شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
23642
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 7/6/2006 3:37:00 PM
کاربر مهمان
  يا الله
سلام عليكم
حالتون خوبه!؟
هنوز كميل نخوندين كه!؟
اگه خوندين قبول حق!
سورنا خانم!...
اگه هم نخوندين مارو( ما سه نفر!) رو يادتون نره!؟
منم با شلمچه موافقم! يعني چي ....!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا حاضري بنده رو بزنيد!
آقا من اعتراض دارم! يعني چي سايت شهيد اين همه ارور مي ده!؟
چند روز يه بار بايد چند ساعت صبر كنيم! كه صفحه باز بشه، تازه اگه سرور ارور نده!
كجاي دنيا ديدي يه قلعه سربازش رو تو قلعه راه نده!
سيد!
آقا سيد!
شهيد آويني!
مي بيني !؟
...
لااله الا الله
نمي گذارن يه شب ...
الله اكبر
چي بگم آخه!؟

*****
هم قدم!
خوب ... باشه!
منتظر مي مونم .
من صبرم زياده!
فعلاً در پناه خدا
يازهرا(س)
23641
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 7/6/2006 3:14:02 PM
کاربر مهمان
  یا غایة امال العارفین

سلام
شب جمعه بهترین فرصته واسه چی؟آفرین!واسه اینک هر چی می تونیم خودمونو واسه خدا لوس کنیم.
اما امشب ازتون می خوام به طور خاص واسه سمیه خانوم از نزدیک دعا کنید،همینطور واسه فاطمه جان که داره مهمترین راه زندگیشو انتخاب می کنه.
و واسه خودتون...هر گلی زدین به سر خودتون زدین،منم که دعاگوی همه هستم.
ادمین برگوار!
خدا قوت!اجرتون با سیدالشهداء.
عبدالفاطمه!
یاد ما هم بودی؟
خروش بزرگوار!
خودتونو برسونین که ممکنه منم حسابی پشت سرتون حرف بزنم.
گمشده!خواهر گلم!
حسابی دلتنگ و نگرانتم.
و بقیه...
خوش باشید و سلامت!
ملتمس دعاتون"سورنا"از نزدیک کربلا
23640
نام: سمیه
شهر: نزدیک
تاریخ: 7/6/2006 2:59:24 PM
کاربر مهمان
  خدایا

من و خانواده ام خیلی سختی کشیده ایم خیلییییییییی

هنوزم سختی می کشییم ولی باز به تو پناه مییاریم

پس چرا؟ ما را در این روزهای سخت یاری نمی کنی؟ خواهش می کنم جواب من را بدهید خواهههههههههههششششششششششششششششششششششش ممممممممممممممممممممیییییییی کککککککککننننننننممم
23639
نام: saleh
شهر: rasht
تاریخ: 7/6/2006 2:11:08 PM
کاربر مهمان
  miyane ashegho mashogh tamam tavahomat jahan jarist...
23638
نام: مجتبی
شهر: بادرود
تاریخ: 7/6/2006 1:45:59 PM
کاربر مهمان
  هركاري اخرش خوب است اگر نيست اخرش نيست.
23637
نام: شلمچه
شهر: ساکن در غروب شلمچه
تاریخ: 7/6/2006 1:37:01 PM
کاربر مهمان
  خدایا...
چرا دوباره اینقدر قلعه ساکته....
به خدا دلم دیگه بیشتر از این گنجایش نداره.....
الانه که دیگه ....
دوستای عزیز که مفقودن...
کم کم دارم نگران می شم ها...
بابا یه اهمی اوهومی....حاضری چیزی بگید بفهمیم هستید
در پناه حق
23636
نام: مسلم
شهر: تهران
تاریخ: 7/6/2006 12:48:41 PM
کاربر مهمان
  جمعه_ساعت ۲ بامداد_حرم شاه عبدالعظیم _دعای کمیل

حاج منصور ارضی

ما رو هم دعا کنید...
23635
نام: عبد الفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 7/6/2006 5:01:44 AM
کاربر مهمان
  يا حبيب
سلام عليكم
خدايا! چه بگويم از اين همه نعمت ك مرا لبريز شكر كرده است.
الهي!
منعمم كن به خرسندي و بخشايندگي!
...
دعاهاتونم قبول درگاه باري تعالي!
ظهر روز سه شنبه، شاه عبدالعظيم... به ياد همتون بودم.
شب سه شنبه، ساعت 10 همراه با دعاي توسل جمكران، به يادتون بودم.
حرم حضرت معصومه(س).... تا چشمم به گنبد با صفاش افتاد، ياد سقاخونه افتادم...
شب تو جمكرون، قدم زنان به ياد همتون ....
يازهرا(س)
هم قدم! خيره خانم!
من رو كه نگرون فرستادي و نگرون برگشتم! حالا بيا سقاخونه ببينم چي شده!!!!
ناشناس! خودتون مي دونيد ناشناس برا من كيه!!!
در پناه خدا
برادر كيميا! مي خواي كيمياگرمون كني!؟؟؟؟؟؟
برادر خروش!
كلييييييييييييييييييي پشت سرتون غيبت!!! كردم!.... حلالم كنيد! غيبت هايي كه ....
شلمچه! دستت درد نكنه! خدا خيرت بده! به همين زودي ها تو بين الحرمين باشي!
در پناه خدا
هم قدم! منتظرم...
ياعلي(ع) و يازهرا(س)
23634
نام: Donald
شهر: NYC
تاریخ: 7/6/2006 4:09:38 AM
کاربر مهمان
  Excellent, love it!
23633
نام: تنها
شهر: از سرزمین شما هستم
تاریخ: 7/6/2006 3:58:41 AM
کاربر مهمان
 

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants....
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
The race began....
و مسابقه شروع شد....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"Oh, WAY too difficult!!"
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"They will NEVER make it to the top."
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
or:
یا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!"
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one
will make it!"
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که...
That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده!!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or
pessimistic.... because they take your most wonderful
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will
<<ابتدا <قبلی 2370 2369 2368 2367 2366 2365 2364 2363 2362 2361 2360 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved