شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
21972
نام: سهم
شهر: قسمت
تاریخ: 5/27/2006 11:59:56 AM
کاربر مهمان
  دستها بالا بود هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر گفتن که رسید داغ تر از دل ما بود
ولی نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود
اسم من چیست مگر یک پاسخ !
پاسخ یک حسرت !
سهم من کوچک بود قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند.
21971
نام: ***
شهر: ***
تاریخ: 5/27/2006 11:45:59 AM
کاربر مهمان
  امشب جسم خود را در دیار ارواح گم کردم امشب در ماسه های عزلت خویش فرو رفتم و کبوترهای نیازم را بر بام های آسمانی به پرواز در آوردم امشب در دشت شعله ها هستم امشب در مسا فرخانه خاطرات در رفیع ترین قله تنهایی به سر می برم امشب روحم در شیون آه ها هوس پرواز دارد آشوب در قبایل احساساتم افتاده و اشک معصومیت عزیزی را بر گونه هایم احساس می کنم امشب هم به تو می اندیشم به خانه ات که جاذبه جاودنه اش مرا از دنیای صورت به دنیای معنا کشاند شرم ذره بودن را از من گرفت و خاصیت خورشیدی به من داد
سالها در غربت خود نشسته بودم سالها روحم را بر چوب لباسی بیهودگی آویخته بودم سالها هیچکس به اندازه من میوه های پلا سیده منیت را با ولع نمی خورد سالها از یک بدبختی بزرگ که حتی نامش را هم نمی دانستم رنج می بردم تا اینکه ناگهان همه چیز دگرگون شد تشنه گشتم و در کویر درون دنبال آبی مسافری گشتم که کوله بار آذوقه اش حاجت بود و رفیق سفرش عشق تو مسا فری گشتم که می خواستم لباسهای روحم را از گرد و غبار تمدن پاک کنم می خواستم اشکم را در دفتر اعتقاداتم بنویسم می خواستم اکسیر طهارت را در وجودم بیدار کنم می خواستم گذرنامه حقیقت رابه دست بیاورم می خواستم چمدان سوغات سفرم را پر از حلاوت نیایش کنم .....
ای مالک فرشتگان روزگار زمینی ما آشفته بی هویتی گشته و خزان در با غچه های مدنیت ما بیداد می کندخورجین نیایش ما سوراخ گشته خروس اذان ما تا لنگ ظهر می خوابد کلاس تقوا تعطیل شده و تنها اندیشه های مه گرفته در سلول محقر خود ادعای رو شنفکری دارد با کفش مهابت از روی قالیچه اندیشه خود می گذریم و میوه گندیده تکنولوژی را به یکدیگر تعارف می کنیم .......
بار الها !لشکر دعای احتیاط دعاها یمان از استتار کلام بیرون آر و غنچه های باغ اندیشه مان را شکوفا ساز
بگذار نیروهای نیایش ما از میدان اجابت بگذرند
پروردگارا!درهر سینه ای شعله ای از اشتیاق را برانگیزان و دیدگانی عطا کن تا افق تجلی را بهتر ببینید.
_________________
21970
نام: zendeghi
شهر: bakhte
تاریخ: 5/27/2006 11:07:23 AM
کاربر مهمان
 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت؛

خدا سكوت كرد.

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت؛

خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت؛

خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد؛

خدا سكوت كرد.

كفر گفت و سجاده دور انداخت؛

خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد؛

خدا سكوتش را شكست ...

و گفت:

عزيزم، امّا يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي!

تنها يك روز ديگر باقيست.

بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: امّا با يك روز.....با يك روز چكار مي­توان كرد؟....

خدا گفت: آن كس كه لذّت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است.

و آنكه امروزش را درنمي­يابد، هزار سال هم به كارش نمي­آيد.

آنگاه سهم يك روز را در دستانش ريخت و گفت:

حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي­درخشيد. امّا مي­ترسيد حركت كند. مي­ترسيد راه برود. مي­ترسيد زندگي از لابه لاي انگشتانش بريزد.

قدري ايستاد .... بعد با خودش گفت:

وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده­اي دارد؟

بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد.

زندگي را به سر و رويش پاشيد

زندگي را نوشيد

و زندگي را بوييد.

چنان به وجد آمد كه ديد

مي­تواند تا ته دنيا بدود،

مي­تواند بال بزند

مي­تواند پا روي خورشيد بگذارد

مي­تواند ...

او در آن يك روز

آسمانخراشي بنا نكرد

زميني را مالك نشد

مقامي را به دست نياورد

حتّی جوجه­هايش را نيز بدست نياورد

امّا........

امّا در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد،

روي چمن خوابيد

كفشدوزكي را تماشا كرد،

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي كه او را نمي­شناختند، سلام كرد

و براي آنها كه دوستش نداشتند، از ته دل دعا كرد

او در همان يك روز

آشتي كرد و خنديد و سبك شد].

لذت برد و سرشار شد و بخشيد.

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
21969
نام: مسافر
شهر: ناکجاآباد
تاریخ: 5/27/2006 10:28:40 AM
کاربر مهمان
  آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

التماس دعا
21968
نام: رامين-حاجي محمد پور
شهر: خوي
تاریخ: 5/27/2006 10:24:56 AM
کاربر مهمان
  خدايا من چه كنم...؟ آيا خاستن من گناهه
21967
نام: bivafa
شهر: dar gorbat
تاریخ: 5/27/2006 9:57:25 AM
کاربر مهمان
  تو به من میگی زیبا
اما زیباترین رنگ زندگی ام تو هستی
تو به من میگویی فرشته
اما تنها فرشته قلب من تو هستی
تو به من میگویی گل
اما خوشبو ترین گل بهاری من تو هستی
تو به من میگویی ستاره
اما تنها ستاره اسمان عشقم تو هستی
تو به من میگو یی مهربان
اما مهربان ترین پرنده دلم تو هستی
تو به من میگویی بی همتا
اما قشنگترین حس بی همتای من تو هستی
تو به من میگویی شاعر ترانه سرا
اما ترانه سرای هستی و زندگی ام تو هستی
تو به من میگویی بمان
اما ماندنی ترین عشق رویایی من تو هستی
تو به من میگویی بهانه عاشق
اما قشنگترین بهانه لحظه هایم تو هستی
تو به من میگویی خورشید تابان
اما تنها خورشید تابان قلب تنهایم تو هستی
تو به من میگویی نگاهت زیباست
اما زیباترین نگاه عاشقانه من تو هستی
تو به من میگویی چشمانت دلرباست
اما تنها چشم دلربای قلب بیقرارم تو هستی
من زیباترین حرارت عشق را در چشمان تو دیده ام
در یک کلام ! تمام هستی و دنیا و عشق من تو هستی
ای زیباترین ستاره ی اسمان بی ستاره ام...
baraye ziba tarin eshgam
21966
نام: موسی
شهر: تهران
تاریخ: 5/27/2006 9:27:41 AM
کاربر مهمان
  یک مقدار فایلهای صوتی دکتر شریعتی را هم برای دانلود لطفا بگنجانید +عکسهای خود شهید اوینی
21965
نام: ذره
شهر: آستان حضرت دوست
تاریخ: 5/27/2006 9:23:44 AM
کاربر مهمان
  خدایا
قفسه سینه م جا واسه دلم نداره.
چقدر زخم زبون بشنوم؟
چقدر تحقیر بشم؟
چقدر حسرت و تنهایی بکشم؟
چقدر؟
خدای من
از سختی ها نمی هراسم از کم شدن ظرفیت و تقلیل ایمانم وحشت دارم.
به دادم برس.....
21964
نام: گنهکار
شهر: توابین
تاریخ: 5/27/2006 9:10:45 AM
کاربر مهمان
  یا ستار العیوب
یا غفار الذنوب
یا کریم
یا ارحم راحمین
اگر نبود امید به بخشش تو چه بلایی سرمن می آمد
خدایا خودت مرادر پناه خود جای بده
خدایا از شراین نفس اماره به تو پناه می برم واز این شیطان نفس به سوی تو می آیم .مرا پناه ده
ای پناه بی پناهان
21963
نام: **
شهر: **
تاریخ: 5/27/2006 8:16:01 AM
کاربر مهمان
  خدایا شکرت به خاطر محمدجوادی که به من دادی

<<ابتدا <قبلی 2203 2202 2201 2200 2199 2198 2197 2196 2195 2194 2193 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved