اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 24472 |
نام:
محمد
شهر:
اصفهان
تاریخ:
7/26/2006 4:10:00 AM
کاربر مهمان
|
سلام به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن
|
|
| 24471 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
7/26/2006 4:07:41 AM
کاربر مهمان
|
خدا يا!
من رو هم شبيه اينا كن!
تا هميشه جلو چشام باشي
. . .
نه اين براي من كافي نيس! ...
چشامو هم تو بايد باز نگهداري تا ببينمت!
. . .
بخشيد! . . .
ميبيني چقدر ضعيفم ...
نه ضعيف نيستم ...
آخه به كسي ميگن ضعيف كه يه چيزي باشه و تو اون مورد ضعيف باشه
اما من كه چيزي نيستم كه بخوام ضعيف باشم . . .
ميبيني خيلي درد سر دارم همه كاراموتو بايد بكني تا يه خورده بهت نزديكتر بشم
. . . ببخشيد!
* * * * *
شما هم برام دعا كنيد .. خوب؟ از اون دعا هاي آسمونيتون ..خوب؟ ... باشه؟
|
|
| 24470 |
نام:
معراج
شهر:
اصفهان
تاریخ:
7/26/2006 3:47:54 AM
کاربر مهمان
|
بسم رب الشهدا
خداوند من هرچه من میدانم که لیاقت کوچک ترین محبت را ندارم. هرچند می دانم که از همه کار های من خبر داری. هرچند می دانم که به خودم و به خیلی ها دروغ گفتم. هرچند می دانم که خیلی راه مانده است...
خداوند من هر چند خودم را گم کردم.
خدایا به تو را به مادرم فاطمه زهرا(س) به این بیچاره ی بی کس تنها نیز شهادت هدیه کن...
|
|
| 24469 |
نام:
حامد
شهر:
آذربایجانشرقی (تبریز)
تاریخ:
7/26/2006 2:35:24 AM
کاربر مهمان
|
با سلام
گفتین هر چه می خواهد دل تنگت بگو.
خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی جالبه(سایت آوینی رو می گم)
اگه خواستین از وب سایت دوستان من هم دیدن کنید...
گوهر http://www.gohar.blogfa.com
***********************************************
حس غریب
http://www.hese-gharib.blogfa.com
***********************************************
محبان مهدی http://mohebanemahdi.co.sr
***********************************************
نمای برتر http://nemayebartar.co.sr
|
|
| 24468 |
نام:
سید حسین
شهر:
اهواز
تاریخ:
7/26/2006 2:18:48 AM
کاربر مهمان
|
با عرض سلام و خسته نباشید.
به امید ظهور هر چه زودتر آقا امام زمان(عج)
|
|
| 24467 |
نام:
بنده خدا
شهر:
سنندج
تاریخ:
7/26/2006 1:33:30 AM
کاربر مهمان
|
اسلام بشر رانجات خاهد داد اگر بشر لایق باشد
|
|
| 24466 |
نام:
علی احمد امجدیان
شهر:
کرج
تاریخ:
7/26/2006 1:01:55 AM
کاربر مهمان
|
سلام امیدوارم روز خوبی داشته باشید برای من دعا کنید من خیلی ناسپاس هستم خدای خوبم من را ببخش
|
|
| 24465 |
نام:
عبدالفاطمه
شهر:
همین نزدیکی ها
تاریخ:
7/25/2006 5:25:52 PM
کاربر مهمان
|
خدایا!
می گویی با این اشک ها می شود بقیه ی قصه ی سوختن را گفت!؟؟؟؟
حالا که حرف دل هم برای خودش تعداد کلمات را حد ی گذاشته و من بسیار گفتن ها دارم باتو....
اینجا چرا اینقدر خلوت شده است!؟
اصلاً...
چه بهتر ... کمتر خجالت می کشم از این همه نوشتن ...
خدایا!
مگر می شود از بقیع ننویسم یا از بقة الخضرایی که اسیر شده است میان آن همه بازار مکاره ی ابوجهلی عده ای وهابیون !؟
مگر می شود از عرفه نگفت یا از دختر سه ساله ی حسین(غ)، اصلاً می گویی از آقایم عباس نگویم چه کنم!؟
خدایا! حالا که میان همه این سنگ وآهن و سیمان و گچ و رنگ های دیوار اسیر شده ام... بگذار چشمانم راببندم تا بهتر ببینمت.... بگذار حال که همه چشمانشان را باز می کنند تا تو را بیایند من چشمانم را ببندم به این همه پاساژ های رنگارنگ و خانه های روی هم ساخته شد.... اینطوری بهتر می تونم ببینمت!
خدای من!
مگر می شود رجب بیاید و از لبیک، اللهم لک لبیک نگفت... مگر می شود نگفت، اللهم لاشریک لک لبیک...
اله من!
مگر می شود رجب بیاد و از کوچه های کوفه نگفت و از خود کعبه... مگر می شود یاد حدیث ثقلین نیفتاد و .... چه بگویم از آنانی که حرفت را اشتباه گرفتند و کتابت را از اهل بیتت جدا کردند و حالا برای خودشان دیوار های بقیع را کنار زده و بازار حیله و فریب با چراغ های الوان ساخته اند .
مگر می شود یا وداع حسین از مکه نیفتاد که م رفت تا دین جدش پابر جا بماند !
مگر می شود از عشق نگفت....
مگر می شود رجب بیاید و ما هنوز با دل هایی الوده و دنیایی اسیر حقارت استکبار شده ، آماده برای بریدن از این همه دنیای پر هوس نباشیم !؟
مگر می شود رجب بیاید و از شوق وصال نگفت...
اصلاً.... می شود یه آرزو با خود برداریم و بیاریم برای شب ارزو !؟ می شود اگر میهمانی با خود آورده ایم را بیشتر کرامت کنی تا شرمنده ی تو و او نشوم!؟؟؟؟
راسنی خدای من!
اصلاً می شود کار کنی که این میهمان دعوت شما و من را قبول کند!؟؟؟
مگر می شود رجب بیاید و ننوشت!؟؟؟
انگار امشب من باید به جای همه بنویسم!!!!
حالا که اینگونه است و گفتن ها بی شمار...
... بماند
یازهرا(س)
|
|
| 24464 |
نام:
عبدالفاطمه
شهر:
همین نزدیکی ها
تاریخ:
7/25/2006 5:07:19 PM
کاربر مهمان
|
به نام خدای مدینه
سلام خدای من !
اله من!
دوباره می خواهی سوختنم را به تماشا بگذاری!؟؟؟
می خواهی ناز کنی!؟
تو ناز کن ... ناز کن و من احساس نیاز...
ولی خدایا!
من که هیچ ندارم برای خرید این همه ناز... هیچ ندارم... هیچ ندارم... فقط دارم می سوزم.... بوی سوختنم را نمی شنوی!؟ یا دود این دل را!؟؟؟
خدای من!
می گویی با این همه نیاز چه کنم!؟؟؟
می خواهی دوباره رسوای خلق کنی ام!؟؟؟
می خواهی از گروه دنیا زدگان شوم!؟
نه !
اصلاً بگو بهای این همه ناز چیست!؟
تو که بهتر از هر کسی می دانی عبدالفاطمه هیچ ندارد... جز یک دل نیم سوخته که آن هم نصفش را داده تعلقات خریده! و بقیه را هم... قابلی دارد!؟
خدایا!
این اشک ها چیست که امانم را بریده!؟ چیست این اشک ها که نه خیابان می شناسد و نه دانشگاه و نه منزل!؟
الهی!
می گویی با این همه نیازی که مرا آورده در خانه ات چه کنم!؟
جایی هست که ترانشه ای بزنم و زیر خاکشان کنم و مدفونشان سازم !؟
اله من!
با این همه وسوسه ی نوشتن چه کنم!؟
توبه کردم وعهد شکستم ... توبه کردم که زبان م رو به کار بگیرم به جای دست.... دیدی که نشد... خواستم نگاه را به کارگیرم که آن شد مشکلی دیگر!!!!
خدایا!
با این همه تعلقات کجا راه می دهند!؟ هر کجا رفتم ، گفتد بار اضافه جریمه دارد!!! دیدی خدای من!
همه رفتند.... بهترین دوستانم را خواندی به زیارت خانه ات ومن.... چطور شد که من توانستم بدرقه شان کنم.... مگر قرار نبود که مرا هم بخوانی!؟
حالا اینجایم.... رجب نزدیک است و من هنوز آماده نشدم.... هنوز آماده نشدم... نه غباری گرفتم از خانه ی دل نیم سوخته... نه اضافه ها و زائدات تعلقا بیرون ریختم.... تازه خبر نداری که از پارسال تا حالا چقدر به دکوراسیون این تعلقات افزوده ام!!!!
می دانم که می دانی! .... نمی خواهی کمکم کنی!؟؟؟؟
خدای من!
همیشه که نه! ولی بسیار ناز کردی و من به جایش برایت نیاز آوردم! نمی خندی به این بنده ات!؟؟؟؟ .....
خدایا!
با من بنده ت چه می کنی!؟؟؟؟ حال بگو نصف این دل نیم سوخته بهای یک شب ارزو می شود!؟ بهای آوردن میهمان چقدر است!؟؟؟
خدایا!
می دانی که هیچج ندارم.... کمی ارزان تر می شود!؟
دارم می سوزم خدایا!..... سوختنم و کمی اشک و مقداری عطش که جرگم را کباب می کند کافی است!؟؟؟
اله من!
بهتر از همه می دونی که چقدر نوشتم و پاک کردم و دوباره نوشتم، بهرت از هر کسی می دونی که هوس نوشتن وسوسه ام می کنه، بهتر از هر کسی می دونی عبدالفاطمه بعضی موقع ها به جای حرف زدن یا می نویسد یا نگاه می کند!
خدای من!
بهتر از هر کسی می دونی که چند بار توبه کردم که ننویسم و به جایش بگویم! ولی.... می دانی بهتر می دانی که نوشتن بیشتر آرامم می کند تا گفتن، برای همین است که واژه ها برایم تکرار هم بشوند چیز دیگری است برای وصف تو...
خدای من!
می شود بگویی ...
بگذار بماند برای وقتی که سبک تر آمدم و بارم این همه سنگین نبود!
بگذار کمی دستانم را نشانت دهم!... می بینی؟ تهی است....
کوله ام را برداشته ام و عطر یاسی خریدم و لباسی به رنگ یاس .... شب عید است وارزو....
این ها ته ته کوله ام را هم پر نمی کند.... آمورده ام که پرش کنی از معرفت و رهایم کنی از تعلقات...
یک شب بیشتر باقی نمانده ....
ثانیه ها را می شود شمرد....
خدایا!
مبارک است
واقعاً که تبارک الله احسن الخالقین باید گفت به این همه شب زیبا....
|
|
| 24463 |
نام:
-
شهر:
-
تاریخ:
7/25/2006 5:01:26 PM
کاربر مهمان
|
--
|
|