اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 26912 |
نام:
sara
شهر:
تهران
تاریخ:
9/11/2006 7:07:28 PM
کاربر مهمان
|
..خدا نميخواهد كه من ساختماني بلند باشم تا احساسات جوان، خسته و دلشكسته، بروند بالاي من وخودكشي كنند... خدا نميخواهد من نوك مدادي باشم كه ندانم چگونه بنويسم....خدا نميخواهد كه كلماتش را شبيه سازي كنند....خداوند نميخواهد كه ژن حقايق را دست كاري كنند...خداوند زلزله هاي بيوقت را هم نميخواهد...آري خدا همين نزديكيهاست و خيلي چيزها را نميخواهد ...پس بلند بگو لا اله الا الله...در انتهاي نوشته حتي يه لحظه هم چك نكردم كه چي نوشتمآمدم كنار و يواشكي ايستا دم و آرام – طوري كه فقط فقط خدا بشنوه در گوش قلبم گفتم :"مولا جان ببخشيد. خيلي عذر مي خواهم. شرمنده ام" اگر گول خوردم اگر تا حالا حواسم نبوده اگر فكرم درست كار نكرده منو ببخشيد..... تو خودت بهتر ميدوني كه من هميشه نيت خير داشته ام ... .. بهر حال بعد از اون برخورد با نسيم, وبا شكستن اون تخته سنگا و با شنيدن گفتگوي خدا از زبان قلم و معذرت خواهي من ...بله بعد از اون كار ما شد انتظار...كلاس خياطي هم كه نصف شبابرگزار ميشد.... يه شب معلم كلاس يه نسيم بيچاره اس... يه شب يه گربه كه ميو ميو ميكنه...يه شب حضور معناداره يه حشره است...و توي اين همه هياهوها , ارزش ما كه شده به اندازه طول و عرض اين حس كردنها , مدتيه كه چشم و چالم دو دو ميزنه كه مبادا يه وقت درست نبينم... مبادا يه وقت درست گوش ندم...مبادا يه وقت شيطون حسمو ترور كنه. مبادا يه وقت حرمت كلام يادم بره...مبادا يه وقت نسيمي به سراغم نياد... مبادا توي اين ماه عزيز گرسنگي و تشنگي ر و تحمل كنم و روحم تطهير نشه...مبادا حواسم پرت شه و تو دنياي پر از نيرنگ و استكبار سياست انتخاباي غلط بكنم... و بله آخر سر هم حرفمد با اون نسيم بيچاره ديشبي اينطوري تموم كردم: "با عرض ادب و ارادت خدمت تمامی دوستان عزیز و علي الخصوص اين نسيم عزيز بيچاره , خسته نباشيد... ميخواستم از رسم مهربوني ها بپرسم... اگر كسي چيزي ميدونه حسي داره, يه کم سر کیسه رو شل کنه بياد بگه و از دل بيرو بريزه....همين كه ما را متوجه زيبايي و گوشههاي فراموش شده زندگي كنيدخودش يه دنيا ارزش و داره ,بياين با كمك هم پشت سرما رو بشكونيم....بشكونيم هرچه دیوار و هرچه پنجره ی بسته بسوی این دیار را. در دل اين دشت سيه.....جان تو ای مانده به ره!...گم شده در پيچ و خم ِ شوق و تمناها.....نكنی گر هوسی ،.....ملكوتی نفسی....تو كه مرغ فلكی ،......منشين در قفسی!.....ز چه دلبسته شوی؟....به خدا خسته شوی!......چو مرادت نبوَد ،.....به مرادی برسی!...اين راست است!
زندگی اين سان پليد نيست.پايان اين شب...چيزی به غير روشن روز سپيد نيست
|
|
| 26911 |
نام:
sara
شهر:
تهران
تاریخ:
9/11/2006 6:57:36 PM
کاربر مهمان
|
نيمه شب كه مشغول فروختن خوابم بودم , يه نسیم بیچاره كه از تو کوچه های تنگ و تاريکی رد شده بود اومد يه تكليفي بهم داد. منم معامله رو قبول كردمو شروع كردم به مشق نوشتن. گفتم بهش كه راستش تكليف سخت نيست, اما من اينروزا خسته ام ودلم براي يه چيزايي تنگ شده...يه چيزايي كه زورشون بيشتر از من باشه و بتونن خيالم رو راحت كنن...يه چيزايي كه وقتي پاي صحبتشون ميشيني گوشات درد نگيره...از اون چشمه هاي لايزال الطاف كه كارشون شستشو دادنو و خستگي در كردنه..از اون حظهايي كه مثل بال ملائكند و وقتي سائيده ميشن به قلبت تمام جملات از يادت ميره و زبونت لال ميشه....واي خدا چي بگم كه نگم بهتره...نميخوام با گفتنشون قبرشون كنم...آخه يه زماني وقتي ميخواستم روي گفته هام ارزش بزارم و لباس تنشون كنم اونا تر جيح ميدادند بميرن و قبر بشن تا اينكه لباس ناهمگون بپوشن و شناخته نشن... اين بود كه دلم شده بود يه قبرستونه پر از خلوت پر از جلوت...و تا حدي هم نا موزون...روي همه سنگ قبرا نوشته بودم راهاي بي عبور...راه هايي كه وقتي خودم هم ميخواستم از توشون رد بشم ميخوردم به اينور و اونور...هر كدوم هم وصف خودشونرو داشتن. يكييش ميخواست سرما رو توصيف كنه...يكيش ميخواست از سرطان دروغ بگه... يكيش ميخواست دزدي رو رسوا كنه...يكيش ميخواست از پيشونيهاي تب كرده و عرق كرده آبرومندا بگه...يكيش ميخواست از پاچه هاي بلند شلوارايي كه توي لجن گير ميكنن بگه...خلاصه من كه خيلي خياط خوبي نبودم كه بتونم لباس درست و حسابي براشون بدوزم اونا رو قبر ميكردم...البته ميدونستم كه اين كار گناه داره و من بايد وضع دوخت و دوزم رو مرتب كنم اما چه كنم كه هر جا ميرفتم و هر معلمي رو كه ميديدم باز هم دست خالي برميگشتم.... تا اينكه يه روز وقتي كه داشتم از تو كوچه هاي منتظر عبور ميكردم,يه دفعه خواهر اين نسيمه خورد به صورتم... از پس اين حادثه اتفاقات زيادي در زندگيم رخ داد...كه يكي از آنها صداي شنيدن شكستن سنگي در دلم بود. و بلافاصله پس از آنصداي آشناي مرد ه ا ي بو د كه از جابلند شده بودو عربده
تو دلم نعره ميكشيد كه :"كيه كه منو پيدا كنه"?" من گم شده بودم, پر زده بودم نبودم زير خاك بود لاشه من.اما من بازگشتم كيست كه من را بيابد و مراقبم باشد"?..."شناختي من را يا نه؟اگر پيدايم نكنيد گورتان را با دست خودتان كنده ايد"...يك لحظه حالم منقلب شد...در دل به خدايي كه ما بين من و قلبم بود گفتم كه:"خدايا! تو خودت نگهدارم باش...اين سنگ ريزه ها كه به قلوه سنگ و صخره و مرگ تبديل شده بودند ......چه شد كه زنده شدند و از من چه ميخواهند...مگر آنها نميدانند كه من هنوز براي حقيقت آماده نيستم...مگر آنها نميدانند كه من هنوز در حال شاگرديم بدنبال معلم?...آن شب تابستاني، يادم هست كه در گرماي هوا بد جوري كلافه و تبدار شده بودم .. ورق وكاغذي را برداشتم و اينگونه نوشتم. به اسم خداوند ابراهيم بت شكن كه هم اكنون در كعبه دلم مشغول شكستن سنگها و قلوه سنگهاست...خدا چقدر نزديك است و خدا چه خوب حرف ميزند. خدا مثل وزيدن نسيم حرف ميزند...وزيدن را نبايد نوشت بايد حس كرد...خدا همينجاست. جاي دوري نيست. سپيده دم، در سطرسطر دعاي عهد،گلهاي قالي، در سجده ي نمازهايمان...در بوي عطر شاه عبدالعظيم ...در پشت آن غمي كه توي سينه آتش گرفته و بوي دود راه انداخته...خدا همين جاست ... و حسش ميكنم . اما نميبينمش و در اشتياق ديدارش. مي سوزم...خدا نميخواهد كه من سارا سنگي باشم بر روي قبر يك خداپرست ...خدا نميخواهد كه من ساختماني بلند باشم تا
|
|
| 26910 |
نام:
عبدالفاطمه
شهر:
همین نزدیکی ها
تاریخ:
9/11/2006 6:49:07 PM
کاربر مهمان
|
یا الله
سلام دوستان
چقدر دلم بای اون روزها تنگ شده!
همون روزایی که یه نفر اومد و شد امیر قلعه... یه نفر اومد و یه شهر نوشت تو سر در قلعه
اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
پس چی شدین اهلی دلی ها!؟
حالا که نیستین دلمون یه دنیا غربت گرفته.
حالا اینجا یه جور دیگه است...
البته بازم برای خودش اهل دلی هایی داره...
خدایا شکرت
آهای اهل دلی ها!
هم قدم
حاج اقا بازمانده
خروش
ناشناس
سورنا
بی قرار
داداش کیمیا
شلمچه
آقا هادی
گم شده
آقای دکتر
اقا سید محمد حسین
دلتنگ کربلا
خاک
عبدالرضا
زهرا خانم و علی آقا
دوکوهه
دیده بان
ساراخانم
طیبه
اقا مجید
مبارز عزیز
بسیجی
علمدار
و...
...
الهی!
اللهم انّی اسئلک ان تملأ قلبی حبا لک
خدایا از تو می خوام که قلبم رو از محبت خودت پر کنی.
...
خدایا!
صبر در مقابل این همه نادانسته ها و این همه کوته نظری ها برا م سخته، فقط یه چیز هست که می تونه به من وسعت قلب بده، اونم اینه که تو:
قلبم رو خاضع و تسلیم محبت خودت کنی.
یا غایة آمال العارفین!
کاش به این معرفت برسم و معنی این رو عمیقاً به قلبم برسونم از زبونم که:
تو نهایت مطلوب و آرزویی در دنیا و آخرت...
خدای من!
عشق و حبّ، وصال به محبوب رو طلب می کنه.
اما من... من هنوز عاشق نشدم...
اگر عاشق بودم که باید می سوختم تا کنون...
هنوز نسوختم...
هنوز نسوختم
یازهرا(س)
|
|
| 26909 |
نام:
مقداد
شهر:
اهواز
تاریخ:
9/11/2006 6:48:16 PM
کاربر مهمان
|
اخلاص
قال الله الحكيم : (فاعبد الله مخلصا له الدين
: خداى را پرستش كن و دين را براى او خالص گردان .)
قال على عليه السلام : اخلص يجز منه القليل
: عمل را با اخلاص بجا بياور كه اندك آن تو را كفايت مى كند
شرح كوتاه :
قبولى همه اعمال كليدش اخلاص است . هر كس خدا عملش را قبول كند اگر چه حدش كم باشد مخلص است ؛ و آنكس كه عملش زياد باشد و خدا قبول نكند مخلص نيست .
مخلص با مجاهدات روح خود را از رذائل ذوب مى كند و خون خود را در نيت و عمل بذل مى كند تا حق تعالى از او بپذيرد.
مراحل نيت و علم و عمل به تزكيه و تصفيه وابستگى دارد، اگر مخلص مراعات باطن را نمود به توحيد رسيده است . كمترين حد اخلاص آنست عبد آنچه در توان دارد بذل كند، و براى كارش اجر و ارزشى نبيند
|
|
| 26908 |
نام:
مبارز
شهر:
اهواز
تاریخ:
9/11/2006 6:47:52 PM
کاربر مهمان
|
ای گل تازه که بوی ز وفا نیست تورا
الطفاتی به اسیران بلا نیست تورا
خبر از سر زنش خار جفا نیست تورا
ما اسیر غم تو اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
جان من سنگ دلی دل به تو بستن غلط است
رفتن اولاست ، ز کوی تو فتادن غلط است
تو نه آ نی که غم عاشق زارت باشم
مدتی هست که پریشانم می دانی تو
به کمند تو گرفتارم می دانی تو
مکن آنکه آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم ممبد نیایم سویت
دگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
آنچه تو به من کردی هیچ ستم کار نکرد
جان من بشنو پند و مکن قصد دل آزردهء خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
|
|
| 26907 |
نام:
ســـــورنا
شهر:
نزدیک کربلا
تاریخ:
9/11/2006 6:32:37 PM
کاربر مهمان
|
یا شهید!
بازم به فکرش افتادم.خودش،زندگیش،موندن و رفتنش....
خدای اونقدر آسمونیه که انگار افسانه ست،اونقدر زلاله که انگار آبه،اونقدر آبیه که انگار آسمونه،اونقدر بی انتهاست که انگار دریاست.
آره خود دریاست!با همون آرامش،با همون وسعت با همون معصومیت آیینه وار.
با همون بلند پروازی!
اونقدر بلند پرواز بود که لای خاک جا نمی شد،
آخرشم لای حریر نرم اقیانوس تبدیل شد به آبی ترین موج.
ورفت،
تا اوج!
تا خدا
تا وسعتی بی انتها....
ملتمس دعاتون"سورنا"از نزدیک کربلا
|
|
| 26906 |
نام:
جا مونده
شهر:
بیخیال
تاریخ:
9/11/2006 5:47:07 PM
کاربر مهمان
|
چی شده؟
تو که هنوز نگفتی مشکلت چیه تا کمکت کنیم
|
|
| 26905 |
نام:
ســـــورنا
شهر:
نزدیک کربلا
تاریخ:
9/11/2006 5:29:46 PM
کاربر مهمان
|
خدايا تو چقدر دوست داشتنی و پرستيدني هستی، هيهات كه نفهميدم. خون بايد مي شدی و در رگهايم جريان مي يافتی تا همه سلولهايم هم يارب يارب می گفت.
-:--شهید مهدی باکری-:-
|
|
| 26904 |
نام:
جامونده
شهر:
بیخیال
تاریخ:
9/11/2006 5:26:11 PM
کاربر مهمان
|
مبارز جان من که گفتم از کتاب اوزش فقه که حتی
از کتب حوزوی هم هست...
بعدش شما که به حرفای من از اول گوش نکردی منظور من
اینه : برادرا و خواهرا سعی کنین ارتباط ها رو
دو طرفه نکنین تموم ... علتش هم تابلو هست ...
اینم که گفتم خانوما با اسم مستعار بیان بالا
یه حرف توی پارانتز بود که منضورم رو نفهمیدید
بابا عشقهای مجازی رو بی خیال ... ختم کلام این بود
... مبارز جان سعی کن واقعا مبارز در برابر دینت
باشی ...
التماس دعا ضمنا مبارز جان و همه بچه های عاشق سحر
منضور شب زنده دار مارو تو نماز شب حتما دعا کنین
به امید شهادت فی سبیل الله انشا الله
|
|
| 26903 |
نام:
یاس بارانی
شهر:
تبریز
تاریخ:
9/11/2006 4:52:06 PM
کاربر مهمان
|
اقا جون به یکی قسمتون می دم که می دونم ردم نمی کنید شمارو به سقای کربلا قسم کمکم کنید
|
|