شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
22612
نام: حسين كيميا
شهر: تبريز
تاریخ: 6/10/2006 3:16:39 PM
کاربر مهمان
  ياحــــــــــــــــــــــــــــــــــق
دوباره ميگم ها توجه...
همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازاو همواره چیزی میخواهند بسیارند ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک.
یادمان باشد
فقط از خدا بخواهیم
و از خدا ، فقط خدا را بخواهیم
زیرا از خدا ، غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است.
(ياحق)
22611
نام: یه دیونه
شهر: گم گشته
تاریخ: 6/10/2006 3:12:53 PM
کاربر مهمان
  سلام به خدای خودم که نمی دونم یادش رفته منم هستم.دلم خیلی تنگ تر از اونه که بتونه حرفی بزنم یه بغض گنده راه گلومو بسته که اگه بترکه حالا حالاها وا نمیایسته . شما رو به همون خدایی که جوابمو نمی ده به همون خدایی که خیلی دوستش دارم وغیر اون هیچ کس نمی تونه جوابمو بده قسم میدم واسم دعا کنید . دعا کنید به مراد دلم برسم . به عزیزترینم که دارن به زور ازم می گیرنش
22610
نام: گم شده
شهر: تبریز
تاریخ: 6/10/2006 3:10:19 PM
کاربر مهمان
  هوالمعشوق
ما که سادات نیستیم . شکر خدا که نیستیم .
جناب یکی از سادات حرمت را ما می شکنیم یا شما که حرمت جدتان را نگه نمی دارید و حیا خورده آبرو را قورت می دهید . حیف تو نیست که سیدی و اینهمه بد دهند ؟؟
می دونی چرا می گم شکر که ما سادات نیستیم چون حرمت جدمان را با گناه می شکستیم .
اینجا درسته همه می آید و نمونه اش شما . حیف که سیدی . و از سادات و حرمت اولاد پیامبر واجب است .
----
هوالمعشوق
وای دلم . چه خبرت است . چرا مثل مادر مرده ها شدی . حیف عظمت فاطمه نیست که گنهکاری چون تو برایش بگرید . می دانم برای خودت می گریی که آنقدر کوری که چنین عظمتی را نمی فهمی . می بینم حالت خراب است . می دانم تو کوچه های غم گرفته مدینه ای . می بینم مرغ پر کنده ای . چه ات شده ؟؟
چرا قرار نداری . تو کوچه های غربت گرفته مدینه دنبال که می گردی . چرا گریه می کنی . گریه می کنی برای کوچه های خیس که خیس اشک های ملائک است .
بوی یاس توی این کوچه ها پیچیده . وای چه خبر است . مگر این مردم چه کردند با یاس نبی که گفت معجر از سر می گیرم . چه کردند . کاش فاطمه نفرینشان می کرد . کاش می گذاشت یک قطره از گوهر چشمانش بر خاک مدینه می ریخت .
می گریی برای اینکه چطور شد مردم دری را سوزاندند که دست نبی هر روز آن را لمس می کرد ؟؟ مادری را گریاندند که مادر پدرش بود .
چرا زمین و زمان به هم نریخت وقتی فاطمه را کتک زدند دستان علی را بستند و با شغال زمان بیعت ها کردند . چه طور شد که جرات کردند در خانه ای را بسوزانندکه روزنه آسمان بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخر مگر گل را کتک می زنند؟؟ گل را می بوسند ، می بویند . بر سینه می گذارند . نگاهش می کنند و لذت می برند . از بوی زیبایش استشمام می کنند نگاهش می کنند و از نگاه سیر نمی شوند آن هم گلی که بوی خدا می دهد . با دختر نبی . با بانویی که به نامش آیه نازل شده ؟؟؟ واقعاً این کار را کردند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چطور توانستند فکر کتک زدن زهرا «س» را بکنند و شرم نکرده و از شرم نمردند ؟؟؟؟؟؟ هم با دست زدند هم با زبان هم با عمل .
چرا آتش نگرفتند وقتی حیدر دستانش بسته بود . چرا کاری کردند که زهرا گریه کرد . چرا کاری کردند که بانو دلش آمد علی را تنها بگذارد . او که می دانست علی جز او همدم و مونسی در دنیای خاکی ندارد .
از حجب و حیای علی خجالت نکشیدند . از اشک فاطمه ، از آه بانو نترسیدند . از به هم ریختن زمین و زمان از نفرین ابدی هراس و باک نداشتند .
آخر مگر می شود حتی خیال به آتش کشیدن خانه بانو را از ذهن گذراند ؟؟ و از شرم نمرد .؟؟؟
وای بر شما . من که بدم از یادآوردن اینهمه پستی مو به تنم سیخ می شود . ببنید شما چقدر پست و بد بودید ؟؟ چقدر شما بد بودید . نفرین ابدی بر شما باد .
یا حق

22609
نام: حسين كيميا
شهر: تبريز
تاریخ: 6/10/2006 2:52:35 PM
کاربر مهمان
  سلام بر همه
چه کسی شیطان را خلق میکند؟
شيطان آنجاست که وجود ما از خدا دور ميشود تا به شيطان و گناه نزديکتر شود. مفهوم شيطان را خود ما خلق ميکنيم و بستر آن بی خدايی است...
(ياحق)


22608
نام: عاشق دل خسته
شهر: قم
تاریخ: 6/10/2006 2:40:26 PM
کاربر مهمان
  تنها چیزی که دل تنگم می گه اینه که خیلی ازش دورم
خیلی دلم براش تنگ شده آخه خیلی عاشقشم اما خودش اینو نمی دونه ولی ای کاش می دونست.
22607
نام: عبد الفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 6/10/2006 2:29:23 PM
کاربر مهمان
  يا الله
خداي من!
سلام
بانو!
..........
اين بار براي چه اشك بريزم!؟
مي گويند از غصه دق كنم وبميرم!
بانو!
آخ بانو!
اين بار جگرم سوخت علاوه بر لبانم!
اگر سوزي شنيدي بانو!
ديگر لال مي شوم در ميان اين همه جماعت نامحرم!!!
اين جا رها مي شدم از دردهايم ولي ...
آخ بانو!
ديشب اينجا نوشتم كه راهي يابم براي گريز از اين همه درد كه امان از دلم ربوده بود.
امشب كجا روم كه جز من و خداي من و تو كس نباشد!؟
بگذار همان نيمه شب باشد و من و سوز...
جگرم سوخت بانو!
اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
اينجا هم .....
نه مي گذارند چفيه به سر باشيم ميان اين مردم، كه همه مي گويند اينان كه حرمت چفيه نمي دانند!!!
واينك مي گويند زبان به كام گيرم و هيچ نگويم كه ممكن است جماعتي نادان اين جا گذري داشته باشند.
اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
پس كجا برم اين همه اشك و درد و فرياد مانده در گلوي آتش گرفته ام را!؟
اي خدا!
به همه جور حرفي صبر كردم، گفتند با كس هم كلام نشو، تمام سعي خود را كردم، گفتند با غير تو هيچم نباشد، كه خود آرزويم اين است و حال مي گويند از بانويم نگويم!
آخ بانو!
كه خواست از غسل شما بگويد!؟
خواستم از بار اين همه درد بي امام زموني بگويم كه نشد!
يازهرا(س)
بانو!
باشد!
اين جا را هم مدتي مي گذارم براي اين جماعت كه هر چه خواستند بنويسند!
خداياااااااااااااااا ! چه كنم با اين اشك هايم !؟
اي خدااااااااااااااااااااااااا ي فاطمه!
اين بار جگرم را آتش زدند!
خواستم همقدم هم كيشم شوم، گفتند حرمت جنس و زمان نگه دار!
خواستم با تو بگويم...
خداي من!
خواستم همكلام سنگ صبورم باشم، گفتند احتياط شرط قلعه است!
خواستم خودم باشم، گفتند رهايمان كن از دلتنگي!
خواستم به دور از جنسيت و مكان و كلام فراتر روم و خود خود ديگران برايم ارزشمند باشد كه به فساد و قياس مع الفارق!!! كردن و همكلام شيطان شدن متهمم كردند!
باشد!
اين بار مي روم!
اگر برنگشتم حلالم كنيد
امشب درد بانويم بر دلم سنگيني مي كرد و حال هيچ نيستم...
درپناه خدا
يازهرا(س)
يازهرا(س)
22606
نام: یکی از سادات
شهر: تهران
تاریخ: 6/10/2006 1:38:42 PM
کاربر مهمان
  خاک بر سر بی حیاتون کنن. بی غیرت های متدین نما. وقتی شما نفهم های پلید اینقدر راحت به خودتون این اجازه رو می دین که بیایید و روزه ی درب سوخته و مادر... را بنویسید. اونم اینجا. جایی که هر نا محرمی ممکنه پا بذاره. اینترنت که در و پیکر نداره بیشعور ها. می نویسید و هر نگاه ناپاکی هم می افتد و حرمت...
اگر علی می خواست و اگر فاطمه می خواست که این ماجرا اینقدر علنی فاش شود و قصه ی شکستن حرمت عصمت الله برملا شود تدفین و تغسیل شبانه نمی بود. وای بر شما. وای بر شما. وای بر شما...
بی غیرت ها. مگه ادعا نمی کنید حضرت زهرا مادر شماست. آخه... آخه بی غیرت ها اگر روزی خدای نکرده این اتفاق برای مادرتان بیوفتند می شینید و هرجا تعریف می کنید. والله نمی کنید. می روید و کنجی می نشینید و از غصه دق می کنید. پس زینهار از اینهمه لاف زدن.
امام صادق فرمودند: دو دسته کمر مرا شکستند. عالمی که پرده دری می کند و جاهلی که مقدس مابی می کند.
قطع ظهری اثنان. عالم متهتک و جاهل متنسک...
حوالتون با مادرم زهرا... ازتون نمی گذرم.
22605
نام: گم شده
شهر: تبریز
تاریخ: 6/10/2006 12:26:23 PM
کاربر مهمان
  هوالمعشوق :
شهادت بزرگ بانوی عالم را به پیشگاه فرزند بزرگوارش آقا امام زمان «عج» تسلیت عرض می نمایم .
آقا جان : مولایم مادرم کوچک است در مقابل عظمت مادرت اما به غمی که پیشانی اش را ابری گند دلم آتش می گیرد اما مادر تو بزرگ بود . سراسر عظمت بود . بانو بود . مادرم کنیز مادرت بود و دردش چنین دلم می سوزاند . امان از غم تو . چه غوغایی است در دل بزرگت یا مولا .
به امید روزی که بیایی و مظلومیت مادرت را بنمایانی . امید که روزری خورشید رویت عالم را روشنایی بخشد . آن گاه تمام آنهایی که این رزوها دلشان از غم می سوزد و می گدازد . دامنت را می گیرند و گریه سر می دهند و با تو از درد دل می گویند .
مولای من : تسلیت .
چشمان زیبایت چقدر اشک می فشاند . دل مهربان و بزرگت چه غم سنگینی دارد .
مولا جان
این روزها در روضه ها چه ها خواهی شنید . کاش گوش دلمان شنوا بود و با صدای روضه زیبایت بر غم بانو می سوختیم اما افسوس ...
--------------
شهادت بزرگ بانوی عالم را به همه حرف دلی ها و آنان که نامی از بانو شنیده اند و لحظه ای حتی کوچک عظمتش را درک کرده اند تسلیت عرض می کنم. وقتی سوختید ما را هم یاد کنید . در روضه ها . بر سر سجاده . وقتی در خلوتید و مویه می کنید . من را هم یادی کنید . ما را بی نصیب از حال غریب و زیبایتان نگذارید .
یا حق

22604
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 6/10/2006 12:20:12 PM
کاربر مهمان
  یا لطیف
با سلام و عرض تسلیت

گمشده عزیزم!
من هیچوقت فراموشت نکردم و نمی کنم.ولی چیکار کنم که اعتبارم پیش خدا همین قدره.ولی با این حال از رو نمی رم و همچنان در خونه خدا بست نشستم،امیدت رو از دست ندادی که مؤمن؟
گمشده جان!
اینجا هر کسی یه جور گرفتاره و این طوری که من متوجه شدم همه محتاج دعاییم.همه!
از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون،منم این روزا و بخصوص همین امروز خیلی گرفتار و به دعاتون محتاجم.-اینو بهش می گن سوءاستفاده از موقعیت!!-
نمی دونم دل من خیلی کوچیکه یا واقعاً درد بزرگی دارم...نمی دونم.ولی مطمئنم خدامون از همه چیز و همه کس بزرگتره.حالا هر کسی این معنی رو با عمق وجودش حس می کنه،لطف کنه و از ته دل دعامون کنه.شاید خدا توفیق داد و جبران کردیم.
فاطمه جان!
خواهر بزرگوارم!من از چی ناراحت شدم؟تو که حرف بدی نزدی.همه حرفات قشنگه و به دل می شینه.ان شاءالله اول دست دلت و بعد دست خودت برسه به ضریح شیش گوشه حضرت سید الشهداء.
-----------------------------------------------------------
ملتمس دعاتون"سورنا"از نزدیک کربلا
22603
نام: فاطمه(کنیزالزهراس)
شهر: تهران
تاریخ: 6/10/2006 12:18:35 PM
کاربر مهمان
  بسم رب الزهرا(س)
فاطمه در پشت درب خانه با عمر مواجه شد و گفت: ای پسرخطاب کجا؟ آیا تو را در حال آتش زدن خانه ام می بینم؟ آیا برای به آتش کشیدن خانه ی ما آمده ای؟

عمر گفت: آری و آنچنان به این عمل مصمّم و محکم هستم که پدرت به دینی که آورده بود محکم بود. مگر اینکه با ابوبکر بیعت کنید چنانچه امت چنین کرده اند.

در این هنگام علی از خانه خارج شد در حالی که به شمشیر مسلح بود پس با عمر برخورد کرد. عمر شمشیر را از علی گرفت و علی دوباره به خانه برگشت! در این بین زبیر با شمشیر کشیده ی خود در حالی که گریه می کرد از خانه ی علی خارج شد و به سمت آنها حمله ور شد. مردم زبیر را از گریه و ناله نهی کرده و می گفتند: گناهی بر ما نیست، چرا که نباید در امری که مردم بر آن اجتماع کرده اند اختلاف شود!

عمر گفت: ای زبیر این شمشیر برای چیست؟

زبیر گفت: این شمشیر را برای بیعت با علی مهیا کرده ام و هر گز آنرا غلاف نمی کنم تا اینکه با علی بیعت شود و با هیچ کس جز علی بن ابی طالب علیه السلام بیعت نخواهم کرد.

عده ای از جمله زیاد بن لبید همراه با عمر با زبیر گلاویز شدند. پس پای در پای زبیر پیچیده و شمشیر از دستش افتاد. زبیز دوباره به خانه ی علی برگشت. در حالی که فاطمه سلام الله علیها داشت فریاد می زد و آنها را به خدا قسم می داد. همه ی مهاجمین به خانه ی علی حمله ور شدند.

در خانه ی فاطمه عده ای از جمله مقداد بن أسود و تمامی هاشمیون بودند. عده ای از مهاجمین با زور وارد خانه شدند.

عمر به سمت علی آمد و گفت: بر خیز و بیعت کن!

علی از بلند شدن خود داری کرد.

عمر دست علی را گرفت و گفت: برخیز!

باز هم علی از بلند شدن خودداری کرد.

پس عمر بازور در حالی که ریسمانی برگردن علی بود آن را کشان کشان به خارج خانه کشید.

پس خالد جلو آمد و ریسمان علی را از عمر گرفت و با صورتی بسیار بد او را می کشید و از خانه بیرون می برد. مردم جمع شده بودند و نگاه می کردند. مهاجمین وارد خانه شدند. فاطمه در بین خانه بود، صدا می زد: یا از خانه ام بیرون می روید یا معجر از سر برداشته و نزد خدا، شما را نفرین خواهم کرد. پس همه ی آنها از خانه خارج شدند.
فاطمه در میان خانه ناله های سوزناک بر می کشید و ولوله میکرد. دوباره مهاجمین به خانه ی علی حمله ور شدند، که فاطمه در پشت در قرار داشت و با صدای بلند فریاد می زد: ای ابوبکر چه زود بر اهل بیت رسول خدا حمله ور شدی؛ به خدا قسم هر گز با عمر سخن نخواهم گفت تا آنکه خدای خود را ملاقات کنم.

آنگاه در حالی که فاطمه در پشت درب قرار داشت عمر لگدی محکم بر در زد.

و عمر فاطمه را کتک زد. و در این روز بود که محسن بی علی سقط شد.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
باعرض سلام وتسلیت
گمشده ی عزیز!
من خیلی مخلصم.چشم عزیز.شمادعا بفرمایین.
التماس دعا



<<ابتدا <قبلی 2267 2266 2265 2264 2263 2262 2261 2260 2259 2258 2257 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved