 10/20/2006 12:24:55 AM
کاربر مهمان
  در میان من و تو فاصله هاست .دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست.گاه می اندیشم میتوانی تو به لبخندی این فاصله هارابرداری.دستهای ته توانای بخشش دارد.چشمهای توبه من آرامش می بخشد.و تو چون مصرع شعری زیباسطر برجسته ای از زندگی من هستی.تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی.منبه هاندازه ی زیبایی تو غمگینم. تقدیم به بهترینها در عشق
29445
نام: مین مرادی
شهر: کرمانشاه _پردیس
تاریخ: 10/19/2006 11:51:35 PM
کاربر مهمان
  زیبا رویان عالم رحم ندارن دلشان


مگر از جان گذرد هر که شود عاشقشان

تقدیم به همه ی دل شکسته ها
29444
نام: sara
شهر: تهران
تاریخ: 10/19/2006 11:48:21 PM
کاربر مهمان
  نوشته علیرضا قزوه
در دشت نه چندان هموار زندگی ماهها را یکی پس از دیگری طی میکنه تا به دامنه کوه رفیع رمضان میرسه عزم کرده که فتحش کنه و تا حد ممکن به قله قدربرسه یا حداقل به نزدیکترین نقطه به قله چون راه داشته باشم ؟ حداقل اینقدر نزدیک که بتونم صدای مولا رو بشنوم آخه گوشهای من خیلی ضعیفه و چشمهام هم .من که ندای تو رو که در عرش طنین اندازه نمیشنوم تا چه رسد به صدای مولا ٬ عظمت تو رو نمیبینم تا چه رسد به پرچم مولا,یعنی میشه با این همه ضعف صعود کنم ؟ فکر میکنم اگه بخوام با کمک تو و مولا بتونم .پس : توکلت علی الله و یا علی مولای من ....خلیفه نیستی....سلطان هم ,فقط امام اول مظلومانیو جای پنج سال ,می‌شد که پنجاه سال حاکم باشی...می‌شد که شامات را چون دندانی کند و پراکند...که سهم بچه‌های ابوسفیان باشدو در امارت کوفه...کاری هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد...می‌شدهر سال به هند و پارسبه چین و ماچین دعوت شد...سلطان روم به افتخار حضورت برپا کند...چیزی شبیه همین ضیافت‌های شام در تالارهای آینه و مرمرو پشت درهای بسته می‌شد حسین و حسن را با خود همراه کرد....یکی مشاور اعظم یکی وزیر خزانه‌داری کل....می‌شد کاری کرد که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد....یا کاره‌ای که زهر نریزد....یا نهحکومت ایران هم می‌شد که سهم حسن باشد, حکومت عراق، سهم حسین, حتی عقیل را می‌شد سه چهار سالی با حقوق ارزی آن روز به اندلس فرستاد....می‌شد محمد حنفیه سفیر سازمان ملل باشد ,مانند این پسرخاله‌ها که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!می‌شد کنار رود فرات کاخی سبز ساخت برای تابستان‌هاسری به بغداد زد بر بالای کوه ابوقبیس کاخی سپید داشت.....چیزی شبیه کاخ سعدآباد...شبیه کاخ ملک فهد کاخی بلندتر از خانه‌ خدا....می‌شد که بعد خود به فکر پادشاهی فرزندان بود. مثل همین ملک حسین و ملک حسن. مثل همین حیدر علی‌اف و اف بر این دنیا...می‌شد که امام علی بود و با تمام جهان ارتباط داشت. مثل همین امام علی رحمانف....می‌شد با خانم رایس دست داد, می‌شد انبان خویش را پر کرد...از شیر مرغ و جان آدمیزاد ,از وعده و وعید...و افطاری داد از بیت‌المال و جامه‌های اطلس و ابریشم پوشید...با میمون و سگ بازی کرد,رقاصه‌های روم را دعوت کرد,با چشم‌بندی و آتش‌بازی شب را به صبح رسانددر برج‌های دوبی سهمی داشت در بازار بورس دستی...نشست بالای تختی و کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت...یا دست کم هر روز یک اسب پیش‌کش قبول کردیک شمشیر مرصع که نام تو بر آن حک شده باشدـ این تحفه‌ها از هند است ـ آن جامه‌ها از روم ـ این فرش‌های ابریشمین از ایران ...جشنی بگیر....بگو که شاعران قصیده بخوانند. شب را زود بخواب ,که کاترینا و سونامی در راه است...برای کندن چاه به بردگان سیاه فرمان بده...به شرکت‌های چند ملیتی برای بردن نان فرصت نیست...این را به سازمان غله و نان بسپار!....این وقت شب نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی می‌دانم...این‌گونه شعرها خوب نیستند....اما مولای من........!آن کفش‌های وصله‌دارهم مناسب پای حضرت حاکم نیست....التماس دعا
اگر پروانه می رقصد به جد مردانه می رقصد
29443
نام: ابوالفضل
شهر: تربت حیدریه
تاریخ: 10/19/2006 10:24:05 PM
کاربر مهمان
  به امید موفقیت برای تمام گلدکوئستی ها
<<ابتدا <قبلی 2951 2950 2949 2948 2947 2946 2945 2944 2943 2942 2941 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved