شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
22232
نام: یا شار
شهر: ایران
تاریخ: 6/2/2006 7:29:37 AM
کاربر مهمان
  بنام خدای تمام خوبیها

سلام بچه ها عیدتان مبارک

دوستان آذری سلام مخصوص عید شما هم مبارک .خوبی حسین جان .حلاج .عبدالفاطمه مهربان وهمه همه د.ستان

همه دوستان را دوست دارم التماس دعا
22231
نام: عادل فریحی
شهر: آبادان
تاریخ: 6/2/2006 7:08:10 AM
کاربر مهمان
  امام بعد ازرفتنت چه ها برسر جانشینت که نیوردند به نام تو او رو اذیت می کنند کجایی ببینی
22230
نام: محمد
شهر: اون سر دنیا
تاریخ: 6/2/2006 7:03:11 AM
کاربر مهمان
  سلام من از اون سر دنیا دنبال یک هم قدم هستم اگر دلت میخواد با من چت کن
22229
نام: بسیجی
شهر: اهر شهر بسیجی ها
تاریخ: 6/2/2006 6:51:19 AM
کاربر مهمان
  خوشا انان که در جوانی شکسته شدند که ÷یری خود شکستگی است
هر وقت می نشستم جلوی کام÷یوتر دلم میخواست یه چیزای بنویسم اما خوب هرکجا رفتم توی هر سایتی که سر زدم بیشتر دلم گرفت تا این که این سایت رو گیر آوردم نمیدونم از هر کی می÷رسم آخر این دنیا با این همه ریا و نیرنگ و فریب به کجا میرسه جواب درست و حسابی بهم نمیده آخه اونایی که اینقدر بهمون توهین میکنن نمیدونن ما هم خدایی داریم آقایی داریم که ...از اول عمرم تا حالا بسیجی بودم و به بسیجی بودنم هم افتخار میکنم اما چرا باید یک عده ای بعضی از کارها رو انجام بدند که نام شهید چمران یا شهید مدی باکری لکه دار بشه
ببخشید امروز با یکی از بچه ها حرفم شد حسابی دم گرفته بود و جایی رو هم ÷یدا نمی کردم تا یکم درد دل کنم این بود که اومدم سراغ شما
خدا قوت
یاعلی....
22228
نام: عبدالزهرا
شهر: خیلی دور
تاریخ: 6/2/2006 6:29:47 AM
کاربر مهمان
  یاستارالعیوب
سلام ...
من به هم قدمی حاضرم ...
یامهدی...
*****
22227
نام: حسین کیمیا
شهر: تبریز
تاریخ: 6/2/2006 6:15:16 AM
کاربر مهمان
  سلام
عجب صبری خدا دارد...


اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین چرخش این چرخ را وارونه بی صبرانه میکردم...


عجب صبری خدا دارد...


چرا من جای او باشم همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد... وگرنه من به جای او چو می بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با عاقل و دیوانه میکردم...

متاسفانه نمیدونم شاعرش کیست هر کی هست خیلی محشر سروده
(یاحق)
22226
نام: حسین کیمییا
شهر: تبریز
تاریخ: 6/2/2006 6:02:48 AM
کاربر مهمان
  سلام برهمه
مسکین مستجیر اینجا خونه اقا مرتضی هست درش هم همیشه بازه همه اینجا مهمون سید هستیم
راستی شما حاضریت را زدی عبدالفاطمه عزیز حاضری مسکین عزیز را رد کردین
عرض ارادت به همه عزیزان
(یاحق)
22225
نام: مسکین مستجیر
شهر: سجن سریرنما
تاریخ: 6/2/2006 5:53:05 AM
کاربر مهمان
  به نام او
فقط خواستم بگم که تونستم خودم رو تا حدی از اون سیاهچال سستی بکشم بیرون که واقعاً فقط نظر لطف خدا-جلّ جلاله- و همچنین به احتمال قوی دعای خیر دوستان(اگه ما رو قابل دونسته باشن) بود که تونستم این کار رو انجام بدم. البته اینجوری که میگم یه وقت فکر نکنین کوه کندم، ولی یه کاری کردم که به نظر خودم در حد خودم خوب بود(ترک یه عادت).
اصلاً نمی شه باید این حرفی رو که تو گلوم گیر کرده بزنم. مثَل من شده مثَل اون لطیفه(یا همون جوک) که:
یه یارو بوده خیلی عشق آرنولد بوده. یه روز ،تو خیابون می بینه چند تا پلیس آرنولد رو گرفتن دارن می برن. می ره خودش رو یه جوری بین اون پلیسا، کنار آرنولد جا می کنه و می گه:"ما دو تا رو کجا دارین می برین؟ ".
البته بگذریم از نظریات من که هر جوک یه واقعیت اغراق آمیزه و...
من هم ، هی سعی می کنم با شما خودمونی حرف بزنم، خودم رو تو بحثاتون قاطی کنم تا شاید بر شما هم امر مشتبه بشه که من هم یکی از شماهام. باز صد رحمت به شلمچه که می گه، و شما هم اون رو راه می دین.
حالا ،ازتون می خوام که با توجه به حرفای قبلی من و بدون هیچ تعارفی به من بگید که من رو تو جمع خودتون راه می دید یا نه (البته این از پررویی منه که از شما بزرگوارا می خوام که وقت پر ارزشتون رو بذارید و به من جواب بدین).
در آخر از همه ی شما حرف دلی های پاک می خوام که برام دعا کنین که دیگه به اون سیاهچال برنگردم؛ بدون توجه به اینکه بینتون باشم یا نه.
اللّهمّ صلّ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم واهلک اعدآئهم
باز هم التماس دعا
اللّهمّ صلّ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم واهلک اعدآئهم.
22224
نام: مسکین مستجیر
شهر: سجن سریرنما
تاریخ: 6/2/2006 5:51:53 AM
کاربر مهمان
  به نام او
فقط خواستم بگم که تونستم خودم رو تا حدی از اون سیاهچال سستی بکشم بیرون که واقعاً فقط نظر لطف خدا-جلّ جلاله- و همچنین به احتمال قوی دعای خیر دوستان(اگه ما رو قابل دونسته باشن) بود که تونستم این کار رو انجام بدم. البته اینجوری که میگم یه وقت فکر نکنین کوه کندم، ولی یه کاری کردم که به نظر خودم در حد خودم خوب بود(ترک یه عادت).
اصلاً نمی شه باید این حرفی رو که تو گلوم گیر کرده بزنم. مثَل من شده مثَل اون لطیفه(یا همون جوک) که:
یه یارو بوده خیلی عشق آرنولد بوده. یه روز ،تو خیابون می بینه چند تا پلیس آرنولد رو گرفتن دارن می برن. می ره خودش رو یه جوری بین اون پلیسا، کنار آرنولد جا می کنه و می گه:"ما دو تا رو کجا دارین می برین؟ ".
البته بگذریم از نظریات من که هر جوک یه واقعیت اغراق آمیزه و...
من هم ، هی سعی می کنم با شما خودمونی حرف بزنم، خودم رو تو بحثاتون قاطی کنم تا شاید بر شما هم امر مشتبه بشه که من هم یکی از شماهام. باز صد رحمت به شلمچه که می گه، و شما هم اون رو راه می دین.
حالا ،ازتون می خوام که با توجه به حرفای قبلی من و بدون هیچ تعارفی به من بگید که من رو تو جمع خودتون راه می دید یا نه (البته این از پررویی منه که از شما بزرگوارا می خوام که وقت پر ارزشتون رو بذارید و به من جواب بدین).
در آخر از همه ی شما حرف دلی های پاک می خوام که برام دعا کنین که دیگه به اون سیاهچال برنگردم؛ بدون توجه به اینکه بینتون باشم یا نه.
اللّهمّ صلّ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم واهلک اعدآئهم
باز هم التماس دعا
اللّهمّ صلّ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم واهلک اعدآئهم.
22223
نام: عبد الفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 6/2/2006 5:48:07 AM
کاربر مهمان
  ياصريخ المستصرخين
سلام عليكم
خدايا!
هيچ ندارم ، تو خود مي داني كه هيچ ندارم، تنها دارايي ام شوق پرستش توست و دلم را كه مدت هاست تقديمت كرده ام، سوختم و مرا سوختن لذتي دارد كه آب سرد ندارد!!!
الهي!
چه مي خواهي بكني با اين دل!؟
امانتي بر من نهادي كه گفتم بيا وباز پس گير، كه مرا قدرت حفاظت از آن نيست وحال مانده ام ميان هجوم بي معرفتي...
عبدالزهرا! مرام رفاقت طي كردن، كار مردان خداست! حال كه از غربت مي خواهي بگويي، هستم! كوي خرابات را ميهمانم چند روزي، ساكن بودن، مكان مي خواهد كه كوي خرابات را نيست!!
خواستم باز از خودم بگويم، ديدم مرا كه چيزي نيست، به كتاب عشق متوسل شدم چنين آمد:

سوره ی انعام
ولا تطرد الذين يدعون ربّهم بالغداوة والعشي يريدون وجهه ما عليك من حسابهم من شي و ما من حسابك عليهم من شي فتطردهم فتكون من الظالمين.
آنان را كه صبح و شام خدا را مي خوانند و مراد و مقصد ايشان فقط خداست، زنهار! آنان را ازخود مران كه نه چيزي از حساب آنها برتو ونه چيزي از حساب تو برآنهاست، پس تو اگر آن خداپرستان را زخود براني از ستمكاران خواهي بود.

عبدالزهرا! هم مسلك! رفيق!
مي شود راه را نزديك كرد! اگر....
شما هم براي من نزديكي! راهي مي شناسم كه دور نيست!...
تنها يك قدم اول سخت است!!!
خواستي هم قدم مي شويم!
...
خدايا!
توشاهدي كه خواندم نبايد در زمينت به غرور قدم برداشت!....
ديدم كه چگونه متكبران را خوار وذليل كردي!
شكرت اله من!
فعلاً – يا علي و يازهرا(س)
<<ابتدا <قبلی 2229 2228 2227 2226 2225 2224 2223 2222 2221 2220 2219 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved