شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
28382
نام: علمدار
شهر: دلتنگ علقمه
تاریخ: 9/28/2006 4:18:49 PM
کاربر مهمان
  گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند

باز شادیم که یاران ز غم ما شادند
28381
نام: عبدالزینب
شهر: بیت العباس
تاریخ: 9/28/2006 4:17:51 PM
کاربر مهمان
  السلام علی قلب الزینب الصبور

سر های قدسان همه بر زانوی غم اند

به صفای تو می خورم سوگند در بگویی بمیر میمیرم.

یا زینب
28380
نام: علمدار
شهر: دلتنگ علقمه
تاریخ: 9/28/2006 4:13:16 PM
کاربر مهمان
  لبیک سید من هستم.

منم احیا می گیرم.

یا ابالفضل

باز این چه شورش است و که در خلق علم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

شاه علی مدد بر عمر لعنت
28379
نام: عبدالزینب
شهر: بیت العباس
تاریخ: 9/28/2006 4:10:14 PM
کاربر مهمان
  السلام علی قلب ازینب الصبور

بی بی چه روضه ای رو برات بخونم.

بسم الله رو ضه برادر بی بی رو می خونم .

شخصی می گفت من یه رفیق سنی داشتم .

می گه یه شب این رفیقم همرام بود داشتم می رفتم

هیئت .به رفیقم گفتم تو می آی گفت کجا.گفت مجلس

هیئت.

گفت چه کار می کنید .گفتم مدح می خونیم گریه می

کنیم .گفت رفتیم سینه زید.

می گفت خیلی گریه می کرد.

شب رفت خونه پدرش گفت کجا بودی گفت هیئت مجلس

ابالفضل.

گفت با چه اجازه ای رفتی.

باباش گفت با کدوم دست سینه زدی گفت گفت با هر دو

دست.

می گه رفت تبر آورد هر دو دست پسرش و قطع کرد.

مادرش اومد خیلی گریه زاری کرد .پدرش گفت برو برا

همونی که سینه زدی بگو دستت و بهت بر گر دونه.

مادر میگه دست بچه رو گرفتم اومدم همون تکیه در

زدم پیر مردی در و باز کرد گفت چکار داری گفت با

عباس کار دارم .

گفت چه کار داری گفت می خوام بگم پسرم به خاطر تو

دستش و از دست داده می خوام بهش بگم دستشو بهش بر

گردونه.می گفت اومدم تو مسجد خوابم برد .تو

عالم رویا خوابآقایی رودیدم دیدم بی دست .

بیدار شدم دیدم پسرم با دستش من رو بیدار کرد

دیدم دست در بدن داره.

گفتم چه اتفاقی پیش اومد گفت یه آقا با قامت بلند

ولی بی دست اومد.گفت ابالفضل یه بار شرمنده گی

کشید دیگه نمی کشه...........

یا زینب

28378
نام: شاهد
شهر: دوکوهه
تاریخ: 9/28/2006 3:56:12 PM
کاربر مهمان
  سید انگار غم تنهایی برای ما همیشگیه مومن تازه داشتیم عادت می کردیم به حال وهوای اینجا گفتیم دیگه اینجا تنها نیستیم اینجا کسی دلمونو نمیشکنه اینجا مسخرمون نمی کنن پس چی شد سید ها چی شد؟تو بگو رسمش اینه اره؟
سید همه رفتن ببین چقدر قلعت خلوت شده دلت اومد بچه ها رو بیرون کنی دلت اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
28377
نام: شاهد
شهر: دوکوهه
تاریخ: 9/28/2006 3:50:57 PM
کاربر مهمان
  سید مومن چه خبر شده اینجا .چرا سید چرا بچه هاتو ول کردیمومن مگه امروز ازت نخواستم براشون دعا کنی پس چرا این طوری شد؟سید قرارمون این نبود دلم اتیش گرفت مومن.همه رفتن که ....
28376
نام: عبدالزینب
شهر: بیت العباس
تاریخ: 9/28/2006 3:50:11 PM
کاربر مهمان
  السلام علی قلبالزینب الصبور

آقا سید تنها ی تنها شدیم

چه کردند سید مرتضی .

می خوام امشب روضه بخونم .

برق های دلتون رو خاموش کنید.

عبدالفاطمه و همه ی بچه ها بیان.

هیئت داریم .تو صحن انقلاب چشات و ببند فکر کن تو

حرمی.

بسم الله.

یا زینب
28375
نام: عبدالزینب
شهر: بیت العباس
تاریخ: 9/28/2006 3:45:38 PM
کاربر مهمان
  اسلام علی قلب الزینب الصبور

مرد مومن آدرس سایت خودت و نذاشتی .

من امشب احیا دارم.امشب می آم

خیلی دلم گرفته .

این رسمش نیس .عبدالفاطمه جان لااقل امشب رو با ما

سخت بگذرون.

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که بر خواست مشکل نشیند.

دلم می خواد من و تو ۲ نفری امشب نگهبانی بدیم.

یا زینب.
28374
نام: فاطمه
شهر: زرین شهر -اصفهان
تاریخ: 9/28/2006 2:57:56 PM
کاربر مهمان
  سایت ایت الله بهجت را برام بفرستید
28373
نام: حسین
شهر: اهواز
تاریخ: 9/28/2006 2:29:31 PM
کاربر مهمان
  حسین ارباب من غریب مادر..... .چقدر هوای گریه دارم اینجا اومدم دیدم چه حالی دارن ...خوشبحالتون خیلی سبک شدم ..از خودم شرمنده ام .منو دعا کنید دعا کنید معرفتم زیاد شه .اشنالله همیشه همین حال رو داشته باشید ....هیچ وقت یادم نبود پای سیستم اشک بریزم ..اما شما اشک منو دراوردید خداییش سبک شدم ای ول دست همتون دردکنه فدای دل با صفاتون
<<ابتدا <قبلی 2844 2843 2842 2841 2840 2839 2838 2837 2836 2835 2834 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved