شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
29192
نام: فاطمه(کنیزالزهراس)
شهر: تهران
تاریخ: 10/14/2006 3:01:01 PM
کاربر مهمان
  سلام علی قلب زینب الصبور
سلام علیکم و رحمةالله
شهادت جانسوزاولین شهیدمحراب رابردوستداران حضرتش تسلیت می کنم.ودرابتدا خدمت سرورمان آقاصاحب الز مان(عج)این مصیبت عظیم را تسلیت عرض می کنم.
نمی دونم چه کسایی تو این سایت من رو می شناسن.من حدود چندماه تو این سایت مطلب می نوشتم و با خیلی ها هم دوست شده بودم.
به هرحال من می خوام چندچیزرا اعتراف کنم.
اول اینکه بنده تو این سایت چندتااسم داشتم یکی همین کنیزالزهرا .چودیگری یه بنده ی خداوخیلی اسامی که الآن به خاطر ندارم.من ضمن معرفی بااسم مستعاریه بنده ی خدا گفتم که یه طلبه هستم.درصورتی که این طورنیست اما اگه الله عنایت بفرمایند شاید بشم . من فاطمه هستم که ازوقتی باآقای مهردادشریف ازدواج کردم چندبار بیشتر داخل این سایت نیامدم.خلاصه اومدم ازتون حلالیت بطلبم .
ان شاءالله که همه ازدست این حقیر راضی باشن.
ان شاءالله که ماآدم ازاین دنیا بروم.
اللهم عجل لولیک الفرج
یاعلی التماس دعا
29191
نام: نرگس
شهر: ..........
تاریخ: 10/14/2006 2:26:25 PM
کاربر مهمان
  نامه ای برای خدا

<>
دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !

پرشدم از شوق برای نوشتن ...

دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !

نوشتم :

سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
می آيی به پيشم !
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام
دانه های شبنم می کارد ،
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
و برود و بگوید کسی نیاید !

معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !

مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...
مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

29190
نام: خسته
شهر: شهرضا
تاریخ: 10/14/2006 1:20:52 PM
کاربر مهمان
  از زندگی خسته ام خدایا چه کنم
29189
نام: خسته
شهر: شهرضا
تاریخ: 10/14/2006 1:20:50 PM
کاربر مهمان
  از زندگی خسته ام خدایا چه کنم
29188
نام: مهدی
شهر: مشهدالرضا
تاریخ: 10/14/2006 1:07:30 PM
کاربر مهمان
  التماس دعا از تمام دوستان اولین دعای شما در شبهای قدر فرج و سلامتی حضرت بقیه الله عج باشد به امید مستجاب شدن دعوات شما حتما من حقیر را دعا فرمائید
من الله التوفیق
29187
نام: رها
شهر: ساری
تاریخ: 10/14/2006 12:34:46 PM
کاربر مهمان
  خدایا به من توفیق بندگی ده و یاریم کن تا تنها برای رضای تو به بندگانت خدمت کنم
29186
نام: عا شق آواره
شهر: نقده(آذربایجان)
تاریخ: 10/14/2006 10:52:33 AM
کاربر مهمان
  احساس می کردم هیچ کس را ندارم اما وقتی دیدمش احساس کردم همه دنیا مال منه...دوستش دارم خیلی
خیلی خیلی زیاد...میدونم از همه چیز خبر داره اما
می خام بدونه که منتظرشم...یا مهدی ادرکنی
29185
نام: مریم
شهر: ....
تاریخ: 10/14/2006 10:19:35 AM
کاربر مهمان
  دیدی بازم اومدم.اونم خسته ترازهمیشه داغونه داغون ببین این دلمه که پاره پارس اینم کاراکه که ...اینم چشامه که مث همیشه بارونیه.
خب حالا چی بگم .امشب چه شبیه مومن ها چرا دلم اتیشه انگار .سید مرتضی چه خبره؟نمی دونم شاید...کلمه ها بهم اجازه نمیدن عم دلتنگیمو برات بگم .
خدایا اف براین روزگار بی علی
مولاجون یتیمتم.گدای درخونتم .اقاجون ببین تنهای تنهام هیچ کسو ندارم فقط خودتی خودت.نذار ناامید برم.
اقاجون دست گمشده هاروهم بگیر .هرچی می گردم تاخودمو پیداکنم بیشتر دور میشم فرسنگ ها دورشدم پس دستمو بگیر .یادته اون خواب یادته بچه سید رو پس چی شد کجامونده چرانمیاد پیدام کنه.بچه خودت بودا خودش گفت بااین...همه رو که گم کردی پیدا می کنی پس چرا نیمد.ها؟بیشتر ازاین باید دوربشم تا .....
29184
نام: بسیجی
شهر: عاشق شهادت
تاریخ: 10/14/2006 10:13:31 AM
کاربر مهمان
 
...................................................................................................................................................................................................................................................................................................................... امشب دیگر علی نیست
یا اهل العالم قتل العلی فی المحراب مظلوما
29183
نام: مهدی
شهر: تبریز
تاریخ: 10/14/2006 10:12:37 AM
کاربر مهمان
  مرد کوری به یک دختری عاشق شد روزها گذشت او ارزو داشت معشوقه اش را ببیند اما کسی نبود که چشمانش را جهت عمل جراحی به او هدیه کند عاقبت روز موعود فرا رسید و کسی پیدا شد که چشمانش را اهداء کند او بینایی اش را باز یافت و به دیدار معشوقه اش شتافت اما وقتی با او روبرو شد دید که معشوقه اش نیز کور است رویش رابرگرداند و خواست آنجا را ترک کند ناگهان صدایی برخواست که :
عزیزم حالا که می روی مواظب چشمان من باش .
<<ابتدا <قبلی 2925 2924 2923 2922 2921 2920 2919 2918 2917 2916 2915 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved