شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
26042
نام: sara
شهر: تهران
تاریخ: 8/31/2006 6:17:39 PM
کاربر مهمان
  آقا مقداد ديدي بازم اشتباه كردي? آخه چند بار اشتباه برادر من. آلان چند روزي مشه كه من فقط مطالبرو ميخونم و فرصت تايپ هم نداشته ام. آنقدرها هم كه شما فكر ميكني بنده بيكار نيستم . لزومي هم نميبينم كه تغيير اسم بدم فقط اميدوارم كه كسي به اسم من مطلب نده. ضمنا به نظر ميآد آدم خيلي باهوشي باشي بهتر نيست اين هوش رو در جهت بهتر استفاده كني...به هر حال بزار اين نصف شبي آدما تو حال خودشون باشن.
26041
نام: sara
شهر: تهران
تاریخ: 8/31/2006 6:08:26 PM
کاربر مهمان
  مابقي.
... شخصيتهايي كه به اندازه كافي پرداخته و توصيف شده هستن و به چيز ديگري نياز ندارن و تو وقتي با اونا هستي به جاي اينكه در مركز خودت باشي در مركز سنگها قرار ميگيري اونا اعتراضرو دوست ندارن و آنرا نوعي ناشكري تلقي ميكنن.و تو هم اگر زبونت دراز باشه و اهل اعتراض از تو دوري ميكنن براي اينكه انسان وقتي سنگ زير آسياب شد و با سنگها زندگي كرد بايد با زبون سنگا حرف بزنه . اتفاقا زبونشون هم خيلي شيرينه چونكه اگه ده تا تو سري هم بخورن بازم شكر ميكنن. بهر حال هر كسي از ظن خود سخني ميگه
و منهم البته نه از ظن خودم بلكه ا ز دلم سعي ميكنم اين پيامها رو بنويسم. احساسی را که خيلي حقيقيه و آلان در اين لحظه وجود داره اينه كه دلم ميخواد نام عشق و بزبون بيارم اما وقتي ميبيني عشق شده شعار قصه ها و عشق بيشتر حرفش هست تا تپيدنش همينجوري خشك ميشم و تو سرم يه چيزي وول ميخوره كه ميگه اصلا براي چي اين حرفارو نوشتي همشو پاك كن و برو سرتو بزار رو بالشو بگير بخواب . آخه مگه نميدوني دكترا گفتن بايد روزي 7 ساعت بخوابي? مگه نميدوني كه اينجا يه عده آدما دل نازكن و دوست ندارن اين حرفارو بشنون? و يه عده آدمايي كه فقط به هم سلام ميدن و حاضر و غايب ميكنن. اصلا براي چي مياي مزاحم اين آدما ميشي ? اما چيزی در من شکسته پيش تر از حس مغلوب شدن,چيزي كه اگر تا صبح هم به خاطرش گريه كنم باز دلتنگي اين عاشق بي ساحل رو كم نميكنه. البته اگر به هم فرصت حرف زدن بديم شايد عشق بتونه خودش رو به ما نشون بده . لازم هم نيست ذرهبين تو دستمون بگيريم فقط بايد كمي صبور بود. والسلام نامه تمام.
راستي ميخواين همه با هم تو دام بيافتيم ? اگه جواب آره است همه با هم براي اين روح خسته يه صلوات بفرستيم.
راستي راستي دلم براي يه فضاي روحاني اصيل و واقعي تنگ شده . يه جايي كه صداي آبشار بياد
26040
نام: بی قرار
شهر: تهران
تاریخ: 8/31/2006 6:08:12 PM
کاربر مهمان
  سلام به همگی !
چقدر انتظار سخته...............
دعا بفرمایید.
داداش کوچیکتون بی قرار.
26039
نام: sara
شهر: تهران
تاریخ: 8/31/2006 6:02:27 PM
کاربر مهمان
  چه زود اين لحظه ها با نوشتن كلمات پر ميشوند. در حاليكه حرفهاي اصلي هميشه ناتمام ميماند. راستي ما كه فكر ميكنيم لحظه هايمان با ياد خدا آميخته ست و شده ايم اسطوره عشق پس چرا اينهمه خسته وكوتاه...پس چر اينهمه فاصله بين ماست. چرا كمتر متوجه حرفها و زخم هاي يكديگر ميشويم. پس كي زمان با هم بودنها و پيوند ها و اتصالها فرا ميرسد? اگر امروز بخاطر كمبود يا نبود جوهرها دستها خشك مينويسند آيا فكر نميكنيد اين تشخيص آشكاريست درباره يك قحطي بزرگ. و شايد هم قحطي يك فضاي حقيقتا قدسي و روحاني ??? البته ميگويند كه رايحه اينگونه فضاها از پانصد سال راه استشمام ميشود كه اگر قادر بوديم آنرا استشمام كنيم حتما بر حقیقت موجودات آگاه می شد یم،و در آن صورت مي توانستيم فرابگيريم که چگونه رفتار درستی را در پیش گرفته و به سعادت دست یابيم. من فكر ميكنم اگر افكار ما مبهم و غير صحيح باشه و اذهان ما بدليل پر بودن از محفوظات غير فعال,هرگز قادر نخواهيم بود به فضاهاي حقيقتا قدسي راه پيدا و معرفتي درباره خالق خود كه بزرگترين منبع آرامش ماست كسب كنيم. بهر حال اين روزها همه تلاشها بر اينست كه باقيها را فاني كنند و ما كه مدعي لمس شكوه وعظمت انساني امامان خود هستيم و روزي هزار دفعه در حضور شاهدين قربون صدقه امامان خود ميريم نتونيم خود را به باقيها وصل كنيم و موجوديت و حقانيت اين گونه عشق ها روثابت كنيم بايد به باورهاي خود شك كنيم. روحهاي ما اينروزا توي كالبداي بيشماري دست پا ميزنن. توي گرداب درگيری های بسياري كه مال ما نيستن و بخشي از اونها هم اتفاقا تحميلي هستن. و به خاطر همين موضوع گاهي عاشقيم و در صحنه و گاهي شكست خورده و تموم شده. و وقتي نجوايي ميشنويم كه آهسته ميگه كه بلند شو مگه تو هموني نبودي كه لحظه اي پيش دنيا در حال طواف تو بود و تو بي اعتنا و در مركز. مگه تو هموني نبودي كه اذهان كوتاه و عقب مانده تو را به صليب ميكشيدن و تو در گذر پاكي و آرزومندي روح??? پس چي شد كه اين لحظه خاموش شدي و روح تو در كالبد تمام شده اين آدم بيحس و حال نيمه جون بي رمق قرار گرفته??. پس چي شد كه اون توان منديهاي پهلوونيه اهل دلت ته كشيدن ???
و تو, اون لحظه كه اين نجواها را ميشنوي همزمان گورهاي دسته دسته را ميبيني كه براي خوشبختيهاي امثال من و تو كندن و يه اسم قشنگ هم روي سنگ قبرا گذاشتن كه دلمون خوش باشه و يه وقتي شك نكنيم كه بالاخره بايد بريم يا بمونيم. حال روح در اين لحظه مشاهده, تو رو ميبينه . تويي رو كه داري اين فريب بزرگ رو مشاهده ميكني.تو رو ميبينه در حاليكه خونريزي داره. تو رو ميبينه با خوني كه از زخمهاي او ميريزد. خوني كه از روي عادت اين جابه جا شدنهاي تكراري تهي مغز ميره كه درموني براي خودش پيدا كنه. و تو درا ون لحظه روي شعاع دايره ها در پرواز و همه چيز را ميبيني جز خودي رو كه تو مركز جاش گذاشتي و حالا ديگه نميتوني ببيني.ش
البته بد نيست بدونيد اين جنايتهايي كه ما به دل خود و روح روا ميداريم بيشتر از فلسفه هاي افلاطوني و بقراط و سقراطي كهنه انديشيدنهايي آب ميخوره كه به ما درس ميده كه بايد سنگ زير آسياب بود و همه چيز رو در لحظه حاضر تحمل كرد همه چيز رو الا يك عشق واقعي كهاز اسارت و تنهايي و جراحتهاي اين روح تنها و بيچاره پرپر ميزنه و ميخوادكه با بوييدن رايحه قدسي از شر اينهمه داستانهاي خيالي نجات پيدا كنه.از شر مردمان سنگ گونه زير آسياب . و باز و باز و باز داستان آن مردمي که آموختند تا كه سنگ زيرين آسيا باشند و با چشم باز نبينند ... شخصيتهايي كه به اندازه كافي پرداخته و توصيف شده
26038
نام: وحید .ش
شهر: استان س و ب شهرستان ایرانشهر
تاریخ: 8/31/2006 5:55:48 PM
کاربر مهمان
  خدایا منم عاشقم کمکم کن
26037
نام: سمیه
شهر: بروجرد
تاریخ: 8/31/2006 5:30:39 PM
کاربر مهمان
  صدايم كن تا امان يابد عابري خسته در شب باران؛ صدايم كن تا بنالم من در سحر گاهان با سپيداران؛ از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا صدايم كن؛ تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگي ها رهايم كن؛ سكوت سرخ شقايق ها را در اين ويراني تو مي داني؛ غم پنهان نگاه ما را در اين حيراني تو مي خواني؛ صداي باران نواي ياران به لحن تو نمي ماند سكوت شب را ز كوه صحرا نواي گرم تو مي راند در ابهام جنگل كسي راز گل به غير از تو نمي داند بخوان از بهاران كه با ساز باران كسي چون تو نمي خواند کاش عباس می دونست چقدر دوسش دارم
26036
نام: سمیه
شهر: بروجرد
تاریخ: 8/31/2006 5:24:10 PM
کاربر مهمان
  سلام به دوستان
خیلی خوشحالم که چنین سایتی رو پیدا کردم و می تونم حرف دلم رو بزنم
به هر حال امیدوارم که همگی موفق باشید و از دوست خوبم آقای محمد امین خیلی تشکر می کنم که چنین سایتی رو به من معرفی کرد امیدوارم همیشه زنده باشه
26035
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 8/31/2006 4:52:01 PM
کاربر مهمان
  ببخشید خواهر خوبم بهتره جمله ام رو تصحیح کنم- حس میکنم با یه اسم دیگه هم مطلب مینویسی –چقدر این حس درسته نمیدونم
26034
نام: سهیلا
شهر: تهران
تاریخ: 8/31/2006 4:28:34 PM
کاربر مهمان
  من دلم خیلی گرفته لطفا راه حلی برای خلاصی از این غم نشان بدید به خدا دیگه طاقت این همه غصه روندارم
26033
نام: سیدنعمت الله موسوی
شهر: اهواز
تاریخ: 8/31/2006 4:15:30 PM
کاربر مهمان
  سلام خسته نباشیدمیخوام بگم تمام عشقم امام رضااست وبس
<<ابتدا <قبلی 2610 2609 2608 2607 2606 2605 2604 2603 2602 2601 2600 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved