اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 21652 |
نام:
تنها ماندم
شهر:
دیار عاشقان
تاریخ:
5/21/2006 9:54:15 AM
کاربر مهمان
|
طلاييه را همه خون گرفته و رفقا در دشت لاله آرام گرفتهاند.
از خستگي است، ميدانم اين خواب عميق با بالش زخم و عطر پرواز همه از خستگي است.
مگر صبح نبود که رضا چشمان خمارش را به من دوخت و گفت: «چه خستهام من. کي اين عمليات تمام ميشود؟» حالا رفته روي خاکريز، دراز کشيده بي دست و با لبخندي خوابيده.
رضا جان تمام شد، گرفتيم، خاکريز شماره يازده لعنتي را فتح کرديم، همه آنچه را که ميخواستيم. عمليات هم تمام شد؛ با تاوان هزاران هزار پرنده. تو بخواب، تو بخواب.
طلاييه! چرا من از تو خاطرات خوبي ندارم؟ چرا سال گذشته که آمدم براي زيارت دوستانم که در تو آرميدهاند بدم آمد از تو؟ ارزشش را نداشتي. بهاي تو را سنگين پرداختيم.
به خاکت که دست کشيدم دانستم که براي آزادي هر قدمت دوستي به خاکت صورت کشيد. تو خودت بگو ارزشش را داشتي؟
آي بانو! تو که ميداني تب دارم، بيمارم، از دست خطم معلوم است؛ از خاطراتي که به يادم ميآيد.
بانو! همهاش خوابم و ميداني که خواب آدم تبدار مريض کابوس است. مدام همه آنچه گذشت در برابر چشمانم مي آيند. رفقايم به سراغم ميآيند، همه سپيدپوش.
بانو! منم، از آن خاطرات سوغاتي آوردم، از فاو و اين جسم ديگر دارد تحملش طاق ميشود، دارم آب ميشوم. همه امروز گذشت. گاهي که حالم کمي بهتر بود يا به هوش بودم آمدم براي نوشتن چند خط و بعد دوباره بيهوش شدم اما به تو قول داده بودم که امروز چيزي برايت بنويسم و حالا که از درد اين گاز نا مرد دارم به خود ميپيچم آمدم به نوشتن از تو و شد اين سطور تب دار.
بانو خودت که ميداني چقدر دوستت دارم، عاشقم و همه شدهام تو. نکند بروم بي ديدار تو، نکند. پس زودتر بيا، زودتر. تا دير نشده دستانم را بگير و مرا پيوند بزن به اين دنيا. ميخواهم زندگي کنم با معجزه تو. دستم را بگير.
|
|
| 21651 |
نام:
عزیز ی تنها
شهر:
دیار آشنای نا آشنا
تاریخ:
5/21/2006 9:41:03 AM
کاربر مهمان
|
سلام دوستان با وفا و اهل دل
چه زیبا سخن خونین دل را با کلامی دل نشین وبالمس دکمه های کی برد به قلب خونین مامنتقل می کنید و ما را به اعماق اندیشه ها غرق می سازید
از همه شما سپاسگذارم به خصوص محمد مرآتی
همگی شاد پیروز سرفراز باشید
|
|
| 21650 |
نام:
عبدالفاطمه
شهر:
همین نزدیکی
تاریخ:
5/21/2006 9:26:22 AM
کاربر مهمان
|
هوالقهار
سلام عليكم
آقاي كيميا! حرف ديشب منم همين بود! دنياي جالبيه! گاهي وقتا ما آدما پشت همين كلمات موضع مي گيريم، بدون اينكه بدونيم طرف مقابل چه برداشتي مي تونه از حرف ما بگيره!!!! همينه كه ديشب بدجورنگرانم كرده بود!
ولي هميشه اينطور نيست كه با گفتن حرف دل منتظر باشيم گوشي باشه برا شنيدن، مهم اينه كه خدا بشنوه و پاسخ بده، اونوقت چه نياز به بندگان خدا!
حرف دل....
حرف دلي كه ممكنه با گفتنش رازي رو فاش بكني كه اون خلوت هاي نابت رو با خدا ازت بگيره! باگفتنش اسير اون راز بشي!
خدايا! پناه مي برم به تو از شر كلمات پر ايهام كه ممكنه دلي رو ناخواسته برنجونه ، مي دوني كه من طاقت شكتن دلي روندارم، اما اگه بخواي من بشكنم، بفرما كه اينم آرزوست يا ربّ.
الله اکبر
فعلاً – ياعلي و يازهرا(س)
|
|
| 21649 |
نام:
حسین تراز
شهر:
نظرآباد
تاریخ:
5/21/2006 9:20:49 AM
کاربر مهمان
|
به نام خدای مهربان
ای قلم سوزلرین ده اثریوخ
اشنادن منه بیرخبر یوخ
گلده بو جمعدن گشده الله
فاطمه یوسفنن خبر یوخ
شانده رتبده بی .....
|
|
| 21648 |
نام:
افشین
شهر:
لس انجلس
تاریخ:
5/21/2006 9:11:51 AM
کاربر مهمان
|
بيابريم بيابريم بيابريم اينجا نمون
|
|
| 21647 |
نام:
دل تنگ
شهر:
دلتنگ یک آسمون خدا با عدالتش هستم
تاریخ:
5/21/2006 9:04:15 AM
کاربر مهمان
|
سلام به تو
سلام عاشقانهء من به تو كه رگهاي خشك احساس مرا جاري از خون عشق خود كردي و من كه در سكوت ميرفتم كه نباشم و بميرم و به هرچه روزمرگي بود ، تن دهم ، اكنون عاشقانه منتظر توام كه به سلامت برگردي ، از اين سفر، كه دليل دلتنگي من است.
چگونه تحمل خواهم كرد اين روزها را ، نمي دانم .
نمي دانم صبح تا شب و شب تا صبح را به چه بينديشم كه كمتر دلتنگ شوم؟
چه بايد كرد؟
نمي دانم.
شايد اين براي هر دوي ما خوب باشد. از آن جهت كه تجربه خواهيم كرد بي هم بودن را و خواهيم فهميد براستي چقدر يكديگر را دوست داريم و براي رسيدن به همديگر حاضريم چگونه فاصله ها را از بين ببريم؟
دوستت دارم
ميداني كه در تو حل شده ام و ميدانم كه تو نيز.
از خداي مهربانم ممنونم و به درگاهش سجدهء شكر بجا مي آورم كه تو ، امپراطور قلب من ، آمدي و مرا از پس آينه هاي زنگار بسته ء بي مهري ٫ به اوج ملكه ء سرزمين آبهاي هميشه آبي ٫ بودن ، رساندي.
تو كه بودي ؟ كه بوي تنم را يك عمر آشنا بودي و مرا ديوانهء عشقت كردي؟
چه ديدي در من كه دستم را مهربانانه گرفتي ؟
و من در پرواز با تو بود كه آموختم غرق شدن در آبهاي هميشه آبي يعني چه .
مهربان من
از ذره ذرهء وجودت بوي عشق بر من ميوزد و من مستانه در اين سرزمين مي خرامم و شادم و سپاسگزار خداي عشق .
مي شود از اين همه عشق به سادگي گذشت؟
امپراطور قلب من ،
نفسهايم در ديدن و نديدن توست كه معناي دم و بازدم مي گيرند. ميدانم كه تو نيز بي قراري از اين دوري ، اما به اميد ديداري دوباره ، بيتابي خود را در لحظه هاي خاطره هاي زيبايمان تقسيم ميكني تا زمانيكه دوباره كنار هم بنشينيم و آرام بگيريم و ....
تو را به خداي بزرگ و مهربانم ميسپارم و از او ميخواهم هر چه فرشته دارد همراه تو روانه سازد تا تو را به سلامت به من بازگرداند .
كاسه اي آب زمزم از بهشت خواسته ام تا پس از رفتنت ، در پي تو، روي اين خاك ، كه در بيقراري من سهيم است ، بپاشم .
زود برگرد كه بيتابي مرا از پا درمي آورد.
تحمل نديدنت و نبودنت بسيار برايم دشوار است و وزن اين هوا ، هنگامي كه تو نيستي ، برايم سنگين است.
دوستت دارم.
|
|
| 21646 |
نام:
ندا
شهر:
کنگاور
تاریخ:
5/21/2006 9:03:50 AM
کاربر مهمان
|
سلام من دلم تنگ است
|
|
| 21645 |
نام:
دلتنگ
شهر:
دلتنگ یک آسمون خدا با عدالتش هستم
تاریخ:
5/21/2006 8:54:35 AM
کاربر مهمان
|
هیچ نخواهم گفت
از این غم بزرگ که بر من رفته است
هیچ گلایه نخواهم کرد
از این که تنها شدم و دل گرفته است
چشمه’ اشکهایم خشک باد که سزارم راضی نمیشد کسی آنها را شاهد باشد.
دلم را میسوزاند این هجر
اما ایستاده ام با قامتی شکسته و ملول
کمرم را شکسته این غم عظیم اما
با راست قامتان برابرم
فاجعه بود این رفتن غریب
من در دلم اما
دعا میخواندم
شاید که اشتباهی شده
شاید که بازگردد
این کابوس سهمگین
شد بختک نفسهای آخرم
آخر چگونه بی او به سرکنم
این رسم عشق نیست
این رسم دلداگی دو عاشق است؟
آه ای خدا مرا ببر نزد سرورم
یا که ازو برایم خبر بیار
آیا که دلتنگ من شده ؟
آیا دلش برای دست من تنگ نمیشود؟
دستم هنوز روی سرش بود
وقتی که آرام نفس آخرش رسید
دستم ولی رها نمیشد از دستهای او
او بود که دست مرا بی هوا پراند
دستم ولی غمین شد از این بی هوائیش
سرد است دست من از این رهائیش
آخر چگونه من هنوز نفس میکشم؟
آخر چگونه بی او ..... تاب می آورم؟
تو بگو تاب می آورم؟
آخر چگونه بی من در گور سرد خوابیدی؟
تن پر درد تو تاب سرما را دگر نداشت .
کاش لااقل من هم کنار تو می ماندم
با گرمی تنم تو را دوباره احیا می کردم
آقای من آقای من مرو
از پیش من مرو که سخت وابسته توام
اشکم مجال نمیدهد
در چشمخانه می رقصد و...
رسوا شدم زدست این همه اشک نریخته
شاه منی و شاهنشه دلم
با مهر خویش
حل کن تو مشکلم
با خود ببر مرا
مرا از این دیار ببر
داغ تو شد برای من سوز جگر
ای مهر تو شفای بیماری تنم
ای عشق تو دوای تنهائی دلم
آه که دگر تابی نمانده است
بی من کجا میروی آخر مرا ببر
میسوزم و میسوزم و میسوزم
این درد را به هر که بگویم توانش را از کف خواهد داد.
سنگ صبوری میخواهم که نمی یابم
شاید بی انصافیست که اینگونه میگویم
اما آنهائی که اینجا هستند خود دلشان پر از درد است.
با که بگویم؟
سر بر شانه خود میگذارم که عطر خوش سزار هنوز بر آن است.
و به یادش اشکها میریزم که هیچ کدام از آن قطره ...قطره... قطره ها مرا آرام نمیکند.
هیچ چیز اکنون مرا آرام نمیکند.
مرا تنها مگذار ناهیدم.
منهم دارم میمیرم از این درد.
آیا میشود که معجزه ای شود و منهم بروم پیش او؟
بخدا که نمی توانم تحمل کنم.
خودش خوب میداند.
همه چیز را میداند.
|
|
| 21644 |
نام:
Mohammda Merati
شهر:
dar ghorbat
تاریخ:
5/21/2006 8:52:48 AM
کاربر مهمان
|
?Ashegat bashammimiram. ya asheghanabasham
Nmidanam koja mi bari mara.ham rakat miayam,ta akhare rah va hich nemitarsam az to harghez.
Ashegham bashi mi miram ya ashegham nabashi?
Bato ashgi konam ya zendeghi?
Bito zendeghi konam ya bemiram?
Nemidanam ta kei dostam dari,har koja ke bashad bashad, har koja tamam shod esmash ra mi ghozaram akhre khat basheh bashad?
bito zendeghi konam ya bar ghardam?
Haminke bashi hamin ke negahat konam mast misham khodam ra miavizam be shaneye to.
b
|
|
| 21643 |
نام:
دلتنگ
شهر:
دلتنگ یک آسمون خدا با عدالتش هستم
تاریخ:
5/21/2006 8:47:40 AM
کاربر مهمان
|
هو البصیروالسمیع
سلام برااهالی حرف دل
جناب کیمیا برادر گرامی :
حرف شما کاملا درست اما عدل وانصاف آدمها کجا رفته
مگر می شود احساس وعاطفه یک نفر را ندید گرفت .
یک چند روزی را با حرفهای زیبا همراهیش کرد وبعد اورا در میان انهمه ازدحام کلمات شیین وامیدورا کننده که دریچه های امید را به سویش می گشاید رها کرد ورفت .
شما فکر می کنید اینطوری دنیا جالب می شود وخوبها وبدها از هم تمیز داده می شوند
پس آن خیلی خوبهایی که اینچنین وبا این فکر که چند صباحی روح طرف را آرام می کنند چه ؟
چگونه جواب وجدان خیلی خوب خودشان را می دهند ؟
من فکر می کنم همیشه باید خوب بود وخوب فکر کرد وخوب عمل کرد .
بد وجود نداره وچیزی که وجود ندارد را بوجود نیاوریم .
من همیشه فکر می کردم هیچ انسانی در وجودش خواسته ای جز رسیدن به کمال ندارد .اما به چشم خویش دیدم که در ظاهر قداست چنگ بر پوستین پاره الهیت زده اند ومرام انسانی را ندید گرفته وهمه چیز را در کوره راه نابود کرده اند .غیرت ومردانگی همه مرده است. با چهار تا حرف شیرین دنیا زیر وزبر نمی شود .
اما وای بر سراب که بر خاطر تشنه بگذرد .
وای برسراب ساز .
|
|