اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 28682 |
نام:
مریم
شهر:
خراسان جنوبی
تاریخ:
10/4/2006 1:27:13 AM
کاربر مهمان
|
سلام ب همه دوستان نماز روزتون قبول در گاه حق من تا به حال اینجا نیومدم ولی خیلی جالبه
خوب التماس دعا
|
|
| 28681 |
نام:
mj
شهر:
pa
تاریخ:
10/4/2006 1:17:10 AM
کاربر مهمان
|
اينجا مثل اينكه همه پروازا كنسل شده اند. ميشه يك نفر بگه چه اتفاقي افتاده? كسي بمب تو سكوي پرواز گذاشته?
|
|
| 28680 |
نام:
mj
شهر:
pa
تاریخ:
10/4/2006 1:16:45 AM
کاربر مهمان
|
اينجا مثل اينكه همه پروازا كنسل شده اند. ميشه يك نفر گهچه اتفاقي افتاده.. كسي بمب تو سكوي پرواز گذاشته?
|
|
| 28679 |
نام:
مقداد
شهر:
اهواز
تاریخ:
10/3/2006 9:15:15 PM
کاربر مهمان
|
خاطرات آقای قرائتی(۴)
اعتراف به گناه
وارد حرم امام رضا عليه السلام شدم ، جوانى را ديدم كه زنجير طلا به گردن كرده بود. متذكّر حرمت آن شدم ، او در جواب گفت : مى دانم و ساكت به كار خود مشغول شد.
من ابتدا ناراحت شدم 7 زيرا شنيد و اقرار كرد و با بى اعتنايى مشغول زيارت شد، بعد به فكر فرو رفتم كه الا ن اگر امام رضا عليه السلام نيز از بعضى خلافكارى هاى من بپرسد، نمى توانم انكار كنم و بايد اقرار كنم ! با خود گفتم : پس من در مقابل امام رضا عليه السلام و آن جوان در مقابل من ، اگر من بدتر نباشم بهتر نيستم !
بعد از چند لحظه همان جوان كنار من نشست و گفت : حاج آقا! به چه دليل طلا براى مرد حرام است ؟ من دليل آوردم و او قبول كرد، بعد پيش خود فكر كردم كه روح من در مقابل امام رضا عليه السلام تسليم شد، خداوند هم روح اين جوان را در مقابل من تسليم كرد.
آرزويى بزرگ
در حرم مطهر رسول گرامى اسلام صلّلى اللّه عليه و آله مشغول زيارت و دعابودم ، در همين زمان يكى از سادات علما را ديدم ، به ايشان گفتم : شما از نسل پيامبر وسيّد هستيد، من حاجتى دارم شما وساطت كرده آمين بگوئيد تا دعاى من مستجاب شود. گفت : خواسته ات چيست ؟ برايشان گفتم : تعجّب كرد! گفت : خواسته بزرگى است .
در حقيقت خواست بگويد: شما كجا و اين خواسته و دعا كجا؟ خداوند به ذهنم آورد كه در جواب ايشان بگويم : اگر خداوند قادر متعال اراده كند ((اشرف المخلوق )) خود يعنى وجود مبارك پيامبر صلّلى اللّه عليه و آله را در غار، با ((اوهن البيوت )) تار عنكبوت حفظ مى كند، پس اگر خداوند اراده كند اين خواسته و آرزوى بزرگ من هم چيزى نيست .
دوش آب سرد در منى
در يكى از سالهاى گرم و كم آبى در منى ، خيمه را گُم كردم . مقدارى گشتم و پيدا نكردم ، خيلى اذيّت شدم . يكى از دوستان به من رسيد وگفت : چكار مى كنى ؟ داستان را گفتم ، گفت : خوب الا ن چه مى خواهى ؟ (من از روى مزاح و اينكه چيزى بگويم كه فعلاً در دسترس نباشد، بلكه بايد خواب آن را ديد) گفتم : يك دوش آب سرد و يك انار يزد! دست مرا گرفت و به خيمه خودشان برد كه در آن خيمه دوش آب بود، پس از دوش آب سرد و وقتى در خيمه نشستم ، آن سيّد، انارى را جلوى من گذاشت و گفت : به جدّم اين انار يزد است !!
مزاح با علامه جعفرى
در مشهد مقدس به مرحوم علامه محمد تقى جعفرى برخورد كردم . به ايشان گفتم : كجا تشريف مى بريد، فرمود: به جلسه سخنرانى . عرض كردم كه من نيز به جلسه سخنرانى مى روم ، ولى آيا مى دانى فرق من با شما چيست ؟ فرمود: چيست ؟ گفتم : شما مظهر آيه كريمه : ((سنلقى عليك قولاً ثقيلاً)) مى باشى و من مصداق آيه : ((هذا بيان للناس )). ايشان بسيار خنديدند.
شوخى با دوستان
در پايان سفره مهمانى ، دوستان گفتند: دعاى سفره بخوان ! گفتم : بلد نيستم . تعجّب كردند! گفتم : تعجّب نكنيد، شما كم سور مى دهيد، اگر زياد مهمانى كنيد من دعا را حفظ مى شوم .
براى خواندن نماز ميّت ، كتاب را برداشتم تا از روى آن بخوانم ! گفتند: چرا حفظ نيستى ؟ گفتم : شما كم مى ميريد، اگر زياد بميريد من زياد مى خوانم وحفظ مى شوم .
يادگارى
در جبهه شخصى به من رسيد وگفت : حاج آقا! يه چيزى به من يادگارى بده ! فكرى كردم و گفتم : چيزى ندارم . گفت : عمامه ات را بده ! من نگاهى كردم و چيزى نگفتم . او عمّامه ام را برداشت و بُرد.
باطوم يا باطون
در جلسه اى خواستم پاى تخته بنويسم ((باطوم ))، شك كردم كه باطوم است يا ((باطون ))، (با نون و يا با ميم ) از حضّار پرسيدم ، يكى از ميان جمعيّت گفت :
|
|
| 28678 |
نام:
بنده دردمند
شهر:
تهران
تاریخ:
10/3/2006 8:21:34 PM
کاربر مهمان
|
دل از من بردوروی از من نهان کرد خدایا با که این بازی توان کرد مینویسم از دردم باشد که دعای مهربانی سبب شود از خزانه غیبش دوا کند آمین توی این سی سال که از خدا عمر گرفتم مزه فقر و کشیدم مزه عاشقی و نا کامی ولی باعث نشد که خم بشم سوختم گداختم ولی پخته شدم ولی خدا اینبار بد جوری خامی مرا به امتحان دراورد
ازشما میخوام دعام کنید
چند ماه پیش درماه هفتم بارداری وقتی سونو گراف گفت که ختم بارداری را اعلام کرد آب دهانم را قورت نمیتوانستم بدهم قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد
به همسرم نگاه کردم که ایا او هم فهمید که منظور دکتر این است که قلب بچه من دیگر نمیزند ازسونو گرافی بیرون آمدیم همسرمکه آشفتگیش کاملا هویدا بود
دائما به اسم مرا در خیابان صدا میکرد انگار که میترسید قلب من بایستد به مطب دکترم رفتیم تا
گریه میکردم دکترم گفت باید بچه را خارج کنیم وبه صورت طبیعی گریه کنان گفتم میترسم گفت برو درست فکر کن الان ناراحتی جایی نرو که پول میگیرن و سریع سزارین میکنن ولی حیفه شکمت به خاطر بچه مرده پاره بشه اونم با مشکلاتی که تو برای باردار شدن داری خیلی طول میکشه تا دوباره حامله بشی
تابه خانه برسیم سیل اشک بود وسنگینی درد سینه همسرم که بر دوش من سنگینی میکرد به خانه که رسیدم به پدر ومادرم زنگ زدم وبا گریه موضوع را گفتم بابام گفت جوونی گریه نکن رفتم حمام تا آماده بشم برم بیمارستان یک ساعتی زیر دوش اشک ریختم که مامانمدر حمام رازد باخودم گفتم همه از مرگ بچه من ناراحت میشوند نگذارم درد و غصه من انها را از پای دراورد گفتم مامان دارم اماده میشم برم بیمارستان
وخدا میداند که دیگر هیچکس گریه مرا ندید جز خود خودش بعد از ۴ روز که بچه مرده درشکمم رابا خود داشتم بیمارستان وقت زایمان داد چشمتان روز بد نبیند پس ۴۸ ساعت بستری بودن وپس از۲۴ امپول فشار بالاخره درد زایمان مرا گرفت ومن که تصور نمیکردم روزی طبیعی زایمان کنم باچه دردی زایمان کردم
دردی که به دنبالش شادمانی نبوددر اتاقی که بستری شدم یکی دیگر هم زایمان کرده بود پسر و مادر شوهرش
بدون توجه به من می چرخید وشیرینی میداد و قربان صدغه عروسش می رفت درصورتیکه خانواده شوهر من پس از یک هفته باتماسهای مکرر همسرم تازه به دیدن من آمدند خدا خودش میداند که چه دردی در ان لحظه روی دوشم سنگینی کرد وبا چه تحملی اشکم نریخت وباچه زجری خود را به خوردن مشغول کردم وغذا را بلعیدم
وقتی ازبیمارستان بیرون امدیم در دل گریستم که این همه درد کشیدم اخر هیچ مادر بیچاره امکه رنگش از من بدتر بود انگار او زاییده بودخدایا اجر بده به مادرم که این همه رنج کشید بند ناف دور گردنش پیچیده بود وقلب کوچکش را از تپیدن باز داشته بود کودکم دختر کوچک من به دنیا نیامد ومن خود را مقصر میدانستم یکبار بهخواب دیدمش شب پنجشنبه بوددیدم یک دختر کوچولوی تنها لبه یه حوض نشسته بود و انگشت تو دماغش کرده بود و منو نگاه میکرد شبش خیلی ناراحت بودم ولی فرداش انگار شونه هام سبک شده بود دلم هم
وقتیکه زایمان کردم بچمو ندیدم مادرم گفته بود نشانم ندهند حالا من حسرت دختر دارم هرکه میامد دیدنم وبا اندوه نگاهم میکرد با خنده میگفتم چیزی نشده ۵تا دختر میزایم پدرم که همانند خودم دلش گنده است اشکش راکسی ندید ولی تحمل نگاه کردن به من را نداشت ودائم سرش پایین بود من چشمان پف کرده خواهرانم زن برادرم رامیدیدم ومیگفتم برید خجالت بکشید چیزی نشدهمحرم بود برادرم برایم قرمه سبزی اورد وبدینگونه دلداریم داد همسرم که نگو ۲ماه بالای سر من نشست وبا
|
|
| 28677 |
نام:
sara
شهر:
تهران
تاریخ:
10/3/2006 7:23:12 PM
کاربر مهمان
|
سلام ...من دچار فوران كلمات شده ام.ولي بايد تاب بيارم. همش تقصير اين قطره هه بود كه اينجا چكيد. ميگن آدم اگر احساس نكنه مريض ميشه.اي ي ي ي .......آخي ي ي ي ي...هيچكس نميگه حالا كه حرف زدن خوب نيست پس سكوتو چطور ميشه گوش داد!.....اين جا همه چيز شفاف است ، اما شيشه اي نيست , اگر چه ميشه هم شيشه اي حرف زد هم شيشه اي گوش داد...دو ساعت پيش با يه سنگه كه گوشه باغچه افتاده بود دوست شدم... برش داشتم آوردمش تو خونه شستمش و انداختمش تو يه ظرف بلوري آب. بهش گفتم ميخوام وقتي باهات حرف ميزنم مثل بور به حرفام گوش بدي....سنگ ها خيلي مهربونن. ..اصلا ميدونن مهربوني چيه...خيلي وقتا شده كه گونه ام را روي صورت سنگ گذاشتمو باهاش حرف زدم و حتي با اشكام ترش كردم. در اينجور رابطه ها هيچكداممون دروغ نمي گيم . جنگ نيست . همه چيز شفاف و شيشه ايه ...اي ي ي ي سال ها دست در دست سنگ دادمو خيلي حرفا رو كه نميشد به آدما گفت به سنگ زدمو و اونم شنيد...زندگي بعضي وقتاچه وحشت غريبيه ...كاش تنها ناداني ها و نفهمي هابود.... كاش فقط همون چيزايي بود كه تو صورت بعضي آدماست...كاش فقط بيهودگي خفقان آور بعضي حرفها بود...كاش فقط فقط جاه طلبي هاي پايان ناپذير احمقها بود....نمي دانم !!!در اطراف من ظاهراهيچ چيز بد نيست . من نمي فهمم پس براي چه.....كاش تنهايي غريب آدمها بود...آنهايي كه توي شلوغين ولي هر چه مبينند و هر چه ميشنوند با ديگران متفاوت است...رنگي كه ميبينند يكسان نيست .آبي شان آبي ديگران نيست....و چه بگويم ... كاش فقط خداي دروغين مخلوق لحظات تنهايي آدم ها ي پوچ بود كه انسانرا آزار ميدهد ولي چه ميشود كرد كه رويايي براي غرق شدن در وحشتهاي بزرگ بدون سختي امكان پذير نيست...بدون پذيرفتن دردها بدون حس كردن آنها...بدون خودخواه نبودن...و بدون خيلي چيزا كه آلان انرژي گفتنشو ندارم...چقدر طول كشيد تا بفهممش...چقدر زجر كشيدم تا اندكي آموختم..چقدر طول كشيد تا بفهمم كه بايد بتوانم آدم ها را ببخشم ودوست داشته باشم .دوست داشتن تنها كافي نيست. بايد ببخشم....و ازهمه مهمتر ...آي شماها كه از تنهايي ميترسيد..وآي شماها كهاز عشق حرف ميزنيد... ميدونيد چقدرطول كشيد?...چي طول كشيد?????!!!!!!اينكه ...بله اينكه بفهمم براي چشيدن يك جرعه محبت ناب وخالص بايد خيلي ظرفيت داشته باشتم...خيلي.... اينايي كه تا يه اشاره اي ميبينن بد مست ميشن..خودشونرو گم ميكنن...آره عزيز همينا ممكنه خيلي كار خرابي كنن....آره براي چشيدن يك جرعه محبت ناب و خالص بايد خيلي لياقت حاصل كرد....بايد درست و حسابي تاب لرزيدنهاشو داشته باشي...بايد گرم وداغ باشي داغ داغ ...بايد يه طوري داغ باشي كه چشمهاي خودت از نگاه هاي خودت بسوزه...و اما توي اين شبها...آره خدا توي همين شبهاكه روشناييش وحشت قبر رو از يادم ميبره... آره محبوبم...عشق من...توي اين شبا خيلي دلم ميخواد گرم باشم....و با حجمي مواج از نور نگاه تو اين ثانيه هاودقايق رو سپري كنم...ميخوام تو شباي قدرت ازعشقت بلرزم...ميخوام درحجمي از احساس يقين آرامش بگيرم...آره..اي بسيار مهربون اي كه دلواپسي كه بنده هات بهت نرسن...ميخوا كه بي آبروم كني...چطور شده كه ما اين همه بيچاره آبرو شديم...آخه چطور شد كه يادمون رفت كه اگه ايندنيا بي آبرو باشيم بهتره كه اونور بي آبرو باشيم....آخي ي ي ي ي...ديگه برم بقيه اش با شما...اي روشني تن و توانم چوني.....وي زندگي هر دو جهانم چوني.....من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس......تو بي رخ زرد من ندانم چوني...درد از يار است و درمان نيز هم....بگذريم....روزگارتان خوش ... التماس
|
|
| 28676 |
نام:
باران
شهر:
اسمان
تاریخ:
10/3/2006 7:00:19 PM
کاربر مهمان
|
بیایید مهربان باشیم و همه را دوست داشته باشیم ودوستی و دوست داشتنمان را ثابت کنیم و خودمان را به دوست داشتن و مهربانی عادت دهیم و انموقع تازه معنی صحیح زندگی را میفهمیم***
|
|
| 28675 |
نام:
دلتنگ کربلا
شهر:
دور از کربلا
تاریخ:
10/3/2006 6:49:31 PM
کاربر مهمان
|
اگه بخوام من تو می تونم برسم به بالاها
می تونم کنار بزارم همه دردو نالها
ولی افسوس که از بین رفته قدرت درون
همه چیزم از بچه گی تا حالا شده حروم
حرف زیاده اما بی حرفی بهتره
|
|
| 28674 |
نام:
خروش!
شهر:
همین دور و برا
تاریخ:
10/3/2006 5:38:57 PM
کاربر مهمان
|
فسبح باسم ربک العظیم...
شب همگی بخیر...طاعات قبول
التماس دعا
یا علی
|
|
| 28673 |
نام:
داود
شهر:
تهران
تاریخ:
10/3/2006 5:06:25 PM
کاربر مهمان
|
سلام بر تمام دوستان روزهاتون قبول در گاه حق تعالي ما را از دعاي خيرتون فراموش نكنيد
|
|